یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز برنامه ریخته بودیم که یه عالمه کار انجام بدیم تو خونه. باید لباسشویی رو راه می انداختیم، خرید هم یه عالمه داشتیم. منم برای کارای درسیم برنامه ریزی کرده بودم (البته تو ذهنم چشمک) که یه سری کارا رو انجام بدم.

صبح که ساعتای نه اینا بود بیدار شدیم. نون هم نداشتیم صبحونه بخوریم نیشخند. همسر یه چایی گذاشت، منم از همون اول یه راست اومدم سراغ لپ تاپم و کارای تزم.

همسر چایی رو ریخت و رفت سراغ درست کردن لباسشویی. یه جاهایی منم رفتم سعی کردم کمک کنم، ولی خب بیشتر کار خود همسر بود وصل کردن شیلنگ و این چیزا. در نهایت که چاییمون سرد شد و لباسشویی هم درست نشد. شیلنگش آب میداد، آخه چون آچار فرانسه ی بزرگ نداشتیم نتونستیم شیلنگو خوب سفت ببندیم به شیر، همسر فقط با دستش تلاش کرد سفتش کنه که ظاهرا بس نبود.

خلاصه، هنوز چایی نخورده بودیم و داشتیم لباسشویی رو درست می کردیم که دوستامون زنگ زدن گفتن بریم یه روستایی که همین دور و بره. یه قلعه داره که قشنگه، باغ هم داره، می تونیم بریم اونجا ناهار بخوریم.

ما هم که بدون هیچگونه فکری گفتیم میایم!! بعدا که دوباره زنگ زدن من دوست داشتم به همسر بگم بگو نمیایم، ولی بی خیال شدم، گفتم زشته دیگه. آخه طفلکی ها به اون یکی دوستامونم گفته بودن، ولی اونا گفته بودن ما نمیایم.

اونا قبلا با هم و با یه سری دیگه از بچه ها اینجا رو رفتن. اون زمانی که رفتن ما ایران بودیم. یعنی عملا از بین تمام بچه ها فقط ما تا حالا اینجا رو نرفته بودیم.

خلاصه، ما هم پیشنهادشونو رد نکردیم و گفتیم میایم. اونا گفتن ما ناهار درست می کنیم، نمی خواد شما چیزی درست کنین. ما هم خوشحال خوشحال گفتیم باشه نیشخند، آخه اگه قرار بود چیزی درست کنیم، مجبور بودیم کنسل کنیم، چون ما چیزی نداشتیم تو خونه که بتونیم درست کنیم و ببریم! یعنی داشتیم، نون نداشتیم که باهاش بخوریم نیشخند.

قرارمون شد ساعت 11:40 اینا، جلوی ایستگاه قطار. یه کوله پشتی کوچیک ورداشتیم، توش آب برای خوردن، فلاسک چایی، لیوان یه بار مصرف و یه کمی پفک و چیپس گذاشتیم و راهی سفر کوتاهمون شدیم لبخند.

دو مدل بلیت می تونستیم بخریم: فقط برای باغ و باغ + داخل قصر. ما هم گفتیم باغ + داخل قصرو می خوایم. برای داخل قصر راهنما وجود داشت و هر دور توی قصر گشتن یه ساعت طول می کشید. برای راهنمای انگلیسی باید یه ربع صبر می کردیم، یعنی ساعت 12:15 شروع می شد.

یه کمی حرف زدیم همون جلوی قصر تا بالاخره ساعت 12:20 راهنمای مورد نظر اومد و ما رو برد داخل قصر. حدود ده تا اتاق شاید بیشتر نبود که داخلشون رفتیم، ولی تو هر کدوم راهنما یه برهه ای از زندگی افراد داخل قصرو توضیح میداد.

در کل داخل قصرش خوب بود، اما عالی نبود. از قصر که اومدیم بیرون یه باغ خیلی بزرگ بود که باید خودمون می رفتیم داخلش می گشتیم، کسی راهنمامون نبود.

کلا این قصر، از اون قصرا بود که شاه مورد نظر فقط برای تفریح می اومده، یعنی قصر اصلی شاه نبود.

داخل قصر شاید چیز خاصی نداشت، اما باغش واقعا بی نظیر بود. خیلی خیلی قشنگ بود. به جرئت می تونم بگم یکی از قشنگ ترین مناظری بود که تا الان به عنوان جای دیدنی یه شهر دیدم.

یه مسجد هم بود که اونم داخل باغ بود و در واقع جای دیدنی بود، یعنی توش نماز خونده نمی شد امروزه. اونم رفتیم دیدیم، هم طراحیش قشنگ بود، هم کل منظره ی اطرافش.

حدودا 4 ساعت توی باغش گشتیم و عکس گرفتیم! با احتساب اون یه ساعتی که توی قصر بودیم یعنی 5 ساعت. خیییلی خوش گذشت بغل، فقط من آخراش دیگه واقعا خسته شده بودم. تازه بعد از 4 ساعت گشتن توی باغ، واسه اولین بار واقعا نشستیم روی یه نیمکت که استراحت کنیم. اونجا هم یه چایی خوردیم و کم کم راه افتادیم که برگردیم.

تو مدتی که رفتیم و برگشتیم دو تا عروس هم دیدیم که اومده بودن اونجا. واقعا برای عکس گرفتن و فیلم گرفتن، خیلی خیلی قشنگ بود.

هیچ وقت فکر نمی کردم دور و بر شهرمون همچین جاهای قشنگی وجود داشته باشه چشمک.

اینم از سفر یه روزه ای که حسابی ما رو خسته و کوفته کرد ولی خوش گذشت.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب