یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز باز دوباره درگیر این نامه های مسخره بودم! صبح گفتم بذار یه زنگ بزنم ببینم نامه ای که فرستادم و مشخصاتمو نوشتم توش (همون مشخصاتی که خواسته بودن) بهشون رسیده یا نه. زنگ زدم به شماره ای که بالای نامه بود، یه خانمی گوشی رو ورداشت. خییلی خانم مهربونی بود. من که انگلیسی شروع کردم، گفت یه لحظه صبر کن. می خواست گوشی رو بده به کسی که انگلیسی بلده، ولی قبلش گفت من انگلیسی بلد نیستم، می تونی آلمانی حرف بزنی؟

منم دیدم بهتره نقدو بچسبم تا نسیه رو! معلوم نیست اون کسی که گوشی رو بگیره و انگلیسی بلد باشه، اصلا بدونه باید چیکار کنم. گفتم باشه، من آلمانیم خوب نیست، ولی خب قضیه از این قراره.

بهش گفتم، من یه نامه دریافت کردم که گفته مشخصاتمو براتون بفرستم، من فرستادم، حالا می خوام ببینم رسیده یا نه. شماره پرسنلیمو گرفت، گفت من همچین کسی تو سیستمم ندارم.

گفتم خب حالا من باید چیکار کنم؟ گفت دوباره بفرست. گفتم به چه آدرسی بفرستم؟ آدرس خودشو گفت.

منم گفتم باشه و خداحافظی کردم. دیدم آلمانیم دیگه بیشتر از این نمیکشه که بخوام کل کل کنم و بگم خب پس برا چی یه آدرس دیگه تو نامتون نوشتین؟!! تو نامه نوشته باید مشخصاتمو به یه آدرسی تو شهر بن بفرستم!! حالا کلا باید به یه شهر دیگه بفرستم. آخه مگه مریضین؟!!

ولی خب نمی تونستم اینا رو به آلمانی بگم نیشخند، مخصوصا اون قسمت آخرشو!

از جمله ی مشخصاتی که باید می فرستادم شماره شناسایی بود که من قبلا از فینانس امت (Finanzamt ) گرفته بودم ولی باز به شک افتادم نکنه اینا یه شماره دیگه از من خواستن، من یه چیز دیگه فرستادم؟

زنگ زدم به شماره ای که بالای اون یکی نامه بود!! اون قسمت دقیقا مسئول همین شماره شناساییه فقط. واقعا نمی دونم چقدر این شماره شناسایی مهمه که کلا یه جایی هست که هم شماره ی مخصوص داره برای جواب دادن به مشکلات شماره شناسایی و هم ایمیل مخصوص داره.

خلاصه، زنگ زدم به اونجا. یه آقایی گوشی رو ورداشت که انگلیسی هم بلد بود خدا رو شکر. شماره شناسایی، اسم، فامیلی و آدرسمو پرسید و آخرش گفت درسته. شماره شناساییت همینه که خودت میگی.

با اون آقا هم خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم. دوباره اون نامه ی قبلی رو که یه بار فرستاده بودم پرینت گرفتم که این دفعه برای آدرس جدید بفرستیم.

عصری بعد از ناهار با همسر رفتیم اداره پست، نامه رو پست کردیم. این نامه ها تموم که نمیشن که! یه نامه ی دیگه هم اومده بود برای رادیو و تلویزیون. اینجا هر کس باید ماهانه حدود 18 یورو پول بده برای استفاده از رادیو و تلویزیون و لپ تاپ! قبلا فقط مال رادیو و تلویزیون بود این پول و کسایی که نداشتن، این پولو پرداخت نمی کردن. حتی کسایی هم که داشتن خیلی وقتا می گفتن ما اصلا تلویزیون نداریم و دولت هم اجازه نداره وارد خونه ی کسی بشه تا چک کنه که طرف راست میگه یا نه. بنابراین خیلی ها که تلویزیون داشتن هم این پولو نمی دادن.

ولی اخیرا، یعنی یه کم بعد از وقتی که ما اومدیم این قانون تغییر کرد و همه باید پول بدن. توی نامه هم نوشته برای تلویزیون، رادیو و لپ تاپ و این چیزاست ولی بازم همه باید بدن، حتی اگه هیچ کدوم از اینا رو نداشته باشن!!

به هر حال، چون آدرسمون عوض شده، دوباره نامه زدن برامون که شما باید پول بدین واسه رادیو و تلویزیون! وقتی آدم از قبل ثبت نام کرده باید یه نامه بهشون بزنه و بگه من همین الانم دارم پرداخت می کنم آقا جان، دست از سر ما وردارین!

این نامه رو هم جوابشو که یه فرم بود پر کردیم و بردیم پست کنیم. خلاصه، این نامه و نامه ای که بالا ذکر خیرش(!!) رفت رو بردیم پست کردیم.

از قبل همسر گفته بود عصری بریم سلف دانشگاه درس بخونیم. منم گفته بودم باشه. همسر میگه بریم سلف، خونه که هستیم میخوابیم عصرا!! فقط من نمی دونم چرا جمع می بنده فعلشو، من مدت هاست الان ظهرها نمی خوابم!!

به هر حال، واسه اینکه همسر عصری نخوابه، بعد از پست کردن نامه ها رفتیم سلف دانشگاه. هنوز پنج دقیقه اونجا نبودیم که دوستمون اومد. گفت من تا پنج دقیقه پیش اینجا نشسته بودم که شما هستین (تنها جایی بود تو سلف که پریز برق نزدیکش بود)، الان یه کار داشتم رفتم و برگشتم. گفتیم بیا سر جات بشین، گفت نه، من لپ تاپم شارژ داره الان، تازه لازم هم ندارم.

اونم میز بغلی ما نشست و سه تایی درس خوندیم لبخند. یه ساعت بعدش تقریبا بلند شد رفت که بره پیش خانومش، بعدم یه کمی کار داشت و بعدترش می خواست بره خونه.

ما هم نشستیم بقیه ی درسامونو خوندیم. ساعتای بیست دقیقه به هشت اینا بود که دوتایی (با خانومش) اومدن، میگن سلف تعطیله، پاشین برین نیشخند.

میخواستن برن خونه، اومده بودن ببینن ما هم اگه میخایم بریم، ما رو هم تا یه جایی برسونن. گفتیم ما هنوز یه کم دیگه هستیم. ما خودمون اتوبوسا و قطارا رو چک کرده بودیم و قرار بود هشت و هشت دقیقه جلو ایستگاه اتوبوس باشیم. اونا که رفتن ما هم یه کم بعدش کم کم جمع کردیم که به اتوبوسمون برسیم.

تا رسیدیم خونه فک می کنم یه ربع به نه اینا بود. کلا روز خوبی بود (البته این آخراشو میگما چشمک)، احتمالا روزای آینده هم همین روند تکرار بشه.


[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب