یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز و فردا مهمون داریم. مهمونی امروز در واقع به جای تولدمه که ده روز پیش بود و نشد مهمونی بگیریم. البته فقط دو تا از دوستامونو دعوت کردیم. واقعا الان اصلا حوصله ی مهمونی های خیلی شلوغو ندارم. هماهنگ کردن تعداد زیاد هم خیلی سخته. این شد که قرار شد فقط همین دو تا خانواده رو که بیشتر با هم در ارتباطیم دعوت کنیم.

اما مهمونی فردا در واقع برای دعوت کردن یه خانواده ی دوست داشتنی دیگه است که خونشون خیلی به ما نزدیکه، یعنی از وقتی ما نقل مکان کردیم به اینجا خیلی به هم نزدیک شدیم.

با این دوستامون رابطه ی خیلی جالبی داریم، هر وقت همو می بینیم میگیم خب قرار بذاریم بیشتر همو ببینیم، هم اونا دوست دارن، هم ما. ولی آخرش اینطوری میشه که ما نهایتا سالی یه بار می ریم خونه ی همدیگه! تا حالا ما دو بار رفتیم خونه ی اونا و اینم بار دومه که اونا میان خونه ی ما! اما همدیگه رو تو خیابون زیاد می بینیم.

حالا خلاصه دین امسالمونو باید ادا کنیم برای دعوت کردن این دوستامون چشمک. این خانواده رو خیلی دوست دارم، خانواده ای هستن به شدت فروتن و متواضع. این قشنگ ترین و مهم ترین ویژگیشونه که منو به خودش جذب می کنه**.

مهمونی امشب که خیلی ساده و معمولیه، قراره لوبیاپلو درست کنیم، چون دوستامون غریبه نیستن چشمک.

اما برای مهمونی فردا دوست داریم چند مدل غذا درست کنیم، ولی از طرفی زحمت هم زیاد نکشیم نیشخند. شما پیشنهادی دارین؟

یکی از غذاها همون مرغ شکم پره که درست کردنشم اصلا سخت نیست. از اونجایی که دوستامون یه بچه ی یه ساله هم دارن، گفتم شله زرد هم درست کنم، شاید بچشون دوست داشته باشه، آخه هم شیرینه، هم خوردنش مثل گوشت سخت نیست. من نمی دونم بچه ی یه ساله چی می خوره، اما فکر می کنم چون زیاد دندون نداره، هرغذایی رو نمی تونه بخوره. اگه پیشنهادی دارین لطفا بگین. مخصوصا در مورد اینکه اصلا این بچه چه غذاهایی می تونه بخوره؟سوال

انقد این مهمونی ها و کارای خودمون فشرده است که تمام امروزو باید رو دور تند کار کنیم تا به مهمونی ها برسیم! همسر که از راه بیاد، غذا نخورده باید بریم خرید. آخه کیک هم باید درست کنیم، متاسفانه شکر هم نداریم که من صبح درست کنم کیکو.

یعنی از ساعت یک که همسر بیاد تا ساعت هفت که دوستامون بیان، قراره خونه رو جارو کنیم، دستمال بکشیم، سینک های ظرفشویی و روشویی رو شوینده بریزیم و بشوریم، خرید کنیم، غذا درست کنیم، کیک درست کنیم، دوش بگیریم و آماده بشیم برای پذیرایی از مهمونامون لبخند!!

---

* دیروز به دوستامون زنگ زدیم، میگیم دارین میاین اسباب بازیاتونم بیارین نیشخند.

---

**اولین باری که دیدیمشون تو فروشگاه ترکا بودیم برای خریدن گوشت. ما هنوز تازه اومده بودیم این شهر و راه و چاهو بلد نبودیم، آلمانی هم که صفر! قبلا یه فروشگاه ترکی دیگه رفته بودیم که انگلیسی بلد نبود، این دفعه گفتیم بریم اینجا، بلکه اینجا بلد باشه و راحت ارتباط برقرار کنیم.

اونجا که رسیدیم داشتیم با همسر صحبت می کردیم و می گفتیم اینجا هم که به قیافشون نمی خوره انگلیسی بلد باشن. همونجا این آقا و خانومشون هم ایستاده بودن، البته من خانومشو ندیدم اون لحظه. آقاهه هم کلاه داشت، ما اصلا متوجه نشدیم که ایرانیه. صدای ما رو که شنید کلاهشو ورداشت، گفت سلام علیکم، حال شما خوبه؟ ما هم ایرانی هستیم.

انقدرررررر ما خوشحال شدیم اون موقع که حد نداشت. اون موقع ما هیچ ایرانی ای نمی شناختیم تقریبا، شاید فقط یکی دو نفر.

بعد دیگه خانومشم اومد سلام و علیک کرد و گفت اگه می خواین من می تونم یه کمی آلمانی حرف بزنم، البته شکسته نفسیش بود، وگرنه اون موقع سطح زبان آلمانیش فکر کنم B2 اینا بود، یعنی تقریبا چیزی بالاتر از متوسط و مسلما خرید یه کیلو گوشت اصلا براش سخت نبود.

خلاصه، ما خریدمون تموم شد، خداحافظی کردیم با این دوستامون و رفتیم تو صف صندوق وایستادیم. یهو دیدم خانومش بدو بدو اومد، شمارشو روی یه کاغذ نوشته بود، گفت این شماره ی منه، اگه دوست داشتین با هم در ارتباط باشیم زنگ بزنین، ما خیلی خوشحال می شیم.

و این جوری شد که رابطه ی ما شروع شد. این صحنه ای که من توصیف کردم تو اینجا واقعا عجیبه، متاسفانه اینجا خیلی از ایرانی ها از ایرانی ها فرار می کنن! چه برسه به اینکه کسی رو تو یه فروشگاه فقط برای چند لحظه ببینن و بخوان بهش شماره بدن.

یادمه اون روز لباساشون خیلی ساده بود، هنوزم هست البته. آقاهه پیرهن مردونه ی چهارخونه داشت، با شلوار فکر می کنم پارچه ای. کاملا یه تیپ ایرانی خیلی خیلی ساده. بعدا فهمیدیم که ایشون الان پست داک چندمشه اینجا (الان که فکر کنم پست داک پنجمش اینا باشه). وقتی رفتیم خونشون و کلا بیشتر آشنا شدیم و صحبت کردیم، فهمیدیم کل خانواده ی آقاهه آمریکا هستن، خانومه هم خونشون بالاشهر تهرانه.

ولی من هرچی از تواضع و فروتنیشون بگم کم گفتم. حتی یه جمله رو طوری نمی گفتن (و نمی گن) که آدم فکر کنه اینا اصلا از سطح طبقاتی ما نیستن.

الانم یه کوچولوی یه سال دارن لبخند.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٤ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب