یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیشب آخرین افطاری این ماه رمضونو رفتیم خونه ی دوستمون. البته دعوت بودیما، همین جوری نرفتیم نیشخند. کلا 15 نفر قرار بود باشیم که یه عده گفتن نمی تونن بیان و نهایتا 10 نفر شدیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت.

یه قسمت از برنجو هم قرار شده بود ما بپزیم به علت ضیق گاز! به ما یه کیلو برنج دادن، گفتن اینو واسه 5 نفر حساب کنین، بپزین! تو یه دونه قابلمه ی بزرگ جا نشد، تو یه قابلمه ی بزرگ و یه کوچیک ریختیم، آخرش هم اون طوری که دوست داشتیم در نیومد، چون جاش تنگ بود.

ولی خب انقد که صاحبخونه زیاد حساب کرده بود، نفری 200 گرم، غذایی که خودش برای 5 نفر پخته بود برای هر ده نفر بس شد!!

بعد از افطاری و شام هم کلی چیزای دیگه، مثل میوه، دو سه نوع کیک و چایی و این چیزا خوردیم و حرف زدیم. و نهایت حرفامون نتیجه اش این شد که تو دکترا آدم باید کورس بگذرونه نیشخند! سیستم آلمان که فقط سه سال تحقیق هست و کلا دانشجوها هیچ درسی پاس نمی کنن، اصلا سیستم خوبی نیست چون یهویی آدم وارد یه محیط جدید میشه، بدون هیچ آشنایی قبلی با تک تک زمینه های تخصصی کاری خودش، ازش انتظار میره یه سوال تحقیق خیلی خوب که در حد یه تز دکتری باشه ارائه بده و شروع کنه روش کار کردن. ولی تو آمریکا یا ایران این طوری نیست (سیستم تحصیلی ایران کلا کپی سیستم آمریکا بود، حتی اون 5 سال ابتدایی، 3 سال راهنماییش، ولی الان که عوضش کردن دیگه نمی دونم کپی کجا شده چشمک). طی کورس هایی که بچه ها پاس می کنن، خیلی دید بازتری پیدا می کنن نسبت به تحقیقاتی که تو زمینه های مختلف رشتشون شده و بعد از یه سال یا دوسال که درس پاس کردن، بهتر می تونن سوال تحقیقشونو تعیین کنن و برن دنبالش.

خلاصه که ما کلا دیشب سیستم تحصیلاتی آلمانو کلا پردازش کردیم و نتیجه ی کارشناسیمونو اعلام کردیم نیشخند.

تو راه برگشتن هم که تقریبا هممون با هم برگشتیم راجع به جاهای دیدنی اطراف شهرمون و اینکه کجاها می تونیم بریم صحبت کردیم و قرار شد که یه بار با هم بریم قایق سواری. انگاری یه سری قایق پارویی هست که میدن خودت پارو بزنی. یکی از بچه ها رفته بود، می گفت 2 راه افتادیم، 7 رسیدیم شهر خودمون! البته فکر کنم اگه به قایق سوار واقعی بدن نیم ساعته برسه نیشخند.

البته اینا فقط حرف بود که گفتیم، معمولا به عمل که می رسه یکی میگه گرونه، یکی میگه کار دارم، یکی میگه دوست ندارم، هیچ وقت جور نمیشه با هم بریم نیشخند.

وقتی برگشتیم خونه ساعت از یک هم گذشته بود. تا وقتی من خوابیدم که فکر کنم ساعت از سه هم گذشته بود دیگه! ولی صبح اصلا نتونستم بیشتر از همیشمون بخوابم. الانم خوابم میاد، ولی خب حیف که دیگه روز شده، نمی تونم بخوابم چشمک.

 

 

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب