من واقعا نمی دونم، من و پیرامید که دوستیم، روحامونم با هم دوستن؟!متفکر

دیشب انقد خواب وحشتناکی دیدم که نگو. البته خود خواب وحشتناک نبود، ولی حس های وسطش خیلی بد بودن. خواب دیدم تو خونه ی مامان مامانمیم (خدا بیامرزدش)، مامانم یه جای خونه ایستاده بود و بهم نگاه می کرد، تقریبا می تونم بگم عصبانی یا شاید ناراحت بود. هیچی نمی گفت.

من می خواستم یه چیزی رو توضیح بدم ولی نمی تونستم، اصلا نمی تونستم، دقیقا شده بودم مصداق بارز آیه ی 65 سوره ی یاسین:

الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ

امروز بر دهانهاى آنان مهر مى‏نهیم و دستهایشان با ما سخن مى‏گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى‏ساختند گواهى مى‏ دهند (متن و ترجمه از اینجا).

دقیقا نمی دونم خواب بودم یا بیدار که دقیقا همین آیه اومد تو ذهنم.

البته فقط این نبود، یه حس دیگه هم داشتم. دقیقا حس می کردم الان جونم از توی گلوم قراره در آد، یعنی حس می کردم جونم از تمام اعضای بدنم اومده جمع شده توی گلوم و می خواد خارج بشه از بدنم.

اینجا هم دقیقا یاد این آیه ها افتادم (آیه ی 83 و 84 سوره واقعه):

فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ( پس چرا آنگاه که جان شما به گلو می رسد)

وَأَنتُمْ حِینَئِذٍ تَنظُرُونَ (و در آن هنگام خود نظاره گرید).

(البته من آیه ی اولش به ذهنم اومد، آیه ی دومو برای شفاف شدن موضوع نوشتم).

واقعا نمی دونم من تو بیداری یاد این آیه ها می افتادم یا تو خواب، ولی در مورد اینکه من اون چیزی رو که تو این آیه ها گفتن کاملا حس می کردم، اصلا شکی ندارم.

و تازه اون موقع فهمیدم مردن چقدر سخته! البته واسه ما آدم بدا سخته، شاید واسه شما یا بقیه ی آدمای خوب راحت باشه. ولی به هر حال واسه من واقعا حس بدی بود. دقیقا حس اینکه دیگه هیچ کاری نمی تونم بکنم، اینجا آخر خطه! ولی نکته اش این بود که تمام تلاشمو می کردم که حرف بزنم، ولی جز صداهای جیغ خفه ای چیزی از گلوم بیرون نمی اومد.

کاش یه روز اونقدر خوب باشیم که حداقل از مردن نترسیم.