یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز عصر قرار گذاشته بودیم با بچه ها که بریم دوچرخه سواری، یکی از شهرای دور و برمون که شاید 7 8 کیلومتر بیشتر فاصله نداشت تا شهرمون.

دیشب رفتیم برای این سفر نصف روزمون خرید کنیم. اول رفتیم یه سری نون برداشتیم که برای ساندویچای کوچیک درست کردن خوبه. بعد یه کم دیگه تو فروشگاه گشتیم گفتیم پیتزا ورداریم، تو خونه بپزیم، برش بزنیم، بذاریم تو ظرف ببریم. با توجه به اینکه پیتزا ورداشته بودیم، دیگه اون نونا به درد نمی خورد، چون قرار نبود سالاد اولویه یا چیز ساندویچی ای ببریم با خودمون. ولی خب دیگه گفتیم اشکالی نداره، نونا رو خودمون می خوریم.

من همونجا به ذهنم رسید برای شام گوشت چرخ کرده و سیب زمینی و پیاز و از این چیزا رو قاطی کنیم، سرخ کردیم، بذاریم لای این نونای ساندویچی و بخوریم.

یه نوشابه هم ورداشتیم از فروشگاه واسه سفرمون و بعد از انجام بقیه ی خرید که مربوط به زندگی روزمره ی خودمون بود برگشتیم خونمون.

شب همون چیزی که قرار بود بپزیمو پختیم، ولی نمی دونم چرا انگاری توی ذهنمون اینطوری مونده بود که این نونا واسه فرداست! و نخوردیمشون، با نونای عادی خوردیم غذامونو، تموم شد، آخرش هم یادمون نیومد که می تونستیم با این نون خوشمزه ترا بخوریم!!

خلاصه، فردا صبح (یعنی امروز صبح) که شد تازه یادمون افتاده راستی ما دیروز می تونستیم این نونا رو بخوریم نیشخند. بعد از چند دقیقه اش من یادم افتاد که اصلا دیروز که من با دوستمون صحبت کردم و پیشنهاد دادم که مثلا صبح تا عصر بریم اینا، گفت عصر بریم بهتره و اگه قرار باشه عصر بریم که اصلا قرار نیست ناهار بخوریم دیگه نیشخند.

به این ترتیب، نوشابه و پیتزایی هم که خریده بودیم الکی شد!

از صبح نشستیم کارامونو کردیم و کتاب خوندیم و منتظر بودیم که عصر شه بریم ددری چشمک. ظهر هم با همسر لازانیا پختیم که خیلی هم خوب شد (جای شما خالی). فکر کنم تا چند وقت همسر نشانه ی عشق همسر از ماکارونی به لازانیا تغییر کنه چشمک (برای اونایی که نمی دونن دوباره تکرار می کنم، همسر هر وقت بخواد خیلی برای من وقت بذاره و نهایت عشقشو اعلام کنه ماکارونی درست می کنه و چون خودش خیلی ماکارونی دوست داره فکر می کنه همه خیلی دوست دارننیشخند).

بعد از ناهار من یه کم خوابیدم و همسر برام بلند کتاب می خوند. همسر همچنان داشت کتاب می خوند که من خوابم برد.

یه وقت دیدم همسر داره با دوستامون تلفنی صحبت می کنه و قرار مدار دقیق بیرون رفتنمونو میذاره. قرار شد ساعت 5:30 یه جا قرار بذاریم. از خونه ی ما تا پل محل قرار تقریبا نیم ساعت با دوچرخه راه بود.

ما هم همون ساعتای 5 راه افتادیم، ولی یه جا یه تابلو رو پیروی کردیم که اشتباه کردیم. در واقع تابلو چون برای ماشینا بود به درد ما نمی خورد و ما نباید گوش می دادیم به حرف اون تابلو. یه ربعی تو مسیری که تابلو گفته بود رفتیم و دیدیم نرسیدیم! همسر با گوشی چک کرد دیدیم بعععععععله، از همونجایی که تابلو گفته این وری، ما درست باید در جهت مخالفش می رفتیم.

زنگ زدیم به دوستامون گفتیم ما حدود یه ربع دیرتر می رسیم. اونا سر قرار بودن و زمان هم 5:33 اینا بود. دوباره رکاب زنان برگشتیم و این دفعه مسیر درستو رفتیم. تقریبا یه ربع به شیش بود که رسیدیم سر قرار.

واقعا خیس عرق شده بودیم با این هوای شرجی اینجا. نمی تونین تصور کنین چقدر گرم بود هوا. اصلا شک داشتیم که بریم یا نریم با این هوا! دیگه گفتیم حالا که اومدیم تا اینجای راهو، وسایلمونم با خودمون ورداشتیم، بریم.

چهارتایی، رکاب زنان، راه افتادیم. مسیر خیلی قشنگی بود. یه بار وایستادیم تو مسیر عکس گرفتیم. چند بارم وایستادیم به منظره های دور و برمون که خیلی قشنگ بودن نگاه کردیم.

خیلی طول کشید تا رسیدیم، فکر کنم تقریبا 7 اینا شده بود که رسیدیم به محل مورد نظرمون که یه پارک بود. یه سازه ی فلزی هم اونجا بود که تقریبا شبیه عراده ی توپ بود. رفتیم اونجا هم چند تا عکس گرفتیم و گفتیم یه کمی رکاب بزنیم بریم یه جا تو پارک بشینیم.

تو همین اثنا بارون شروع کرد به باریدن. گفتیم خب بریم یه جا که زیر درخته بشینیم. یه کمی با دوچرخه هامون رفتیم، خیلی کم، در حد دویست متر، شایدم کمتر، دو تا نیمکت بود که تقریبا زیر درخت بودن. نشستیم اونجا میوه ها و چیپس و این چیزامونو در آوردیم و شروع کردیم به خوردن.

یه چایی هم ریختیم واسه خودمون و خوردیم. جلومون هم یه دسته غاز بودن که هی می اومدن و می رفتن. اصلا هم سر و صدا نداشتن، فقط هر از گاهی چندتاشون یه صدایی از خودشون در می آوردن. فکر کنم بیست سی تایی بودن.

من داشتم حرف می زدم که یهو یکیشون یه صدای عجیبی از خودش در آورد که به نظر ما شکل بوق بود و کاملا توجهمونو جلب کرد. یهو دیدیم همه جمع شدن دور و برش. حتی یه سری ها پرواز کردن از روی رودخونه و اومدن پیش همونی که سر و صدا کرده بود. پیرو این سر و صدا یکی دو تای دیگه هم صدایی خیلی صدای همون اولیه رو از خودشون در آوردن. دیگه همه ی غازا اومده بودن زیر یه درخت جمع شده بودن.

ما هم با خودمون گفتیم چه جالب همه رو صدا کردن بیان! در عرض کمتر از سه چهار دقیقه چنان طوفانی شد که ما حتی نمی تونستیم وسایلمونو جمع کنیم. بارون به شدت زیاد شد، حتی تلاشمون برای درست جمع کردن وسایلمون هم ناکام بود، چهار نفری نمی تونستیم چند تا ظرفو چنگال و لیوان یه بار مصرفو جمع کنیم! هرچی رو ورمی داشتیم یه چیز دیگه رو باد می برد. در نهایت بدو بدو همه چیزو ریختیم تو کوله هامونو و رفتیم زیر دو تا درخت پناه گرفتیم.

اولش خوب بود و درخت تا یه حدی جواب میداد. ولی چند دقیقه بعدش دیگه برگای درختا کاملا آبکی شده بودن و قطره های درشت از روی برگا می ریخت رو سر و کله ی ما. علاوه بر این، کامل هم زیر درخت نبودیم و خود طوفان هم مارو بی نصیب نمی ذاشت.

مدام هم رعد و برق پشت رعد و برق! خیلی وضع بدی بود. تو همچین وضعیتی هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم. حتی دوچرخه ها رو هم قفل نزده بودیم. تنها کاری که می کردیم این بود که ما از دوستامون عکس می گرفتیم، اونا از ما نیشخند!! آخه واقعا وضعیت خنده داری بود. اصلا امکان نداشت تو اون هوا بتونیم قدم از قدم ورداریم، با دوچرخه که دیگه اصلا!!!

تقریبا تو بیست سی متریمون (البته من چشمام در این زمینه ترازوی خوبی نیست، شایدم بیشتر بود نیشخند) یه جای خیلی خیلی کوچیک بود که میشد پناه گرفت. ولی اصلا جرئت نداشتیم همین مسیر کوتاهو بریم زیر بارون. همین جوریش زیر درخت کاملا خیس شده بودیم. شلوارامون تا زانو، شونه هامون و سرمون هم کاملا!!

بالاخره یکی از بچه ها خطر کرد و یهو دوید به سمت اون پناهگاه. بعد هم خانومش دوید. ولی ما یکی دو دقیقه بعدش وایستادیم و گفتیم دیگه چهارتایی که اونجا جا نمی شیم. ولی بعد دیدیم این طوری نمیشه، همسر به من گفت کوله رو وردار بدو تا اونجا. بدو منم میام. منم فکر کردم همسر الان میاد، بدو بدو دویدم. اصلا هم به پشت سرم نگاه نکردم!

وقتی رفتم دیدم همسر نیومد! چند دقیقه بعدش همسر اومد، وایستاده بود تمام دوچرخه ها رو قفل زده بود، یکیشونو هم سوار شده بود آورده بود. کوله ی دوستامونو هم آورده بود، آخه گوشی خانوم دوستمون اون تو بود و مطمئن نبودیم زیر این بارون، روی دوچرخه که کلا زیر درخت نبود، سالم بود هنوز یا نه!

تو اون پناهگاه کمتر از یه متری (!!)، همسر قطارا رو چک کرد که ببینه نزدیک ترین ایستگاه قطاری که می تونیم بریم کجاست. یه چند دقیقه که گذشت هوا بهتر شد و میشد بریم دوچرخه هامونو بیاریم.

از پناهگاه که اومدیم بیرون، غازا دوباره از زیر درخت پراکنده شده بودن، معلوم بود هوا رو به خوب شدنه. البته دوباره یهویی بارون شدید شد، ولی چند ثانیه ای بیشتر این طوری نبود، معلوم بود که غازا درست فهمیدن چشمک.

دوچرخه هامونو سوار شدیم و رفتیم به سمت ایستگاه قطار. منم مجبور شدم بلیت بخرم. در حالت عادی من با بلیتم می تونم تا حدود 50 کیلومتری شهرو برم، ولی من بلیتمو ورنداشته بودم. آخه همسر می تونه با بلیتش 4 نفر دیگه رو هم ساپورت کنه. اما مشکل این بود که محدوده ی بلیت همسر محدود بود و جایی که ما توش بودیمو شامل نمی شد. این شد که هرچهارتامون مجبور شدیم بلیت بخریم.

قطار باید ساعت 19:24 می اومد، اما زده بود 20 دقیقه تاخیر داره. وقتی ما رسیدیم حدود 19:40 اینا بود. برای ما خوب شده بود، چون قرار بود الان قطار بیاد. ولی نیومد! وقتی ساعت 19:44 اینا شد، دوباره روی تابلو نوشت قطار 30 دقیقه تاخیر خواهد داشت، بعد دوباره شد 40 دقیقه، دوباره شد 45 دقیقه!

همسر رفت برنامه ی قطارا رو چک کنه، دو تا خانومی که اونجا بودن بهش گفته بودن ما 2 ساعته اینجاییم هنوز قطار نیومده!! ولی قراره الان بیاد.

دیگه انقد قطار نیومد که به شک افتادیم با همون دوچرخه بریم یا نه! آخه اون موقع دیگه بارون وایستاده بود. مشکلی که نمی ذاشت بتونیم با دوچرخه بریم لباسای به شدت خیس ما بود!

فکر می کنم 8:10 اینا بود که بالاخره قطار اومد. طبق برنامه ای که دست ما بود، ما باید قطار عوض می کردیم، ولی انقد خطها قاطی شده بود که ما در نهایت سوار قطاری شدیم که ما رو تا مقصد نهایی می رسوند.

از اونجایی که 4 تا دوچرخه داشتیم تو دو تا واگن سوار شدیم که راحت تر باشیم. ولی کوله ی ما روی سبد دوچرخه ی بچه ها موند و اونا با خودشون بردن تو اون یکی واگن.

در نهایت چون خونه هامون دقیقا تو دو تا نقطه ی مقابل همن تو شهر، ما می خواستیم یه ایستگاه دیگه پیاده بشیم، اونا یه جا دیگه. ما زودتر باید پیاده می شدیم. همسر بهشون زنگ زد گفت قطار که وایستاد، درو باز کنین کوله ی ما رو بندازین بیرون، ما میایم ورمیداریم.

اونا هم همین کارو کردن. من که ندیدم ولی همسر می گفت وقتی کوله رو انداختن، قیافه ی این آدمایی که روی صندلی تو ایستگاه نشسته بودن دیدنی بود! فکر کردن طرف بمب انداخته نیشخند، ما هم که قیافه هامون همه، خارجی، کله سیاه، خاورمیانه ای، روسری دار و در یک کلام تروریست چشمک.

همسر بدو بدو رفت ورداشت کوله رو که خیال اون مسافرای تو ایستگاه راحت بشه!

بعدش دیگه با دوچرخه رکاب زنان اومدیم خونه، خدا رو شکر از ایستگاهی که پیاده شدیم تا خونه ی ما راه زیادی نبود، کمتر از پنج دقیقه بعد خونه بودیم. ولی دوستامون فکر می کنم راه زیادی تا خونه داشتن هنوز.

اینم از ما که اندازه ی غازا نمی فهمیم نیشخند. اصلا خوبه آدم غاز بخره تو خونش نگه داره! مفیده.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب