عروسی ای که فردا دعوتیم تو یه شهر دیگه است که با قطار تقریبا یه ساعت راهه. این دوستامون که ما بیشتر باهاشون جوریم، ماشین دارن. ولی هی زنگ نمی زدن بگن خب فردا با هم میریم دیگه نیشخند. هی زنگ نزدن! هی زنگ نزدین! ما از صبح منتظریم اینا زنگ بزن ما رو دعوت کنن به صرف "هم راه" بودن تا شهر مقصد، ولی زنگ نمی زدن.

ما هم که نمی تونستیم زنگ بزنیم، راجع به رفتن حرف بزنیم. ضایع بود نیشخند.

بالاخره عصری زنگ زدن و با صدای زنگشون، امواج شادی بود که به جان و تن و روح ما سرازیر می شد چشمک (البته از اولم می دونستیم در نهایت با هم میریما!).

خلاصه، قرار شد فردا بیان جلوی خونه ی ما، از اینجا با هم بریم. ساعت 5 اینا باید راه بیفتیم که ساعت شیش و ربع برسیم جلوی سالن عروسی.

از اونجایی که نمی دونیم اونجا اتاق تعویض لباس و از این چیزا داره یا نه، قرار شد همه لباساشونو بپوشن! یعنی بعد از یه ساعت تو ماشین نشستن، فک کنم یه سری آدم چروکیده و ژولیده برسیم سالن نیشخند.