یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره آخرین برنامه ی تفریحی این آخر هفتمونم به خوبی و خوشی تموم شد لبخند.

بعد از اینکه چندین بار ایمیل رد و بدل شد بین بچه ها در مورد زمان و مکان کباب کردن، قرارمون شد ساعت 12:30، بغل رود.

صبح ساعت 8:40 اینا بود که بیدار شدیم. من شروع کردم به ظرف شستن، ولی همسر گفت، تو کارای دیگه رو بکن من ظرفا رو می شورم. منم بقیه ی ظرفا رو گذاشتم برای همسر و خودم رفتم ظرف ها رو از تو اتاق و روی میز و این ور اون ور جمع کنم بیارم واسه شستن.

چیزایی که باید قاطی می کردیم و توی یه ظرف می ریختیم و این چیزا رو هم انجام دادم و خلاصه کلی ظرف کثیف تولید کردم واسه همسر که بشوره نیشخند.

ساعتای 10:30 اینا دیگه تقریبا تمام کارامون تموم شد. من که واقعا کوفته بودم و هنوزم هستم به خاطر این دو سه روز که همش ممهونی بوده! همسر هم خسته بود، ولی گفت میرم یه دوش بگیرم، بعد بیام بریم.

تا همسر برگشت و موهاشو خشک کرد و از این حرفا، ساعت شد یازده و نیم. دیگه باید راه می افتادیم.

یه سری لوبیاسبز هم بود که باید می دادیم به یه سری از دوستامون که خونشون به ما نزدیکه. با دوچرخه راه افتادیم، گفتیم سر راه لوبیاها رو میدیم به بچه ها و بعد راهمونو ادامه میدیم.

وسایلی هم که می خواستیم ببریم زیاد نبود، چون در واقع مهمون بودیم امروز. گوشتو یکی از بچه ها می آورد، ما فقط باید به اندازه ی خودمون ظرف و نوشیدنی می بردیم.

سر راه من وایستادم، همسر رفت لوبیاها رو داد و برگشت. تا ما رسیدیم به محل قرار، ساعت 12:28 اینا بود. فقط یه نفر از بچه ها اومده بود. یه کمی وایستادیم، ولی هیچ کس نیومد. ما هم هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم، چون منقل دست ما نبود! فقط گوشتا بود و شیش تا سیخ!!

اولین گروه بعد از ما، ساعت 1 اومدن! حالا منقل و زغال هم داشتیم، ولی کبریت نداشتیم! از دو نفر از دور و بری هامونم پرسیدیم، نداشتن. خلاصه، یکی پیدا شد به ما یه فندک داد و زغالا رو روشن کردیم. خیلی باد می اومد، در کل هم خیلی طول کشید تا همه ی زغالا خوب بگیره.

در همین حین، بقیه ی بچه ها هم اومدن. ما نشستیم تمام گوشتا رو سیخ کشیدیم، ولی هنوز زغالا آماده نبود. بالاخره زغالا هم آماده شد و مسئولین زغال (نیشخند)، اومدن گوشتا رو بردن که کباب کنن.

دو تا از بچه ها (یعنی یه خانواده) عروسی دعوت بودن تو یه شهر دیگه! طفلکی ها بعد از کلی کباب کردن و خوب بوی دود گرفتن، تازه می خواستن برن خونه لباس عوض کنن، برن یه شهر دیگه عروسی!

کبابا رو که خوردیم و تموم شد (جای شما خالی)، تازه هوا داشت خوب و آفتابی می شد! بعد از خوردن یه نیم ساعت، یه ساعتی نشستیم، بعدش دیگه بچه ها کم کم رفتن. اول اونایی که عروسی دعوت بودن رفتن، بعدش یکی دیگه از بچه ها می خواست بره باشگاه بلند شد رفت.

ما هم بعدش، یه چایی خوردیم و گفتیم دیگه ما هم بریم. هممون با هم بلند شدیم و خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. یکی از بچه ها هم که کلا می خواد از شهر ما بره، احتمالا این آخرین باری بود که همون می دیدیم. جالب بود که آشنایی ما هم دقیقا توی یه قرار کباب کردن، و فکر می کنم دقیقا، زیر همین درخت بود!

اصلا لحظه ی خوبی نبود اون لحظه ای که خود دوستمون (همونی که قراره بره از شهرمون) اینو یادآوری کرد، یه لحظه دلم واقعا گرفت. با اینکه گروه خیلی خوبی بودیم، کم کم گروهمون داره از هم می پاشه، هر کس داره میره دنبال کار خودش.

اون که میره یه شهر دیگه. یکی دیگه از بچه ها هم که دفاع کرده و معلوم نیست چند وقت دیگه تو شهر ما باشه. یکی دیگه که کلا خونشو داره می بره، هرچند که محل کارش هنوز شهر ماست، ولی می خواد صبح بیاد، شب برگرده. یکی دیگه از بچه ها هم احتمالا چند ماه دیگه برمی گرده ایران. کلا دیگه بچه ها کم کم دارن جدا میشن.

ولی خب ما همچنان هستیم، تا آینده ها رو به هم لینک کنیم نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب