امروز تمام روزو خیلی دوست داشتم. به نظرم خیلی روز مفیدی بود. دیروز یه عالمه خرید کرده بودیم برای خونه، از جمله یه عالمه چیز خرد کردنی برای ترشی انداختن. دفعه ی پیش که ترشی درست کردیم خیلی خوب شد، فقط بادمجوناش هیچ وقت شل نشد. ما همه چیشو خوردیم، فقط بادمجونا رو همچنان گذاشتیم توی سرکه بمونن تا برسن و ظرف ترشی رو گذاشتیم تو انباری. بعدش هم کلا یادمون رفت و اون ظرف همچنان تو انباری موند. الان که بعد از مدت ها ظرفو از انباری آوردیم دیدیم هنوزم اون بادمجونا نرسیدن!

کلا سرکه ی اون دفعه خوب نبود، آخه ارزون ترین سرکه ی ممکنو خریدیم نیشخند.

این دفعه که رفتیم خرید، با اینکه از سرکه ی دفعه ی قبل هنوز تو خونه داشتیم، تصمیم گرفتیم یه سرکه ی بهتر بگیریم. یه مدل سرکه بود که خیلی گرون بود، سه لیترش 10 یورو بود!!! دیدیم اگه ما با همچین سرکه ای ترشی درست کنیم، به جای خوردن ازش به عنوان دکور استفاده می کنیم نیشخند، واسه همین یه سرکه ی ارزونتر خریدیم که 3 4 یورو بیشتر نبود.

خلاصه، سرکه و کل مخلفاتی که می خواستیم توی سرکه بندازیمو خریدیم و قرار شد امروز خرد کنیم همه چی رو و بندازیم تو ظرف که ترشی بشه. متاسفانه سوپرمارکت دیروز بادمجون نداشت و من همچنان در حسرت ترشی بادمجون موندم!

امروز از صبح که بیدار شدیم، بعد از خوردن صبحانه، شروع کردیم به خرد کردن همین خرت و پرت های توی ترشی: هویج، کلم، پیاز، سیر و سیب! ببخشید دیگه اگه همچین ترکیبی رو تا حالا توی هیچ ترشی ای ندیدین نیشخند، ما نمی دونیم توی ترشی چی می ریزن دقیقا، ما که همه رو با هم قاطی ریختیم، باشد که رستگار شویم چشمک.

یه مقدار از هویجایی که باقی موند و یه مرغ هم که خریده بودیم خرد کردیم و گذاشتیم تو فریزر. تا ظهر همین جور داشتیم اینا رو خرد می کردیم و بسته بندی می کردیم.

عصری هم بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم گفتیم بریم دوچرخه سواری. رفتیم یه ساعتی دوچرخه سواری کردیم و حدودا یه ربع پیش برگشتیم، از لحظه ای که ما رسیدیم خونه تا حالا چندین بار رعد و برق زده، خدا رو شکر ما برگشتیم لبخند.

الانم منتظریم دوستامون بیان ظرفامونو بیارن نیشخند، آخه دیروز که افطاری دوستمون بود، کلی از ظرفای ما رو اومدن بردن چون تعداد مهمونا زیاد بود، حالا بشقابا خیلی مهم نبود، چون بالاخره یه چیزی پیدا میشه که توش غذا بخوریم، ولی قابلمه هامونم بردن که اونا دیگه واقعا حیاتی ان چشمک. امروز برنجمونو تو ماهی تابه درست کردیم!

قبل از اینکه بریم دوچرخه سواری من زنگ زدم به دوستامون که بپرسم کی میان که ما رفتنمونو با اونا تنظیم کنیم. نتیجه این شد که ما گفتیم اول ما بریم و برگردیم، بعد شما بیاین. وقتی برگشتیم دوباره زنگ زدم که بگم ما برگشتیم، اونا هم گفتن ما الان میریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها که یه سری چیزایی که از اونا گرفته بودنو پس بدن و بعدش میان خونه ی ما.

کلا امروزمونو خیلی دوست داشتم. کاش هر روز مثل امروز پربار و لذت بخش بود لبخند.