یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز دوستامون زنگ زدن، گفتن خیلی وقته همو ندیدیم، قرار بذاریم همو ببینیم. ما هم طبق معمولی گفتیم باشه نیشخند. قرار شد همو عصر ببینیم ولی گفتیم دقیقشو بعدا تعیین می کنیم.

عصری ما خرید داشتیم، هم برای عروسی ای که قراره بریم من هنوز بلوز نخریدم، هم برای خونه خرید داشتیم (که البته به سلامتی هیچ کدوم انجام نشد چشمک).

عصری که دوباره دوستمون زنگ زد تا ساعت دقیقو تعیین کنیم، بهش گفتم ببین ما خرید داریم، حوصله دارین با ما بیاین تو فروشگاها؟ ما واقعا میخوایم بگردیم آخه، نمی خوایم بریم فقط نگاه کنیم. گفت آره، ما مشکلی نداریم، هدف دیدن شماست، هرجا بیاین ما هم دنبالتون میایم نیشخند.

ولی از طرفی هم گفت ما احتمالا بعد از ناهار می ریم سلف دانشگاه درس بخونیم، شما هر وقت اومدین یه خبر به ما بدین که ما از سلف بیایم بیرون و با هم بگردیم.

کتاب کلیدر دوستامونم که دست ما بود (جلد اول و دومش که توی یه کتابه)، ورداشتیم که بهشون پس بدیم و ساعتای 5 اینا راهی مرکز شهر شدیم.

از خونه که اومدیم بیرون زنگ زدم به دوستمون میگم ما داریم راه می افتیم، شما کجایین؟ گفت ما خونه ایم! تا الانم خواب بودیم!! بعد از ناهار کلا نرفتیم سلف و گرفتیم خوابیدیم. ولی الان ما یه پیشنهاد دیگه داریم. شما برین خریدتونو بکنین، ما یه جوری میایم سلف که شما کارتون تموم شده باشه، از اونجا هم با هم برای شام برمی گردیم خونه ی ما و دور همی با هم همبرگر بزنیم. به اون یکی دوستامونم زنگ می زنیم که بیان. ما هم سریعا گفتیم چشم نیشخند.

و ساعت حدود 5:30 بود که رسیدیم مرکز شهر. فروشگاه اولو که رفتیم حسگر در ورودی شروع کرد به سر و صدا! کسی نیومد دور و برمون، ولی خب ما هم نمی دونستیم مشکل چیه؟ این حسگرا وقتی صدا می دن که شما یه لباس خریدین و بارکدشو نکندین از روش. اصولا هر وقت آدم چیزی میخره همون لحظه ای که میخره، خود فروشنده یه کاری می کنه که این بارکد غیرفعال بشه. ولی گاهی پیش میاد که طرف یادش میره بارکدو بکَنه یا غیرفعال کنه.

ولی ما هرچی نگاه کردیم دیدیم لباس جدیدی نپوشیده بودیم که بخواد بوق بزنه! ولی خب میزد دیگه. بیرون اومدنی هم یه بار دیگه سر و صدای حسگره بلند شد، ولی بازم کسی نیومد سراغمون.

رفتیم تو فروشگاه دوم دوباره همون آش و همون کاسه بود! متوجه شدیم بارکد کتاب کلیدره که فروشگاها دارن می خوننش! کتابم که نمی تونستیم بذاریم بیرون، خودمون بریم تو! مجبور شدیم تو فروشگاها نریم! فقط از بیرون نگاه می کردیم که البته کسی هم بلوزو نمیذاره تو ویترین، چون چیزای خیلی شیک تر و گرونتری واسه ویترین هست. بنابراین عملا فقط داشتیم راه می رفتیم.

یه فروشگاه دیگه رو هم علی رغم سر و صدای دستگاهش رفتیم تو، ولی بقیه رو دیگه فقط ازشون عبور کردیم.

البته همون یکی دو تا فروشگاهی که رفتیم دقیقا فروشگاهای مهمی بود که احتمال داشت ازشون خرید کنیم، یعنی خیلی هم رفتنمون بیهوده نشد. یه لباس هم انتخاب کردیم که متاسفانه فقط یه دونه از سایز من داشت، که اونم موقع پرو کردن یه بنده خدایی رژی شده بود!

نهایتا دست از پا درازتر رفتیم به سمت سلف دانشگاه. قبلش زنگ زدم به دوستمون ولی جواب نداد. گفتیم میریم سلف، بالاخره خودشون میان دیگه. وقتی رفتیم دیدیم طبقه ی بالای سلف نشستن دارن درس می خونن. ما هم مزاحمشون نشدیم، رفتیم یه جا نشستیم، گفتیم مطمئنا خودشون کارشون تموم بشه زنگ می زنن.

ساعت هم نزدیک هشت بود و مسلما همون موقع ها باید زنگ می زدن دیگه، آخه فروشگاها کلا ساعت 8 بسته میشن و ما اگر خریدی هم داشتیم مطمئنا باید تا هشت تموم می شد.

یه چند دقیقه ای منتظر بودیم و با گوشیمون بازی کردیم تا زنگ زدن و پرسیدن کجایین؟ ما هم گفتیم یه طبقه پایین تر از اونجایی که شما هستین نشستیم. دیگه اومدن پایینو و با هم رفتیم سمت ماشین.

از اون ورم اون یکی بچه ها گفته بودن ما هم الانا راه می افتیم بیایم، ولی اونا احتمال دیرتر می رسیدن. وقتی ما رسیدیم خونه ی دوستامون ساعت 8:30 اینا بود، من که رفتم سر درست کردن پازلم چشمک! بقیه هم یا صحبت می کردن یا مشغول یه کاری بودن دیگه. کلا خونه ی این دوستامون که میریم انگاری خونه ی خودمونه، هر کس کار خودشو می کنه نیشخند، همسر داشت دوچرخشو میذاشت واسه فروش، اون یکی داشت غذا می پخت، خلاصه هر کی یه کار می کرد! این وسط با همدیگه حرف هم می زدیم.

ساعت از نه گذشته بود که جمعمون کامل شد و وارد مرحله ی بعدی، یعنی شام، شدیم. مرحله ی شام ما ایرانی ها هم که می دونین، خیلی کوتاه نیشخند. ده دقیقه بعد سفره مثل اینه که قوم مغول بهش حمله کردن چشمک.

شام که تموم شد رفتیم سراغ بازی! تااااااا ساعت 2!! فقط حیف شد این دفعه منچ بازی نکردیم زبان. اتوبوس شبرو ساعت 2:22 می اومد، اگه بهش نمی رسیدیم، باید یه ساعت صبر می کردیم. واسه همین گرچه بازی بعضی ها نصفه مونده بود، دیگه دو تمومش کردیم و 2:10 اینا دیگه از خونه رفتیم بیرون که مطمئن باشیم به اتوبوس می رسیم.

قشنگ ده دقیقه تو ایستگاه منتظر شدیم، باد به کلمون خورد، خواب از سرمون پرید تا اتوبوس اومد! تا رسیدیم خونه ساعت تقریبا سه بود.

حالا همسر هم دیروز زنگ زده بود خونشون، گفته بود فردا صبح ساعت 11 به وقت ایران زنگ می زنه!! یعنی گوشیمونو باید کوک می کردیم واسه ساعت 8:30!!

3 خوابیدیم، 5 بیدار شدیم واسه نماز، دوباره خوابیدیم، 8:30 بیدار شدیم! دیگه شما حساب کنین ما کلا چقد تونستیم بخوابیم.

صبحم بعد از همون 8:30 دیگه نخوابیدیم. حالا نکته اش اینه که من اصلا خوابم هم نمیاد!!

 

[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب