یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

با وجود اینکه پیشرفت کارم اصلا راضی کننده نیست، اما همیشه راضی ام. همسر خوبی دارم، دوستای خوبی دارم، خانواده ی خوبی دارم، خانواده ی همسر خوبی دارم. کلا همه چی زندگیم خوبه. خوب که میگم نه اینکه در مقابل عالی قرار بگیره و یه درجه بدتر از اون باشه، نه. به نظرم "خوب" کلمه اش بار معنایی کلمه ی "آرامشو" داره، ولی "عالی" بار معنایی "شادی" رو داره.

واسه همین، چون من از دیدگاه "آرامش" به قضیه نگاه می کنم، فک می کنم کلمه ی "خوب" براش مناسب تر باشه. گاهی فک می کنم هیچ ترکیب دیگه ای از تمام چیزایی که توی دنیا هست، نمی تونست از اینی که الان دارم بهتر باشه.

به عبارت دیگه، حاضر نیستم هیچ کدوم از این "خوب" هایی که گفتمو بدم و به جاش چیز دیگه ای به دست بیارم، مثلا به جاش پیشرفت کارم بهتر بشه!

میدونی، فک می کنم آدم زندگیش دو تا جنبه داره، یکی کار، یکی زندگی. این "خوب" هایی که گفتم، همشون مال بخش "زندگی" ان. آدم اگه کارشو خوب انجام نده، نهایتش بعد از چند وقت کارشو از دست میده و باید دنبال کار دیگه ای بگرده. ولی اگه زندگیشو از دست بده حتی اگه بگرده هم هیچ وقت نمی تونه یه زندگی دیگه به دست بیاره.

---

یادش بخیر، مامان بزرگم وقتی می رفتی خونش، تو کل نیم ساعتی که پیشش می نشستی نهایتا همین جمله ها رو می گفت: چرا هیچی نمی خوری؟ چیزی خوردی؟ تو پرتقال ورداشتی؟ اگه ورداشتی، کو پوستای پرتقالت؟ اونی که ورداشتی که کوچیک بوده؟ تو که همش یه دونه خوردی! از این شکلاتا بخور. برو ببین تو یخچالم چی دارم، هم خودت بخور، هم بیار بقیه بخورن.

همین جمله ها هر چند دقیقه یه بار تکرار میشدن!

کلا اهل نصیحت کردن نبود. اینجوری نبود هی به ما بگه چیکار کردین؟ چی کار می کنین؟ قراره چیکار بکنین؟ کجا میرین؟ کجا میاین؟ اصلا اهل این حرفا نبود.

ولی با خودش حرف می زد. حرفای قشنگی می زد. حرفایی که با اینکه هدفش نصیحت کردن ما نبود و اصلا روی صحبتش با ما نبود، آدم دوست داشت گوش تیز کنه ببینه چی میگه؟

کاش نوشته بودمشون یه جا...

یکی از شعرایی که همیشه با خودش زمزمه می کرد این بود:

غافلی از قدر جوانی که چیست/ تا نشوی پیر ندانی که چیست

یکی دیگه ش این بود:

ای مرگ هزار خانه ویران کردی/ در ملک وجود غارت جان کردی
هر گوهر قیمتی که دیدی به جهان/ بردی و به زیرخاک پنهان کردی

(که البته آخرشو اگه درست یادم باشه می خوند "هر گوهر قیمتی که اومد به جهون/ بردی تو به زیر خاک پنهون کردی" و بقیه ی "ا" ها رو هم بر وزن "پنهون" تبدیل به "او" می کرد)

---

ببخشید اگه گاهی وقتا حرفا کاملا تکراریه. بعضی چیزا رو خودم به تکرارشون نیاز دارم. می ترسم یادم برن، هرچند جمله هایی ان که روزی صد بار تو گوشم زنگ می زنن.


[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب