یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز یه عالمه نامه از دانشگاهی که قراره براش کار کنم گرفتم. در واقع قرارداد کار بود که باید امضا می کردم و براشون پس می فرستادم. منشی محترم دانشگاهی که قراره برم، چند تا کاغذ چسبی روی قسمت های مختلف چسبونده بود و راهنمایی کرده بود که کدوما رو باید براشون پس بفرستم و کدوما برای منن.

دو تا از فرم ها فقط امضا کردنی بود، ولی یکیش به نظر می اومد پرکردنی باشه. از اونجایی که فرم حساسی بود و نمی خواستم چیزی رو اشتباه پر کنم، امروز ورداشتم همه رو بردم دانشکده که به منشی بگم برام ترجمه کنه نیشخند.

رفتم تو اتاق منشی، گفتم میشه تو پر کردن یه سری فرم بهم کمک کنین؟ قرارداد کاریمه برای فلان جا که با استادمه. گفت مال فلان دانشگاهه یعنی؟ گفتم آره؟ احساس کردم چون مال دانشگاه خودمون نیست دوست نداره کمک کنه، ولی بعد دیدم اشتباه کردم. آخه ادامه داد، چون فرم مال دانشگاه ما نیست، من ممکنه کامل بلد نباشم، آخه فرماشون با ما فرق داره. ولی بیار من هرچیشو بتونم کمکت می کنم.

فرما رو براش درآوردم، فقط سه جا رو باید امضا می کردم نیشخند. اون فرمی هم که باید پر می کردم، در واقع باید توش محل های کار قبلیمو می نوشتم. اما از اونجایی که من اولین باره تو آلمان دارم قرارداد کاری امضا می کنم، چیزی نداشتم که توی اون جاهای خالی بنویسم.

خلاصه، اون جاهایی که بایدو امضا کردم و تموم شد. یه سری نامه هم برام اومده بود که اونا رم به منشیمون گفتم برام ترجمه کنم ببینم باید چیکار کنم (تریپ ننه من سواد ندارم، ببین این چی میگه چشمک).

اونا رو هم برام توضیح داد و راهی خونه شدم. تو ایستگاه اتوبوس داشتم کتاب کلیدرو می خوندم که یه خانوم و آقای ایرانی رو دیدم که تقریبا هم تیپ خودمون بودن. اما مطمئن نبودم که ایرانی ان، ممکن بود افغانی هم باشن. آخه خانومه شال سرش کرده بود و یه ور شالشو از روی شونش رد کرده بود و انداخته بود پشتش، همون تیپی که چندین سال پیش تو ایران مد بود، واسه همین مطمئن نبودم که ایران ان و چیزی نگفتم.

می خواستیم سوار قطار بشیم، اونا سلام کردن، منم جواب دادم و با هم رفتیم تو. تو قطار هم نزدیک هم نشستیم و یه کمی صحبت کردیم. خانومه دانشجو بود تو شهر ما و آقاهه پست داک بود. دو سالی بود اینجا بودن. نمی دونم چرا شهر به این کوچیکی ما تا حالا اینا رو رویت نکردیم تو شهر متفکر.

متاسفانه دو ایستگاه بیشتر با هم نبودیم، من باید پیاده میشدم. خداحافظی کردم و پیاده شدم. حتی یادم رفت اسمشونو بپرسم!! ولی وقتی اومدم خونه به همسر گفتم، سریع رفتیم تو سایت دانشکدشون و اسم آقاهه رو درآوردیم نیشخند. ولی اسم خانمه رو هنوز نمی دونیم.

احتمالا اینا رو هم میذاریم تو لیست که به جمع دوستامون اضافشون کنیم لبخند.

---

رفتنی هم داشتم تو قطار همون کتاب کلیدرو می خوندم. یه آقایی اون ور نشسته بود شروع کرد با من عربی حرف زدن. گفتم آقا یواش برو، من عرب نیستم نیشخند، گفت آها، فکر کردم کتابی که دستته عربیه. گفتم نه، فارسیه. آقاهه مصری بود. یه کمی با هم آلمانی، انگلیسی حرف زدیم. واقعا انقد قاطی پاطی حرف زدیم که نمی تونم بگم انگلیسی بود آلمانی قاطیش بود یا آلمانی بود انگلیسی قاطیش داشت!!

---

این کتاب کلیدر خیلی خیلی کتاب قشنگیه. حتما بخونینیش. من مدت ها پیش اسم این کتابو شنیدم، وقتی خیلی خیلی بچه بودم، در حد ابتدایی. با اینکه اون موقع کتاب رمان زیاد می خوندم، (فکر کنم پنجم ابتدایی که بودم تقریبا تمام کتابای رمان کتابخونه ی عمومی نزدیک خونمونو تموم کرده بود!! هر بار که می رفتم خانوم مسئول کتابخونه باید کلی می گشت و یه کتابی که من هنوز نخوندم برام پیدا می کرد!) ولی هیچ وقت رغبت نکرده بودم این کتابو بخونم. حتی با اینکه این کتاب بین کتابای عموم که تو خونه ی مامان بزرگم بود، وجود داشت، هر ده جلدش!! ولی من بازم هیچ وقت نرفتم سمتش.

شاید چون تعداد جلداش زیاد بود و من اون موقع بچه بودم و می ترسیدم از کتاب های طولانی. فکر می کردم نمی تونم تا آخرش بخونم.

الان دوباره دنیا یه دور چرخید و این ور دنیا، دوباره این کتاب کلیدر دست ما افتاد!! این دفعه مشتاق بودم بخونمش.

هنوز بیست صفحه از کتابو نخونده بودم که عاشق کتابش شدم. واقعا کتاب قشنگیه، البته به شرط اینکه به توصیفات علاقه داشته باشین. من به شخصه کتابایی رو دوست دارم که همه چی رو دقیق توصیف کرده باشن. من دوست دارم وقتی کتاب می خونم، بتونم خودمو اونجا تصور کنم. این کتاب اینجوریه توصیفاش، همه چی دقیقه. اینکه کی چی پوشیده، صورتش چه شکلیه، موهاش چه شکلیه، خونشون چه شکلیه، چی کجاست و همه چی رو کامل و دقیق توضیح میده. و من اینو خیلی دوست دارم.

اما اگه از اون دسته آدما هستین که دوست دارین فقط قضایای اصلی رو بدونین، احتمالا این کتاب خیلی براتون حوصله سربر خواهد بود.

الان بیشتر از 200 صفحه از کتابو خوندم، هنوز تو جلد اولم! ولی کتابو خیلی مشتاقانه دنبال می کنم.

جدای از اینکه چقدر کتابش قشنگه، حداقل از اونجایی که یکی از طولانی ترین رمانای دنیاست، به نظرم حتما بخونینش. طولانی نوشتن رمان هم کار هر کسی نیست. من نمی دونم بقیه ی کتاب چطور خواهد بود، اما الان به نظر من چیز حشوی نداره. بعضی کتابا وقتی طولانی میشن، آخراشون خیلی چرت و پرت میشن. من نمی دونم آخرای این کتاب چطوریه، ولی الانش که خیلی قشنگه.

خلاصه که آقا کتاب بخونین، کتاب بخونین، کتاب بخونین نیشخند، اگه کلیدر ندارین هرچی دستتون میاد بخونین. فقط بخونین.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب