یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز ظهر همسر رفت کادوی دوستمون که امروز دفاعش بودو بخره، یه کمی دیرتر اومد. وقتی اومد خونه غذا یه خورده سرد شده بود. دوباره گذاشتم گرم بشه و تا خوردیم شد ساعتای 2.5 اینا.

بعدش هنوز رفتیم سر لپ تاپامون، مجبور بودیم جمعش کنیم، چون باید حرکت می کردیم. آخه 4 دفاعش تموم میشد و ما قرار بود ساعت 4 اونجا باشیم. ساعتای 3:25 اینا حرکت کردیم.

ساعت حدود 4 و یکی دو دقیقه بود که رسیدیم. دیدیم خیلی از دوستای دیگه اش که اکثرشون هم خارجی بودن اونجا بودن. فقط یکی از بچه ها بود که ایرانی بود. باهاش احوال پرسی کردیم و گفتیم بقیه کجان؟ آخه اونایی که ایستاده بودن همه دقیقا توی راهرو ایستاده بودن!

گفت رفتن "دکتر بعد از این"و بیارن (این اصطلاحی بود که یکی از استادی دوره ی لیسانسمون واسه دانشجوهای دکترا به کار می برد چشمک)!

آخه ظاهرا دفاعش تموم شده بود، بهش گفته بودن چند دقیقه بیرون وایسته، نمره رو بدن و بعد دوباره بره تو که نمرشو بگیره. بچه ها رفته بودن تو همین فاصله یه کمی باهاش صحبت کنن.

خلاصه، سه چهار دقیقه بعد بچه ها و آقای دکتر (دیگه الان دفاعش تموم شده بود و نمرشو هم گرفته بود!)، تشریف آوردن. یه کمی دست و عکس و از این چیزا زدیم و گرفتیم و بعدش رفتیم به سمت آشپزخونه که خوردنی ها توش چیده شده بود.

متاسفانه به دلیل دیر ناهار خوردن ما نتونستیم زیاد بخوریم چشمک، ولی خب تلاش کردیم تا جایی که جا داشتیم بخوریم نیشخند!

تقریبا یه ساعت و نیم اینا اونجا بودیم، بعضی بچه ها دیرتر اومدن، بعضی ها از قبل اونجا بودن. خلاصه، یه عالمه خوردیم و حرف زدیم و کادوهامونو دادیم و اومدیم بیرون.

همه چی خیلی خوب بود، فقط من به صورت دوره ای یاد تز خودم می افتادم، استرس می گرفتم!

از اونجا که می خواستیم بریم، در واقع من و همسر قصد نداشتیم برگردیم خونه. آخه مثلا تولد من بود! قرار بود بریم خیابون اصلی شهر، یه دور بزنیم و برای من کادو بخریم چشمک. البته همسر خیلی اصرار داره کادو بخره، وگرنه به نظر من، نه نیازی هست و نه صلاحه که الان کادو بخریم. ولی خب واسه اینکه حرف همسر زمین نمونه گفتم بریم یه چیز کوچیک هم که شده بخریم.

دوستامون با ماشین می خواستن برن به سمت همون خیابون اصلی. واسه همین با هم رفتیم. اونا می خواستن برن یه فروشگاه که پرینتر ببینن، ما هم باهاشون رفتیم. دیگه انقد تو فروشگاه گشتیم و هرچی لباسشویی و یخچال و فریزر و تلویزیون بود برانداز کردیم که ساعت شد 7:30! اینجا هم که مغازه ها 8 می بندن.

واسه همین از فروشگاه که اومدیم بیرون، دیگه رفتیم به سمت ایستگاه قطار که برگردیم خونه. اما قبلش وایستادیم با دوستامون همین جوری صحبت می کردیم.

در خلال این صحبت ها متوجه شدیم که من و خانوم دوستمون الان با مشکل "چی بپوشم" دست به گریبانیم نیشخند. آخه بعد از دفاع فهمیدیم که عروسی یکی از بچه ها 5 سپتامبره!!

ما هم که تا حالا اینجا عروسی درست و حسابی ای دعوت نشدیم، لباس مناسبی برای این مدل مهمونی ها نداریم! البته خودمونیم من تو ایرانم لباس مجلسی ندارم! اینجا که دیگه هیچی! یعنی فکر کن آدم با شلوار جین و کفش ورزشی بره عروسی نیشخند.

عروسی برادر کوچیکتر آلمان بود. من یادمه اون موقع هم به شدت همین مشکلو داشتم. آخرش رفتم یه کت خریدم که هنوز دارمش ولی نمی تونم بپوشمش الان! یه بلوز هم خریدم که زیرش بپوشم. دروغ چرا؟ اون چیزی که من زیر کت پوشیدم در واقع بلوز نبود، پیرهن بود چشم که من قسمت پایینوش قشنگ تا زدم و گذاشتم تو شلوارم!! بعد از عروسی هم یه بار با لباسای دیگه انداختمش تو ماشین لباسشویی و بعد از شسته شدن صورتی ملایم تحویلش گرفتم!!

الان اون کتی که خریدم و اون شلواری که باهاش پوشیدمو دارم، اما چون مشکی ان، نمی خوام اونا رو بپوشم. آخه من اصلا اهل مشکی پوشیدن نیستم. ولی واسه اون عروسی نمی دونستم مردم مثل آلمانی ها لباس می خوان بپوشن یا مثل ایرانی ها جینگول وینگول، واسه همین یه کت و شلوار مشکی انتخاب کردم که سنگین باشه. ولی وقتی رفتم دیدم ملت همون قرمز جیغ ایرانیشونو پوشیدن نیشخند!!

واسه همین، با توجه به اینکه ما ایرانی ها اصولا زیاد مشکی پوشیدنو مخصوصا توی مراسم مهمونی خوب نمی دونیم، دیگه نمی خوام سرتاپا مشکی بپوشم و به این ترتیب الان منم مثل همه ی خانومای دیگه به شدت مشکل "چی بپوشم" دارم. البته یه نمه مشکل ما موضوعش فرق داره و کامل تر بگم اینه: "چی بپوشم که ارزون باشه؟" چشمک.

خلاصه، حالا تزم یه طرف، این مشکل چی بپوشم یه طرف نیشخند.

---

از بیرون که اومدیم خونه، میلمو که باز کردم یه دنیا خوشحال شدم. منشی دانشگاهی که از اول آگوست باهاشون قرارداد بستم (و هنوز تا حالا ندیدمش)، ایمیل زده بود و تولدمو تبریک گفته بود لبخند. اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر حواسش جمع بوده باشه موقع خوندن مدارک من که دقت کرده باشه تاریخ تولدم نزدیکه.

---

مامانم هم ظهر پیامک داده بود، تولدمو تبریک گفته بود. عصری زنگ زدم خونمون کسی نبود. بعد از تموم شدن مراسم دفاع، دوباره زنگ زدم. مامانم میگه به استادت و همکارا و بقیه ی دانشجوها بگو بهت کمک کنن زود دفاع کنی، بهشون بگو تو هم متقابلا بهشون کمک می کنی که زودتر کارشون تموم بشه، همتون با هم همکاری کنین تا کارای همتون زودتر تموم بشه.

بعدش فکر می کردم، واقعا کاش همه ی آدما همین طوری فکر می کردن! کاش حاضر بودیم گاهی وقتا، وقتمونو با دیگران قسمت کنیم، ما هم به بقیه کمک کنیم، کاش برای بقیه وقت بذاریم، کاش یه جوری زندگی نکنیم که یه روز که کارامون تموم شد سرمونو بیاریم بالا ببینیم فقط ماییم و کارای انجام شدمون، ببینیم تو تمام مدت عمرمون هیچ دوستی واسه خودمون جمع نکردیم، تمام ماحصل زندگیمون انجام دادن یه سری پروژه بوده! کاش گاهی وقتا خودمون برای خودمون پروژه ی اخلاقی تعریف کنیم.

---

همین الان به ذهنم رسید بعدا می تونیم روی این تز " تعریف کردن پروژه ی اخلاقی" بیشتر فکر کنیم، شاید اصلا یه پروژه تعریف کردیم تو همین وبلاگ و با هم سعی کردیم انجامش بدیم. مثلا قرار بذاریم سر یه روز خاص، هر کدوممون به نفری که اصلا نمی شناسیم کمک کنیم، حتی شده یه کمک کوچیک. الانم که ماشاءالله انقد تمام دنیا به هم وصله که نمی تونیم بگیم چطوری به کسی که نمیشناسیم کمک کنیم، مثلا آدم تو اینترنت هیچ کسو نمیشناسه، بنابراین هر کمکی که بکنیم، در واقع به کسی هست که نمیشناسیم. البته اینکه میگم نشناسیم واسه اینه که اگه ما به پدر و مادرمون یا کسی که دور و برمون هست کمک می کنیم، خیلی وقتا به خاطر اینه که اونا حقی به گردنمون دارن و در واقع کمک ما یه جورایی وظیفمونه.

شایدم بعدا پروژه رو بزرگتر کردیم، مثلا گفتیم باید ما شروع کننده ی کمک باشیم، یعنی مثلا به کسی که می دونیم کمک لازم داره کمک کنیم هرچند که طرف از ما کمک نخواسته باشه.

ها؟ نظر شما چیه؟ سوال یعنی آیا به نظر شما این پروژه های اخلاقی باعث اندکی تعالی که نمیشه گفت، تکون خوردن، اخلاقی من و امثال من میشه؟!!متفکر


[ ۱۳٩۳/٥/۱٤ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب