یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز از اون روزا بود که چند تا خوش گذرونی رو با هم قاطی کردیم! خیلی خوش گذشت.

قرار بود با بچه ها بریم یه جای اطراف شهر که بالای یه تپه است. صبح ساعت 8 بلند شدیم، من می خواستم صبحونه آماده کنم، ولی همسر گفت فقط برای خودت درست کن، من باید برم بلیت بخرم آخه بلیت ماهانه ی همسر تموم شده بود.

غذایی هم که درست کرده بودیم که ببریم سالاد اولویه بود، ولی خیارشور نداشتیم، قرار شد همسر که میره بلیت بخره برگشتنی خیارشور هم بخره و بیاره، اضافه کنیم به غذا و بریم.

همسر که رفت من صبحونه رو خوردم، در همین حین یه کیک هم درست کردم، وسایل بیرون رفتن، مثل بشقاب و قاشق و لیوان و این چیزا هم آماده کردم.

همسر خیلی دیر برگشت، ما قرارمون 11:30 بود، ولی همسر تازه 10:30 رسید خونه. از اونجایی که همش بدوبدو این ور اون ور رفته بود، گفت من میرم یه دوش بگیرم، نهایتش به بچه ها میگیم ما یه کمی دیرتر می رسیم.

تا وقتی همسر رفت دوش بگیره من وسایلو گذاشتم توی کوله ها و همسر که اومد فقط باید لباس می پوشیدیم می رفتیم.

ساعت 10:55 اینا بود که راه افتادیم. خدا رو شکر خیلی دیر نرسیدیم، 11:33 دقیقه سر قرار بودیم. بقیه هم تازه اومده بودن.

یکی از بچه ها جاب تیکت داشت که می تونست باهاش 4 نفر دیگه رو به غیر از خودش مجانی سوار قطاری کنه که می رفت بالای تپه. منم که خودم سمسترتیکت داشتم می تونستم یه بلیت قطار مجانی بخرم.

خلاصه تا ما رسیدیم اون دوستمون 5 تا بلیتی که می تونستو خریده بود. بقیه رفتن تو صف سوارشدن قطار وایستادن. منم رفتم یه دونه بلیت خودمو خریدم و رفتم تو صف پیش اونا ایستادم.

حدودا نیم ساعتی طول کشید تا منتظر شدیم، قطار اومد، سوار شدیم و رسیدیم بالا.

از اونجا کل شهر دیده میشد، خیلی هم قشنگ بود، مخصوصا خونه های شیروونی با پشت بوم های نارنجی رنگ.

اکثر آدمایی که اومده بودن همونجا می موندن، آخه صندلی و نیمکت هم به اندازه ی کافی بود و همه می تونستن بشینن. ولی ما بعد از اینکه یه کمی همونجا نشستیم و از منظره ها لذت بردیم، رفتیم یه کمی توی مسیری که بود شروع کردیم به قدم زدن. یه کمی که رفتیم یه جای قشنگی بود با نیمکت هایی که در واقع کنده های درختی بودن که تراشیده شده بود. همونجا نشستیم و بساط ناهارمونو آماده کردیم.

ناهارو خوردیم، هنوز نشسته بودیم که دیدیم کم کم داره بارون می گیره. وسایلمونو که جمع کردیم دیدیم بارون کم کم زیاد شد! گفتیم همونجا زیر درختا می مونیم، فکر کنم حدود نیم ساعتی زیر همون درختا وایستادیم و حرف زدیم. ولی بازم بارون قطع نشد.

آخرش تصمیم گرفتیم زیر همون بارون قدم بزنیم و برگردیم. آخه راه اونقدر هم زیاد نبود. همونطوری زیر بارون برگشتیم به همون قسمتی که نیمکت داشت. یکی دو تا سایبون هم بود که می شد زیرش ایستاد. هنوز چیز زیادی زیر سایبونا نبودیم که بارون قطع شد. ما هم رفتیم روی تنه ی درخت خیلی قطوری که به صورت افقی گذاشته شده بود برای نشستن نشستیم.

از یه طرف دلمون نمی خواست الان بلند شیم بریم پایین کلا، از طرفی هم با هوایی که قابل پیش بینی نبود نمی تونستم خیلی بریم بگردیم. تازه یکی از بچه ها هم یه خورده پاش درد می کرد. این جوری شد که روی همون تنه ی درخت نشستیم و از این بازی های بچگونه (یه سطح بالاتر از اتل متل چشمک) شروع کردیم! (یه سری ها هم با تعجب ما رو نگاه می کردن نیشخند).

دیگه فکر می کنم نیم ساعتی رو هم به همین منوال گذروندیم و بعدش تصمیم گرفتیم بریم پایین. دوباره سوار قطار شدیم و رفتیم پایین. از اونجایی که همه تشنه بودن، تصمیم گرفتیم بریم مک دونالد یه بستنی یه یورویی بخوریم (ارزونترنی بستنی ممکن که همیشه ما مشتریشیم چشمک).

دفعه ی پیش که رفته بودیم مک دونالد یه سری از بچه ها یه چیزی سفارش دادن که گرون تر بود و کلی هم ازش تعریف کردن، من و همسر هم گفتیم این دفعه دوتایی یه دونه از اونا سفارش بدیم، آخه هم خیلی بزرگ بود و هم اگه دوست نداشتیم، می خواستم پول یه دونه رو بیشتر حروم نکرده باشیم! گرفتیم و اتفاقا من دوست نداشتم! دوباره همسر رفت برای من یه دونه بستنی یه یورویی سفارش داد.

از مک دونالد که اومدیم بیرون صحبت کردیم راجع به اینکه تازه الان کجا بریم! ما پیشنهاد دادیم بریم خونه ی ما، آخه ما کیک هم داشتیم. ولی در نهایت نتیجه این شد که بریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها.

رفتیم خونشون دوباره شروع کردیم به خوردن و بازی کردننیشخند. چایی و کیک و تخمه و منچ! 4 نفر منچ بازی کردیم دو نفر دوز. من دوست داشتم بعد از منچ دوز هم بازی کنم، ولی نمی دونم چی شد که یه دور که بازی کردیم دیگه بازی رو جمع کردیم! نشستیم حرف زدیم.

انقد نشستیم که شب شد! پا شدیم نماز خوندیم که دیگه رفع زحمت کنیم، باز صاحبخونه گفت الان میرزاقاسمی درست می کنم دور هم بخوریم، ما هم گفتیم باشه نیشخند.

شامم خوردیم، بعدش هم دوباره نشستیم حرف زدیم تااااااااا ساعت 12. دیگه دوازده واقعا رفع زحمت کردیم! ولی تا وقتی رسیدیم خونه 1 اینا بود.

خیلی روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت. کاش آدم مجبور نبود کار کنه، هر روزشو همین جوری میگذروند نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٥/۱٢ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب