یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز مهمونی دعوت بودیم. صبح که بیدار شدیم چایی خوردیم و رفتیم خرید. وقتی برگشتیم، همسر رفت دوش بگیره. تو این فاصله من مرغی که دیروز خریده بودیمو پاک کردم، با شیری که مطمئن نبودیم سالمه یا نه (که البته با جوشوندن معلوم شد سالمه) ماست درست کردم، چیزایی که خریده بودیمو هم مرتب کردم و گذاشتم تو یخچال.

همسر که اومد دیگه من فقط باید مرغا رو میذاشتم توی فریزر و لباس می پوشیدم. یه کمی از کارایی که مونده بودو همسر انجام داد، منم تندتند لباس پوشیدم و رفتیم.

ناهار دعوت بودیم. قرارمون ساعت 12 بود. ولی ما به رسم معمول ایرانی ها یه کمی دیرتر رفتیم. قبل از 12:30 اونجا بودیم. بعضی ها اومده بودن، بعضی ها هم نه.

البته یه سری ها گفته بودن معلوم نیست بیان، یه خانواده هم گفته بودن 2.5 اینا می رسن. در نهایت تا حدود 2:30 دیگه هممون جمع شدیم و سفره پهن شد.

خییییییییلی غذا بود، خیلی هم خوشمزه بود چشمک، اصلا غذایی که آدم خودش نپخته باشه و مهمونی دعوت باشه یه مزه ی دیگه است نیشخند. یه عالمه هم سالاد و ماست میوه ای و چیزای دیگه بود که من خیلی هاشو امتحان نکردم. من کلا اصولا یه غذا رو انتخاب می کنم، از همون یه عالمه می خورم نیشخند. بقیه رو واقعا در حد چند لقمه می خورم که امتحان کرده باشم. چیزایی هم که قبلا امتحان کردم و دوست نداشتم (مثل ماست میوه ای و زیتون و این چیزا) رو هم کلا دور و برشون نمی رم، هرچند که بقیه ازشون تعریف کنن!

جدیدا یه نفر به جمعمون اضافه شده که ماشاءالله باید براش منبر بذاریم نیشخند. انقد هم پسر شاد و به قول خودش باطراوتیه که کلی میشه باهاش خندید. تاااااااا ساعت شیش ما داشتیم بحث می کردیم باهم.

یکی از چندین موضوعی که راجع بهش بحث شد این بود که آیا اگه قراره یه خانم بعدا خانه دار بشه و بچه دار، بهتره مثلا تحصیلات عالیه و دکترا و این چیزا داشت باشه یا نه؟ همون لیسانس یا دیپلم کافیه؟ کللللللل جمع موافق بودن که اگه طرف بعدا نمی خواد کار کنه، لزومی نداره عمر خودشو و منابع مملکتو هدر بده و بره درس آنچنانی بخونه، چون واقعا تاثیری تو زندگیش نخواد داشت و به عبارتی تحصیلات شعور نمیاره برای فرد و لزوما باعث نمیشه بچه ی بهتری تربیت کنه. چه بسا که خیلی از ماها و هم نسل های ما پدر و مادرهایی با تحصیلات آنچنانی نداشتن، اما نتیجه ی زحمت این پدر و مادرها چندان هم بد و قابل سرزنش نبوده و چه بسا که خیلی هم باعث افتخار بوده.

خلاصه، تو کل جمع، فقط همین دوستمون میگفت به نظر من مثلا یه خانوم دکترا داشته باشه و خانه دار باشه بهتره. بالاخره ساعت شیش اینا قانع شد و تسلیم شد نیشخند.

البته اینم بگم که اصلا و به هیچ وجه به خاطر فشار ما، یا مخالف بودن نظر جمع نبود که تسلیم شدها. اصلا اون زمانی که اعتراف کرد، موضوع بحث یه چیز دیگه بود و خودش گفت که میخواد اعتراف کنه که تسلیم شده نیشخند.

خلاصه، دیگه وقتی بحثمون به نتیجه رسید، دیگه کم کم حاضر شدیم دل بکنیم و بیایم خونمون. تازه برای ناهار فردامونم بهمون غذا دادن!! البته فک کنم ما این ناهارو باید تا دو سه روز بخوریم. زیاده واقعا!!

امروزم از اون روزای قشنگ بود که واقعا خاطره میشه برا بعدنامون لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب