امروز از صبح تو خونه بودیم و کار خاصی نکردیم. ظهری هم قیمه پختیم و جای شما خالی خوردیم. عصری باید می رفتیم بلیت می خریدیم. امروز آخرین روز آگوسته و بلیت من و همسر، هردومون، امروز آخرین روزش بود.

ساعتای دو اینا بود که به همسر گفتم یادمون نره، عصری باید بریم بلیت بخریم.

بعد از ناهار خوابیدیم، همسر رفت تو اتاق رو تخت خوابید، ولی من تو همون اتاقی که بودیم. آخه من برعکس همه، دلم می خواد تو جایی که نورش زیاده بخوابم!! وگرنه تا وقتی هوا تاریک باشه منم میخوابم.

از قضا هوا (که تا ظهر خوب بود)، ابری شد و من زیاد خوابیدم نیشخند. ساعت شیش یهویی بیدار شدم. البته گوشیم دور و برم نبود، منم نمی دونستم ساعت چنده. فقط فهمیدم دیره!! لپ تاپ کنارم بود، دکمشو زدم که از sleep در آد. دیدم ساعت شیشه. سریع رفتم همسرو بیدار کردم گفتم اگه می خوای بلیت بخریم باید بدویی. آخه قسمت فروش بلیت ایستگاه قطار فقط تا ساعت هفت باز بود.

تندتند لباس پوشیدیم، یه جوری که ساعت شیش و ده دقیقه از خونه زدیم بیرون. قطار ساعت شیش و ربع می اومد. از خونه ی ما معمولش شیش دقیقه اینا راهه تا ایستگاه قطار. از خونه تا ایستگاهم مثل اسب دویدیم چشمک!!

وقتی رسیدیم یه دقیقه مونده بود به وقتی که قطار بیاد، ولی قطار یه کمی دیرتر اومد. خلاصه، ما شیش و سی و پنج دقیقه اینا رسیده بودیم ایستگاه قطار مقصد. از اونجا هم تا ایستگاه قطار راهی نبود. رفتیم نوبت گرفتیم و اتفاقا خیلی زودم نوبتمون شد. هردومون بلیت خریدیم و برگشتیم.

برگشتنی دیدیم هوا خوبه ( ابری بود ولی بارون نمی اومد، دما هم خوب بود)، همسر گفت پیاده بریم. تا یه جایی از مسیرو پیاده اومدیم، دیگه یه جا تو ایستگاه منتظر شدیم قطار بیاد ما رو ببره چشمک.

اون تیکه ی پیاده رویشو خیلی دوست داشتم، با اینکه مسیر خونمون اصلا چیز خاصی نداره (برخلاف خیلی از خیابونای شهر که دو طرفشون درخت های سبز و قشنگ دارن)، ولی خیلی خوش گذشت. از اون لحظه ها بود که مطمئنا آدم وقتی بیست سال بعد یادشون می افته دلش میخواد دوباره تکرار بشه لبخند.