یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب از دو تا مهمونی ای که قرار بود این آخر هفته داشته باشیم، یکیش گذشت و خیییییییییلی هم خوب بود، جای شما خالی لبخند.

دیروز صبح تا ظهر من هی برنامه هامو میذاشتم اجرا و از اونجایی که هر اجرا حداقل نیم ساعت طول می کشید، می رفتم کارای خونه رو می کردم. تو فاصله ی این اجراها، تونستم خونه رو جارو بکشم، بعضی جاها کف خونه رو دستمال خیس کشیدم، میز مبلو با شوینده قشنگ تمیز کردم و خلاصه تقریبا تمام کارای لازم برای تمیز کردن خونه رو انجام دام.

ظهر هم که همسر از کلاس اومد، با هم رفتیم خرید. اکثر چیزا رو خریدیم، ولی میوه ی خوب نداشت فروشگاهی که رفتیم، برگشتنی قرار شد من برم خونه کیکو آماده کنم، همسر هم بیاد خونه خریدا رو بذاره و بره میوه و چیزای دیگه ای که لازم داشتیم و نتونسته بودیم بخریمو بخره.

منم اومدم خونه، اول دوباره رفتم سر اجراهای برنامه ام، دوباره گذاشتم یه برنامه ی دیگه اجرا بشه و رفتم سراغ کیک درست کردن. این دفعه می خواستم کیک اسفنجی درست کنم و روشو با خامه تزئین کنم.

از رو یکی از دستورای اینترنتی، مایه ی کیکو آماده کردم (البته یه جاهاییشو تغییر دادم باز نیشخند) و گذاشتم تو فر.

تا وقتی همسر برگشت، کیک پخته بود، منم گذاشتمش بیرون که سرد بشه یه کمی، بذارمش تو یخچال، بعدا دوباره درش بیارم و روشو تزئین کنم.

تو این فاصله من دوباره رفتم سراغ لپ تاپمو کارای دانشگام، همسر هم ظرفا رو از کمدا درآورد و مرتب کرد.

بعد از اینکه کیکو از یخچال درآوردیم، باید تزئینش می کردیم. این اولین بار بود که کیک اسفنجی درست می کردیم و اولین بار بود که کیک خامه ای درست می کردیم! اصلا نمی دونستم کیکش چه مزه ای هست، آخه کلا مقدار موادش خیلی با کیک ساده فرق داره، حتی روغن هم نداره!

خلاصه، اول تمام روی کیک و کناراشو خامه ریختیم کامل، تا پوشونده بشه. البته بازم مثل بازاری ها نبود که بخوایم یه سانت روش خامه بکشیم، ولی خب خوب شد.

بعدش هم یه مقداری از خامه ها رو ریختم توی قیف تا روشو به صورت خط خطی های نامنظم خامه بریزم. بعد از این کار، خب سفید روی سفید بود و زیاد نما نداشت، گفتیم بیایم یه کمی از خورده شکلات هایی که یه بار خریده بودیم بریزیم (مخصوص کیک ان این خورده شکلاتا).

وسط این تزئینا همسر گفت کاش شمع هم می گرفتیم، می خوای الان برم بگیرم؟ گفتم نه دیگه، ولش کن، نمی خواد از این خز و خیل بازی ها در بیاریم نیشخند.

کیکمون آماده شد و دوباره گذاشتیم تو یخچال و رفتیم سر غذا درست کردن. می خواستیم تا بچه ها میان غذا رو دم کرده باشیم. قابلمه ی اولو که دم کردیم و تموم شد، ولی قابلمه ی دومو هنوز آبکش کرده بودیم که دوستامون در زدن. درو برای اونا باز کردیم و بعد از اینکه اومدن سریع اون قابلمه رو هم دم کردیم و کارامون تموم شد.

یه نیم ساعت بعد اون یکی دوستامونم اومدن و جمعمون کامل شد لبخند.

بعد از یه کمی نشستن گفتیم اول شام بخوریم، بعدا بریم سراغ تنقلات و پفک و میوه و چایی و این چیزا.

اینکه با این دوستامون خیلی راحتیم خیلی خوبه، من واقعا دوست دارم دوستای این جوری رو. برای شیش نفر من هشت پیمونه برنج ورداشتم، همشو خوردن، هیچیش نموند. اصلا هم تعارف اینو نداشتن که زشته من ته دیسو کلا خالی کنم!

انقدر راحتیم با این دوستامون که ته دیس یه کمی مونده بود، یکی از بچه ها ورداشته به همه تعارف می کنه، به منم که صاحبخونه ام تعارف می کنه، میگه تو رو خدا بخور، تو کم خوردی!!

تازه اونجا متوجه شده، خودش میگه من چرا دارم تعارف می کنم؟ من چرا دیسو ورداشتم به صاحبخونه تعارف می کنم؟نیشخند

بعد از غذا رفتیم سراغ بقیه ی خوردنی ها. بعد از ریختن چایی و کافه او له (au lait: البته من از این چیزای باکلاس نمی خورما، همسر و دوستامون می خورن نیشخند) و از این جور نوشیدنی ها، قرار شد کیک هم بیاریم که با نوشیدنیمون بخوریم.

من رفتم کیکو بیارم، همسر گفت کیکو اول بیار اینجا. بردم تو اون اتاق، دیدم برام شمع خریده بغل. انقدم شمعاش خوشکل بود. کاش می شد هر سال همونو استفاده کرد چشمک!

من دیگه دیدم قرطی بازی شد، به همسر گفتم حالا که شمع گذاشتی دیگه خودت بیار، من روم نمی شه نیشخند. من رفتم نشستم، همسر خودش شمعا رو روشن کرد و کیکو آورد.

یکی از دوستامنم کادو داد بهم، آخه می دونست که تولدم بوده و اصلا قرار بود این مهمونی برای تولدم باشه. ولی به اون یکی دوستامون نگفته بودیم تولدمه.

یه کمی فیلم و عکس و از این چیزا گرفتیم و رفتیم سراغ خوردن. من کلی ایراد توی کیکمون دیدم که ان شاءالله در نسخه های بعدی رفع میشه چشمک.

بعد از اینکه دیگه هرچی خوردنی بود قشنگ صاف کردیم، گفتیم بریم بازی کنیم! به بچه ها گفته بودیم بازیشونو بیارن. اون موقع فک کنم ده اینا بود. تاااااااااا 1.5 اینا بازی کردیم!

1.5 بچه ها رفتن، ما هم مستقیم رفتیم بخوابیم، حتی ظرفا رو هم قرار شد صبح بشوریم!

---

حالا امروز دوباره باید تدارک یه مهمونی دیگه رو ببینیم، تازه فردا هم میخوایم بریم بغل رود کباب کنیم!! یعنی اگه انقدی که فشرده تفریح می کنیم، فشرده کار کرده بودیم، الان نفری سه تا دکترا گرفته بودیم چشمک.

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب