یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز از پیش استاد که اومدم، از یه مسیری رفتم که از سر راه کلاس همسر رد میشد. تو ایستگاه ایستادم تا همسر بیاد، از اونجا با هم رفتیم خونه.

بعد از ناهار من واقعا خسته بودم و خوابم می اومد ( همیشه جمعه ها همین جوری ام، انگاری خستگی کل هفته رو تازه حس می کنم) ولی نمی خواستم بخوابم. آخه می خواستم آخر هفتمون آخر هفته باشه و به گشت و گذار بگذره چشمک، یعنی در حدی که از خستگی هم دلم بخواد بخوابم، باز نمی خوابم، میگم آخر هفته رو باید بریم بیرون نیشخند.

ساعتای 5 اینا بود که لباس پوشیدیم بریم بیرون. قرار بود بریم مرکز شهر دوباره برای من لباس ببینیم، شاید فرجی شد، من یه لباسی انتخاب کردم.

حدود 5.5، یه ربع به شیش اینا بود که رسیدیم به خیابون اصلی شهر. سه چهار تا مغازه رو که گشتیم، دوستامون زنگ زدن گفتن بریم خونشون. ولی اون روز که اومده بودن خونه ی ما بازیشونو جا گذاشته بودن، گفتن اونم ببریم. به خاطر اون ما مجبور شدیم برگردیم خونه، بازی رو ورداریم و دوباره بریم.

هنوز داشتیم برمی گشتیم خونه که زنگ زدن گفتن اونا یکشنبه مهمون دارن و اگه میشه ما سر راه براشون نون و دوغ بخریم. گفتیم باشه.

رفتیم بازیشونو از خونه برداشتیم، برگشتنیو تو راه پیاده شدیم که براشون نون و دوغ بخریم. اون مدلی نونی که اونا می خواستن تموم شده بود، اما دوغ ایرانی پیدا کردیم لبخند. همونو خریدیم و دوباره راه افتادیم.

ساعتا حدود 8:15 بود که رسیدیم خونشون. وقتی رسیدیم شام تقریبا آماده شده بود. پازل منم دوباره اون گوشه ی خونه ولو بود که برم درستش کنم چشمک. یه کمی میوه خوردیم، یه کمی صحبت کردیم، منم رفتم نشستم سر پازل که درستش کنم. هی هفت هشت قطعه ای تونستم بذارم، روز پرباری بود نیشخند.

شام خوردیم، فیلم دیدیم، بازی هم کردیم! ولی زیاد حال نمی داد، چون چهار نفر بیشتر نبودیم. همیشه شیش نفر بودیم، همیشه بحث بود که کیا منچ بازی کنن، کیا یه چیز دیگه؟!نیشخند، این دفعه ولی مستقیم رفتیم سراغ منچ دیگه!

ساعتای یازده و نیم از خونه ی دوستامون راه افتادیم به سمت خونه. من که کلا دیگه چشام آلبالو گیلاس می چید! وقتی رسیدیم خونه 12 بود، مستقیم رفتیم بخوابیم.

---

برای امروز هیچ برنامه ی خاصی برای بیرون رفتن نذاشتیم آخه قرار بود بارونی باشه، اما فعلا که آفتابیه، آفتابشم خیلی گرمه برخلاف هر روز!

این روزا اینجا خیلی سرد شده، دما در حد بین 10 تا 14 ه تو طول روز. انگار نه انگار وسط تابستونه!


[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب