امروز با اینکه هیچ کار خاصی نکردم، اما به نظرم روز مفیدی بود. حداقل تقریبا تمام کارهایی که تو برنامه ام بودو انجام دادم، گرچه نتیجه ی خاصی نداشت!!

تو قراری که با بچه ها گذاشتیم که هر نفر هر هفته بیاد یه مقاله رو ارائه بده، امروز نوبت من بود. از طرفی یه جای کارم گیر کرده بود که به کار یکی از بچه های همین گروه خودمون مرتبط میشد. واسه همین دیروز بهش ایمیل زدم، گفتم اگه وقت داری، فردا بعد از قرار مقاله خونی، من پیشت بمونم راجع به مشکل من صحبت کنیم. اونم گفت اشکالی نداره.

مقاله ام رو هم اصلا آماده نکرده بودم. 18 صفحه بود. دیروز فقط دو صفحشو خوندم! تمام مدت داشتم کارای دیگه انجام میدادم که آخرش هم هیچ نتیجه ای نداشت!! صبح بلند شدم تندتند شروع کردم به خوندن مقاله. تقریبا دو ساعت بعدش دیگه تموم شده بود.

بعدش دیگه نشستم پای لپ تاپم و کارای معمولی خودم.

ساعت 12:37 دقیقه اینا بود که یهو دیدم وااااااای من کلا یادم رفته غذا درست کنم. بلند شدم با سرعت برق و باد آبو با کتری برقی جوشوندم، قابلمه رو هم گذاشتم رو گاز. یه ماهیتابه هم گذاشتم و توش شروع کردم به پیاز سرخ کردن. خلاصه، همزمان مایه ی برنج و برنجو پختم و ساعت 12:50 اینا غذا رو دم کردم!! واقعا خودمم نفهمیدم چطوری همه چی انقد زود آماده شد، ولی خب شد دیگه چشمک، من کلا تو کارای دور تند خوبم نیشخند.

همسر ساعت یک اومد و ساعت یک و ربع هم غذا رو کشیدیم، ساعت یک و بیست و پنج دقیقه هم که بشقابامونو صاف کرده بودیم نیشخند.

بعدش من بلند شدم لباس پوشیدم که برم.

یکی از بچه ها چند روز دیگه اسباب کشی داره، نیاز به کارتن داشت. ما واسه اسباب کشیمون دو تا کارتن خریدیم، ولی اصلا نشد استفادش کنیم. منم به دوستمون گفته بودم برات میارم کارتنا رو. آخه اینجا خیلی کارتن گرونه!

خونه ی دوستمون نزدیک دانشگاه بود، منم سعی کردم یه کمی زودتر برم که اول برم کارتنا رو بدم به دوستمون و بعدش برم دانشگاه.

قرارمون واسه مقاله خونی ساعت دو و نیمه همیشه، ولی من ساعت دو و بیست دقیقه اینا بود که رسیدم. در زدم، رفتم تو اتاق بچه ها، ولی فقط یکیشون بود. گفت اون یکی گفته مریضه نمیاد.

اون یکی دیگه هم که کلا رفته بود کشور خودش، یعنی فقط من بودم و یکی از بچه ها. واسه همین تصمیم گرفتیم کنسل کنیم جلسه رو (از قبل طبق قانونمون قرار شده بود، هر وقت حداقل سه نفر هستیم جلسه تشکیل بشه چشمک). واسه همین فقط نشستیم راجع به کار من و سوالی که داشتم صحبت کردیم.

دوستم یه سری ایده بهم داد و دیگه من راهی خونه شدم لبخند.

الانم یه سری فایل هایی که باید واسه استاد می فرستادمو فرستادم و فرصت دارم یه کمی زندگی کنم لبخند!!