یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

انقد از این عروسیه براتون تا الان پست گذاشتم که لازم دیدم بگم عروسی تموم شد، دیگه این قسمت آخره که راجع به عروسی می نویسم!

دیروز قرار بود بچه ها ساعت 5:15 بیان دنبال ما. ما هم تا آماده شدیم شد 5:14. به همسر گفتم بریم پایین، گفت نه، گفتن زنگ می زنن. تا اومدن من دیگه کم کم داشتم می پختم از گرما تو اون کت! حدودا بیست دقیقه دیر اومدن. زنگ زدن، ما هم رفتیم پایینو راه افتادیم لبخند.

مدتی که تو راه بودیم تا جلوی سالن موردنظر، یه ساعت بود تقریبا، ولی برای من خیلی زود گذشت. شاید از بس به راهای طولانی عادت کردم! آخه تو ایران که ماشاءالله فاصله ی شهر ما تا محل تحصیلمون ده یازده ساعت بود! اینجا هم که تقلیل پیدا کرده بود (فاصله ی شهر من و همسر) 5 6 ساعت بود. اصلا عادت نداشتم به راهای یه ساعته.

از قضا، به محض اینکه ما رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم، بقیه ی دوستامون هم رسیدن. البته اونا با خانوادشون بودن که از یه شهر دیگه اومده بودن، مامان یکیشون هم از ایران اومده بود. خلاصه جمع اونا تعدادشون زیاد بود، هفت هشت نفری بودن.

یکی از دوستامون هست که متولد آلمانه، کلا هم اینجا بزرگ شده. هر وقت این بنده خدا هست، می اندازیمش جلو نیشخند. آخه هرچی باشه آلمانیه، هم راه و چاهو بهتر بلده، هم اگه مشکلی پیش بیاد میتونه راحت جواب بده و از همه مهم تر به شدت اهل کل کله. اینجوری نیست که بذاره کسی راحت حقشو بخوره (البته منظورم کل کل به معنی منفیش نیست اصلا ها! منظورم دقیقا همینه که نمیذاره کسی چون ما مسلمونیم یا قیافمون معلومه آسیایی هستیم بهمون زور بگه).

خلاصه، اول نمی دونستیم در ورودی کجاست. عروسی هم تو سالن یه کلیسا بود. این بنده خدا رو فرستادیم بره درو باز کنه ببینه در ورودی اونجاست یا نه. اومد گفت نه اینجا نیست. خیلی بد شد اتفاقا، داشتن دعا می کردن، همه زانو زده بودن، یهویی همشون برگشتن نگاه کردن (و ما خدا رو شکر کردیم که ماها نرفته بودیم چشمک).

خلاصه در اصلی رو پیدا کردیم، سلام و علیک کردیم و رفتیم تو. تقریبا همه بودن. بعد از ما هم چند تا خانواده ی دیگه اومدن. مجلس خیلی خیلی ساده ای بود. نه دستی، نه سوتی، نه رقصی، نه موسیقی ای. بیشتر حالت مهمونی داشت. همه نشسته بودن حرف می زدن.

ساعت نزدیک هفت و نیم شد ولی هنوز عروس و دوماد نیومده بودن. نزدیک هشت بود که دیدیم صدای یه آهنگ بلند شد که عربی و انگلیسی می خوند. یه چیزی بود تو مایه های تواشیح، در وصف پیامبر و کلا حبیب الله و رسول الله و از این چیزا توش داشت فقط. اول که به عربی شروع شد، ما فک کردیم پیش اذونه! گفتیم لابد میخوان اذون بذارن. بعد دیدیم نه، سه چهار دقیقه بعدش عروس و دوماد اومدن.

لباس عروس یه لباس کاملا پوشیده ی خیییییییییییلی قشنگ بود. یعنی من به شخصه واقعا حاضر بودم لباس عروسیم همچین چیزی باشه. لباسش به نظر من واقعا بی نظیر بود لبخند. با یه پارچه ی خیلی ساده و ارزون اما خوش طرح یه تور خییییلی خیلییی قشنگ براش درست کرده بودن. پارچش از این پرده های قدیمی ایرانی بود که حالت توری داشت. اونایی که طرح روش به صورت سوراخ در آورده شده. منظورم اینه که روش طرح به صورت چاپی نبود.

طرحش هم من دقت کردم، واقعا قشنگ بود. البته من نمی دونم لباسشو سفارش داده بود، یا آماده خریده بود. ولی هرچی بود خیلی قشنگ بود. به دل من که خیلی نشست. کاش تو ایرانم این چیزای خوشکل و پوشیده بود.

تو آلمان، عروس و دوماد، بر خلاف ایران، نمی رن سر تک تک میزا با همه سلام و علیک کنن. مستقیم رفتن نشستن روی صندلی خودشون. البته ما چون میز جلوی در بودیم، با ما سلام و علیک کردن.

یه چیزی که توی تمام عروسی های آلمانی وجود داره اینه که کسی داد نمی زنه، یه میکروفن همیشه هست . مجلس هم یه مجری داره که دقیقا اعلام می کنه الان می خوان چیکار کنن. برادر عروس مجری مجلس بود. همون اول به همه خوش آمد گفت. بعدش هم قرار شد پدر عروس به مهمونا خوش آمد بگه و کمی صحبت کنه. کلا که همه رو آلمانی گفتن. ولی خب یه چیزایی رو خودمون فهمیدیم، یه چیزایی رو هم بچه ها کم و بیش برای ما ترجمه کردن. پدر عروس بعد از تشکرش یه پند هم می خواست بده. برای پندش داستان حضرت موسی رو تعریف کرد که خدا بهش میگه یکی بدتر از خودت پیدا کن و به این ترتیب می خواست بگه که هیچ وقت خودتونو خوب یا بهتر از دیگران ندونین.

بعد از صحبت های پدر عروس، اعلام کردن شام آماده است. شام های اینجا همیشه سلف سرویسه. من غذا رو خیلی دوست داشتم، ولی همسر زیاد خوشش نیومده بود. خیلی چیزا بود، رشته پلو، عدس پلو، گوشت گوساله، گوشت گوسفند، فلافل، دلمه، سس بادمجون و یه سس دیگه.

یه سری بشقابامونو پر کردیم برای امتحان کردن که ببینیم چی مزه اش خوبه، چی نه چشمک. دور بعدی پر کردیم واسه خوردن نیشخند.

بعد از شام کم کم مهمونا رفتن کادوهاشونو دادن. ولی هنوز ما میخواستیم بریم، مجری اعلام کرد که میخوان قرآن بخونن. یه بنده خدایی اومد سعی کرد با صوت و لحن برامون سوره ی الرحمنو بخونه. دستش درد نکنه، با توجه به اینکه مطمئنا آلمانی بود، خیلی تلفظاش خوب بود، ولی اگه دوماد میخوند خیلی بهتر می خوند لبخند.

بعد از قرآن خوندن، ما رفتیم کادوهامونو دادیم و عکس گرفتیم. کادو رو هم اینجا به عروس و دوماد نمی دادن. می رفتیم اون بالا، تبریک می گفتیم. با هم عکس می گرفتیم. بعد کادومونو میذاشتیم روی میزی که اونجا گذاشته بودن.

بعد از کادو دادن، اومدین نشستیم سر میزامون و دوباره شروع کردیم به صحبت کردن. ما ایرانی ها در اقلیت بودیم! نشسته بودیم که یه بنده خدایی اومد با ما احوال پرسی کرد و گفت که من دخترم خانوم غلامحسین (یا شایدم غلامحسن) فلانیه. اول که به آلمانی گفت و ما متوجه شدیم، ولی خب نفهمیدیم این کسی که میگه کیه؟!! گفتیم میشه انگلیسی حرف بزنی؟ گفت من انگلیسی خوب نیست، ولی خب بلد بود. دوباره همونو تکرار کرد و ما نمی فهمیدیم این بنده خدا کیه نیشخند. یه دخترشم به ما نشون داد گفت این دختر کوچیکمه. اون یکی دخترم، خانوم فلانیه. و بعد ما متوجه شدیم که این خانوم مادر عروس خانواده ی عروسه! یعنی مادرِ زن داداش عروسه و اومده با ما که تنها خانواده های طرف دوماد بودیم احوال پرسی کنه و از این حرفا.

من که اصلا فامیلی عروسو بلد نبودم! این بنده خدا هم یه جوری تلفظ کرد که دوستمون که بلد بود هم نمی فهمید این کسی که داره اسم می بره کیه نیشخند. اونا هم خانواده ی جالبی بودن. همسر این خانوم پاکستانی بود. خودش بی حجاب بود، یه دخترش بی حجاب بود، یکیش با حجاب بود (تو اونایی که ما دیدیم). اون دخترش که با حجاب بود با این خانواده وصلت کرده بود.

کلا مهمونی خیلی چندفرهنگی بود. یه بنده خدایی بود مال الجزایر بود اصالتا. بعضی ها آلمانی بودن. بعضی ها ایرانی بودن که تو آلمان بزرگ شده بودن، بعضی ها (یعنی ما!) کلا ایرانی بودن که ایران بزرگ شده بودن! یه سری از مهمونا به قیافشون می خورد مال مالزی یا همچین جایی باشن. خلاصه، تنوع زیاد بود دیگه.

لباس پوشیدنا هم همین طوری بود. بعضی ها مثل ترکا پوشیده بودن، بعضی ها ایرانی پوشیده بودن، بعضی ها رسمی، بعضی ها غیررسمی. کلا خوب بود لبخند.

یه کمی که از شام گذشت، نوبت کیک و شیرینی ها شد. خیلی از شیرینی ها فک می کنم خونگی بودن، حتی شاید کیک ها هم خونگی بودن. آخه کیک های آلمانی اکثرشون توش الکل داره. تنوع کیکا هم خیلییی زیاد بود. فک می کنم در کل هیچی نه 10 15 مدل کیک و شیرینی بود. من فقط از چهار پنج تاش یه کمی، در حد دو سانت در دو سانت!) ورداشتم که امتحان کرده باشم. یه چیز توپکی هم بود که فقط دو تا ازش مونده بود، من یه دونشو ورداشتم. نمی دونستم چیه. وقتی اومدم همسر گفت پیراشکیه، دونات رضوی نیشخند. اونم خوشمزه بود چشمک.

یه چیزی هم بود شبیه ماست میوه ای، که من ورداشتم ولی دوست نداشتم، همسر به جام خورد.

کیک عروس و دوماد هم اون وسط بود که نصفشو مردم برداشته بودن تقریبا. ما هم یه کمی ازش ورداشتیم. بعدا معلوم شد یکی از بچه ها کیکو بریده اشتباهی خنده. آخه کیک عروس و دوماد دقیقا وسط کیک ها و شیرینی ها بود دقیقا. البته ما نمی دونیم قرار چی بوده؟ یعنی قرار بوده مثل ایرانی ها عروس و دوماد ببرن کیکو یا میشده برید؟ ولی به هر حال که یکی دیگه بریده بود نیشخند.

در حین خوردن کیک و شیرینی، یه استنداپ کمدی هم اجرا میشد که اونم به آلمانی بود و ما باز چیزی نفهمیدیم نیشخند. اتفاقا خیلی هم طولانی بود این کمدی. عروس که طفلکی مدام داشت ترجمه میکرد واسه دوماد، فک کنم دهنش کف کرد طفلکی چشمک.

بعد از استنداپ کمدی میوه گذاشتن که من دیگه واقعا جا نداشتم چیزی بخورم.  فقط یه دونه انگور از خوشه ی انگوری که همسر ورداشته بود خوردم.

دیگه بعد از میوه که فک کنم همه به حد ترکیدن رسیدن، کم کم خداحافظی کردیم و رفتیم. دم در یکی از فامیلای عروس گفت وایستین میخوایم بازی کنیم. گفتیم نه دیگه میریم. ولی نفهمیدیم بازی چیه؟ عروس و دوماد نصف شب میخوان بشینن چه بازی ای بکنن؟ اصلا این چه مدل رسمیه؟ من خیلی دوست داشتم بدونم قضیه چیه، ولی دیگه دیر بود، باید برمگشتیم دهات خودمون.

فک کنم یازده و نیم اینا بود که اومدیم بیرون از سالن. تا رسیدیم خونه و خواستیم بخوابیم شد بیست دقیقه به یک.

کلا مهمونیشونو خیلی دوست داشتم، خیلی خوش گذشت لبخند. فقط حیف دیگه تموم شد نیشخند!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٥ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب