یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز تمام روزو خیلی دوست داشتم. به نظرم خیلی روز مفیدی بود. دیروز یه عالمه خرید کرده بودیم برای خونه، از جمله یه عالمه چیز خرد کردنی برای ترشی انداختن. دفعه ی پیش که ترشی درست کردیم خیلی خوب شد، فقط بادمجوناش هیچ وقت شل نشد. ما همه چیشو خوردیم، فقط بادمجونا رو همچنان گذاشتیم توی سرکه بمونن تا برسن و ظرف ترشی رو گذاشتیم تو انباری. بعدش هم کلا یادمون رفت و اون ظرف همچنان تو انباری موند. الان که بعد از مدت ها ظرفو از انباری آوردیم دیدیم هنوزم اون بادمجونا نرسیدن!

کلا سرکه ی اون دفعه خوب نبود، آخه ارزون ترین سرکه ی ممکنو خریدیم نیشخند.

این دفعه که رفتیم خرید، با اینکه از سرکه ی دفعه ی قبل هنوز تو خونه داشتیم، تصمیم گرفتیم یه سرکه ی بهتر بگیریم. یه مدل سرکه بود که خیلی گرون بود، سه لیترش 10 یورو بود!!! دیدیم اگه ما با همچین سرکه ای ترشی درست کنیم، به جای خوردن ازش به عنوان دکور استفاده می کنیم نیشخند، واسه همین یه سرکه ی ارزونتر خریدیم که 3 4 یورو بیشتر نبود.

خلاصه، سرکه و کل مخلفاتی که می خواستیم توی سرکه بندازیمو خریدیم و قرار شد امروز خرد کنیم همه چی رو و بندازیم تو ظرف که ترشی بشه. متاسفانه سوپرمارکت دیروز بادمجون نداشت و من همچنان در حسرت ترشی بادمجون موندم!

امروز از صبح که بیدار شدیم، بعد از خوردن صبحانه، شروع کردیم به خرد کردن همین خرت و پرت های توی ترشی: هویج، کلم، پیاز، سیر و سیب! ببخشید دیگه اگه همچین ترکیبی رو تا حالا توی هیچ ترشی ای ندیدین نیشخند، ما نمی دونیم توی ترشی چی می ریزن دقیقا، ما که همه رو با هم قاطی ریختیم، باشد که رستگار شویم چشمک.

یه مقدار از هویجایی که باقی موند و یه مرغ هم که خریده بودیم خرد کردیم و گذاشتیم تو فریزر. تا ظهر همین جور داشتیم اینا رو خرد می کردیم و بسته بندی می کردیم.

عصری هم بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم گفتیم بریم دوچرخه سواری. رفتیم یه ساعتی دوچرخه سواری کردیم و حدودا یه ربع پیش برگشتیم، از لحظه ای که ما رسیدیم خونه تا حالا چندین بار رعد و برق زده، خدا رو شکر ما برگشتیم لبخند.

الانم منتظریم دوستامون بیان ظرفامونو بیارن نیشخند، آخه دیروز که افطاری دوستمون بود، کلی از ظرفای ما رو اومدن بردن چون تعداد مهمونا زیاد بود، حالا بشقابا خیلی مهم نبود، چون بالاخره یه چیزی پیدا میشه که توش غذا بخوریم، ولی قابلمه هامونم بردن که اونا دیگه واقعا حیاتی ان چشمک. امروز برنجمونو تو ماهی تابه درست کردیم!

قبل از اینکه بریم دوچرخه سواری من زنگ زدم به دوستامون که بپرسم کی میان که ما رفتنمونو با اونا تنظیم کنیم. نتیجه این شد که ما گفتیم اول ما بریم و برگردیم، بعد شما بیاین. وقتی برگشتیم دوباره زنگ زدم که بگم ما برگشتیم، اونا هم گفتن ما الان میریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها که یه سری چیزایی که از اونا گرفته بودنو پس بدن و بعدش میان خونه ی ما.

کلا امروزمونو خیلی دوست داشتم. کاش هر روز مثل امروز پربار و لذت بخش بود لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب