یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز رفتم کلاس آلمانی/فارسی. خیییییییلی خوب بود. واقعا دلم واسه آلمانی حرف زدن تنگ شده بود! جالب بود که با اینکه خیلی وقت بود آلمانی حرف نزده بودم ولی احساس می کردم پیشرفت هم کردم ابرو! دیگه نمی دونم چه جوری دیگه نیشخند. ولی خب راحت تر حرف می زدم، هرچند که خییییییلی کج و کوله حرف می زدم.

حالا فک می کنین راجع به چی حرف می زدیم؟!!! راجع به کتاب کلیدر نیشخند. بهش گفتم به آلمانی هم ترجمه شده، ولی خود کتاب فارسیش آخرش لغت نامه داره! من دیگه نمی دونم اونی که به آلمانی ترجمه اش کرده چطوری این کارو کرده.

تا من موضوع کتاب و قهرمانش و نویسنده و مترجم و این چیزا رو توضیح دادم شد یه ساعت نیشخند. یه ساعت بعدش هم اون راجع به تعطیلاتش صحبت کرد و اینکه با خانواده اش رفتن هلند. می گفت هتلشون یه کشتی بود. میگه یه زمانی (دقیق نمی دونم چند سال پیش)، تو آمستردام یه وضعیتی پیش میاد که تعداد آدما خیلی از خونه ها بیشتر میشه، خونه گیر نمیاد. این میشه که یه عده رو میارن به زندگی کردن تو کشتی ها. یعنی توی کشتی کاملا حالت خونه داره.

حالا الان یه سری از اون کشتی ها به عنوان هتل استفاده میشن. یه سریش هم کلا به عنوان خونه استفاده میشن و مردم توشون زندگی می کنن. البته الان لوله کشی آب و شبکه ی برق و همه چی به داخل این کشتی ها کشیده شده، یعنی بی امکانات نیستن ولی خب دیگه نمی تونن حرکت کنن مسلما! البته بازم می گفت حرکت های کمی می تونست داشته باشه، یعنی مثلا کابل ها یه جوری حالت انعطاف پذیر داشتن و کشتی کلا مثل خونه ثابت نبوده، ولی دیگه نمی تونه کلا بره تو دریا.

خلاصه که خیلی خوب بود دیگه لبخند. از اونجا رفتم ایستگاه اتوبوسی که همسر همیشه میاد. از اونجا رفتیم واسه من یه دونه کمربند بخریم. خدا رو شکر خیلی زود یه کمربند خیلی خوشکل و ارزون پیدا کردیم. اما برای اینکه یه فروشگاه دیگه رو هم ببینیم اون لحظه نخریدیم. فروشگاه دوم اصلا کمربنداش قشنگ نبود. ما هم تصمیم گرفتیم همون اولی رو بخریم. ولی قبلش گفتیم بریم ناهار بخوریم. از اونجایی که هیچ غذایی تو خونه انتظارمونو نمی کشید، رفتیم سلف دانشگاه.

کارت دانشجویی من هنوز 16 یورو شارژ داشت. ولی ما که دیگه تو خوابگاه زندگی نمی کنیم و دیگه به اون شارژ احتیاج نداریم (قبلا برای لباسشویی لازم داشتیم). گفتیم بریم با پولی که تو کارتمون هست یه چیزی بخوریم، این طوری هم پول دادیم، هم ندادیم نیشخند. برگشتنی هم کمربندمونو خریدیم و برگشتیم.

همین دیگه، الانم کم کم باید آماده شیم بریم عروسی لبخند.

---

راستی به دوستان عزیزی که تو آلمان زندگی می کنن تسلیت عرض می کنم. همین الان یه جا خوندم که یه سری از مسلمونای عزیز افراطیمون تو آلمان گشت ارشاد راه انداختن (Scharia Polizei)!!. خدا به ما رحم کنه. فرداست که بگن هرچی مسلمونه باید تو 72 ساعت کشورو ترک کنه نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٤ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب