از خوشی های کوچیک (ولی مهم و خاطره انگیز برای آینده ها)، اینکه سر ظهر، زیر نور آفتابی که از پنجره میتابه، بالش بذاری، دراز بکشی رو فرش.

به همسر که می خواد کتاب رمانشو بخونه بگی، تو هم بالش بذار کتابو بلند بخون. اونم کتابو بگیره دستش و شروع کنه به خوندن و تو با اینکه اصلا نمیدونی داستان چیه، از صفحه ی حدود 400 کتابو گوش بدی و لذت ببری.

سعی کنی خودتو غرق کنی توی توصیفات کتاب و چند دقیقه ای به دور از هرگونه استرسی که مربوط به کار و دانشگاه و این چیزا باشه، فقط به این فکر کنی که الان تو توی اون کتابی، توی همون روستایی که کتاب داره توصیف می کنه و داری تصور می کنی لباس ها و گفتار و رفتار آدمای روستایی حدود 80 سال پیشو... .

و بعد وسط خوندن داستان خوابت ببره. یهو بیدار بشی متوجه بشی با اینکه تو خوابت برده، همسر هنوز داره کتابو بلند بلند می خونه و دوباره لذت ببری از ادامه ی توصیفات ...

---

مطمئنا یه روزی آدم دلش واسه همچین لحظه هایی خیلی خیلی تنگ میشه.