یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز روز خیلی خیلی ساکت و آرومی بود. یکی از دوستامون اسباب کشی داشت و از قبل قرار بود که همسر و یکی دیگه از بچه ها برن کمک کنن وسایلو جا به جا کنن. از اونجایی که اسباب کشی به یه شهر دیگه است، قرار شد با دوستمون برن تا شهر مقصد و وسایلو تو خونشون بذارن با هم و برگردن.

قرار اول ساعت ده بود که بعدا به ساعت ده و نیم منتقل شد.

صبح دیر بیدار شدیم. من که بعد از نماز فک کنم تا کاملا روشن شدن هوا بیدار بودم! فک کنم 7.5 اینا خوابیدم. خلاصه وقتی بیدار شدیم ساعت نه بود.

سریع چایی و صبحونه رو گذاشتم، همسر هم رفت دوش گرفت و اومد که صبحونه بخوریم. تازه معلوم شد همسر شلوار نداره بپوشه! لباسا رو دو روز پیش شستیم ولی هنوز خشک نشده از بس هوا مرطوبه. همش این روزا بارونی و سرد بود.

البته شلوار داشت، شلواری که به درد اسباب کشی بخوره نداشت. خلاصه شلوارشو که یه کمی قسمت کمرش نم داشت ورداشت زیر اتو خشک کرد. منم در همین حین لقمه لقمه بهش صبحونه میدادم، دیگه فرصت نبود بخواد بعدش صبحونه بخوره.

همسر رفت، منم مشغول کارام شدم. ساعت دو اینا بود که همسر پیامک داد که من میرم تا شهر دوستمون که وسایلو با هم ببریم.

آخه از اونجایی که ماشینای بزرگ به جز راننده فقط برای دو نفر دیگه جا داشت، فقط دو تا از بچه ها می تونستن تا شهر مقصد با دوستمون (که خودش راننده بود) برن و یه نفر باید برمی گشت.قبل از اینکه برن کمک کنن معلوم نبود کی میره و کی میمونه. وقتی همسر پیامک داد خب معلوم شد که همسر جزو رفتنی ها شده نیشخند.

---

فردا قراره استادمو ببینم و طبق ایمیلی که همین الان بهم زد، می تونیم همدیگه رو زودتر ببینیم. از اونجایی که فردا کارمون طولانی تره، بهش گفتم باشه، ساعت ده همو می بینیم.

علی رغم اینکه نتیجه ی کارم یه کمی بهتر شده، یعنی در حد یه درصد پیشرفت داشت (که البته واقعا یک درصد توی کار من کاملا معناداره)، اما هنوزم نمی دونم سرانجام این تز به کجا می رسه. متاسفانه روشی که پیشنهاد دادم اصلا جواب نمیده، و من این بهبودهای اندکی که هر ازگاهی تو کارم حاصل میشه رو از روش های متفرقه دارم به دست میارم!

فک کنم آخرش یه مقاله می دم با عنوان "از هر آشی، ماشی"! آخه واقعا کارم ملغمه ای از همه ی کارا شده. ملت یه موضوع انتخاب می کنن به عنوان تز، روش کار می کنن، من الان دارم تو حداقل چهار پنج موضوع کاملا متفاوت سرک می کشم و از هر کدوم یه چیزاییشو استفاده می کنم!! واسه همین حتی اگه روشم نتیجه هم بده، نمی دوم عنوان تزم چی میتونه باشه سوال!!

یه سری از فایل های کارمو هم باید برای استاد می فرستادم. چند روز پیش اومدم تلاش کنم که براش بفرستم، دیدم کار انقد پیچیده است که مطلقا محاله استادم حتی تلاش کنه برای اجرا کردن برنامه ام! آخه بهم گفته میخوام از اول خودم همه چی رو انجام بدم. یعنی من باید کدامو بهش بدم که بتونه اجرا کنه. البته فک نکنین بهم شک داره و می خواد مطمئن شه که دورش نمی زنم، نه. صرفا به این خاطر که تا وقتی به داده های اصلی نگاه نکنه، نمی تونه درک کنه مشکل چیه و چه روشی می تونه نتیجه بده و در نتیجه پیشنهادی نمی تونه بده.

اینه که گفته بود داده ها و کدتو برام بفرست به علاوه ی یه فایل How to که بفهمم باید چیکار کنم. امروز ایمیل زد که من هنوز هیچ فایلی ازت نگرفتم. منم همه رو براش فرستادم و تو ایمیلم بهش گفتم برات نفرستادم چون به نظرم رسید که بهتره من خودم فردا لپ تاپ بیارم و جلوت خودم اجرا کنم، انجام دادن این همه کار واقعا کار خودمه! تو فقط گیج میشی با دیدن این فایلا.

اما به هر حال همه رو براش فرستادم. فک کنم حدود ده دوازده تا فایل بود که همشون هم لازم بودن! یعنی دونه دونه شونو لازم داشت نیشخند.

حالا الان ایمیل زده که باشه، من فک نمی کنم امروز بتونم خیلی نگاه بندازم به فایلات، باشه تا فردا که خودت بیای، با هم اجرا کنیم خنثی!!

یعنی واقعا کاش از اول این همه زحمت نکشیده بودم واسه آماده کردن این فایلا براش ها! خب من که از اول هم می دونستم آخرش میگه من نمی تونم اینا رو اجرا کنم، خودت بیا اجرا کن (یعنی با اطمینان صد و بیست درصد می دونستم همچین چیزی میگه)!!

خلاصه که حالا قرار شده فردا ساعت ده برم پیشش تا خودم جلوش اجرا کنم بالاخره ببینیم چی به چیه، بلکه بشه یه کاری کرد (به قول پیرامید که همیشه از قول باباش می گفت تو هر کله ای یه فکری هست، هر کله ای یه فکری داره، دو تا کله بهتر از یه دونه کله است! (پیرامید چی بود جمله ی قصاری که خودت می گفتی همیشه؟!!نیشخند یه چیزی تو همین مایه ها می گفتی ولی من دقیق یادم نیست).

--

همسر هنوز برنگشته، الان زنگ زد، گفت وسایلو جا به جا کردن، تموم شده و الان دیگه می خوان یه چیزی بخورن، برگردن لبخند.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب