مهمونی دوم هم به خوبی و خوشی برگزار شد لبخند.

دوستامون که بچه داشتن یه کمی دیرتر اومدن، و البته قبلش هم خبر دادن که احتمالا به یه کم تاخیر میان، ولی اون یکی دوستامون ساعتای هفت اینا بود که اومدن. ما هم دیگه برنجو دم کردیم و هیچ کاری نمونده بود که انجام بدیم. فقط باید منتظر می شدیم تا اون یکی مهمونا بیان، چایی بخوریم و بعدش بریم سراغ شام.

از اونجایی که ما خونمونو عوض کردیم، به این دوستامون که بچه داشتن زنگ زدم قبل از اینکه بخوان بیان تا بهشون آدرس بدم. اونجا بود که گفتن بچشون چشمش ناراحتی داشته، صبح بردنش بیمارستان و خلاصه، ممکنه یه کمی دیر بیان.

تقریبا ساعت یه ربع به هشت اینا بود که اومدن. یه کمی چشم بچشون قرمز بود و هر از گاهی یه خورده نق نق می کرد و مامان باباشو اذیت می کرد.

بعد از چایی رفتیم شام بخوریم. ظاهرا بچشونو از قبل سیر کرده بودن و قصد نداشتن با خودشون بشونن سر سفره. یه صندلی بچه داشتن که می شد به هر صندلی ای بستش. صندلی بچه رو بستن به صندلی میز ناهارخوری که بچشونو توش بذارن. آخه می خواستن براش فیلم بذارن نگاه کنه و مشغول باشه.

ما هم که شیش نفر بودیم دور سفره نشسته بودیم، آخه صندلی های میز ناهارخوری فقط چهارتاست. میز ناهارخوری یه میله داره، تقریبا به فاصله ی 15 سانت از روی میز. بچشون روی صندلی که نشسته بود، دستشو گرفته بود به اون میله، و سرش تقریبا هم قد بالای میز شده بود که بتونه فیلمو ببینه.

همه چی آماده بود که ما غذامونو شروع کنیم. هنوز هیچی نخورده بودیم که یهو دیدم، بوممم بچه صندلیش برگشت، افتاد زمین.

خدا رو شکر، قد صندلی ما خیلی از قد بچه و صندلی بچه بلندتر بود و سر بچه کلا روی نرمی پشت صندلی قرار گرفته بود و اصلا به زمین نرسید، وگرنه که فک کنم داغون میشد طفلکی.

هیچ طوریش نشد، ولی خب از ترسش شروع کرد به گریه کردن. مامانش برد ساکتش کنه تو اون یکی اتاق، ما هم صبر کردیم تا بیاد، بعد غذا رو شروع کنیم. فکر کنم ده دقیقه ای حرف زدیم، ولی مامانش نیومد. هر از گاهی صدای گریه ی بچه می اومد.

از قبل که مشکل داشت به خاطر چشمش، این ترس هم بهش اضافه شده بود، کلا دیگه آروم نبود.

بعد از یه ربع اینا، که هی باباش می رفت سر می زد بهش، آخرش خودش گفت شروع کنین، سرد میشه غذا. دیگه وقتی بابای بچه شروع کرد، ما هم شروع کردیم. غذا تقریبا سرد شده بود، ولی بازم خوشمزه بود.

ما تقریبا غذامونو تموم کرده بودیم که مامان بچه، بچه رو خوابوند و اومد سر سفره. یه کمی غذا توی قابلمه براش نگه داشته بودیم که گرم بمونه. بشقابشو که قبل از رفتن کشیده بود، خالی کردم تو یه بشقاب دیگه، براش برنج گرم ریختم. ولی خورشا دیگه سرد بود.

اونم غذاشو خورد و بعدش یه کمی حرف زدیم همون طوری دور سفره. دیگه بعدش گفتیم بریم دوباره بشینیم دور مبل و چایی بخوریم و میوه و از این چیزا. من چایی ها رو ریختم و بردم تعارف کردم. ولی هنوز تازه چاییشونو ورداشته بودن که صدای گریه ی بچه بلند شد.

دوباره مامانش رفت آرومش کنه. یه چند دقیقه بعد، باباش رفت بچه رو بگیره، ولی وقتی از اتاق اومد گفت ما اصلا کلا بریم بهتره. آخه الان اگه بخوابونیمش، باز دوباره تو خونه هم همین پروسه دوباره باید طی بشه، چون بچه وقتی ببریمش بیدار میشه، باز تو خونه همین گریه ها و این بساط هست! خلاصه، طفلکی ها نه چایی خوردن، نه میوه. وسایلشونو جمع کردن رفتن.

برام تجربه شد که احتمالا از این به بعد اگه این دوستامونو ناهار دعوت کنیم بهتر باشه که اینجوری خواب بچه  هم به هم نخوره.

بعد از اینکه این دوستامون رفتن، اون یکی دوستامون پیش ما موندن تا ساعتای یازده و نیم اینا. دیگه با اونا کل تاریخ و فلسفه ی اسلام و مسلمونا و این چیزا رو مرور کردیم از بس حرف زدیم نیشخند!

اونا که رفتن، دوباره ما فقط غذاهای خراب شدنی رو گذاشتیم تو یخچال و شستنی ها رو گذاشتیم واسه صبح!

امروزم که دوباره خودمون مهمونیم به صرف کباب کردن بغل رود چشمک! من انقد خستم که دارم می میرم از خستگی، ولی خب چیکار کنیم دیگه، آدم که نمی تونه تفریح نکنه نیشخند.