یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب تو سال نو، سلام. عید همه تون مبارک باشه لبخند.

امیدوارم همه سال خوبی رو شروع کرده باشن و تمام سال هم به خوبی و خوشی بگذره.

--

ما که سال نو کار خاصی نکردیم. فقط برام از غیب - ریحانه خانوم اینا منظورمه!- سمنو رسید و برخلاف هر سال، ما سمنو هم داشتیم تو سفره مون لبخند. دستشون درد نکنه.

ما هم هفت سینمونو چیدیم و برای اولین بار با خانواده ی سه نفره مون سالو تحویل کردیم لبخند. خدا رو شکر پسرمون هم خوش اخلاق بود و سال نو نه در حال بچه ساکت کردن بودیم، نه بچه شیر دادن، نه پوشک عوض کردن نیشخند. همه چی خیلی خوب بود.

البته صبحش یه کمی بدو بدو داشتیم، آخه بچه رو برده بودیم مهدکودک مثل هر روز دیگه! حالا خودمون مرخصی گرفتیم، بیکاریم، ولی بچه مون مهد کودک داره نیشخند. ولی خب همه چی خیلی خوب پیش رفت. عید هم که به ساعت ما 11:30 اینا بود دیگه. تا ما بچه رو ساعت 10:30 از مهد تحویل گرفتیم و اومدیم، همون موقع ها شده بود.

البته کادوی پسرمونم هنوز کادو نکرده بودیم. اونم کادو کردیم و گذاشتیم رو میز، کنار سفره ی هفت سین. بعد از سال تحویل هم که پسرمون دیگه هایبرنت شد خودش!

ما هم به زندگی عادیمون رسیدیم. نه دیدی اینجا در کاره و نه بازدیدی! همونایی هم که هستن که همه رفتن ایران و عملا نمی تونیم بریم دید و بازدید.

--

روز دوم عید من رفتم CeBIT. خیلی تجربه ی خوبی بود. تجربه ی شغل شریف "خفت کنی" رو تا الان نداشتم که پیدا کردم نیشخند. آخه دقیقا کارمون همین بود دیگه. هر شرکتی یه دکه ی کوچیک داشت (البته مال استارت آپا این قدر کوچیک بود)، باید وای میستادی اون جلو، هر کی میومد نگاه به شرکتت می کرد، می رفتی جلو می گفتی می تونم کمکتون کنم؟ بعد شروع کنی توضیح دادن نرم افزار و به قولی مشتری خفت کنی!

البته فیلیکس فقط واسه این گفته بود من بیام که آشنا بشم با جو و این حرفا. وگرنه از من انتظار نمی رفت که برم کسی رو خفت کنم. اما در کل منم با دو نفر صحبت کردم لبخند.

کلا تجربه ی خیلی خوبی بود. مثلا دیدم رن با یکی حرف می زنه. بعد که اومده به من میگه خب آدم میاد اینجا که همکار پیدا کنه و با شرکت های دیگه آشنا بشه و نرم افزارشو بفروشه، یه وقتایی هم متقاضی کار پیدا میشه خنده. طرف یه پسر پاکستانی بود که اومده بود گفته بود شما کارمند نمی خواین. البته قبلش راجع به نرم افزار صحبت کرده بودها. یعنی فکر می کنم به نظرش اومده بود که کاری که بلده مرتبطه، اینو پرسیده بود. رن هم گفته بود رزومه تو بفرستم.

یه چیزی که برام جالب بود این بود که خانوما خیلی هاشون لباس رسمی نپوشیده بودن! یعنی خانومایی که لباس رسمی نداشتن به نسبت آقایون بیشتر بود. اما خب از نظر تعداد اگه حساب کنیم، قطعا آقایون تعدادشون چند برابر بود. کلا تعداد آقایون خیییییییلی بیشتر از انتظار من بیشتر از خانوما بود. یعنی شاید بگم از بین هر 50 نفر، یه نفر شاید خانوم بود.

فیلیکس و رن هم کت تک پوشیده بودن. باز فیلیکس خوب بود لااقل کتش هم رنگ شلوارش بود، هر دوتا آبی تیره بودن (شلوارش جین بود). رن که کتش سبز بود. شلوارش جین آبی تیره. پیرهنشم چهارخونه خنثی.

منم که کفش تق تقی پوشیده بودم. من نمی دونم کی آخه مد کرده زنا باید برای مجلس های رسمی از این کفشا بپوشن!! چی بود آخه؟ هنوز انگشتام درد می کنه.

 --

یه غرفه هم مال ایرانی ها بود که رفتم دیدم. البته من همین طوری داشتم می گشتم، یهو دیدم یه عالمه آدم ایرانی هستن. بعد دیدم کلا پنج تا شرکت ایرانی هم اومدن. با یکی دو تاشون صحبت کردم. یکیشون گفت یه مسابقه بوده بین استارت آپ ها تو ایران. پنج تای برتر رو فرستادن سبیت. خب اینکه مسابقه باشه خیلی خوبه، اما فکر می کنم بهتره مسئولین اول بدونن فلسفه ی وجود سبیت چیه. بعد تصمیم بگیرن کیا رو بفرستن! سبیت جاییه که شرکت ها میان جدیدترین نرم افزارها و تکنولوژی های کامپیوتری و ایده هاشونو به دنیا ارائه میدن. اون وقت مثلا یکی از این شرکت های ایرانی، یه اپ درست کرده بود که مخصوص پیدا کردن پزشک تو ایران بود. یعنی مثلا  نزدیک ترین کلینیکو بهتون معرفی می کرد، می تونستین نظرای کاربرا راجع به یه پزشکو توش ببینین و غیره. من نمی دونم این نرم افزار -که اتفاقا از نظر کاربردی خیلی هم عالیه- چی داره که بخوای به دنیا معرفیش کنی آخه؟ علی الخصوص که بسیار بسیار پیشرفته تر از اینش تو کشورای دیگه هست.

یا مثلا یکی دیگه شون سایتش مهربانه یا شایدم مهربانی دات آی آره. خیلی چیز خوبیه. نشون میده الان چه موسسه ی خیریه ای داره برای چه کاری پول جمع می کنه. بعد شما می تونین به هر کس که دلتون خواست کمک کنین. مثلا الان موسسه ی ایکس داره برای سیل زده ها پول جمع می کنه یا موسسه ی وای داره تو فلان روستا مدرسه درست می کنه. می تونین به هر جا خواستین کمک کنین. در واقع یه مجموعه ایه از موسسات خیریه که کار شما رو راحت می کنه برای کمک کردن. مجبور هم نیستین مرتب کمک کنین یا همیشه به یه جا کمک کنین، حتی مجبور نیستین اسمتونو بگین. خب این نرم افزارا هم خیلی عالیه. فقط من نمی دونم چه چیزی رو میخوان به دنیا معرفی کنن؟

حالا شما فکر کن ژاپن اومده داره جدیدترین روبات هاشو پرده برداری می کنه، ایرانم این شرکت ها رو داره معرفی می کنه. جالبه این وسط بدونین که ایران مقام های جهانی خیلی زیادی تو خیلی از گرایش های مسابقات روبوتیک دنیا به دست میاره هر سال! ولی دریغ از اینکه یه دونه روبات تو ایران ساخته بشه.

یه اشکال دیگه ی غرفه های ایرانی هم این بود که همه شون جمع شده بودن یه جا. نمی دونم به چه دلیلی باید یه کشوری بیاد همه ی شرکت هاشو یه جا بذاره. خب این طوری خود به خود بازدیدکننده کم میشه دیگه. هر کس نگاه کنه میگه خب این قسمت هم که مال ایرانه! من که رفتم که هیچ کس نبود. خودشون با خودشون حرف می زدن.

ولی خب برای من فایده داشت. این سایت مهربانه خیلی خوب بود. آدم اگه یه روز بخواد کمک کنه خیلی راحت می تونه این کارو دقیقا تو همون زمینه ای که میخواد انجام بده.

خلاصه، اینم از این لبخند.

--

قبلا بهتون گفته بودم، فیلیکس بسیار آدم حواس جمعیه. یه بار زنگ زدم به همسر ساعتای یک اینا. گفتم پسرمون خوبه؟ آرومه هنوز؟ گفت نه ولی تو کارتو بکن، نگهش میدارم. نگرانش نباش. صدای گریه ی بچه هم میومد. تلفنو که قطع کردم فیلیکس گفت دختر معمولی تو هر وقت بخوای میتونی بری ها. بچه ات اگه نمی مونه برو. من فقط می خواستم بیای که اینجا باشی و با جو آشنا بشیلبخند.

منم تشکر کردم و گفتم حالا هنوز می مونم. ساعت 2.5 3 دوباره به همسر پیام زدم جواب نداد، زنگ زدم، بازم جواب نداد. گفتم حتما بچه آروم نیست و همسر رفته بیرون که تو کالسکه و هوای سرد بچه رو آروم کنه. قطارا رو چک کردم، دیدم بهترین چیزی که می تونم بگیرم 3.5 اینا حرکت می کنه. اگه با اون یا بعدیش که اونم همون حدودا حرکت می کرد نرم، باید یه ساعت یا 1.5 ساعت صبر کنم. دیدم تا اون موقع اگه وایستم دیگه ممکنه خیلی همسر و بچه اذیت بشن. تصمیم گرفتم با قطار 3.5 حرکت کنم. 3:08 اینا من از جلوی دکه (!!) مون راه افتادم، تقریبا دو سه دقیقه مونده بود به حرکت قطار رسیدم. البته با اون کفشا پام داغون شد!

وقتی اومد آقاهه بلیتا رو چک کرد، گفت بلیت شما برای قطارهای سریع السیر (ICE) معتبر نیست، فقط میشه با IC بری باهاش. باید مابه التفاوتشو بدی. گفتم باشه دیگه، مجبورم. من اصلا به این قسمت بلیتم دقت نکرده بودم. 2.5 یورو اضافه دادم چون قطار سریع السیر گرفته بودم. قطار هم 30 دقیقه تاخیر داشت تا وقتی رسیدیم. یعنی از ایستگاه ما سر وقت راه افتادها، ولی به دلیل تغییر برنامه ی قطارها، بین راه طوری حرکت کرد و ایستاد که نیم ساعت دیر رسیدیم! هیچی دیگه، مثلا من الان با قطار سریع السیر برگشتم!!

وقتی برگشتم، بچه بالاخره بعد از چند ساعت گریه و بی قراری، بغل همسر خوابیده بود. همسر گفت هنوز ده دقیقه است که خوابیده. تازه همونم همین که همسر اومد درو باز کنه (بچه بغلش بود هنوز)، دوباره داشت میرفت که نق نق کنه!

یه چند دقیقه بعدش بیدار شد، ولی خب دیگه منو دید و خوشحال شد دیگه لبخند.

--

اصلا فکر نمی کردم پسرمون با باباش نمونه. من نمی دونم تو مهد چطوری نگهش میدارن!

--

خیلی چیزای دیگه هنوز مونده واسه گفتن که میام بعدا میگم.

 

[ ۱۳٩٦/۱/٥ ] [ ٦:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از جمعه تا شنبه عصر رفته بودیم مسافرت یه روزه، کلن. خیلی خوب بود و خوش گذشت.

جمعه قرار بود ساعت یک اینا راه بیفتیم. برای اولین بار هم میتفار شدیم خودمون و قرار شد دو نفر دیگه رو با خودمون ببریم. نفر اول از شهر خودمون سوار میشد، نفر دوم از یه شهر دیگه وسط راه.

راس ساعت یک راه افتادیم. چون اونی که قرار بود بیاد، دقیقا سر موقع اومده بود و همه چیز آماده بود دیگه. اما خب، ما همچنان سیستم Navigation نداریم و از گوشی استفاده می کنیم و این باعث شد عملا 1.5 از شهرمون بریم بیرون. چون یه جا رو به جای اینکه بپیچیم تو بزرگراهی که به سمت مقصدمون بود، پیچیدیم به سمت یه شهر دیگه. واسه همین مجبور شدیم یه نیم ساعتی تو بزرگراه و خروجی ها و اینا پیچیدیم تا بالاخره افتادیم تو بزرگراه اصلی.

من و همسر هر دومون تو این جور مواقع استرس داریم و اعصابمون به هم میریزه. اگه باز خودمون بودیم خب یه چیزی. ولی خب اون بنده خدایی که با ما بود هم نیم ساعت دیرتر میرسید دیگه. شاید اون بنده خدا برای خودش برنامه ای داشته باشه.

به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و ما کاریش نمی تونستیم بکنیم. وقتی افتادیم تو بزرگراه از دختره عذرخواهی کردم که این قدر تو شهر پیچیدیم و دیر شد و تازه داریم میریم به سمت کلن. دختره تازه تو شهر ما کارآموز شده بود. یعنی فقط چند ماه بود و کلا هم یه ماه دیگه کارآموزیش تموم میشد. حدس زدم که متوجه نشده باشه اصلا که ما نیم ساعته داریم دور خودمون دور می زنیم، ولی خب به هر حال من وظیفه ام بود عذرخواهی کنم دیگه. بعد که بهش گفتم، میگه واقعا؟! گفتم آره. گفت کی می رسیم. گفتم دقیق نمی دونم، آخه قرار بود اول بریم یه شهر دیگه که بین راه بود و یه نفر دیگه رو هم سوار کنیم.

خود سایتی که آدم آگهی ماشینشو اونجا میذاره، یه تخمینی از زمان رسیدن میده و البته یه مقداری هم زمان رو بیشتر حساب می کنه. یعنی اینکه ممکنه شما اون وسط وایستین یا بالاخره یه کمی تاخیر داشته باشین رو حساب می کنه. واسه همین ما در نهایت اون قدری دیرتر از اون چیزی که تو سایت زده بود نرسیدیم، شاید در حد هفت هشت دقیقه. ولی خب خیلی استرس کشیدیم.

البته قضیه به همین جا ختم نشد، وسط راه یه عالمه ترافیک هم بود. به اونی که قرار بود وسط راه سوار بشه هم پیامک دادم، گفتم ما دیرتر میرسیم به خاطر ترافیک. اونم گفت مشکلی نیست. محل قرارمون با این بنده خدا یه پمپ بنزین بود که یه جورایی وسط راه بود، اما خب در عین حال نزدیک ایستگاه مترو بود و برای طرف اومدنش سخت نبود. سه کیلومتر مونده بود تا این پمپ بنزین. ما خون به جیگر شدیم! فک کنم یه ربع طول کشید تا ما این سه کیلومترو رفتیم!!

باز اونجا هم کلی از طرف عذرخواهی کردیم، ولی اونم خیلی خوش برخورد گفت اصل اشکالی نداره. پیش میاد. میدونم این دور و بر ترافیکه.

مثل اینکه دور و بر کلن کلا همیشه خیلی ترافیکه. آخه من روز قبلش به رئیسم گفتم که میخوایم بریم کلن، گفت اوه اوه اونجا خیلی ترافیکه، مخصوصا که جمعه دارین میرین. گفتم ولی ما که ساعت 5 اینا نمی ریم. اتفاقا ظهر میریم که همه هنوز سر کارن. گفت نه، کلن این طوری نیست. همیشه ترافیک داره.

خدا رو شکر این دو نفری که سوارشون کردیم، یکیشون که مال کلن بود، اون یکی هم مال همون دور و برا بود و کاملا با ترافیک های دور شهرشون آشنایی داشتن و اصلا به نظرشون کار ما مشکلی نداشته، یعنی همه اش می گفتن اینجا همین جوریه! ترافیکش زیاده.

خلاصه، از اونجا که راه افتادیم دیگه خیالمون خیلی راحت بود. حداقل می دونستیم الان مسافرامون تو ماشینن و کسی منتظرمون نیست. ولی خب باز اونجا هم با جی پی اس گوشی یه جایی رو اشتباه کردیم و یه کمی اذیت شدیم، اما خب نه در حد نیم ساعت، شاید یه پنج یا ده دقیقه ای راهمون دور شد.

یه چیز دیگه هم که این وسط اذیتمون می کرد، این بود که گوشی همسر که باهاش جی پی اسو چک می کردیم، یه بار ارور داد. من گوشی رو برداشتم که ببینم چشه. دیدم نوشته گوشی خیلی داغ شده. واقعا هم خیلی داغ بود. شاید علتش این بود که جلوی شیشه ی جلو، همسر نصبش کرده بود روی پایه که بتونه راحت ببینه نقشه رو.

دیگه من برداشتمش و سعی کردم با دستم و شیشه ی آبی که دم دستم بود، خنکش کنم. ولی خب تا آخر که رسیدیم استرس داشتیم که دوباره داغ کنه و خاموش کنه. اون وقت مسیرو چطوری پیدا کنیم باز؟!! که خدا رو شکر این اتفاق دیگه نیفتاد.

اینجا قرارها رو معمولا تو ایستگاه اصلی قطار شهر میذارن. یعنی تمام میتفاری ها اونجا آدماشونو سوار و پیاده می کنن معمولا. ما هم قرارو همونجا گذاشته بودیم. یعنی گفته بودیم تا ایستگاه قطار می بریمتون.

خودمون هم قصد داشتیم ماشینو تو پارکینگ ایستگاه قطار پارک کنیم کلا و تو کلن با قطار رفت و آمد کنیم. آخه پیدا کردن پارکینگ، اونم تو شهری مثل کلن، با این حجم از ترافیک که نشون میده چقدر تعداد ماشین هاشون زیاده، مشخصه که سخته. دیگه رانندگی تو شهر و ترافیک داخل شهر هم که میتونه خیلی اعصاب خورد کن باشه و لذت سفرو حروم کنه.

این شد که از قبل چک کرده بودیم که کجا ماشینو بذاریم تو پارکینگ که قیمتش مناسب تر باشه. آخه هتلمون پارکینگ نداشت. این طور که تو سایت نوشته بود، 24 ساعت پارکینگ ایستگاه قطار، میشد 10.5 یورو (البته برای کسایی که کارت تخفیف قطار داشته باشن که من داشتم).  ما هم مسافرامونو جلوی ایستگاه قطار پیاده کردیم و خودمون رفتیم تو پارکینگ، ماشینو پارک کردیم.

بعد که اومدیم بیرون، دیدیم تو توضیحاتش ظاهرا نوشته هر روز از ابتداش حساب میشه. یعنی اگه می خواستین مثلا ماشینو از 7 عصر بذارین تا 7 عصر فردا، میشد 21 یورو! ولی ما فک می کردیم این میشه همون 10.5 یورو. واسه همین تصمیم گرفتیم ماشینو برداریم و بریم یه پارکینگ دیگه.

خدا رو شکر اینجا واسه همه چی اپ هست. یه اپ هست که پارکینگ ها و قیمت هاشونو بهتون میده تو هر کد پستی ای که بزنین. با اون اپ چک کردیم، یه دونه دیگه بود (البته همسر قبلا هم چک کرده بود که آپشن دومی هم داشته باشیم اگه این یکی نشد) که یه کمی از هتلمون دورتر بود، اما خب بازم قیمتش همین بود.

رفتیم اونجا، ماشینو پارک کردیم، دیدیم اینا مال یه گروهن. یعنی جلوی ورودی پارکینگ نوشته بود که این پارکینگ متعلق به گروه پارکینگ های فلانه. گفتیم خب پس اینم احتمالا احتساب قیمتش مثل همونه دیگه. ولی خب ظاهرا چاره ای نداریم. ما که نمی تونیم بریم همه ی پارکینگ های شهرو چک کنیم. همین جا پارک می کنیم دیگه. رفتیم ماشینو پارک کردیم، چمدونامونو درآوردیم و کشون کشون بردیم هتل.

البته هتلمون زیاد دور نبود، شاید پیاده ده دقیقه راه بود. هتلمون درست تو مرکز شهر بود، وقتی میگم درست، یعنی واقعا درست ها! یه جایی بود که سرسام می گرفت آدم از سر و صدای آدمایی که داشتن توی کافه های اونجا (که فک کنم حداقل ده تایی بودن بغل هم!) نوشیدنی می خوردن و بلند بلند می خندیدن (بعضی ها به حالت عادی و بعضی ها هم از فرط مستی!). حالا فک کنین یه سری ها هم گروه موسیقی بودن و کنار خیابون داشتن موسیقی می زدن!

حالا باز بعضی هاشون یه چیزای معقولی میزدن، مثل گیتار و این حرفا. اما این وسط یه سری ها که آهنگ های آفریقایی می زدن با چیزایی که شبیه طبله ولی اسمشو نمیدونم، آخه مال فرهنگ خود آفریقایی هاست دیگه، ماها نداریم. اونا دیگه واقعا تحملش سخت بود!

اما خود هتلمون عالی بود لبخند. خیییلی تر و تمیز. اولین بار بود که تو آلمان میرفتیم هتل. آخه ما تا الان مسافرتی داخل آلمان نرفته بودیم، جز شهرهایی که دوستامون بودن، یا شهرهایی که صبح رفته بودیم و شب برگشته بودیم. این اولین تجربه مون از رزرو هتل تو آلمان بود.

دو تا چیز خیلی خیلی خوب داشت این هتل. یکی اینکه کفش موکت نبود اصلا. پارکت بود و این باعث میشد خیلی تمیز باشه. هتل هایی که کفشون موکته، هرچی هم تمیز کنن، بالاخره موکتی که ده سال استفاده شده باشه، تمیز نمی مونه دیگه. نکته ی دومش این بود که ما دمپایی یادمون رفته بود و در کمال ناباوری دیدیم که هتل دمپایی گذاشته. تا الان هیچ هتلی رو ندیده بودیم که دمپایی گذاشته باشه.

آخه اینا که مثل ما تو خونه پابرهنه یا با دمپایی نیستن که. با همون کفشاشون میرن تا جلوی تخت. بعد دوباره از روی تخت همون کفشا رو می پوشن و راه می رن تو اتاق. واسه همین اصولا ما تا الان دمپایی ندیده بودیم تو هتل ها.

خلاصه که خیلی خوشحال شدیم وقتی دمپایی ها رو دیدیم لبخند.

سریع رفتیم یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. با توجه به اینکه کل مسافرتمون یه روز بیشتر نبود، نمی تونستیم وقتو تلف کنیم. من دوست داشتم یه کمی استراحت می کردیم، چون همسر رانندگی کرده بود و به هر حال خسته شده بود، اما خب خودش پیشنهاد داد بریم بیرون و گفت خسته نیستم، منم سریع قبول کردم نیشخند.

محله ای که توش بودیم، دقیقا محله ی قدیمی و دیدنی شهر محسوب میشد. یعنی یکی از جاذبه های توریستی کلن رو تو سایت ها زده بودن همین قسمت شهر که خب ما به صورت خود به خود داشتیم می دیدیمش دیگه.

قرار شد روز اول جاهایی که نزدیک خونه ان رو بریم و برای فرداش بلیت بخریم و جاهای دورترو بریم. یکی از جاذبه های دیدنی معروف کلن (شاید بشه گفت معروف ترینش)، کلیسای جامع کلنه. از اونجایی که خیلی به خونه مون نزدیک بود، رفتیم به عنوان اولین جا همون کلیسا رو دیدیم. این وسط باز قسمت های قدیمی شهرو هم می دیدیم دیگه.

کلیساش با کلیساهای دیگه فرقی نداشت، فقط به شکل غول پیکری بزرگ تر از بقیه ی کلیساهایی بود که تا حالا دیده بودیم. بعد از اون یه کمی همون دور و بر نشستیم. یه سری پله جلوی همون کلیسا بود که یه عالمه آدم روش نشسته بودن و از منظره ی کلیسا لذت می بردن. ما هم رفتیم همون جا نشستیم.

تو همون حین، دیدیم پایین پله ها، یه خانوم و آقایی که مست بودن با هم دعواشون شد و همدیگه رو هل می دادن و یقه ی همو می گرفتن! کلا حالیشون نبود چیکار می کنن. اول یکی دو نفر تلاش کردن جداشون کنن. بعدم چند تا پلیس سریع دویدن سمتشون و جداشون کردن.

کلا جلوی این کلیسا دو مدل پلیس بودن. یه سری پلیس، یه سری هم ماموری که روی لباسشون نوشته پلیس امنیت. مسئول این مدل کارها پلیس امنیته. پلیس هایی که فقط پلیس بودن، کنار ماشیناشون بودن و کاملا هم مسلح بودن. ما که نفهمیدیم چرا دو سه تا ماشین بزرگ پلیس اونجا بود تو تمام مدتی که ما اونجا بودیم (آخه هر جا ما می خواستیم بریم، از جلوی این کلیسا رد می شدیم)، ولی شاید به خاطر حوادث اخیر بود و یه کمی می خواستن پیشگیری کنن از وقایعی که ممکن بود اتفاق بیفته، چه اتفاقایی مثل حوادث تروریستی، چه اتفاقاتی مثل شب سال نوی کلن.

ولی به هر حال به نظر من خیلی خوب بود. کلا اینکه آدم ببینه پلیس اون دور و بره، به نظر من خیلی خوبه. به من که همیشه حس امنیت میدن پلیسا تو آلمان.

خلاصه، بعد از چند بار جا عوض کردن و کنار رفتن از دور و بر آدمایی که یا مست بودن یا تیپ اراذل و اوباش داشتن یا زیاد آدمای جالبی دیده نمی شدن، ما هم موفق شدیم یه جا بشینیم!

قبلا بهتون گفته بودم ما یه عکس دوتایی داریم که همیشه از پشت می گیریم. اینجا هم چون حالت پله داشت، تصمیم گرفتیم از اون عکسا بگیریم. فقط هی نگران بودیم که این همه آدم رد میشن، یکی ورداره دوربینو ببره! ولی خدا رو شکر چند بار دوربینو گذاشتیم و عکس گرفتیم و کسی هم دوربینمونو نبرد چشمک.

این قدر همون دور و بر نشستیم و گشتیم که شب شد. ما هم که ناهار درست و حسابی نخورده بودیم، گفتیم بریم یه رستوران ایرانی. سرچ کردم، یه رستوران ایرانی نزدیک اونجا بود (که البته همونم شاید یه ده دقیقه، یه ربعی راه داشت تا کلیسا). هلک و هلک پیاده راه افتادیم. وقتی رسیدیم به اون آدرس، دیدیم اصلا هیچ رستورانی در کار نیست!

بقیه ی رستورانای ایرانی انگاری توی یه خیابون دیگه بودن. همسر گفت بریم اونجا. دوباره هلک و هلک راه افتادیم پیاده، رفتیم تا اون خیابون. این جی پی اس گوشی هم ما رو از یه جاهای خف و خوفی می برد که دعا می کردیم زودتر برسیم!!

بالاخره رسیدیم به دو تا رستوران که بینشون هم یه شیرینی فروشی بود که اتفاقا خیلی هم معروفه. هم همه جور شیرینی ایرانی می فروشه (هم تر و هم خشک) و هم سفارش مهمونی و عروسی و این چیزا قبول می کنه.

رفتیم تو رستوران پینوکیو که بغل همین شیرینی فروشیه بود نشستیم. اون یکی رستوران هم خوب بود، ولی ازش آتیش میزد بیرون انگاری!! انقد گرم بود که از کنارش رد می شدی، گرمت میشد. منم که این قدر گرمم بود و خسته بودم که طاقتشو نداشتم. واسه همین، صرفا به دلیل کمی سردتر بودن رستوران پینوکیو، نشستیم تو این رستوران.

همسر یه شیشلیک سفارش داد، من یه سلطانی. دو تا نوشابه و یه ماست و خیار هم سفارش دادیم.

اینجا تو رستورانای ایرانی مده که نون (تازه پخته شده با تنور) و پنیر و سبزی رو خودشون به صورت پیش فرض به عنوان پیش غذا میارن. ما هم قشنگ نون و پنیرو تموم کردیم تا وقتی غذامونو آوردن نیشخند. آخه حیفه، آدم مگه چند وقت یه بار می تونه اینجا با نون ایرانی تازه پخته شده، پنیر و سبزی بخوره؟

نون و پنیر و غذاهامون خیلی خوشمزه بودن. ولی ماست و خیارشو اصل نپسندیدیم. احساس می کردیم با کوارک درست کردن اصلا، نه با ماست. کوارک یه چیزیه که این آلمانیا دارن که واقعا نمی دونم ترکیباتش چیه! فقط به هر حال هرچی بود، اون چیزی که ما خوردیم ماست و خیار نبود. شما اگه رفتین اونجا، ماست و خیار سفارش ندین. یه چیز دیگه بگیرین چشمک.

کل غذامون یه چیزی حدود 42 43 یورو شد. یه کم زیاد بود. یعنی راستش خیلی زیاد بود به نسبت شهر خودمون و شهر قبلیمون. اما خب دیگه، فقط یه شب بود و خاطره اش قرار بود برامون بمونه لبخند.

برگشتنی این قدر خسته بودیم که گفتیم با ترم برگردیم. از خانوم مسئول رستوران پرسیدیم کجا باید سوار قطار بشیم، بهمون گفت. ما هم رفتیم همون جایی که گفته بود، ولی اونجا دو تا ایستگاه بود که همنام بود، باید می دونستیم در چه جهتی باید بریم. هنوز داشتیم با همسر صحبت می کردیم که تو کدوم یکی باید وایستیم که یه آقایی پرسید کجا می خواین برین؟ ما هم خوشحال و خندان آدرسمونو گفتیم و آقاهه راهنماییمون کرد.

خیلی خوبه ایرانی های این مدلی تو شهر آدم باشن. خدا این آدما رو زیاد کنه لبخند.

با راهنمایی اون آقاهه، ما برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم، فک کنم ساعت 11 اینا بود. من که سریع لباسامو عوض کردم، نماز خوندم و تلپ افتادم رو تخت. این قدر خسته بودم که حوصله نداشتم پا شم قرصی رو که باید می خوردم بخورم، ولی بالاخره به خودم فشار آوردم، کله مون نیم متر آوردم بالا، قرصو خوردم و دوباره تلپ کله ام افتاد!!

الانم که هوای اینجا گرم شده. پنجره ها رو باز کردیم که مثلا هوا بیاد، ولی بیشتر صدا اومد تا هوا! تا خود صبح سر و صدا بود بیرون. من نمی دونم اینا مگه کافه هاشون تا صبح باز بود آخه؟!!

صبح به همسر میگم خوب خوابیدی؟ میگه آره! گفتم من که اصلا خوابم نمی برد، از بس سر و صدا بود. تعجب می کنم که تو خوابیدی! ولی خب ظاهرا همسر از من خسته تر بوده. چون من اصولا آدمیم که با صدای توپم بیدار نمیشم وقتی می خوابم، چه برسه به صدای خنده ی چند نفر تو خیابون! ولی خب انصافا خنده های اونا هم خیلی دیوونه وار و نعره کشان بود!!

یه چیز جالب دیگه هم اینکه نصف شب دیدم از صدای بیرون خوابم نمی بره، دست بردم گوشیمو بردارم ببینم ساعت چنده. اگه میشه که لااقل نمازمو بخونم. دیدم گوشیم عینهو یه تیکه آهن مذابه! دکمه شو زدم که صفحه اش روشن شه، دیدم یه ارور روش نوشته که گوشی زیادی داغ شده. روشن هم نمیشد.

از شارژ جداش کردم. صبح که بلند شدیم، اومدم گوشی رو روشن کنم، دیدم اصلا هیچی باتری نداره! کلا روشن نمیشه. دوباره زدمش به شارژ. نفهمیدم مشکلش چی بود! تا وقتی میخواستیم بریم بیرون، گوشی من شاید 50 60 درصد بیشتر شارژ نشده بود. از طرفی ما باید صبح هتلو تحویل می دادیم، چون دیگه نمی خواستیم برگردیم هتل، واسه همین دیگه فرصتی برای شارژ مجدد گوشی من نبود. امیدوار بودیم که بس بشه دیگه.

قبل از اینکه بریم جاهای دیدنی شهرو ببینیم، باید چمدونا رو می بردیم میذاشتیم تو ماشین. ساعت نه از هتل رفتیم بیرون و بعد از گذاشتن چمدونا، گفتیم بریم جاهای دیدنی شهرو ببینیم.

یکی از جاهای دیدنی شهر کلن، پل عشاقه که روی رودخونه ی راینه. یه اعتقادی که یه سری از آلمانی ها دارن اینه که وقتی دو نفر همو دوست دارن و می خوان عشقشون جاودانه بشه و از این حرفا، میرن یه قفل میخرن، اسمشونو روش می نویسن، میارن به این پل می بندن، کلیدشو میندازن تو رودخونه!

این پلی که توی کلنه، بزرگ ترین پلیه که از این قفل ها داره. مردم تو شهرهای مختل، به پل هایی که دارن از این قفل ها می بندن، اما خیلی جاها، خیلی کم این کارو می کنن. اما این پل روش پر از این قفل هاست، اونم قفل هایی که به فاصله ی نیم سانت، نیم سانت زده شدن. نکته ی جالبش اینه که این قفلا رو که می بندن، پل سنگین میشه و هر وقت که لازمه، دولت میاد این پل رو پایه هاشو محکم تر میکنه. نمیان تمام قفل ها رو بکنن بندازن دور.

البته بازم فک می کنم یه سری ها رو میریزن دور. چون ما قدیمی ترین قفلی که دیدیم (به جز یه دونه) مال بعد از سال 2000 بود.

خلاصه، برای دیدن این پل، گفتیم با قطار بریم. رفتیم ایستگاه قطار. ایستگاه قطار درست پشت کلیسای جامعه. با گوشی چک کردیم، نرم افزار قطار آلمان فرمودن یه قطار شماره ی فلانو بگیریم، یه ایستگاه بریم و پیاده بشیم و یه مقداری پیاده روی کنیم.

بعد که رفتیم، به لطف جی پی اس و آدرس های عجیب غریبش، حدود 500 متری رو مجبور شدیم برگردیم. وقتی رسیدیم به پل، دیدیم اگه از پشت همون کلیسا اومده بودیم، شاید کلا 100 متر بیشتر پیاده روی نداشت خنثی.

هیچی دیگه. از روی پل اومدیم تا رسیدیم به پشت کلیسای جامع!! تنها خوبی این راه اشتباهی که رفتیم این بود که به یه جای خلوتی رسیده بودیم که هم نمای خوبی از راین داشت، هم کلیسا. یه عکس دو نفری هم، از همون مدل پشت به دوربینمون، اونجا گرفتیم.

این عکسه خیلی خوب شد، فقط حیف شد که دم غروب نبود، وگرنه مطمئنا خیلی قشنگ می شد.

از اونجا با قطار رفتیم یه موزه که مال نازی ها بود. خیلی موزه ی تاثیرگذار و قشنگی بود به نظرم. یه قسمتش (تو زیرزمین) زندونی بود که در زمان نازی ها استفاده می شده. اکثر سلول ها رو با یه در شیشه ای بسته بودن. یعنی میشد توشو ببینی، اما نمیشد رفت توشون. بعد اون متن هایی که زندونی ها روی دیوار نوشته بودنو بیرون به صورت قاب گرفته و اینا عکسشونو زده بودن و ترجمه کرده بودن. زیرش هم نوشته بودن که اصل متن به چه زبونیه. البته خب نگاه می کردی هم مشخص بود که مثلا بعضی هاش روسیه، بعضی هاش آلمانی.

بعضی ها روزشمار گذاشته بودن و با جدولی هفته ها رو شمرده بودن. بعضی ها یه متنی برای خانواده شون یا معشوقه شون نوشته بودن. بعضی ها توصیفی از وضعیتشون نوشته بودن. خلاصه همه چی توش بود دیگه.

خیلی موزه ی غم انگیزی بود. ولی من خیلی دوسش داشتم. به نظرم خیلی عبرت آمیز بود موزه اش.

از زیرزمین اومدیم بالا و باید دو طبقه ی بالا رو میدیدیم که بیشتر عکس بودن. من که خیلی خسته بودم و دیگه نا نداشتم، دو دستی چسبیده بودم به میله ی سمت راست پله ها و داشتم عین سنگنوردی، پله نوردی می کردم! هنوز چهار پنج پله رفته بودم که یه صدایی گفت می خواین با آسانسور برین؟ برگشتم، گفتم آسانسور دارین؟ گفت آره، بیا پایین. یه آقای بسیار مهربون و تپل و مسن با موهای بلند و کاملا سفید بود. یه دری رو چک کرد، قفل بود. گفت یه لحظه صبر کنین.

ما وایستادیم، رفت کلید آورد. قفل درو باز کرد، ما رو برد تو یه راهرو که توش یه عالمه در بود. یکی از اون درا رو باز کرد، آسانسور بود. ظاهرا آسانسور داشتن، اما برای همه نبود. برای موارد خاص بود. رفتیم داخل آسانسور، با کلیدش طبقه ی دو رو چرخوند و با هم رفتیم طبقه ی دوم.

یه کمی راجع به یه سری عکسی که اونجا بود توضیح داد و بعد خداحافظی کرد و رفت. ما هم رفتیم دور زدیم و بقیه ی عکس ها رو خودمون دیدیم. یه طرف عکس ها، عکس هایی بود از کسایی که نازی ها گرفته بودنشون، یعنی مثلا کسایی که زندانی یا اسیر شده بودن. یه طرف عکس سربازهای نازی بودن.

نمیدونم هنوز اون سربازا ممکنه زنده باشن یا نه. آخه مثلا یه سری ها هم عکس های طرفدارای نازی بودن، یعنی مثلا ممکن بود بچه مدرسه ای باشن. ولی واقعا برام سواله این آدما اگه زنده باشن و عکس های خودشونو ببینن، چه حسی دارن؟ هنوزم اون حس نازی بودنشونو دارن؟

الان بیان این بقایای کارایی که کردنو ببینن، تاسف می خورن؟ یا فکر می کنن کارشون درست بوده هنوز؟!

به هر حال از اون عکسا هم گذشتیم و رفتیم یه طبقه پایین تر. در واقع آقاهه ما رو دو طبقه آورده بود بالا که بعدش بتونیم خودمون از پله بریم پایین. اما جالب بود که تو همون طبقه هم باز یه جا نوشته بود در صورتی که نیاز دارین به آسانسور با شماره ی فلان تماس بگیرین. یه شماره ی داخلی بود و اینو بالای یه تلفنی که اونجا گذاشته بودن، نوشته بود.

ولی خب ما دیگه نیازی نداشتیم. رفتیم طبقه ی پایین. اونجا هم پر عکس بود. حتی بعضی ها عکس بچه های خیلی کوچیک شاید هفت هشت ساله بود. نمی دونم واقعا چرا این بیچاره ها رو می گرفتن دیگه؟! کسایی رو که می گرفتن، اطلاعات کاملشونو ثبت می کردن. یعنی اسنادش رو هم عکساشو زده بودن. مثلا عکس خانومه بود، کنارش یه مدرکی هم بود که اطلاعات فیزیکی این خانوم بود. مثلا قدش این قدر، وزنش این قدر، عرض بینی این قدر، طول بینی این قدر، طول گوش این قدر!!! بعد هم اثر دستشون (و نه اثر یه انگشت فقط). حالا فک کنین همه ی این کارا رو برای اون بچه های کوچیک هم انجام داده بودن!!

خیلی موزه ی قشنگی بود. من واقعا این موزه رو خیلی بیشتر از کلیسای جامع کلن (که معروف ترین اثر دیدنیش هست از نظر خیلی ها) پسندیدم و به همه توصیه می کنم.

از اونجا که اومدیم بیرون، گفتیم بریم ناهار بخوریم و بعدش بریم یه پارکی که ظاهرا اونم جزو جاذبه های دیدنیشون بود. اولش گفتیم دوباره بریم سوار قطار بشیم، بریم همون مرکز شهر، یه جایی دونری چیزی بخوریم. بعد گفتیم ولش کن بابا، همین دور و بر یه چیزی می خوریم دیگه. همون دور و بر یه گشتی زدیم. بعد همسر میگه خب اینجا که مرکز شهره!! ماشینو همینجا پارک کردیم که! خلاصه کلا معلوممون شد که ما الکی اصلا رفتیم بلیت خریدیم. همه ی شهر تو یکی دو کیلومتر خلاصه میشه جاهای دیدنیش! ما الکی به جای اینکه یه تیکه رو پیاده بریم، داریم با قطار میریم، بعد اون تیکه ی پیاده روی رو برمی گردیم خنثی.

خلاصه، رفتیم همون دور و بر کلیسا دوباره یه جا یه دونری پیدا کردیم و دو تا دونر خوردیم. از اونجا هم رفتیم یه سوغاتی نماد کلن برای خودمون خریدیم و گفتیم بریم اون پارکه. کلا اینجا همه ی شهرها یه پارک این مدلی دارن فک کنم. بهش می گن Botanischer Garten و البته انگلیسیش میشه Botanic Garden. یعنی باغ گیاهی (گیاهان). معمولا تو این پارک ها، گیاهای مختلفی کشت داده میشن. مثلا می بینی توش بوته های نعنا، اسطخودوس، انواع چای های گیاهی و این جور چیزا داره.

خلاصه، یه پارک بود برای خودش دیگه. رفتیم اونجا. مخصوصا که دیگه ظهر هم بود و هوا گرم بود. بهتر بود وقتمونو تو پارک و نزدیک درختا و یه جای سایه میگذروندیم.

برنامه مون این بود که یکی دو ساعتی تو اون پارک باشیم، بعد بریم از اون شیرینی فروشی ایرانی شیرینی بخریم و با خودمون بیاریم خونه.

طبق برنامه مون پیش رفتیم و یکی دو ساعتی رو تو اون پارک گذروندیم. بعد که اومدیم سر ایستگاه قطار، قرار بود قطار تو چهار پنج دقیقه بیاد. ولی بعد دیدیم از توی لیست حذف شد اسم قطار و نوشت به دلیل تصادفی که شده، فعلا قطار طبق برنامه اش نمیاد!! بیست دقیقه ای اونجا معطل شدیم و کل برنامه مون به هم ریخت.

آخه از طرفی دو نفر هم مسافر داشتیم و به اونا گفته بودیم ساعت 6.5 بیان جلوی ماشین.

قرارمون این بود که از شیرینی فروشی شیرینی بخریم و با خودمون ببریم و یه جوری باشه که ساعت 5 از شیرینی فروشی اومده باشیم بیرون. ولی بعد تو راه به شک افتادیم که آیا شیرینی ترو ببریم یا نه؟ هم هوا گرم بود و تو راه نگران بودیم که خراب بشن، هم ممکن بود حداقل قیافه ی شیرین ها داغون بشه تو راه. مضاف بر اینکه دیرمون هم شده بود با اون برنامه ی قطارها.

وقتی رسیدیم شیرینی فروشی، پرسیدیم، گفت اگه کیلویی بخواین بخرین و ببرین، 13 یورو، همه ی شیرینی ها، چه خشک، چه تر. ولی اگه می خواین اینجا بخورین و دونه ای بگیرین، قیمتش فرق می کنه. ما هم تصمیم گرفتیم دو تا شیرینی تر بگیریم و همون جا بخوریم، یه نیم کیلویی هم خشک بگیریم و ببریم.

که البته بعدا فهمیدیم چه کار اشتباهی کردیم! آخه شما فک کنین نیم کیلو شیرینی خشک خریدیم شد 6 7 یورو. دو دونه شیرینی تر خریدیم و خوردیم (مجبور بودیم نوشیدنی هم بگیریم دیگه، نمی شد که فقط دو تا شیرینی بگیریم)، شد حدود 10 یورو خنثی. از اون بدترش این که لذت هم نبردیم از خوردنمون از بس که عجله داشتیم!

فقط تند تند خوردیم که بریم. بعدا با خودمون فک کردیم خب چه کاری بود، نیم کیلو شیرینی تر هم می خریدیم، اصلا تو راه می خوردیم!! ولی خب دیگه عقلمون نرسید نیشخند. کلا این کلن خیلی برا ما سراسر تجربه بود!!

مسئول شیرینی فروشی که با ما صحبت کرد (یه عالمه کارمند داشت)، از اون خانوما بود ماشاءالله. مدت ها بود دیگه از این مدل آدما ندیده بودم. از اون خانوما بود که با یه زبون چرب و نرم قشششنگ مشتری رو جلب می کرد. اول که خیلی خوشرو و خوش خنده برخورد کرد. بعد ما گفتیم شیرینی ترو می خوریم، خشکو می بریم. گفت پس بفرمایید تا بیام سر میزتون سفارشتونو بگیرم. ما هم رفتیم اون ته، یه میز چهار نفره بود اونجا نشستیم. اومد خیلیییی با خوشرویی گفت شما اینجا گرمتون نیست؟ خب هوا هم کم و بیش گرم بود. گفت اونجا یه میز دو نفره هست، هواش خیلی بهتره. دیگه ما رو ورداشت برد اونجا که میز دو نفره بود.

بعد که نشستیم فهمیدیم بابا ماشاءالله انقدرررر مشتری دارن که همین جوری عین نونوایی آدم میاد و میره. حق داشته ازمون بخواد پشت میز دو نفره اش بشینیم. اما خب همینو خیلی با زیرکی و سیاست گفت دیگه. نیومد بگه لطفا برین رو اون میز دو نفره بشینین!

بعد هم که نشستیم، سه ثانیه بعدش اومد گفت دیدین چه زود اومدم سر میزتون؟ بفرمایید چی میل دارین براتون بیارم؟ گفتیم خب منو ندارین؟ گفت برای شیرینی ها نه. می تونین نگاه کنین، سفارش بدین. گفتیم پس نگاه می کنیم. یه نگاه به ویترین کردیم، گفتیم یه دونه از این یه دونه از اون. گفت خب نوشیدنی چی بیارم براتون؟ به این ترتیب ما مجبور شدیم نوشیدنی هم سفارش بدیم. البته خب بدون نوشیدنی هم نمیشه شیرینی خورد دیگه چشمک.

می خواستیم نوشیدنی سرد سفارش بدیم، ولی به نظرم اومد با چیزی مثل چایی یا قهوه و شیرکاکائو بهتر میشد شیرینی تر تا یه چیزی مثل شیرموز. سفارشو هم که گفتیم سریع آورد خانومه. بعدم از پشت پیشخون اون ور هر وقت منو می دید بهم لبخند می زد. واقعا مدت هااااااا بود از این برخوردها ندیده بودم. خیلی حس وطنی داشت لبخند.

بعد از اینکه سفارشمونو خوردیم، نیم کیلو هم شیرینی خشک خریدیم و بدو بدو رفتیم که بریم سوار ماشینمون بشیم. از قطار که پیاده شدیم، به نظر خودمون راهو بلد بودیم دیگه. کلا اشتباهی به جای اینکه بریم سمت چپ، رفتیم سمت راست. و باز یه عالمه دیرمون شد. نتیجه اش این شد که ساعت 6:25 اینا رسیدیم پارکینگ اوه.

وقتی رسیدیم یکی از مسافرامون اونجا بود و سریع اومد سلام کرد و سوار شد. یه نفر دیگه مونده بود که منتظرش شدیم و اونم یه پنج دقیقه بعد رسید. دیگه سوار شدیم و با 7 دقیقه تاخیر از پارکینگ اومدیم بیرون.

بازم یه کوچولو اشتباه کردیم، اما خب خیلی اذیتمون نکرد و دیرمون نشد.

وقتی رسیدیم، دیگه دیروقت بود. واسه همین به مسافرا گفتیم می تونیم برسونیمتون تا خونه تون. آدرساتونو تو جی پی اس بزنین تا بریم همونجا. آخه دیروقت که میشه قطارهای داخل شهری خیلی دیر به دیر میشن. مسافرامون یه دختر بودن، یه پسر. پسره که می خواست بره یه شهری قبل از شهر ما که خیلی کوچیکه. چون شهرش سر راه بود، همسر گفت خب از داخل شهر میریم به جای اینکه بخوایم از کنار اتوبان بریم. به این ترتیب پسره رو بردیم رسوندیم.

اما خب ماجراهای ما که به این راحتی تموم نمیشه! علی رغم اینکه تمام مدت گوشی همسر به شارژ بود (از همون شارژر فندکی ها)، شارژش داشت تموم میشد. به عبارتی، مصرف باتری جی پی اس گوشی همسر از سرعت شارژ باتری بیشتر بود. تقریبا بیست درصد از باتری مونده بود، اما خب جی پی اس این قدر باتری خور داره که بیست درصد باتری یعنی هیچی.

خیلی با استرس رفتیم و امیدوار بودیم گوشی خاموش نشه و ما پسره رو برسونیم. پسره رو که رسوندیم، نوبت دختره بود. اونم دقیقا همون حالت بود و شارژ گوشی همسر مدام داشت کمتر و کمتر میشد. وقتی دختره رو پیاده کردیم، یه درصد از گوشی همسر بیشتر نمونده بود اوه.

گوشی منم که خیلی وقت بود خاموش شده بود! ولی خدا رو شکر از اونجا تا خونه رو تقریبا بلد بودیم. در همین حین هم که دختره پیاده شد و همسر رفت براش در صندوقو باز کنه که چمدونشو برداره، یه کمی گوشی همسر فرصت کرد که خودشو شارژ کنه و شارژش شد دو سه درصد. دیگه با همون دو سه درصد تا خونه رو اومدیم و گوشی خاموش نشد لبخند.

--

خب دیگه، خسته نباشید از خوندن این همه سفرنامه. الان با خودتون میگین طرف یه روز رفته سفر، اندازه ی یه ابن بطوطه سفرنامه نوشت نیشخند.

 

--

بعدا اضافه شد:

همسر گفت اسم اون پلی که تو کلن هست، پل عشاق نیست. من چک کردم، اخرش نفهمیدم هست یا نیست! به هر حال اسم اصلیش پل هوهن زولرن هست. مثل اینکه پل عشاق تو فرانسه هست. البته اونم دقیقا کارش همینه! یعنی بهش قفل می بندن. خلاصه، من نمی دونم دیگه. خودتون چک کنین!

[ ۱۳٩٥/٦/۱٥ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جمعه بچه ها گفتن ما امروز میریم یه رستورانی که این نزدیکه. تو هم میای. گفتم یه چیز گیاهی واسه من داره حتما؟ گفتن آره. گفتم خب پس منم میام.

رفتیم یه رستوران کوچیک ایتالیایی. ایتالیایی ها هم که غذاشون پیتزاس. من یه پیتزای کوچیک ناپولی سفارش دادم. بچه ها هم هر کدوم یه چیزی. یکیشون که یه پیتزای بزرگ بود که نمیدونم چی بود. ولی فیلیکس چیز جالبی سفارش داد. سالاد نمی دونم چی چی. حالا سالاده شامل چی بود؟ جوجه ی کباب شده به علاوه ی یه عالمه خرت و پرت. حالا خرت و پرتا شامل چی بود؟ هرچی فکرشو بکنین! یه عالمه سبزی که فارسیش میشه منداب (اینجا این گیاه خیلی زیاد به عنوان سالاد استفاده میشه) به علاوه ی یه سری berry که تو فارسی اسمشونو نمی دونم. یه چیزی بود شبیه Heidelbeeren که ظاهرا ویکی پدیا میگه فارسیش میشه سیاه گیله! به چند قطعه هندونه!! و یه سری میوه ی دیگه! من واقعا درک نمی کنم این ترکیبو. ولی خب مثل اینکه اینا می خورن دیگه!

خلاصه غذا رو خوردیم و موقع پرداخت شد. فیلیکس اینا گفتن ما با کارت میتونیم بدیم. خانومه گفت با کارت فقط اون جلو می تونین پرداخت کنین. فیلیکس هم گفت باشه، میایم اون جلو. بعد که خواستیم بریم، گفت ما تو رو مهمون می کنیم. منم تشکر کردم و گفتم باشه لبخند. نمیدونم به خاطر اینکه تولدم بود دعوتم کردن یا کلا میخواستن دعوتم کنن. به هر حال که اگه می دونستم دعوتم با لذت بیشتری غذامو می خوردم چشمک.

--

دیگه وقتی دیدم اینا منو دعوت کردن، مجبور شدم به فکر یه کیکی بیفتم که دوشنبه براشون بیارم دیگه. بنا به پیشنهاد دوستمون کیک مرمری درست کردم. البته اسمشو بلد نبودم، سرچ کردم فهمیدم. وگرنه ما باشیم به این کیک میگیم کیک دو رنگ. این قرتی بازیا چیه شما دارین؟چشمک به هر حال، مجددا تشکر می کنم از پیشنهاددهنده ی محترم.

روی کیکو هم با شکلات کلا پوشش دادیم و یه رویه ی شکلاتی کلفت روش گذاشتیم. خیلی خوب شد. همیشه شکلاتایی که باهاش تزئین می کردم، کم بود، لایه اش نازک میشد، بد میشد. ولی خدا رو شکر این دفعه خیلی خوب شد لبخند.

امروز صبح، ساعت 10 (وقتی که خودم همیشه یه موز یا سیب به عنوان میان وعده می خورم) کیکو از تو یخچال در آوردم و برای بچه ها گذاشتم تو ظرف یه بار مصرف و بردم براشون. سه قطعه کیک بزرگ بودم. برای هر کدوممون یه قطعه که فک می کنم تقریبا سه برابر برش های عادیمون بود. آخه امکانات نداشتم که بخوام کیکو یه تیکه ببرم. علاوه بر این، دو تا قطعه ی کوچیک تر هم برده بودم که اگه دیدم کمه، دوباره بهشون پیشنهاد بدم.

من ساعت 10 اینو بهشون دادم. تا ساعت 2.5 هیچ کس صداش در نیومد که بریم غذا بخوریم نیشخند. 2.5 هم که دیگه سلف بسته بود. فیلیکس گفتن بریم دونری. گفتم باشه. رن قرار بود از یه جای دیگه بیاد. من و فیلیکس دو تایی رفتیم تا دونری. رن بعدا اومد.

تو راه فیلیکس یه عالمه راجع به ایران پرسید. اول ازم پرسید تو این شهر رستوران ایرانی میشناسی؟ گفتم میدونم که یه دونه هست، ولی تا حالا نرفتم سراغش. ازش پرسیدم تو امتحانش کردی؟ گفت نه، ولی تو دوسلدورف یه بار رفتم رستوران ایرانی. میگم حالا چی خوردی؟ میگه نمیدونم. میگم خب گوشتش چی بود؟ مرغ بود؟ گوساله بود؟ میگه نمی دونم! نفهمیدم چی خورده بود دیگه. اتفاقا خیلی هم تعجب کردم. اخه رستوران ایرانی همیشه کباب داره. من نمی دونم چی خورده که حتی نفهمیده گوشت توش چی بوده!! ظاهرا همراه با یه سس سفید بوده. آخه ازم پرسید شما هوموس دارین تو غذاتون؟! گفتم نه والا! هوموس مال عرباس. ما همچین چیزی نداریم. حالا اگه شما فهمیدین چه غذای ایرانی ایه که توش سس سفید داره و گوشت توشو نمیتونین بفهمین چی بوده به منم بگین!! البته الان که نوشتم به چیزی مثل حلیم بادمجون/کشک و بادمجون و امثالهم شک کردم! نظر شما چیه؟!! چشمک (این تیکه ربطی به عنوان نداره ها، تیکه ی مربوط به عنوان هنوز نیومده!)

تا وقتی رسیدیم دونری، فیلیکس داست راجع به ایران می پرسید. گفتم کی میخوای بری تقریبا؟ گفت مارچ اینا خوبه؟ گفتم به نظر من نه. مارچ سال نوی ایرانیاس. خیلی شلوغه همه جا. احتمالا پروازای مستقیم هم ارزوناش از همین الان تموم شدن و همه فروش رفتن. بلیتاش برای اون موقع مطمئنا خیلی گرونه.

گفت چقدر طول می کشه سال نوتون؟ گفتم حدود دو هفته مدرسه ها تعطیلن. ولی جاهای اداری همون سه چهار روز رسمی رو تعطیلن. پرسید به نظرت بلافاصله بعد از اون دو هفته بریم چطوره؟ یا مثلا برای سال نو بریم چطوره؟ چیز خاصی داره که ما بتونیم ازش لذت ببریم به عنوان توریست؟ یا همه ی جشن هاتون مربوط به خانواده و این چیزاست و چیزی برای توی خیابون و بیرون از خونه ندارین؟

داخل پرانتز هم بگم، هیچ حسی نسبت به ایران نداره فک کنم! ما رو با عربا اشتباه گرفته. میگه این عید خیلی بزرگه؟ میگم آره. میگه یعنی از عید رمضون هم بزرگ تره؟!! دیگه روم نشد بگم تو ایران کلا هیچ عید مذهبی ای نمیتونه به اندازه ی این عید مهم باشه!

حالا اون قسمت عنوان مربوط به اینجاست. نظر شما چیه؟ به نظر شما چه زمانی برای مسافرت به ایران برای یه خارجی بهتره؟ به نظر شما معقوله که من به بنده خدا بگم مثلا وسط عید پا شه بیاد مثلا شیراز و اصفهان؟

از طرفی به قول همسر تو عید تهران خیلی خلوته و هواش خیلی پاکه.

در کل لطف می کنین اگه نظرتونو در مورد زمان و شهرهای دیدنی ایران بگین. به نظرتون برای یه سفر حدودا 10 تا 14 روزه، چه شهرهایی رو میشه پیشنهاد داد؟ با توجه به اینکه میدونم حداقل 2 3 روز رو میخواد تو تهران باشه و به قول خودش تهرانو به عنوان پایتخت بگرده (آخه بهش گفتم تهران هیچ جای دیدنی ای نداره، شهرهای خیلی قشنگ تری هست، ولی گفت به هر حال اونجا پایتخته و دوست دارم چند روزی اونجا باشم!).

راستی لطفا تو پیشنهاداتون رفت و آمد رو هم در نظر بگیرین. مثلا نگین یه روز بره ماکو، یه روز بره زاهدان! یه جوری باشه که رفت و آمدش هم براش معقول باشه.

--

کامنت ها بازه برای پیشنهاداتون. من همه رو می خونم، اما احتمالا جواب نمیدم دیگه. پیشاپیش دستتون درد نکنه.


 

[ ۱۳٩٥/٥/۱٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هنوز تو وبلاگم خیلی عقبم از روزای زندگیم!!

دوشنبه که یا اتفاق خاصی نیفتاد، یا من یادم نمیاد نیشخند. سه شنبه رفتم دانشگاه، بچه هامو دیدم. نمی دونم چرا این قد دور خودشون دور می زنن، هفته ی بعدش میان باز دوباره همون سوالا رو می پرسن!! خلاصه، دوباره براشون شفاف سازی کردم که باید چیکار کنن. امیدوارم این دفعه دیگه واقعا انجام بدن تا این هفته.

سه شنبه ای که بیاد هم باید حتما برم دانشگاه دومم، چون یکی از بچه های ترم پیشم امتحان داره! باید براش سوال هم طرح کنم. این سیستم آلمانی ها هم ما رو کشته. طرف ترم پیش درسو ورداشته، این ترم می خواد بیاد امتحان بده. خب من الان خودم یادم نیست چی درس دادم بهش، اون بیچاره چطوری یادش باشه؟!!چشمک

چهارشنبه صبح رفتم یه شهر دیگه، چون پنج شنبه اش کار داشتم. پنج شنبه شب هم باید برمی گشتم. راهش خیلی دور بود نسبت به شهر ما. خیلی خیلی دور. دیگه تو آلمان اگه پنج شیش ساعت تو قطار باشی، واقعا خیلی دور بوده. البته اینم بگم ها، راهی که تو آلمان پنج شیش ساعت تو قطار باشین، تو ایران ده دوازده ساعته هم نمی رسین فک کنم چشمک.

خلاصه که راه جالبی بود. صبح خیلی زود راه افتادم که دیگه لااقل تا ظهر برسم. از اونجایی که خیلی زود راه افتاده بودم، خیلی خوابم می اومد و تقریبا همه شو خوابیدم تو راه. جالبیش این بود که هر از گاهی که بیدار می شدم و چشممو باز می کردم، صحنه ی جدیدی می دیدم. معمولا وقتی بیدار می شدم که تو یه ایستگاهی نگه داشته بود قطار. گاهی می دیدم بیرون کاملا سفیدپوشه و برفی، گاهی بیرون بارون می اومد، گاهی نور آفتاب طوری می خورد تو چشمم که باعث بیدار شدنم میشد!

خلاصه، هر شهری برا خودش یه رنگی داشت! صحنه های جالبی بود. بالاخره بعد از همون پنج شیش ساعت و یه بار قطار عوض کردن، رسیدم به شهر مقصد. از اونجایی که این کار خیلی یهویی پیش اومده بود، من درست یکی دو روز قبلش هتل گرفته بودم و هتلم هم تو شهر مد نظرم نبود. در واقع اسما تو همون شهر بودها، اما حدس می زدم که احتمالا تو یکی از روستاهای دور و بر اون شهره. چون فاصله اش تا محلی که می خواستم برم و داخل شهر بود، خیلی زیاد بود.

این یکی از حقه هایی هست که خیلی از هتل ها تو آلمان می زنن. مثلا هتل زده تو فرانکفورته تو سایت booking.com، ولی وقتی میری واقعا چک می کنی، می بینی اصلا تو یه شهر دیگه است یا تو یه روستاست!

اما خب با توجه به قیمت هتل ها و عجله ی من، من فقط همین یه آپشنو داشتم. از ایستگاه قطار -طبق اون چیزی که اپلیکیشن قطار آلمان بهم داده بود- سوار یه قطار محلی شدم و یه جا پیاده شدم. از اونجا باید سوار یه اتوبوس می شدم، دو ایستگاه می رفتم. بعد خودم 22 دقیقه پیاده روی می کردم تا می رسیدم به هتل!!

حالا پیاده رویش بماند، مسیرش خیلی داغون بود. از بغل بزرگراه باید می رفتم! یعنی قشنگ بر و بیابون. البته خب خود کنار بزرگراه که پیاده رو نداره. یه مسیر خاکی که برای آدم و دوچرخه بود و با آب بارون قشنگ گل آلود هم شده بود خیلی جاهاش، تنها آپشن ممکنم بود.

منم با چمدون راه افتادم تو همین مسیر. مدام هم به همسر زنگ می زدم که اعلام کنم سالمم و دارم تو همون مسیر همچنان میرم نیشخند. آخه واقعا یه سری بود که اگه کسی سر به نیستت می کرد، فک کنم حداقل سه ماه طول می کشید کسی بفهمه چشمک.

البته منظورم این نیست که مسیر مخوفی بودها. اصلا. فقط خیلی خلوت بود و پر از باغ های کوچیک*. فقط تو یکی دو تا از باغ ها من آدم هایی رو دیدم که داشتن برای خودشون چیزی کباب می کردن.

وسط راه هر از گاهی چرخ چمدونم گیر میکرد و راحت راه نمی رفت. چون گل لای چرخاشو می گرفت. گاهی وای می ایستادم و سعی می کردم یه جوری تمیزش کنم. یه بار هم اومدم با چوب تمیز کنم که چوب اون لا شکست. شدم مصداق بارز چوب لای چرخ کسی گذاشتن چشمک. ولی خب خدا رو شکر خیلی راحت دراومد چوبه.

خلاصه، بعد از حدود بیست دقیقه پیاده روی با چمدون، تازه رسیدم به یه خیابون آدم واری که توش ماشین و آدم در رفت و آمد بود، گرچه بازم خلوت بود.

از اونجا تقریبا یه بیست دقیقه ی دیگه پیاده رفتم (باز یه جاهاییشو افتاده بودم تو اتوبان!!) تا رسیدم به هتل. حالا جالب این بود که تو راه اتوبوس های مختلفی می دیدم و هی با خودم فک می کردم خب چرا اپلیکیشن قطار آلمان این اتوبوسا رو به من نگفت سوار شم، اینا که خیلی نزدیک ترن به هتل.

رفتم اتاقمو گرفتم و همون اول از خانومه پرسیدم چطوری میشه از اینجا رفت مرکز شهر. گفت ایستگاه اتوبوس همین جلوئه خنثی. واقعا هرچی فک می کنم نمی فهمم تو مغز اون اپلیکیشن قطار آلمان چی می گذشته با اون آدرس دادنش!

خانومه بعد از چند تا جمله ی اولیه، بهم گفت آلمانی بلدی؟ گفتم آره. خیلی مودبانه میگه میشه بقیه شو آلمانی صحبت کنیم؟ گفتم بله، البته. دیگه بقیه شو آلمانی حرف زدیم!

کارت اتاقمو گرفتم و رفتم تو اتاقم. خیلی همه چی خوب و تمیز و جمع و جور بود. دوست داشتم می رفتم تو شهر یه گشت و گذاری می کردم، ولی این قدر خسته بودم که دلم می خواست تمام روزو بخوابم و همین کارم کردم!

وقتی بیدار شدم، رفتم اول از همه اینترنت اتاقمو درست کردم. آخه هرچی یوزر و پسوردو وارد می کردم، وارد نمی شد. قرار بود یکیش شماره اتاقم باشه، اون یکی فامیلی خودم، ولی کار نمی کرد. رفتم پایین، دیدم فامیلیمو اونجا تو سیستم اشتباه نوشتن. بعد از اینکه اونو درست کردم، از آقایی که اونجا بود هم راجع به اینکه چطوری فردا می تونم برم فلان جا پرسیدم. آخه اپلیکیشن قطار آلمان، همچنان همون نظر مسخره ی خودشو داشت برای رفت و آمد من!!

آقاهه یه مسیری رو بهم گفت که به نظر خیلی خوب و معقول می اومد. صبح بلند شدم وسایلمو جمع کردم، رفتم پایین اتاقمو تحویل دادم و با چمدونم راه افتادم. ایستگاه اتوبوس کمتر از 20 متر فاصله داشت با هتل!!

خیلی راحت و سر موقع سوار شدم و رفتم جایی که قرار داشتم. کارم یکی دو ساعتی طول کشید. ولی بعدش هنوز یکی دو ساعت وقت داشتم تا زمانی که قطارم بود. تو ایستگاه قطار رفتم از قسمت سلف سرویس REWE برای خودم چیزمیز خریدم. خیلی آپشن خوبیه این سلف سرویسشون. قیمتش هم به نسبت خیلی مناسب بود. REWE یه سوپرمارکته. اما تو بعضی شعبه هاش، یه قسمت داره که سلف سرویسه و توش چیزای مختلفی ارائه میشه. البته چیزایی هستن که تو دسته ی سالاد دسته بندی میشن، مثلا کاهو و لوبیا و خیار و گوجه و تن ماهی و کالباس و تخم مرغ آب پز و پنیر حبه مانند و از این چیزا دیگه. هر صد گرمش 99 سنت بود. یه ظرف برداشتم و برای خودم مقادیر زیادی پنیر و گوجه و کمی خیار (که در واقع آغشه به ماست بود!) و ماکارونی شکلی برداشتم. در واقع هدفم این بود که ساندویچ پنیر و خیار و گوجه بخرم، اما خب اگه یه بسته پنیر می خریدم بقیه شو چیکار می کردم؟! این شد که تصمیم گرفتم از این سلف سرویسا بردارم و خودم نون بخرم و ساندویچ درست کنم برای خودم لبخند. همین کارم کردم. فقط وقتی خوردم دیدم واقعا دارم می ترکم، خیلی زیاد برداشته بودم!! ولی خب خیلی خوشمزه بود، جای شما خالی لبخند.

دوباره سوار قطار شدم و برگشتم خونه. البته نصف شب رسیدم خونه، ولی خب بازم خوب بود که بالاخره شب تو خونه ی خودمون خوابیدم. هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه چشمک.

--

* هرچی فک کردم، اسم طرف یادم نیومد. دوستایی که آلمانن راهنمایی کنن! یه سری باغ های کوچیک هست تو آلمان که به اجاره داده میشه و اجاره اش هم خیلی کمه. معمولا این باغ ها تو اطراف شهرها هستن. این باغ ها شرایط خاصی دارن. مثلا اینکه شما باغ رو که از دولت اجاره می کنین، حداکثر یه متراژ خاصیش رو حق دارین ساخت و ساز کنین. تو بقیه اش هم از قبل مشخص شده که شما حداقل باید فلان تعداد درخت بکارین و فلان قدر فضای سبز غیردرختی (مثلا چمن یا هرچی که دوست دارین) ایجاد کنین. بهشون میگن باغ های دکتر نمی دونم کی کی!! اسم دکتره الان یادم نمیاد. این شخص بنیان گزار این مدل باغ ها بوده. در واقع با این روش هم دولت مردم رو ترغیب می کنه که درخت بکارن و فضای سبز ایجاد کنن، هم مردم با یه هزینه ی اندک، لذت می برن از باغی که دارن و مثلا آخر هفته ها میرن اونجا برای خوش گذرونی. برای همینم خلوت بود. چون لزوما همیشه آدم نداره توی این باغ ها. خیلی ها فقط موقع خوش گذرونی میان. بارون هم که درختاشونو آب میده، لازم نیست حتما برای آب دادن باغشون هم بیاد!!

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی چیزا هست که می خوام راجع بهشون بنویسم. ببخشید که این همه تاخیر داشتم. عذرموجه داشتم. توضیح میدم، اگه موجه نبود، بگین به ولیم بگم بیاد صحبت کنه باهاتون چشمک.

و اما اتفاقاتی که تو این چند وقت افتاد:

دفعه ی پیش که داشتم می رفتم پیش همون استاده (قضیه ی کفش اسپرت و شلوار پارچه ای و این حرفا چشمک)، برخلاف اینکه همیشه ICE ها خلوت ترن، ICE بسیار بسیار شلوغ بود. قبلا هم بهتون گفتم، اینجا وقتی بلیت می خرین، لزوما صندلی خاصی ندارین. اگه بخواین صندلی رزرو کنین، باید پول بیشتری بدین. اکثر مردم هم صندلی رزرو نمی کنن. من یه جایی نشستم که روی صندلی های اون ور راهروش یه دختری روی دو تا صندلی دراز کشیده بود (در واقع خواب بود) که یه پاش بریس* داشت روی قسمت زانوش. چند دقیقه بعدش یه خانوم و آقایی اومدن و یه گشتی زدن و ظاهرا دقیقا همون صندلی رو رزرو کرده بودن. دختره رو بیدار کردن و بلند کردن و خودشون نشستن.

از اونجایی که این اتفاق خیلی دیر افتاد، دیگه همه ی اونایی که سوار شده بودن نشسته بودن و عملا صندلی خیلی زیادی نمونده بود که خالی باشه. البته بازم بودها، ولی آلمانی ها اکثرا سعی میکنن روی صندلی ای که کنارش کسی نشسته، نشینن. این دختره هم تا آخر قسمت جلوی در، روی چمدون خودش نشست.

موقعی که بلند شد بره هم کفشاش توجهمو جلب کرد. یکی از کفش هاش پاشنه اش کوتاه تر بود. یعنی کفش عادی بود، اما مثلا 1.5 سانت از پاشنه شو کوتاه تر کرده بودن تا پاهاش هم اندازه بشن.

نمی تونم بگم کار اون خانوم و آقا حتما غلط بود یا حتما درست بود و حق خودشونو گرفتن. اما خب واقعا به این داشتم فکر می کردم که اگه من بودم، همین کارو با اون شخص می کردم؟

--

برگشتنی -نمی دونم، شایدم هم داشتم از شهر دیگه ای برمی گشتم، به هر حال اتفاقه مهمه دیگه- تقریبا رسیده بودیم به ایستگاه قطار و چهار پنج نفری توی راهروی قطار تو صف بودیم که قطار نگه داره و پیاده بشیم یکی یکی. در همین حین، توی شیشه ی قطار چشمم افتاد به تصویر یه چتری که روی سه تا صندلی داخل یه کوپه دراز شده بود. ظاهرا کوپه خالی بود. با خودم گفتم شاید این چتر مال همین آقای جلویی باشه که یادش رفته. برم ورش دارم بیارم بهش بدم. هنوز سرمو برگردوندم که برم توی کوپه که دیدم یه خانومی روی یکی از صندلی های رو به روی چتر نشسته و داره کتاب می خونه. با خود گفتم آخیش، خوب شد نرفتم. الان یهویی دست می بردم چتر طرفو ور می داشتم، چی فکر می کرد راجع به من؟ یه سری ها به اندازه ی کافی دیدشون راجع به خارجی و مسلمون و این حرفا خراب هست. چه برسه به اینکه ببینن تو یه چیزی رو هم که مال خودتون نیست ورداشتین. خدا رو شکر کردم که نرفتم تو.

دوباره رومو برگردوندم به سمت راهرو و داشتم با خودم فکر می کردم مثلا اگه من دست برده بودم و اون چترو برداشته بودم، مکالمه ام با اون خانوم چی می تونست باشه؟

در همین حین، دیدم خانومه با چتر اومد بیرون، زد به آقای جلویی، گفت ببخشید فک کنم این مال شماست، جا گذاشتین.


نتیجه گیری اخلاقیش فک کنم اینه که یه وقتایی هر کار بکنین اشتباه کردین چشمکنیشخند.

--

برای اینکه پست طولانی نشه، دو سه تا اتفاق بعدی رو تو یه پست جدا میگم. توضیحات موجه کردن غیبتمم تو پست بعدی گفته میشه لبخند.

--

* اومدم ترجمه ی بریس رو به فارسی بنویسم. گوگل ترنزلیت میگه معنیش میشه "بند شلوار"!

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا خیلی حس و حال نوشتن ندارم. ببخشید. دیگه فک کنم آخر ساله، جون ندارم نیشخند.

فقط یکی دو مورد از ایران مونده که گفتم بهتون بگم.

اون دوستم که گفتم بهش زنگ زدم، در واقع دوستم نبود. حتی هم کلاسیم هم نبود. یکی از بچه های -به قول خودمون اون کلاسی- بود! از راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی، این همواره تو اون یکی کلاس بود! بنابراین، فقط هم مدرسه ای من بود.

یه بار که سر کلاس آلمانی بودم. دیدم یکی برام پیامک زده. خیلی تعجب کردم. آخه کی از ایران برای من پیامک می فرسته؟! همین بنده خدا بود عید غدیرو تبریک گفته بود. می دونستم که برای همه نفرستاده (با توجه به متنش). خیلی تعجب کردم واقعا. اصلا انتظار نداشتم. ولی خیلی هم خوشحال شدم لبخند. خیلی حس خوبی بود که یه نفر که اصلا با تو هیچ وقت رابطه ی چندانی نداشته، بهت پیامک بده، اونم وقتی تو حتی تو اون کشور نیستی.

این شد که وقتی اومدم گفتم حتما بهش یه زنگ بزنم و تشکر کنم. زنگ زدم بهش، چند تا زنگ خورد، برنداشت. می خواستم قطع کنم، گفتم حالا یه کم دیگه بذارم زنگ بخوره. چون اگه الان زنگ نزم، باز بعدا معلوم نیست کی بتونم زنگ بزنم.

ساعت هم نزدیک چهار بود. شک داشتم الان بیداره یا خواب. گفتم الان که دیگه ساعت 5 اذون میگن، ساعت 4 حتما همه بیدارن دیگه.

اتفاقا طرف دیر برداشت و صداش هم خوابالو بود. صدامم که نشناخت. حق هم داشت خب. بعد از ده سال که از فارغ التحصیلیمون گذشته، زنگ زدم، اونم منی که تا حالا تو عمرم بهش زنگ نزده بودم. گفتم دخترم (اسممو گفتم). گفت نمی شناسم. گفتم از بچه های دبیرستانم. گفت ما یه دخترِ معمولی (فامیلیمو اضافه کرد) داشتیم فقط. گفتم آره، آره، من همونم لبخند.

انقد خوشحال شد که نگو. گفتم ببخشید بیدارت کردم. گفت نه اتفاقا باید بیدار میشدم. اینو که گفت یاد یه چیزی افتادم که تو اینترنت خونده بودم. دقیقا در همین مورد بود. در مورد اینکه قدر اون دوستایی که وقتی بهشون زنگ می زنین، از خواب بیدار میشن، ولی میگن باید بیدار می شدمو بدونین لبخند.

منم بهش گفتم چقدر خوشحال شدم وقتی پیامکشو دیدم. گفت اتفاقا به خیلی ها زدم این پیامکو، مخصوصا به بچه هایی که به هر دلیلی الان تو گروه نیستن (یه گروه تلگرامی بود که من ازش اومدم بیرون، البته بعدها کلا تلگراممو پاک کردم) تا فکر نکنن اگه تو گروه نیستن، ما حواسمون بهشون نیست. منم دوباره ازش تشکر کردم. گفت الانم میرم تو گروه برای بچه ها می نویسم که بهم زنگ زدی.

واقعا قدر این مدل دوستا رو باید دونست لبخند. آخه آدم این همه خوب؟ این همه مهربون؟ لبخند خوش به حالشون که بلدن این قدر خوب باشن. والا!

--

ایران که بودم، خواهرزاده هام خیلی از معلماشون شکایت می کردن. دیگه الان بزرگ شدن و قدرت تشخیصشون بالا رفته. هفت هشت ساله نیستن که هرچی معلم میگه بگن چشم. الان تو اون سنی ان که ادای معلماشونو در بیارن و اذیتشون کنن چشمک.

ولی خب واقعا دلم براشون سوخت که -شبیه خودمون البته- گرفتار همچین معلمایی ان. کی قراره این مدل آدما درست بشن خدا میدونه. نمی دونم مشکل سیستم آموزشیه یا مشکل آدماست. نمی دونم سیستم درست بشه، این معلما درست میشن یا نه!

میگفت تو امتحان یه جای جوابم نوشتم "سوال اصلی" .... ، معلم خط زده، بهم نمره نداده، چون تو کتاب نوشته بوده "سوال اساسی"!

اون یکی یه جزوه آورده بود نشونم می داد. صفحه هاش عادی بود. بالاش گوشه ی سمت راست، به صورت دستی (که البته اون چیزی که ما داشتیم کپی بود، منظورم از نظر تایپی یا دست خط نوشتن بود) نوشته شده بود فلانی (اسم معلم). می گفت معلم یکی دو بار براشون اینا رو کپی گرفته. بعد دیده هزینه اش زیاد میشه واسه این همه دانش آموز کپی بگیره. گفته برین خودتون از فلان جا دانلود کنین. بقیه ی جزوه رو که دانلودی بود آورد، دیدم تمام صفحه ها واترمارک داره، بالاش هم (همون جایی که اون بنده خدا به صورت دستی نوشته بود) اسم نویسنده به صورت تایپی نوشته شده!

آدم واقعا می مونه، از این معلما چی قراره تحویل داده بشه به جامعه؟!

--

البته این وسط آدم خوبی های آدمای دیگه رو هم نباید نادیده بگیره ها. یه نمونه اش اینکه یه جا تو خیابون می خواستم برم یه جایی، آدرسو بلد نبودم. خیابون هم خلوت خلوت بود. دیدم یه آقایی تو ماشینش نشسته، یه خانومی هم کنارش بود. انگاری منتظر بودن کسی از در یه خونه بیاد بیرون. آدرسو از آقاهه پرسیدم. بهم گفت. ولی خیلی پیچ در پیچ بود. هی بپیچ چپ، چهار راه اول بپیچ فلان، بعد یه خیابون کجو برو بپیچ فلان!! این مدلی بود. منم یه کمیشو حفظ کردم. بقیه شو با خودم گفتم از یکی می پرسم دیگه. نمی تونم که الان هفت هشت تا پیچو حفظ کنم.

خلاصه، اون دو سه تا پیچو رفتم. بعد باز گشتم یه آقایی پیدا کردم که آدرسو بپرسم. آدرس جدیدو از آقاهه گرفتم. می خواستم برم اون ور خیابون که همون آقای اولی با ماشینش اومد. جلوم که رسید، سرعتشو داشت کم می کرد (چون سر خیابون بود)، گفت خانوم می خواین من تا فلان جا برسونمتون. گفتم نه، ممنون. تشکر کردم و بقیه ی راهمو رفتم. ولی تمام طول راه داشتم به این کارهای کوچیک و در عین حال بزرگ و دلگرم کننده ی مردم کشور خودم فکر می کردم لبخند.

یا مثلا، یه بار یه جا بلند شدم، جامو دادم به یه خانومی. اون لحظه دو تا خانوم سر پا بودن و من جامو دادم به خانومی که مسن تر بود. اون یکی یه جوونی بود هم سن و سال خودم. تقریبا ده دقیقه بعدتر، یکی زد به شونه ام و اشاره کرد که یه خانومی دو متر اون ور تر با من کار داره! رومو برگردوندم دیدم همون خانوم جوونه. الان اون خانوم مسن پیاده شده و صندلیش خالیه. ولی این خانوم نمی خواست بشینه، به من می گفت جای شماست. بیاین بشینین سرجاتون!

الان که اینو نوشتم یاد آیه ی "هل جزاء الاحسان الا الاحسان" افتادم و اینکه این خانوم چقدر مصداق بارز این آیه بود و جالب اینکه با بُعد جدیدی از این آیه آشنا شدم. وقتی میگن "آیا سزای نیکی جز نیکیست؟" معنیش این نیست که حتما اون آدم باید به شما خوبی کرده باشه (حداقل آیه جمله رو شخص دار نکرده تا مشخص نشه دقیقا کی نسبت به کی داره خوبی می کنه و کی داره جواب میده). ممکنه طرف اصلا به شما خوبی نکرده باشه، بلکه به کس دیگه ای کرده باشه. اما همین قدر که شما ببینین نیکی طرفو، کفایت میکنه برای اینکه لازم بشه شما جواب بدین خوبیشو.

من جامو به یکی دیگه داده بودم. ولی این خانوم داشت به نحوی جواب اون خوبی رو میداد، با اینکه کاری که من کرده بودم، هیچ دخل و فایده ای برای این خانوم نداشت. می تونست صاف بشینه رو صندلی. نیازی هم نبود به من اشاره کنه و مطمئن بشه من نمیخوام برم رو اون صندلی بشینم. ولی خب دیگه آدمای خوب باید یه فرقی با ماها داشته باشن دیگه لبخند. خدا این آدما رو زیاد کنه لبخند.

[ ۱۳٩٤/٩/٢۸ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، الان دیگه دو سه روزه برگشتم آلمان و زندگیم کم کم داره به روال سابق برمی گرده. می تونم بیام بنویسم.

یکی از مزایای شهرستان اینه که 4.5 با همون دوستم که فعلا ساکن تهرانه قرار داشتم. قبلش گفتم بذار به یکی از بچه ها زنگ بزنم. تا ساعت 4:05 هنوز تلفن دستم بود! 4:25 هم سر قرارمون بودم لبخند.

یه ساعتی بیشتر با دوستم نبودم، حیف شد، خیلی کم بود. ولی خیلی خوب بود لبخند.

از فک و فامیل هم که کسی نمونده بود دیگه خونه شون برم، فقط خاله ام بود که اونم رفتیم و مهمونی ها تموم شد. فقط یه سری خرید و خیابون گردی مونده بود. که اونا رو هم خودم یه روز تنهایی رفتم. البته چیزی نخریدم نیشخند.

یه روز هم رفتیم شیرینی چینی! آخه می خواستیم از خاله ی همسر برای خودمون شیرینی بگیریم بیاریم آلمان. رفتم دو تا جعبه پر کردم آوردم. خواهر کوچیک تر گفت، واسه منم چند تا نمونه بیار، شاید منم بخوام. اونایی که تهران هست، خوب نیست. براش آوردم، برای دو تاش مشتری شد. البته در واقع همه شو می خواست، ولی می دونستم خاله ی همسر وقتشو نداره که سفارش قبول کنه. دیگه طفلکی به دو تا بسنده کرد و طفلکی تر خاله ی همسر که فک کنم تو رودرواسی قبول کرد. دیگه یه بار دیگه رفتیم برای خواهر کوچیک تر هم دو کیلو شیرینی جمع کردیم و برگشتیم.

روز آخر هم یه عالمه آجیل ماجیل مامانم گذاشت، یه عالمه مامان همسر! بعد که رفتم خونه ی خواهر بزرگتر که برم فرودگاه، اونم یه بسته گذاشت تو کیفم!

از اونجایی که پروازم سر صبح بود، باید یه روز زودترش می رفتم خونه ی خواهر بزرگتر که فردا صحبش برم فرودگاه. توی اون یه روز خونه ی عمو و عمه ام هم رفتم. خونه ی عمه ام همیشه میرم. اما اولین بار بود خونه ی عموم می رفتم. سال ها بود نرفته بودم. هر وقت دیده بودمشون تو شهر خودمون بود که اونا به صورت اتفاقی تو اون تاریخ اونجا بودن. چقدر همه چیز عوض شده بود! حتی آدرس خونه ی عمه و عموم هم عوض شده بود، چه برسه به توی خونه هاشون!

هر دو تاش خیلی خوش گذشت، ولی خونه ی عمه ام بیشتر. حیف که نمیشد بیشتر بمونیم. با اینکه هیچ کدومشون بچه ی هم سن و سال و هم کلام برای من ندارن، اما صحبت کردن با خودشون (عمه و عمو و همسراشون) خیلی برام لذت بخش بود.

این وسط یه جمله ای هم زن عموم گفت که فکر می کنم همیشه تو ذهنم بمونه. عمه ی زن عموم فرانسه زندگی می کنه. سال هاست که اونجاست، شاید چهل سال یا شایدم بیشتر. میگه هر سال تابستون میان ایران. بچه هاشو می فرسته کلاس خصوصی فارسی که مبادا فارسی یادشون بره. حتی شاید جالب باشه که بدونین بچه هاش فارسی معیار بلد نیستن حرف بزنن، فقط لهجه ی شهر خودمونو بلدن! چون مامانشون با همین لهجه صحبت می کنه.

میگفت با این که سال هاست اونجاست، ولی همیشه میگه "اونجا رو دوست ندارم، اینجا رَم دوست ندارم." فکر می کنم این قشنگ ترین توصیفی بود که تا حالا شنیده بودم از زندگی تو یه کشور دیگه.

خیلی ها فکر می کنن آدما وقتی تو یه کشور دیگه زندگی می کنن، دو تا وطن دارن. اما در واقع اتفاقی که می افته برای خیلی ها اینه که هر دو تا رو از دست میدن. آخه هر جایی که هستن حسرت خوبی های اون یکی رو می خورن. واسه همین خیلی ها به یه جایی می رسن که احساس می کنن به هیچ کدوم از این کشورا تعلق ندارن. اینو قبلا از کسای دیگه ای هم شنیده بودم. اما اون جمله ای که اون خانوم گفته بود، فکر می کنم خیلی توصیف قشنگی بود.

به هر حال، مهمونی ها و گشت های ما هم به این ترتیب تو ایران تموم شد و برگشتیم.

پروازم ترکیش بود. پرواز ایران به ترکیه با 45 دقیقه تاخیر انجام شد و پرواز ترکیه به آلمان درست سر ساعت و پنج دقیقه زودتر از موعد هم رسید. نمی دونم واقعا علت چیه که همیشه هرچی مشکل و ایراد هست، دقیقا به قسمت ایران مربوط میشه!!

یکی از چیزای جالبی که بارها وقتی وارد آلمان شدم دیده ام، اینه که هر وقت می بینن مسافر زیاده تو صف چک پاسپورت، یه نفر میاد یه باجه ی دیگه رو باز می کنه تا صف سریع تر بره جلو. اما نمی دونم چرا تو ایران اگر هزار نفر تو صف باشن، هیچ کس هیچ تلاشی نمی کنه برای کوتاه کردن صف!

حتی دیده ام تو آلمان که (اول اینو بگم که حتما دیدین دیگه باجه ها بالاشون مشخصه برای کیا هستن، خارجی ها یا همه. تو کشورهای اروپایی دسته بندی باجه ها بر اساس کشورهای اتحادیه ی اروپا و سایر کشورها انجام میشه) بالای باجه زده برای کشورهای اتحادیه ی اروپا، ولی طرف می بینه باجه اش خلوته، در عوض یه عالمه آدم تو صف سایر کشوران، اشاره میکنه یه عده تون بیاین اینجا.

خلاصه که رسیدم آلمان دیگه لبخند. صف کنترل پاسپورت اصلا طولانی نبود. خیلی زود نوبتم شد.

این بار مشخص بود که کنترلاشونو بیشتر کردن. هیچ وقت تا الان کسی بهم نگفته بود کوله پشتیتو باز کن. ممکنه چمدونو بگن باز کن، اما کوله پشتی رو نه. منم باز کردم، طرف یه نگاه انداخت گفت مشکلی نیست. ازم پرسید چقدر پول همراهته که بهش گفتم. گفتم الکل یا سیگار داری همراهت؟ گفتم نه. گفت برو.

چمدونمو که گرفتم و می خواستم برم، دوباره یه آقایی وایستاده بود، دوباره همه ی همون سوالا رو پرسید. بعد گفت برو.

وقتی اومدم بیرون، همسر منتظرم بود لبخند. دیگه رفتیم سوار قطار شدیم اومدیم خونه مون.

--

یکشنبه رو که تازه رسیدم که تقریبا کلا هایبرنت بودم! دوشنبه هم رفتم کلاس ورزش. سه شنبه هم که دانشگاه دومم بودم. این شد که تا الان نتونستم بیام بنویسم.

---

 ف... جون (اسمتو کامل ننوشتم، گفتم شاید دوست نداشته باشی) خیلی خیلی متشکرم از دعوتت. ببخشید که حتی نرسیدم جواب بدم. واقعا وقتم خیلی تنگ بود. به هر حال، ممنونم که این همه لطف داری و منو - که حتی هیچ وقت ندیدی- دعوت کردی. متشکرم لبخند.

[ ۱۳٩٤/٩/٢٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این قدر روزای اینجا طولانیه و کارای مختلفی توی یه روز انجام میدم که نمی دونم کدوما رو تو کدوم روز انجام دادم.

کلا تمام این مدت یه عالمه کار داشتم واسه انجام دادن که خدا رو شکر اکثرش انجام شد. زیپ کاپشنمو که خراب شده بود بردیم سه سوته مغازه دار درستش کرد، رفتم به اداره گذرنامه سر زدم، کارمو انجام داده بود، عوارض خروج از کشورو پرداخت کردم. یه جای دیگه هم باید می رفتم که رفتم.

خونه ی دایی کوچیکم هم رفتم (خونه هامون تو یه کوچه است تقریبا)، از اونجا واسه آرایشگاه وقت گرفته بودم، رفتم آرایشگاه. قبل از رفتنم خاله ام زنگ زد، گفت اگه خونه این بیایم. مامانم گفت 9 بیاین. همون طوری پای تلفن بهش گفتم مامان من 9  9:15 وقت آرایشگاه دارم. ولی خب اصولا مامانا کار خودشونو می کننخنثی!! تمام کارم تو آرایشگاه یه ربع بیشتر طول نکشید. 9:10 آرایشگاه بودم، 9:30 خونه. وقتی رفتم خونه دیدم خاله ام و بچه هاش و یکی از نوه هاش اونجان. میگن زود باش دیگه، به ما گفتن ساعت 9!! خب من چیکار کنم با این مامان؟!!

حالا جالب بود که خانوم دایی کوچیکه هم اونجا بود. دخترخاله هام میگن آمارتو داریم، تا 9:10 خونه ی اینا بودی، تازه بعدش رفتی آرایشگاه نیشخند.

حالا فک کنم وقتی من رفتم بیچاره آرایشگره از خواب بیدار شده بود تازه ها!! منم که می خواستم برم، گفت درو ببند. من چون آشنا بودم و زنگ زدم گفتم اول وقت وقت می خوام که معطل نشم، بنده خدا این قدر زود بهم وقت داده بود!

خلاصه، اینم از هماهنگی های مامان من دیگه!! کلا نمی دونم چرا مامانم همه چی رو چپرو یاد می گیره و به این و اون میگه. یه نمونه اش یه موضوع مربوط به چند وقت پیش بود. یه قضیه ی رقابت مانندی بود که من توش شرکت کرده بودم، کلا متقاضی زیادی نداشت: سه نفر بودیم، سه نفر هم می خواستن (که دیگه فکر نمی کنم اسمشو بشه گذاشت رقابت نیشخند). مامانم داره واسه خواهر بزرگ تر پای تلفن میگه پنج نفرن شرکت کردن، یه نفر می خوان خنثی.

دیگه من عادت کردم به این مدل هماهنگ کردنای مامانم!

هنوز خاله هام اینا اونجا بودن که زن دایی بزرگم هم اومد. راستش من این مدل دید و بازدیدو دوست ندارم. ما روز قبلش رفتیم خونه شون، بندگان خدا به زحمت میفتن واسه اینکه بازدید آدمو پس بدن! خب هدف دیداره، نه اذیت کردن اون بیچاره ها. اونا هم می افتن تو هول و ولا که من همه اش یه هفته اینجام و باید زود بیان بازدیدمو پس بدن، وگرنه من میرم!

به هر حال، دستشون درد نکنه واقعا این همه واسه آدم ارزش قائلن و وقت میذارن. واقعا این مدل رفتارا فقط بین ماهاست. یه نمونه ی دیگه اش عمه ام که می خواستن ساعت 4 اون روزی که ما رسیدیم شهرمون از شهرمون برن شهر خودشون.

صبح اومده بودن خونه مامانم اینا، دیده بودن من هنوز نیومدم. عصری به مامانم زنگ زده بود پرسیده بود دختر معمولی کی می رسه؟ دوباره زنگ زده بود از خواهر بزرگتر پرسیده بود. خلاصه، بنده خدا حرکتشو درست تا لحظه ای که منو ببینه به تاخیر انداخته بود. یعنی یه جوری شد که من هنوز چمدون به دست تو حیاط خونه بودم که عمه ام اینا اومدن احوال پرسی کردن. در حد دو سه دقیقه یا نهایتا پنج دقیقه تو خیاط موندن و حالمو پرسیدن و بعد راه افتادن برن. ساعت هم فکر می کنم 5:30 اینا بود.

واقعا این مدل رفتارا برای من شخصا خیلی امیدوار کننده است لبخند. اینکه آدم می بینه این همه آدم واقعا مشتاق دیدارش هستن. اینکه آدما حاضرن برنامه هاشونو به خاطر تو تغییر بدن خیلی حس خوبی به آدم میده لبخند.

دیروز صبح هم رفتم دیدن دوستم که یه بچه ی دو ماهه داره. عصری هم هزار تا کار کردیم! با خواهر همسر رفتیم خرید (که چقدر هم خرید کردیم نیشخند). در به در دنبال یک عدد روسری برای من. ولی خب عمرا سلیقه ی من اینجا پیدا بشه. تمام روسری ها تیره، شلوغ، پر از گل و بلبل! بعد هم رفتیم کتاب خریدیم. به طرف میگم کتاب "ما چگونه ما شدیم" رو دارین؟ میگه برای خودتون می خواین. میگم نه. میگه تعجب کردم یه خانوم این کتابو بخواد!

من بسیار خرسندم که جامعه ی فرهیخته ی کتابخونمون تشویقش برای کتاب خونی در این حدّه! خدا به خیر کنه بقیه ی جامعه رو خنثی!

این کتابو همسر از دوستمون گرفته بود. گفت بعضی جاهاش قشنگه، دوست دارم زیرشو خط بکشم، ولی کتاب مردمه. واسه همین کتابو می خواستم بخرم.

برای خودمم یکی دو تا کتاب خریدم. کلا شد چهار پنج تا کتاب. قشنگ کیفمو تکوندم نیشخند.

از اونجا هم رفتیم خونه ی خاله ی همسر. قبل از خرید رفتن هم رفته بودیم خونه ی مامان بزرگ همسر. یکی از مزایای شهر کوچیک همینه دیگه. اراده می کنی، ده دقیقه دیگه همون جایی که می خوای لبخند.

امروز عصر هم میرم دیدن یه دوست دیگه ام. این دوستم تهران کار می کنه. خیلی وقته دیگه خونه شونو بردن کرج. بهش میگم تو کافی شاپی، جایی سراغ داری تو شهرمون؟ من که از زمان بعد از دبیرستانم دیگه این شهر نبودم. اون زمان هم که تو فاز کافی شاپ نبودیم ما خدا رو شکر. میگه نه! میگم خب منم نظری ندارم! بریم تو خیابونا بگردیم ببینیم کجا یه کافی شاپ خوب هست، بریم تو!

حالا اون یه جا یه بار رفته بود. گفت تو فلان مسیر زیاده کافی شاپ خوب. بریم ببینیم کجا به دلمون می شینه لبخند.

--

دیروز به مامانم میگم فردا بریم خونه خاله. میگه صبح اون جلسه قرآن داره. عصر من! قرار شد پنج شنبه که خواهر کوچیک تر هم میاد شهر ما، با هم بریم خونه ی خاله ام.

امیدوارم با رفتن خونه ی خاله ام، مهمونی ها تموم بشه! هرچند که بعدش هم من یه روز بیشتر شهرمون نیستم و عملا سفر من هم تموم میشه.

 

[ ۱۳٩٤/٩/۱۸ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، به دلیل اینکه خیلی وقته ننوشتم و حرف برای گفتن زیاده، یه تیکه هایی رو کلا حذف می کنم دیگه.

اول اینو بهتون بگم که یه روز به پرواز فهمیدیم که من اگه به ایران وارد شم، اجازه خروج از ایرانو ندارم خنثی. چرا؟ چون گذرنامه مو تو آلمان عوض کردم. شنیده بودم گذرنامه ی دانشجو ها رو رایگاه عوض می کنن. رفتم کنسولگری، گفتم می خوام رایگان عوض کنم. گفت فقط در صورتی که محل اقامتتو بزنی ایران می تونیم این کارو بکنی. گفتم خب فرقی داره؟ گفت نه. گفتم خب بزن ایران.

یه روز به پرواز فهمیدم که اصولا تو ایران خانوما که بدون اجازه ی همسرشون اجازه ی خروج از کشور ندارن! همسر یه بار تو ایران این اجازه رو به من داده بود و اداره گذرنامه برام ثبت کرده بود. ولی هر بار که گذرنامه رو عوض می کنی، باید بری دوباره همسرت بهت اجازه بده. چون سیستماشون به هم وصل نیست و وقتی گذرنامه عوض میشه انگار کل اطلاعاتشون ریست میشه خنثی.

و حالا بنده اجازه ی خروج از کشور نداشتم! اگه محل اقامتمو زده بودم آلمان توی گذرنامه، این مشکلو نداشتم. چون می دونین دیگه. خانوم ها اجازه ی خروج از "منزل" رو بدون اجازه ی همسرشون ندارن. وقتی محل اقامت آدم آلمان باشه، یعنی خونه اش آلمانه و دیگه این بحث ها پیش نمیاد. موقع خروج از آلمان (که همون منزل هم حساب میشه) هم که الحمدلله آدم سر و کارش با ایرانی ها نیست.

خلاصه، با هزار و یک استرس و بگیر و ببند، همسر رفت یه وکالت نامه تو کنسولگری پر کرد که آقا بیاین به این خانوم ما اجازه ی خروج از کشورو بدین! اما خب این که کافی نیست. وقتی میای ایران باید دوباره بری اداره گذرنامه، مدارکتو بدی، به علاوه ی این برگه ی وکالتنامه ی همسر، تا دوباره تو سیستم وارد کنن.

از اون طرف، نامه هایی که کنسولگری میده، همیشه مورد تایید نیست تو ایران. بعضی وقت ها میگن باید ببرین وزارت امور خارجه تایید کنه خنثی. یعنی کلا تا من اومدم ایران، رو ویبره بودیم! که آیا تو این پنج روز این کارا همه اش انجام میشه یا نه؟! آخه پنج شنبه و شنبه هم که تعطیله. منم که یکشنبه بلیت دارم. می موند شنبه تا چهارشنبه. ضمن اینکه ساکن مرکز استان هم که نیستیم! هر کدوم از این کارای اداری می تونست برای ما به منزله ی یه روز کامل باشه، چون باید شهر به شهر جا به جا می شدیم.

خلاصه، امروز صبح ساعت هفت من زنگ زدم اداره گذرنامه و پرسیدم باید چیکار کنم؟ یه آقای بسیااااار مهربون گوشی رو ورداشت. دقیقا مدارکی که لازم داشتمو بهم گفت (البته مدارک اصلی رو گفت که حتما لازمه، حالا کپی ها و این چیزا خیلی مهم نبود). گفت اینا رو باید داشته باشی. داری؟ گفتم آره، همه اش همراهمه. گفت پس با این مدارک برو فلان اداره، پیش خانوم فلانی. شهرو بلدی؟ کجایی ای؟ گفتم مال همین شهرم، ولی نمی دونم این اداره کجاست دقیقا. آدرس دقیقشو بهم داد. گفت آدرس خود ما هم که الان زنگ زدی (من شماره رو از 118 گرفته بودم)، فلان جاست. اگه مشکلی داشتی باز بیا پیش خودمون. با استرس فراوان پرسیدم پروسه ی این مجوز دادن چقدر طول می کشه؟ گفت هیچی، یه ثانیه!

خوشحال خوشحال گوشی رو قطع کردم و لباسامو پوشیدم که برم به اداره ی مذکور. وقتی رسیدم 7:30 اینا بود. دو تا سرباز تو اتاق نگهبانی داشتن صبحونه می خوردن. گفتم فلان جا اینجاست؟ گفت آره. گفتم با بخش فلان کار دارم. گفت 8.5 بیا. منم دیدم خب تا موقع چیکار کنم؟

خونه ی مامان و بابای همسر نزدیک تر بود. گفتم میرم اونجا دیگه. اولش قصد داشتم بعد از کار اداریم برم که خیالم راحت شده باشه. ولی خب دیگه چاره ای نبود. بابای همسر که شهر دیگه ایه و هنوز نرسیده بود شهرمون. فقط مامان و خواهر همسر بودن که همون طور که حدس می زدم مامان همسر بیدار بود، خواهر همسر هم نیمه بیدار (که اونم به لطف من بیدار شد نیشخند).

تا 8.5 اونجا موندم. بعد دیگه رفتم کار اداریمو انجام بدم. خواهر همسر هم داشت میرفت خونه مامان بزرگش -که هر سال ده روز روضه داره- برای کمک. کار اداریمو انجام دادم (مفصل ترشو پایین تر میگم) و اومدم خونه. مامانم راجع به خانواده ی همسر پرسید که خوب بودن؟ کیا خونه بودن؟ منم توضیح دادم که خواهر همسر داشت می رفت خونه مامان بزرگش واسه روضه. گفت ئه، خب پس اگه می خوای ما هم الان بریم روضه شون؟ اول گفت خب باشه فردا بریم. بعد دیدم من که الان لباسام تنمه هنوز، گفتم پاشو بریم. دیگه رفتیم یه تاکسی گرفتیم، رفتیم خونه اونا. کلا با یه تیر ده تا نشون زدم و کل فک و فامیل همسرو دیدم چشمک.

از اونجا هم رفتیم کارگاه شیرینی پزی خاله ی همسر که همون نزدیک محل روضه بود. دوباره اونجا هم یه نیم ساعتی پیش خاله های همسر نشستیم و پا شدیم اومدیم خونه مون لبخند.

ظهر بعد از ناهار یه کمی خوابیدم. هنوز تو خواب و بیداری بودم که تلفن زنگ زد و مامانم گفت دوستته. همون دوستم که اون دفعه که اومدم ایران یه شب پیشش بودم. یه بچه ی دو سه ماهه داره و الان پیش مامانش، تو شهر ماست. من خودم صبح بهش زنگ زده بودم، می خواستم ببینم کجاست، برم ببینمش. خودش زنگ زد، گفت الان شهرستانم این هفته رو. منم باهاش سه شنبه صبح قرار گذاشتم.

به یکی دیگه از دوستامم زنگ زدم، اونم خوشبختانه کل این هفته رو همین شهر خودمونه. اونم باید یه روز برم ببینم. ولی هنوز باهاش قرار دقیقی ست نکردم.

عصری به مامانم گفتم ببین خاله و دایی و اینا، کی الان وقتش آزاده، بریم ببینیم همه رو دیگه. زنگ زد به داییم، خونه بودن، گفتن بیاین. تو همین زمان که مامانم داشت زنگ می زد، بابام داشت لباس می پوشید. گفت برم بیرون یه دوری بزنم. همیشه میره همین جلوی خونه مون، یه جایی هست که آدمای مسن میان دور هم می شینن. بابای منم میره میشینه. با هم یه کمی صحبت می کنن. تا ما لباس پوشیدیم و رسیدیم دم در، درست جلوی در حیاط، دیدم بابا دم دره. گفتیم چرا برگشتی؟ گفت کسی نبود. گفتم خب پس بیا. با ما بیا. می بریمت یه جایی که آدم داشته باشه. گرمم باشه لبخند.

بابای من اصلا و ابدا اهل مهمونی رفتن نیست. چندین ساله که جایی نمیره. فقط شاید عیدا مامانم یکی دو تا جا ببردش. خلاصه، همین جور با حرف زدن سرشو گرم کردیم و هم قدم با ما اومد. تا خونه ی داییمو باید پیاده می رفتیم. دو تا میدون خونه شون با ما فاصله داره.

سر میدون اول که رسیدیم، گفت من همین جا می شینم دیگه (میدونمون خیلی بزرگه و توش حالت پارک داره). گفتم نه، بیا، یه کم دیگه بیا. سر میدون بعدی میشینیم نیشخند. دوباره با حرف زدن سرشو گرم کردم و اونم در حالی که جواب میداد و حرف می زد پا به پای ما می اومد. حالا هی تو راه می پرسید کجا داریم میریم؟ نیشخند

خلاصه، حرف زنان و قدم زنان بردیمش تا خونه ی داییم. فک کنم چند سالی می شد نیومده بود! داییمم یکی از دندونای بالاش افتاده بود. "س" هاشو یه جوری تلفظ می کرد. بابام نگاش کرده بود (آخه نبودن دندون جلوی بالا خیلی تو چشمه)، بهش میگه: منم مثل شما پیر شدم؟خنده

یه ساعتی اونجا نشستیم و صحبت کردیم و بعدش برگشتیم خونه. یعنی داییم ما رو رسوند. من سر میدون اول که رسید، گفتم پیاده میشم یه سر می رم خونه ی مامان و بابای همسر. حالا بابام هی گیر داده نه الان تاریکه. نمی خواد بری. یا بذار دایی برسوندت. ولی خب اصلا نمیشد داییم منو برسونه. آخه کلا مسیر خونه ی همسر اینا هیچ ربطی به مسیر خونه ی ما و داییم نداشت!

دیگه پیاده شدم، خودم تاکسی گرفتم. قبل از پیاده شدن، از مامانم کلید خونه رو گرفتم. گفتم شب که میام، شما خوابیدین، کلید بدین به من که در نزنم. لازم به ذکره مامان اینای من ساعت 7.5 8 می خوابن خنثی. البته حق میدم بهشون، شما هم اگه از ساعت 5 صبح بیدار باشین و ظهر هم نخوابین، حق دارین 8 خوابتون بیاد!

رفتم یه ساعتی خونه ی همسر اینا نشستم. خواهر همسر نبود. هرچی صبر کردم، نیومد. دیگه پا شدم بیام خونه مون. آخه دیدم اگه بیشتر از این بمونم، بابا خیلی نگران میشه. دوست نداشت اصلا -به قول خودش نصف شب- تو هوای تاریک با تاکسی بیام. گفتم زودتر برم که نگرانی بیخودی نداشته باشن.

تا خونه اومدم، کلید انداختم تو در، می بینم در دو سانت بیشتر باز نمیشه، چون قفل پشت در  (ما بهش می گیم چفت، نمی دونم بقیه هم همین اصطلاحو دارن یا نه) رو انداختن خنثی.

زنگ زدم، بابا اومد درو باز کرد. اون موقع هنوز ساعت 7:10 اینا بود. هنوز نخوابیده بودن خدا رو شکر لبخند. مامانم داشت واسه من چادر نمازمو کوک می زد. بابا هم تلویزیون میدید.

مامانم یه کمی غذا برام گرم کرد، آوردم خوردم. جای شما خالی از وقتی اومدم این وعده ی سومه دارم قورمه سبزی می خورم نیشخند. آخه دیروز مامانم به هوای اینکه یه عده ای -متشکل از من و خانواده ی برادر بزرگتر و خانواده ی خواهر بزرگ تر- همه ناهار اونجاییم، اندازه 12 13 نفر غذا درست کرده بود، در حالی که در نهایت فقط مامان، بابا و خواهر بزرگتر موقع ناهار تو خونه بودن! این یعنی اینکه هنوز اندازه ی 8 9 نفر دیگه برنج و قورمه سبزی تو یخچاله!

البته من خودم گفتم بازم قورمه سبزی می خورم. گزینه های پیشنهادی جیگر با نون روغنی (به دلیل نبود نون عادی در منزل!) و تخم مرغ هم وجود داشت. ولی من ترجیح دادم همون قورمه سبزی رو بخورم نیشخند. آخه جیگر با نون روغنی؟!!

دیگه شام خوردم، اومدم گزارش های امروزو بهتون بدم نیشخند. مامانم اینا هم که الان فک کنم پادشاه هفتمو دارن تو خواب می بینن چشمک.

--

این قسمت مربوط به انجام کارای گذرنامه است:

رفتم تو اتاق خانومه. یه آقای مسنی اونجا بود. داشت با خانومه صحبت می کرد و خانومه هم داشت کارای اون آقاهه رو انجام می داد. جلوی در اتاقش وایستادم. بعد از یه چند ثانیه ای، پرسید کارتون چیه؟ منم گفتم. بدون اینکه سرشو بیاره بالا، فقط شنید. گفتم درست اومدم؟ همین جاست دیگه؟ گفت بله، بفرمایید بشینید (بدون اینکه سرشو بیاره بالا).

رفتم نشستم. یه کم دیگه کارای اون آقاهه رو انجام داد. در حد یه ثانیه به من نگاه کرد، گفت شما تا موقع یه کپی از صفحه ی اول گذرنامه تون بگیرین اگه ندارین. نگاه کردم تو پاکتمو، با اینکه همه ی کپی ها رو فکر می کردم دارم، این یکی رو پیدا نکردم. شاید هم اون لحظه دستپاچه بودم، پیدا نکردم. گفتم کجا می تونم کپی بگیرم؟ گفت همین جا، بیرون، اشاره کرد به بیرون. با اون اشاره ای که اون کرد، برای من معلوم نشد یعنی تو محوطه؟ کلا بیرون از اداره؟

یه آقایی که همون لحظه وارد شده بود و به نظر می اومد همکار خانومه باشه، راهنماییم کرد بیرون از ساختمون. اون ور خیابون. منم بلند شدم رفتم توی یه مغازه ی فک کنم یه متر در یه متر یه کپی گرفتم و برگشتم.

خانومه همچنان سرش رو کارش بود. منم رفتم نشستم رو یه صندلی تو اتاقش. بعد از چند ثانیه گفت خانوم شما مدارکتونو بدین. هرچی داشتم، در آوردم، بهش دادم. فقط کپی صفحه ی اول پاسپورتمو برداشت. گفت بالاش شغلتو و شماره تلفنتو بنویس. منم نوشتم.

گفتم کی انجام میشه؟ گفت من وارد میکنم دیگه. گفتم خب من استرس دارم، چون یکشنبه بلیت دارم. می خوام مطمئن بشم وارد شده، نرم تو فرودگاه مشکلی باشه. گفت فردا؟ گفتم نه، هفته ی دیگه. گفت من وارد می کنم، نگران نباشین. اگه دوست داشتین برای اطمینان پس فردا سر بزنین. گفتم باشه. راستی همسرم هم این وکالت نامه رو گرفته از کنسولگری. نمی خواین؟ گفت ئه، خوب شد گفتین. چرا، رضایت نامه ی همسرتون هم لازمه خنثی. اونم بهش دادم. گفتم: خیلی ممنون، لطف کردین. روزتون بخیر، خدا نگهدار. دریغ از اینکه یه کلمه در جواب این چهار جمله گفته باشه!! یا حتی یه ثانیه نگاهم کرده باشه. دیگه وقتی داشتم از اتاق می اومدم بیرون، اون پیرمرد بیچاره -انگاری در جواب خداحافظی من- خداحافظی کرد!!

واقعا این اولین باری بود که همچین چیزی می دیدم (چه تو ایران، چه تو آلمان). اینکه بری یه اداره، کارتو انجام بدی، بدون اینکه در حد پنج ثانیه ارتباط چشمی با طرف داشته باشی. طرف تمام مدت به مانیتور خیره بشه، با تو حرف بزنه! یا کلا حرف نزنه اصلا!!

خلاصه، اینم از مجوز خروج گرفتن ما!

--

شاید بد نباشه بدونین اگه کسی محل اقامتش توی پاسپورت خورده باشه آلمان (یا یه کشور دیگه به جز ایران) نیازی به پرداخت عوارض خروج از کشور نداره. یعنی ما در کل ضرر کردیم که گذرنامه مونو دادیم به قول خودشون به صورت دانشجویی به صورت رایگان عوض کنن! یه پول رفت و آمد دادیم تا کنسولگری، یه پول وکالت نامه دادیم، یه عالمه استرس مجوز گرفتن کشیدیم، هر بار هم باید عوارض خروج از کشور بدیم!! این مبلغا رو که با هم جمع کنیم، عملا ضرر کردیم. گفتم اگه شما احیانان خارج از کشورین و می خواین گذرنامه تونو عوض کنین، از گول هایی که ما خوردیم، نخورین. خوشمزه نیست چشمک.

[ ۱۳٩٤/٩/۱٥ ] [ ٦:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

می دونم که خیلی دارم نامنظم و کم می نویسم. ولی این روزا واقعا سرم شلوغه و نمی رسم. البته ناراحت نیستم. وقتی سرم شلوغه یعنی کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و این خیلی خوبه لبخند. مخصوصا که این روزا سرم با چیزای شلوغ گرمه. مثلا نمونه اش این که دیروز همسر برام بلیت خریده برم ایران چهارشنبه ی هفته ی بعد خنثی.  ما اصلا از این رسما نداشتیم امروز بلیت بخریم واسه یه هفته دیگه! همیشه بلیتمونو از الان برا چند ماه بعد می خریدیم، ولی خب دیگه همسر یه گزینه ی خوب پیدا کرد، منم قبول کردم دیگه. آخه شرایط کاری و درسی و ویزا و تغییر ویزا و این چیزا یه جوریه که اگه نرم، دیگه معلوم نیست کی بتونم برم.

حالا، خلاصه، الان که راهی ایرانم لبخند. دیروز بعد از اینکه همسر بلیتو خریده، میگم خب یعنی واسه بچه ها هیچی نخریم؟ نیشخند این سوالیه که من هر سال می پرسم. هر سال میگم از سال بعد دیگه نمی خریم، باز سال بعد که میشه، میگم گناه دارن این بچه ها. عادت کردن که هر سال براشون چیزی ببریم. هرچند کوچیک باشه، بازم بچه ها از هدیه گرفتن خوشحال میشن. البته قبول دارم که بچه ها هم دیگه بزرگ شدن و شاید 14 سال رو نشه گفت بچه، اما خب بازم خوشحالی بچه و بزرگ نداره که لبخند.

خلاصه، باز راه افتادیم تو خیابونا که برای این بچه ها چیز میز بخریم! بر خلاف سال های قبلی که خیلی می گشتیم، این دفعه خیلی ساده گرفتیم کارو و خیلی راحت خرید کردیم. البته بازم نه خیلی راحت، اما خب قابل قبول بود چشمک.

اول رفتیم برای دو تا پسر یه خانواده، بدمینتون خریدیم. بعد به این فکر کردیم که کاش براشون دارت خریده بودیم. چند وقت پیش فروشگاه ALDI یه دارت آورده بود که خیلی قیمتش مناسب بود. چندین بازی رو با هم داشت، دارتش هم الکترونیکی بود و خودش محاسبه می کرد امتیازا رو و خلاصه خیلی خوب بود.

هی اون هفته گفتیم برای خودمون بخریم؟ نخریم؟ آخرش نخریدیم. حالا از دیروز سه تا ALDI رو رفتیم. همه تموم کردن! به طور معمول اینجا هر هفته یه سری کالاها رو تو فروشگاه می فروشن که فقط برای یه هفته یا گاهی دو هفته اونجاست. بعدش جمعش می کنن و چیزای دیگه ای میارن. اینم از همونا بود. البته از اونجایی که سایر بازی ها هنوز همون دور و بر بودن و فقط دارت تموم شده بود، ظاهرا مشتری زیاد داشته، وگرنه بازم می تونست بمونه.

خلاصه، بعد از این که بدمینتونو خریدیم، رفتیم برای یکی دیگه یه جلیقه ی گرم زمستونی گرفتیم که برای روی مانتو مناسبه. از بس که این خواهرزاده ی من -ماشاءالله- درشته، من با سایز خودم برداشتم خنثی. تازه همونم برای من یه سایز بزرگ بود، ولی چون تخفیف خورده بود و ممکن بود فردا همینم نباشه، برداشتیم. گفتیم اگه خوشمون نیومد، میاریم پس میدیم.

هنوز سه تا دیگه مونده بودن که باید براشون خرید می کردیم. برای یکیشون که همیشه باربی سفارش میده، خیلی راحت بود خرید کردن؛ چون دقیقا می دونستیم چی باید بخریم. برای یکی دیگه هم دو تا عروسک کوچیک خریدیم. مونده بود یه نفر دیگه.

این یکی رو می دونستیم بازی کردن با عروسکای حیوونا رو خیلی دوست داره. خیلی براش گشتیم، اما چیزی با قیمت مناسب براش پیدا نکردیم.

دیگه رفتیم یه جا شام خوردیم و برگشتیم خونه. برای شام، همسر گفت بریم دونر بخوریم. البته اصلا قرار نبود این شام باشه! گرسنه مون بود، گفتیم بریم یه چیزی بخوریم. من گفتم نه، بریم نودل بخوریم. به صورت شیر یا خط، رفتیم نودل خوردیم و من بعدش پشیمون شدم! هر بار که میریم نودل می خوریم، من پشیمون میشم از این که رفتیم. فقط نمی دونم چرا باز دوباره میرم خنثی.

از رستوران که اومدیم بیرون، رستوران داشت جمع و جور می کرد. آخه دیگه مشتری نداشت. تقریبا پنجاه متر اومده بودیم بیرون، همسر گفت گوشی توئه؟ احساس می کنم صدای یه گوشی میاد که داره زنگ می خوره. گوشی خودشم چک کرده بود، دیده بود مال اون نیست. دستمو بردم تو کیفم، دیدم گوشیم نیست. جیبمم چک کردم، اونجام نبود گوشیم. گفتم فک کنم من گوشیمو جا گذاشتم تو رستوران. دیگه همسر بدوبدو برگشت، رفت گوشیمو آورد. گاهی وقتا تصورات آدمم یه معجزه استلبخند.

وقتی برگشتیم خونه، ساعت هنوز هشت و نیم اینا بود. آخه اینجا فروشگاها ساعت 8 می بندن، تمام خریدای ما، مطمئنا قبل از هشت تموم شده بود.

شب نشستیم تمام اینترنتو زیر و رو کردیم، بلکه بتونیم برای این یه نفر باقی مونده یه چیزی پیدا کنیم. باید حتما همون دیشب سفارش می دادیم، وگرنه ریسکی بود که آیا تا سه شنبه بهمون برسه که من چهارشنبه ببرم یا نه. در نهایت، نتیجه این شد که برای اونی که جلیقه خریده بودیم، یه لباس دیگه اینترنتی سفارش دادیم! حالا اون یکی رو باید ببریم پس بدیم. احتمالا اینی که سفارش دادیم سایزش مناسب تر باشه لبخند.

من دیگه رو مبل خوابم برد. صبح همسر میگه دیشب یه چیزی پیدا کردم، اگه تا چهار صبح سفارش می دادیم، امروز می رسید. ولی تو خواب بودی که نظرتو بپرسم، منم سفارش ندادم. به این ترتیب، امروز صبح ما همچنان هیچی برای یکی از بچه ها سفارش نداده بودیم.

واسه همین، دوباره تصمیم گرفتیم پا شیم بریم تو شهر بگردیم، ببینیم چی پیدا می کنیم. در همین اثنا، از دیشب تا الان هم فکر کردیم و تصمیم گرفتیم بریم اون بدمینتونی هم که خریده بودمیو پس بدیم، به جاش دارت بگیریم برای بچه ها. البته اون دارت های ALDI که دیگه تموم شده بود، یه جا داشت، ده یورو گرون تر بود، ولی خب گفتیم بازم می ارزه بخریم. آخه با اون همه آپشن و بازی ای که داشت، واقعا خریدش وسوسه کننده بود.

البته وقتی رفتیم بیرون، یادمون رفت چیزایی که می خواستیم پس بدیمو ببریم. اول رفتیم یه فروشگاهی که دیروز نرفته بودیم تا واسه اون یه نفری که هنوز سرش بی کلاه مونده بود خرید کنیم. برای عوض کردن بدمینتون عجله ای نداشتیم. حالا اگه به هر دلیلی نمی تونستیم عوض کنیم، مشکلی پیش نمی اومد. اما این یکی که هنوز براش هیچی نخریده بودیم باید هرچه سریع تر مشکلش حل می شد چشمک.

رفتیم تو فروشگاه، خیلی گشتیم، اما چیز مناسبی پیدا نکردیم. یه مدل دارت پیدا کردیم که قیمتش خیلی مناسب بود، گفتیم همینو برای این کوچیکه بخریم. دارتش معمولی بود، الکترونیکی و این حرفا نبود.

از اونجا رفتیم یه فروشگاه دیگه و اون دارت باکلاسه رو برای اون دو تا بچه خریدیم (نمی خواد خیلی حساب و کتاب کنین شیش تا خواهرزاده و برادرزاده دارم که البته کمتر از یه ماه دیگه میشن 7 تا، ولی خدا رو شکر اون یکی ایران نیست که به جمع کادولازما اضافه بشه چشمک).

از اونجا هم رفتیم خرید روزمره مون. کلا نمی ذاشتم همسر چیزی بخره، هی می گفتم من که نیستم، تو هم که نمی خوری نیشخند.

--

فردا دوستامون اسباب کشی دارن. باید ساعت 9 جلو در خونه شون باشیم بهشون کمک کنیم.

پس فردا که میرم خونه ی استادم. سه شنبه که میرم شهر دومم. چهارشنبه که میرم ایران! کلا این روزا طفلکی همسر. درسته چهارشنبه میرم ایران، ولی عملا از همین فردا نیستم.

--

شونصد ساعت طول کشید تا این متنو نوشتم. بعید نیست خیلی ناپیوسته و ناهمگون باشه. هر تیکه ایشو یه زمانی نوشتم! ببخشید دیگه.

[ ۱۳٩٤/٩/٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

علت اینکه دیر اومدم گزارش بدم روزای گذشته رو اینه که کلا این چهار روز نبودم دیگه! روز اول که رفتیم مراسم ایرانی ها، روز دوم که جلسه ی قرآنمون بود رفتیم شهر بغلی خونه ی دوستامون، دو روز بعدشو هم که دانشگاه دومم بودم! پس یه نفس عمیق بکشین تا یه پست طولانی بخونین چشمک.

روز عاشورا، یه بلیت گروهی خریده بودیم که برای پنج نفره تا با بقیه ی بچه ها بریم شهر بغلی. برای رفتن چهار نفر بودیم، اما یکی از بچه ها گفته بود برای منم بخرین، برگشتنی باهاتون میام (موقع خرید بلیت باید انتخاب کنین چند نفرین، حداکثرش پنج نفره و ما هم پنج نفره گرفتیم به خاطر این دوستمون).

قرار شد اون دو نفر دیگه بیان از ایستگاه نزدیک خونه ی ما بریم. یعنی ما تو راه سوار شدیم. البته بلیتو هم ما خریده بودیم و اونا اون یه ایستگاه رو با بلیت خودشون اومده بودن.

از این دو نفری که اومده بودن، یکیشون کلا اعتقادی به امام حسین و این چیزا نداره. کلا موقع رفتن بحثمون (البته یه بحث کوتاه) این بود که آیا قرآنو خدا خودش نازل کرده یا نه، اینا حرفای پیامبره؟ برام جالب بود که علی رغم تفکراتی که داشت حاضر شده بود پیشنهاد اون یکی دوستمونو قبول کنه و بیاد.

یه چیزی که من اینجا ازش خیلی راضیم این اعتقادات خیلی از ایرانی هاست که اینجا آدم به شکل تعدیل شده اش رو می بینه. یادمه سه چهار سال پیش که رفته بودیم مراسم ایرانی ها، مراسم رو خانومی برگزار می کرد که خودش باحجاب نبود و صرفا برای احترام یا هر چیزی که اسمشو میذارین، یه شال توری مشکی رو سرش انداخته بود. وقتی ما رفتیم دو تا دختر با ساپورت و تا جایی که یادمه دامن های کوتاه، موهای بلند و بلوند یه کمی جلوتر از مسجد وایستاده بودن و سیگار می کشیدن. وقتی مراسم می خواست شروع بشه، اونا هم اومدن تو. ما اصلا فکر نمی کردیم اینا هم قرار باشه بیان تو مراسم، ولی خب اومدن. کسی هم شروع نکرد به امر و نهی و غر زدن که چرا این طوری لباس پوشیدین؟ چرا اینا رو راه میدین و امثالهم. بالاخره سفره ی امام حسین پهنه و هر کسی می تونه ازش استفاده ببره.

خلاصه، برگردیم به خاطره ی همین چند روز پیشمون. این پسره هم با ما اومد. وقتی ما رسیدیم بعد از نماز ظهر و عصر بود. به ما گفته بودن مراسم بعد از نمازه ولی نگو قبل از نماز هم بوده. اصلا زیارت عاشورا رو قبل از نماز خوندن!

ما که رفتیم قرآن خوندن و یه روحانی ای اومد سخنرانی کرد که البته اصلا سخنرانی نبود. همون حرف های سطح پایین و سخیفی بود که خیلی از روحانی ها -متاسفانه- رو منبر می زنن. کلا حرفاش این بود که یه تیر سه پر اومد خورد به فلان جای امام حسین، امام حسین دستشو گرفت زیر گلوش پر از خون شد، یه تیر خورد به فلان جاش و از این حرفا. کلا هیییییچ حرفی از رشادت های معنوی امام زده نشد و امام خلاصه شد به یه سیبل هدف برای نیزه ها و تیرها!

به هر حال، اون تموم شد و مرحله ی بعدش مداحی بود. مداحی های امروز هم که دیدین دیگه، راستش من اولین باری که اون "ایتس ایتس" پس زمینه ی مداحی رو می شنیدم، اصلا نمی دونستم این یعنی "حسین حسین"!! واقعا فک می کردم فقط یه بک گرانده برای مداحی. تا اینکه یه بار یه نفر منو توجیه کرد که این طوری نیست!!

اونم که از مداحی. یه تیکه از مداحی آقاهه "حیدر حیدر" می خوند، بعد من می دیدم که تو قسمت آقایون انگاری رقص نور دارن!! بعد که اومدیم بیرون از همسر اینا پرسیدم شما رقص نور داشتین موقع مداحی؟!! گفت نه، یه سری پرچم یاحسین بود، ورداشته بودن اینا رو تکون می دادن، نور اون شکلی می شد. همون دوستمون که گفتم خیلی معتقد نبود، میگه رقص نور مکانیکی بود خنده.

من راستش محتوای تک تک سخن رانی ها یا مداحی ها رو دوست نداشتم، اما این کلیت دور هم جمع شدن و عزاداری کردن رو دوست داشتم. آدمایی که با اعتقادات مختلفی، از شهرهای مختلفی اومده بودن و همه با هم عزاداری می کردن رو دوست داشتم.

یه اتفاق دیگه ای هم که توی این عزاداری دیدم جالب بود برام. راستش اون موقعی که آقای سخنران سعی می کرد با توصیفات خونریزی های امام حسین و تیرها و این چیزا از مردم گریه بگیره، من که اصلا گریه ام نمی گرفت. همین طوری نشسته بودم و هر از گاهی هم با گوشیم ور می رفتم. یه خانوم دیگه هم بود که نزدیک من نشسته بود. تقریبا تمام مدت سرش تو گوشیش بود. روسری هم نداشت (تو قسمت خانوما هیچ آقایی رفت و آمد نمی کرد)، به ظاهر به نظر می اومد یه چیزی تو مایه های ما باشه. یه خانوم یاومد، یه دختر شاید 13 یا 14 ساله رو آورد، به این خانوم سپرد و گفت: این تازه اومده، می خواد ببینه مراسم چطوریه. دختره کاملا فارسی می فهمید، اما نمی دونم کلا ایرانی بود یا نه. بی حجاب بود، موهای تقریبا بلوند یا شایدم خرمایی رنگ (چون برق ها عمدتا خاموش بود، درست نمی دیدم) داشت با چشم های روشن. اون خانوم هم بچه رو تحویل گرفت و گفت باشه.

چند دقیقه بعد مداحی شروع شد. دو سه نفر به عنوان میون دار رفتن وایستادن اون وسط (راستش تا حالا مراسم خانوم های این چنینی نرفته بودم که بدونم خانوما هم میون دار دارن). این خانوم هم رفت قاطی میون دارها، این دختره رو هم برد. یه جوری هم سینه می زد که مشخص بود این کاره است. تمام ریتم سینه زدن ها رو بلد بود. حالا این دختر بیچاره فک کنم اصلا نمی دونست سینه زنی چیه، ولی خب رفته بود قاطی میوندارا وایستاده بود و سعی می کرد اونم مثل بقیه سینه بزنه!

خلاصه اینم از میوندار خانوما و دختری که با سینه زنی امام حسین آشنا شد لبخند.

مراسم تقریبا ساعت چهار، با صرف قیمه ی امام حسین تموم شد چشمک. راند بعدی بعد از نماز مغرب و عشا بود. ما هم که این همه راه اومده بودیم، قطعا قصد نداشتیم صرفا با دو ساعت استفاده از مراسم دل بکنیم و بریم. قرار بود مراسم شبو هم بمونیم.

بنابراین، با بچه ها رفتیم مرکز شهر، یه دوری زدیم و برگشتیم.

مراسم بعد از نماز مغرب و عشا یه کمی دیر شروع شد، من تا موقع خودم یه دعایی خوندم. خانوم پشت سریم با یکی حرف می زد می گفت این کتاب زیارت عاشورای غیرمعروفه رو داره. منم سرچ کردم تو گوشیم، زیارت غیرمعروفه ی عاشورا رو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن نیشخند. استراق سمع همیشه هم بد نیست چشمک.

مراسم با زیارت عاشورا شروع شد. عبارت های صدتاییش رو هم صد بار نخوندن. فقط گفتن همه به نیت صد بار بلند بخونن. خوندیم و تموم شد. یه آقایی به آلمانی سخن رانی کرد. بعدش هم مراسم شام غریبان بود که بچه ها اومدن با شمع هایی که توی دستشون داشتن دور جمعیت راه رفتن، هم تو قسمت خانوما، هم تو قسمت آقایون (ما با تلویزیونی که رو به رومون بود، قسمت آقایونو می دیدیم). برای من تاثیرگذارترین قسمت کل مراسم، دقیقا همین قسمت بود.

بعدش دیگه دوباره مداحی شروع شد. یه قسمت از مداحی هم یه پسر شاید ده دوازده ساله یه چیزی رو خوند که فک کنم ترانه بود، یه چیزی تو مایه های "بارون تو چشما، گریه ی ..."! راستش واقعا خنده دار می خوند، فک می کنم همه یه جورایی خنده شون گرفته بود، آخه خیلی کوچیک بود و سبک خوندنش هم به چیز گریه دار و متاثرکننده شباهتی نداشت. اما خب به نظرم برای سن خودش خوب بود.

مداحی داشت تموم میشد، نمی دونم چرا یهویی مداح یادش اومده بگه: حسن حسن! فک کنم مداحو اگه ول می کردن می خواست تا 12 مداحی کنه. به هر حال ساعت 10:15 اینا مراسم تموم شد. ما باید خودمونو به قطار 10:40 می رسوندیم. وگرنه 2.5 صبح می رسیدیم! برا همین، برای غذا خوردن نموندیم. سر راه دیدم یه خانومی وایستاده و غذا میده برای اونایی که می خوان برن. گفتم من فکر می کنم برام گرفتن (فک می کردم همسر اینا گرفته باشن). گفت من به کسی غذای دیگه ای ندادم، هر کسو غذاشو به خودش میدم. منم حدس زدم پس حتما برای آقایون هم همینو میگن و غذای هر کسو به خودش میدن. منم گرفتم و اومدم. دیدم همسر اینا برای منم گرفتن. گفتم پس یکیشو ببریم پس بدیم، این دوستمون که برای تنوع اومده بود، گفت من این یکی رو می برم برای هم اتاقیم که نیمه ایرانیه. به مسئول دم در گفتیم آقا ما یه دونه اضافه برداشتیم، اشکال نداره؟ گفت نه، نوش جان.

دیگه راه افتادیم و رفتیم به سمت ایستگاه قطار. تو ایستگاه غذاها رو باز کردیم، دیدیم برخلاف ظهر که غذاش خیلی زیاد بود، این دفعه خیلی کمتر کشیدن. دوستمون به اون یکی میگه "من نمی ذارم تو اینو ببری برا دوستت" خنده. ولی خب در نهایت هر کس غذای خودشو خورد و بس هم بود. تازه خیلی هم خوشمزه بود. مگه میشه غذای امام حسین خوشمزه نباشه؟لبخند

جای شما خالی، غذای امام حسینو تو ایستگاه خوردیم و بعد که قطار اومد سوار شدیم. تا رسیدیم خونه فک کنم یک اینا شد.

حالا فردا صبحش به صرف صبخونه، ساعت یازده، تو شهر بغلی مهمون بچه ها بودیم واسه جلسه قرآن.

--

فک می کنم بقیه ی روزا رو یه پست جدا کنم بهتر باشه!

--

فک می کنم یکی از بهترین خاطرات زندگیم تو آلمان بود این مراسمی که رفتم لبخند.

[ ۱۳٩٤/۸/٦ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول بگم که این دو تا عبارت تو عنوان ربطی به هم ندارن! تو کلاس عاشورا برگزار نکردیم چشمک.

دیروز آخرین جلسه ی کلاس بود و قرار شده بود بعد از زنگ تفریح، یعنی تو ساعت دوم، بریم با بچه های کلاس بالایی، با هم صبحونه بخوریم. هر کسی باید یه چیزی می آورد و صبحونه خوری تو کلاس بالا برگزار میشد. سطح اون بچه ها هم مثل مائه، تعداد زیاد بوده، دو تا کلاسمون کردن.

ما هم پریروز عصری رفتیم خرید و مابین خریدا، من یه بسته نون شکلاتی برداشتم که با خودم ببرم. راستش اول قصد داشتم پنیر و نون ببرم، بعد دیدم به دردسرش نمی ارزه. آخه پنیری که ما یه سالی میشه فک کنم کشفش کردیم و به نظرمون خوشمزه است، مال فروشگاه ترکاست. ترکا هم همه چیشون در مقیاس بزرگه! پنیری که ما می خریم یه کیلوئییه. اما داخل ظرفش که ستون ماننده، به صورت قطعه قطعه گذاشته شده. پنج یا شیش قطعه داره فک کنم. اگه می خواستم ببرم، باید مثلا یه قطعه شو می بردم، ولی خب بردنش سخت میشد. تو چی میذاشتم؟ بعد با چی می خوردیم؟ اونا بیشتر از همه با نون ایرانی، ترکی یا عربی می چسبه. واسه اونم که باید می رفتیم خرید از یه فروشگاه ترک که دیگه حسش نبود. این شد که تصمیم گرفتم خیلی ساده، یه کمی نون شکلاتی بخرم و ببرم.

دیروز کلا چهار نفر بودیم سر کلاس. بقیه نیومده بودن. یه سری ها که من واقعا دلم برای پدر و مادراشون می سوزه که بچه هاشونو به چه امیدی می فرستن بیان اینجا برای درس خوندن، اونا هم کلا نمیان. یکیش همون پسر فلسطینیه که فک کنم کلا 4 یا 5 جلسه اومد. یکی دیگه اش یکی از بچه های کره ی جنوبی بود که خیلی وقتا نمی اومد. یادمه ترم پیش یه بار صحبتش شد، مثلا می گفت حوصله نداشتم دیروز، نیومدم. خوابم می اومد! یه پسر دیگه هم بود که یادتونه اسمش الفی بود؟ اونم فک کنم من کلا سه جلسه دیدمش! جالبه که معلم داشت اسما رو می خوند که ببینه کی چقد نیومده، میگه الفی. یکی از بچه ها میگه الفی کیه؟!! کلا طفلکی همین قدر ندیده بودش که بشناسدش نیشخند.

خلاصه که هیش کی نبود تو کلاس دیگه! چهار نفر بودیم. وقتی من رفتم بقیه اومده بودن. دیدم روی میز چیزایی که آوردنو چیدن. همه یه چیزی تو همین مایه ها آوردن.

بعد از زنگ تفریح رفتیم بالا دیدیم بچه های اون کلاس سفره ای بسیاااار اعیانی دارن چشمک: پنیر، دو سه مدل کیک فک کنم خود پخته (!!)، یه چیزایی که شبیه کوکو بود ولی مثل چیپس زیر دندون صدا میداد (خیلی هم خوشمزه بود)، ذرت (نمی دونم باید بگم بلال آب پز؟ ذرت آب پز؟ خلاصه هر چی هست، از همونا دیگه). کرویتسان، بلوط پخته، قهوه و ظرف یه بار مصرف و آب میوه. پنیر ورقه ای، چندین مدل سوسیس و کالباس. خلاصه خیلی چیزا بود دیگه.

من اولین چیزی که امتحان کردم همون کوکوها بود که از قضا با سیر فراوان درست شده بودن خنثی. منم دیگه یه دونه بیشتر نخوردم. یه کمی هم پنیر فتای خودمونو خوردم و یه یکی دو لایه از پنیرهای ورقه ای مختلف امتحان کردم. عجب پنیرایی تو دنیا وجود دارن و ما خبر نداریما چشمک.

خانم اسپانیایی ای که قبلا تو کلاس ما بود و کلاسشو عوض کرد، هرچی آورده بود قشنگ صاف شد فک کنم!! هم کوکوهاش، هم انواع پنیرایی که آورده بود. گفت چیزایی که آورده اسپانیاییه و من متوجه شدم چقد غذاهای اسپانیایی خوشمزه ان چشمک.

متاسفانه من نمی دونم چرا انقد زود سر میشم نیشخند. نشد از همه چیز امتحان کنم. سوسیس و کالباسا رو که ما نمی تونستیم بخوریم. کیک ها رو هم راستش از خیرشون گذشتم. دیدم به جای اینکه دنبال صاحبش بگردم و بپرسم الکل داره یا نه، خیلی وقار و متین بهتره نخورم. مجبور که نیستم!!

یه چیز خیلی جالب این بود که برادر کوچیک تر قبلا بهم گفته بود آلمانی ها تخمه بلد نیستن بشکنن. کلا تقریبا مردم خیلی جاها بلد نیستن تخمه بشکنن. خانم اسپانیایی تخمه ی آفتابگردون آورده بود. یه پسر فرانسوی ورداشت کلا یکیشو گذاشت دهنش که بجوئهخنده. اسپانیاییه یادش داد که تخمه رو باید بادندونت بشکنی، توشو بخوری، پوستشو بندازی نیشخند. واقعا من اون موقع که برادر کوچیک تر گفت، باور نمی کردم واقعا یه عده بلد نباشن تخمه شکستنو، ولی دیروز به عینه دیدم!

دو نفر اسپانیایی دیگه هم بودن، با اون خانومه، سه تایی، تمام مدتی که با بقیه صحبت می کردن و ایستاده بودن تخمه می خوردن، یه چیزی تو مایه های خودمون چشمک.

یه آقای کم و بیش سیاهپوست که شاید مصری اینا باشه، هم چیزی شبیه شیرین گندمک آورده بود، ولی شیرین نبود. هیچ کس نمی دونست چیه. من رفتم گفتم میدونم اینا چیه. افتتاحش کردم، بقیه هم ورداشتن چشمک. ولی بعد دیگه من نرفتم دوباره وردارم، آخه شیرین نبود!! ولی برای بقیه فک کنم مزه اش جالب بود.

صبحانه مون که تا ساعت نزدیک 12 طول کشید. 12 اینا من خداحافظی کردم با بچه ها و معلممون و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و همدیگه رو بغل کردیم یه خداحافظی جانسوز و جانگداز کردیم و من اومدم بیرون. آخه می خواستم برم نتیجه ی آزمایش خونمو که شیش سال پیش داده بودم و هی قسمت نمیشد برم نتیجه شو بگیرم، بگیرم!

 رفتم نتیجه رو گرفتم. همه چی خوب بود. ولی باز آهنم نسبت به دفعه ی پیش یه کمی اومده بود پایین. خانومی که نتیجه مو بهم داشت میداد، فقط داشت برگه رو کپی می گرفت. من ازش پرسیدم همه چی خوبه؟ نتیجه ام چطوره؟ گفت آهنت خوبه، ولی این دوتات پایین تر از حد نرماله. گفتم خب اونا چین؟ گفت نمیدونم، بذار بپرسم. تو راه می خواست بره، یه دکتری رو دید، ازش پرسید. اونم به من گفت باهام بیا تا برات توضیح بدم. منو برد تو یکی از اتاقا، تو راه من براش توضیح میدادم که این بار سومه دارم آزمایش خون میدم و از این حرفا. وقتی رسیدیم تو سیستم زد و نتیجه های قبلی و سابقه ی پزشکیمو نگاه کرد. گفت چیزیت نیست. ولی من دوباره برات قرص آهن می نویسم. اینا رو بخر، ماهی چند روز بخور. دائم لازم نیست بخوری، ولی مثلا هر ماه یه هفته شو روزی یه دونه بخور، بسه. بعد هم در مورد اون چیزایی که کمتر از حد نرمال بود، گفت اینا اصلا اشکالی نداره. اینا اگه بیشتر از حد نرمال باشه بده. یکیشو برام توضیح داد که انگاری اندازه ی یه چیزی بود که کمتر از حد معمول بود! چون کلمه شو بلد نبود، برام یه دایره کشید، یه دایره ی دیگه توش. الان من نمی دونم این سلول خونم بود؟ گلبولم بود؟ خلاصه، هر چی بود، سایزش از معمول کمتر بود دیگه. که گفت اونم به خاطر همون کم شدن آهن و این حرفاته، ولی اصلا مهم نیست.

به این ترتیب، ما سالم و سلامت از مطب دکتر اومدیم بیرون لبخند.

بعد هم که اومدم خونه دیگه ناهار نخوردم از بس صبحانه خورده بودم.

--

بعد از هزار بار هماهنگی، اگه خدا قبول کنه، یکی دو ساعت دیگه قصد داریم بریم شهر بغلی*، مراسم عاشورای ایرانی ها. فعلا که پنج نفریم لبخند. مراسم هم بعد از نماز ظهره، هم بعد از نماز مغرب و عشا. احتمالا تا ما برگردیم خونه ساعت 12 شب اینا شده باشه.

--

یه کمی شله زرد درست کردم که بدیم به در و همسایه. الان همسر رفته ظرف یه بار مصرف بخره، بیاره، توش بریزیم و پخش کنیم. امیدوارم همسایه هامون تا قبل از ساعت یازده که ما می خوایم بریم، بیدار بشن!!

این اولین باریه من دارم همچین کاری می کنم. گرچه شله زرده خوب نشد، ولی خب دیگه، دفعه ی اولمه. خدا قبول کنه لبخند.

--

* فک کنم تو این وبلاگ من به هر شهری که تا فاصله ی دویست کیلومتریمونه دارم میگم شهر بغلی!! به هر حال گفتم شفاف سازی کنم که بدونین، هر وقت میگم شهر بغلی لزوما اشاره به شهر بغلی پست دیگه ای نداره!! هر پستی برای خودش شهر بغلی خودشو داره نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/٢ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب اصل سفرنامه و عکسا و جاهایی که رفتیمو که بهتون گفتم قبلا. الان فقط اومدم چند تا نکته ی نهایی رو بگم و پرونده ی این سفرنامه رو ببندم.

ما همچنان معتقدیم قشنگ ترین سفری که تا حالا تو عمرمون رفتیم به بارسلونا بوده. رم و پاریس هم به ترتیب تو مکان های دوم و سوم قرار گرفتن از نظر ما.

اما هر کس از دیدگاه خودش نگاه می کنه به دنیای اطرافش. مثلا تقریبا هم زمان با ما، یکی از بچه های کلاس زبان منم رفته بود پاریس. یعنی ما حتی یه روز مشترک داشتیم باهم (البته همو اونجا ندیدیم). دوشنبه هر دومون اونجا بودیم. ولی بعدا من باهاش با اسکایپ صحبت کردم. خیلی برداشتش با ما متفاوت بود. مثلا می گفت پاریس یه شهر خیلی کثیفه. در حالی که ما پاریسو بسیار بسیار تمیزتر از چیزی که تصور می کردیم دیدیم. می گفت جایی که ما بودیم مرکز شهر بود و دیواراش همه کثیف بود، پر از نقاشی های گرافیتی بود. اما جایی که ما بودیم یه کمی از مرکز شهر دور بود، ولی کلا منطقه ی مسکونی بود و بسیااااااار آروم و حتی خوش آب و هوا. پر از درخت تو دو طرف خیابونش. واقعا ما از محل زندگیمون (نه خود خونه) خیلی لذت بردیم.

یا مثلا اونا دیزنی لند رفته بودن و فک می کنم یه روز کاملو اونجا بودن، ولی ما اصلا نرفتیم. یعنی به نظرمون اون قدری مهم نبود. البته اینم نباید فراموش کرد که اون 20 سالش بود و ما حدود سی سالمون!

دیگه اینکه از این به بعد تصمیم دارم هر شهری رفتیم، اول بپرسم کاخاش کجاست؟چشمک ظاهرا که ما کاخا رو بهتر از موزه ها می پسندیم.

متروی پاریس خیلی شلوغ بود. یه چیزی تو مایه های ایران، حالا نه دیگه تو شلوغ ترین ساعت، اما خب واقعا شلوغ بود. خیلی ها باید سرپا وای می ایستادن و پیش می اومد که این قدر شلوغ باشه که نتونی سوار بشی. اما خب مردم یه طوری وای نمیستادن مثل ایران که بدناشون کوچک ترین تماسی با هم داشته باشه!

یه چیز جالب هم این بود که بعضی از متروهاش تایر داشت! یعنی انگاری یه اتوبوس خیلی بلند بود که داشت روی یه ریل حرکت می کرد و جالب تر اینکه ایستگاها هم چند مدل مختلف طراحی شده بودن. مثلا تو بعضی ها جلوی ریل یه دیوار شیشه ای طراحی شده بود که یه جاهای خاصیش قابلیت باز شدن داشت. اما به صورت پیش فرض بسته بود. وقتی قطار می اومد، درهاش درست جلوی همین درهای شیشه ای قرار می گرفت و در قطار و در این دیوار شیشه ای با هم باز می شدن! نمی دونم انگیزه شون از این کار چی بوده تو بعضی ایستگاها، ولی حداقل فایده اش این بود که کسی یا چیزی نمی تونست روی ریل بیفته.

نمی دونم قبلا گفتم یا نه، برخلاف آلمان تو متروهاش جایی برای ویلچری ها و کالسکه ای ها تعبیه نشده بود اصلا. البته می تونستن بیان ها، ولی جای خاصی براشون در نظر گرفته نشده بود. فقط بعضی از صندلی ها تاشو بود که وقتی شلوغ می شد مترو، آدمای روی اون صندلی ها باید بلند میشدن و صندلیشونو تا می کردن تا جمعیت بیشتری جا بشه.

موقع رد شدن از گیت هم که تا دلتون بخواد آدمی بود که غیرقانونی رد میشد! البته منظورم این نیست که از هر پنج نفر یه نفر، اما اینکه آدم در عرض سه روز که اونجاست شاید بیشتر از ده نفرو ببینه که این طوری رد میشن، فک می کنم واقعا تعداد قابل توجهی باشه. اونم با توجه به تعداد معدود سوار و پیاده شدن های ما!

حتی یه بار، درست بعد از این که من کارت زدم و رد شدم یه آقای سیاه پوست دستشو آورد، گیتو باز نگه داشت و خودش و خانواده اش کلا رد شدن از همون گیت!!

چیز جالب دیگه ای که تو پاریس خیلی جالب بود این بود که سه بار تو مترو کسایی رو دیدیم که با گوشیشون قرآن می خوندن. چنین موردی تا کنون تو آلمان گزارش نشده چشمک.

نکته ی آخر هم اینکه، یه بار یه جا اومدیم از یه آقایی آدرس بپرسیم، گفتم excuse me، آقاهه به من نگاه کرد، ولی رد شد. دخترش وایستاد که جواب ما رو بده، ولی بلد نبود آدرسو. بعد باباهه برگشت گفت باید کدوم وری بریم!

البته ما جاهای زیادی آدرس پرسیدیم که اکثرشون برخورد خیلی عادی ای داشتن و اگه بلد بودن راهنماییمون کردن. حتی یه بار طرف بهمون گفت اون ور چهار راه، اون ساختمونو می بینین، اونجا. ما هم تشکر کردیم. اون موقع پشت چراغ قرمز بودیم. اونم با ما از چراغ قرمز رد شد، یه کم دیگه هم موازی با ما اومد، دوباره همونجا رو بهمون نشون داد، بعد برگشت، رفت لبخند.

خلاصه که کلا سفر خوبی بود دیگه. توصیه می کنم شمام برین. خوش میگذره چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این دیگه سری آخر عکساس:

این یه سری جواهرات سلطنتی بود تو کاخ ورسای:

اینجا بیرون موزه ی لووره:

این دروازه هم خیلی دور نبود از موزه ی لوور. البته من اینا رو نرفتم، همسر خودش رفت عکس گرفت. من فقط از دور نگاه کردم!

اینم که دوباره محوطه ی موزه ی لووره:

اینم دو تا عکس پانوراما از همون دور و بر موزه ی لوور:

دوباره رود سن:

ایده ای ندارم اینجا کجاست!

قفل هایی که به نرده ی پل بسته شده!

پیر هرمه:

علامت پیر هرمه:

همون نزدیک پیر هرمه نشسته بودیم شیرینی هامونو بخوریم که این بنا کنارمون بود. کلیسائه.

و اینم آخرین عکسا. شانزه لیزه دم غروب:

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

تصمیم گرفتم هرچه زودتر همه ی عکسا رو بذارم تا خیالم راحت بشه، بیام حرفامو بزنم. هزار تا حرف نگفته دارم، هی میگم باشه بعد از عکسا!!

کلیسای سکره کر، دومون مارتر:

نمای شهر از بالای نزدیک همون کلیسا:

پارک لوگزامبورگ. تو پارک یه سری قایق بود (همونایی که توی عکس می بینین) که یه جا کرایه می دادن. مردم برای بچه هاشون می گرفتن، می انداختن تو آب. بچه ها کلا سرگرم می شدن. انواع پرچم های کشورا رو هم داشت، می تونستین انتخاب کنین می خواین قایق چه کشوری رو بگیرین لبخند.

این مجسمه هم تو همون پارک بود:

این عکسا مال موزه ی لووره. این تابلو رو که لازم نیست معرفی کنم چشمک:

 

ورودی موزه:

این عکسا هم مال قسمت مربوط به ایرانه:

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تقصیر خودتونه دیر میشه پست گذاشتنم دیگه. اگه عکس نمی خواستین انقد طول نمی کشید چشمک.

--

اینا همه اش عکسای موزه ی اورسای هست.

این تصویر ون گوک هم که مطمئنا خیلی جاها دیدین:

این یکی از اون کمدایی بود که گفتم خوشمون اومده بود و دوست داشتیم تو خونه مون داشته باشیم مژه.

این میزا هم همین طور:

دو تا تصویر از رودخونه ی سن:

این مجسمه هم بالای کاخ اورسای بود. یعنی در واقع یه بالکن بود که میذاشت آدم بره نزدیک این مجسمه.

اینم کافه-رستوران که داخل موزه بود:

نمای کلی موزه:

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این عکسا همه اش مربوط به برج ایفله. بالاش که بودیم یه دور زدیم و از همه ی زاویه ها از منظره ی شهر عکس گرفتیم.

پایینش هم که اومدیم از خود برج ایفل عکس گرفتیم باز چشمک.

 

 

این عکس رو از همون بالای برج ایفل گرفتیم:

[ ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کلیسای نوتردام:

این که مشخصه نمای بیرونیش بود دیگه.

کلیسا سه تا سالن داشت. یعنی با یه جداکننده جدا شده بودن، این طرح بالای یکی از اون جداکننده هاست:

 

این یکی هم نمای کلی از داخلش:

اینجا خیابون شانزه لیزه است. اون چیزی که اون دوره طاق پیروزیه.

این یکی طاق پیروزی از یه نمای نزدیک تره:

این یکی هم همون خیابون شانزه لیزه است:

بازم شانزه لیزه:

پانتئون تو هوای بارونی:

ایفل که از خیلی جاهای پاریس دیده میشد.

موزه ی ارتش:

 

نمای رودخونه تو هوایی که تکلیفش با خودش معلوم نبود بارونیه، ابریه یا آفتابی...

یک عدد پل که به گفته ی مریم خانوم تو کامنتا همون پل نئوفه:

--

ببخشید که دیروز قولشو داده بودم ولی نتونسته بودم بذارم.

[ ۱۳٩٤/٦/۱٤ ] [ ٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز آخر، فقط قرار بود بریم کاخ ورسای. کاخ بزرگیه که به وقت زیادی نیاز داره گشتنش. اما از اونجایی که باید خونه رو تا 12 تحویل می دادیم، تصمیم گرفتیم یه کمی دیرتر بریم که باز با چمدون ده ساعت تو خیابون علاف نباشین! هوا هم که دوباره بارونی بود، اونم از نوع بدجورش!

تقریبا تا از خونه اومدیم بیرون 11 بود. خونه رو مرتب کردیم و کلیدو گذاشتیم تو همون جعبه ای که اول بود و اومدیم بیرون.

کاخ ورسای کلا تو پاریس نیست، خیلی راهش دوره و باید با قطار برین (نه مترو).

بلیت سه روزه مون هم اون روز دیگه کار نمی کرد. باید بلیت جداگونه می خریدیم. البته بلیتو از دستگاهای مترو می خرین ها، ولی خب بعد از اینکه مترو عوض می کنین، در نهایت قطار آخری که میره ورسای واقعا قطاره! یه قطار دو طبقه که مشخصه صرفا مال داخل شهر نیست.

همسر با نرم افزارای خودش چک می کرد، نرم افزار می گفت فلان ایستگاه پیاده شین، در حالی که آخرین ایستگاه قطار که دو تا بعد از ایستگاهی بود که نرم افزار می گفت، کاخ ورسای بود. نمی دونستیم به کدوم اعتماد کنیم. ولی ترجیح دادیم به خود قطار اعتماد کنیم. به هر حال اونا خودشون یه عالمه توریست دارن و می دونن روی چه ایستگاهی بنویسن کاخ ورسای.

دو نفر دیگه هم کنارمون بودن که دقیقا همین مشکلو داشتن. از ما پرسیدن شما انگلیسی صحبت می کنین؟ گفتیم آره. گفتن ما نمی دونیم کدوم ایستگاه پیاده بشیم. گفتیم ما هم نمی دونیم، ولی بهتره بر اساس همین چیزی که قطار میگه پیاده بشیم. اونا برزیلی بودن. فکر می کنم مادر و پسر بودن.

بالاخره رسیدیم ورسای. شب قبلش تو خونه چک کرده بودیم، تو سایتشون نوشته بودن چمدونو میشه بهشون داد، نگه میدارن. از در که وارد شدیم، دیدیم یه عالمه راهه تا اونجایی که همه میرن، از همون نگهبانی پرسیدم چمدونا رو کجا باید بدیم؟ یه نگاه کرد، گفت چون چمدونتون سایز کابینه میشه بدین نگه دارن، ببرین داخل، همونجا ازتون میگیرن.

خدا رو شکر کردیم چمدون سایز کابین آوردیم! اگه بزرگ آورده بودیم نمی گرفتن. جالبه که تو سایتشون حرفی از سایز چمدون نزدن.

رفتیم تو، بلیت خریدیم و چمدونا و چترا رو دادیم و رفتیم که بریم داخل کاخ. باید از این ساختمون خارج می شدیم، وارد یه ساختمون دیگه که خود کاخ بود می شدیم. فاصله ی دو تا در شاید پنج متر بیشتر نبود، ولی به خاطر همون چند متر پشیمون شدیم که چترا رو دادیم.

به هر حال رفتیم تو. من که خیلی دوست داشتم تو کاخو. اتفاقا به همسر هم گفتم بعد از این همه مسافرت بالاخره فهمیدم من چه جور جاهایی رو دوست دارم! نه اهل موزه ام، نه اهل خیابون های شلوغ و پر از مرکز خرید. من اهل دیدن کاخ و وسایل قدیمی خونه های قدیمی ام لبخند. به من که خیلی خوش گذشت.

علاوه بر وسایلی که می شد تو کاخ دید، یه عالمه نقاشی هم روی در و دیوار بود. نمی دونم همه ی اینا تو زمان زندگی شاها هم تو کاخ بودن، یا اینا برای جلب مشتری الان اینجا گذاشتنشون.

متاسفانه ما که چیز زیادی از تاریخ فرانسه نمی دونیم، اما مطمئنا برای اونایی که می دونن دیدن این نقاشی ها خیلی جالبه. آخه خیلی هاشون شخصیت ها بودن، لوئی چندم و از این حرفا!

نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه، یه بار یه بنای کاخ مانند دیگه رفته بودیم تو آلمان. یه آقایی بود که توضیح می داد راجع بهش. می گفت چیزایی که توی این کاخ هست واقعا مال اون زمان نیست. مثلا پرده ها و ملافه ها و این چیزا. همه رو بعدا ساختن. اما بر اساس طرح ها و چیزایی که از اون زمان مونده.

آخه همیشه تو کاخ ها یه سری پرده ی خیلی قشنگ یا مثلا روتختی های خیلی قشنگ هستن که آدم باورش نمیشه واقعا اینا از اون زمان این قدر قشنگ و بدون اینکه رنگ و روشون بره مونده باشن!

فک می کنم تو کاخ ورسای هم همین کارو کرده باشن.

به هر حال که هرچی بود خیلی قشنگ بود. البته روکش بالش های یکی از تخت ها، شبیه روکش بالش های خونه ی مامان بزرگ خدابیامرز من بود! یعنی اون زمان مد انقد طول می کشیده برسه به ایران، در حد چند صد سال؟ چشمک

خود کاخ چیز زیادی طول نکشید دیدنش (البته با موزه ها دارم مقایسه می کنم!)، شاید یه کمی کمتر از دو ساعت. از اونجا رفتیم بیرون که بریم توی باغاش دور بزنیم. ولی هوا خیلی بارونی بود. گفتیم بریم چترامونو بگیریم.

همسر گفت اگه از در بریم بیرون، ممکنه دوباره نتونیم بریم تو، ضمن اینکه صف و این چیزا هم هست. بیا برعکس بریم، یعنی از قسمتی که همه دارن وارد میشن، خارج بشیم. یه آقایی اون جلو نگهبان بود. بهش گفتیم ما چترامونو فقط می خوایم. گفت اشکالی نداره، بیاین از همین جا برین. از اونجا رفتیم تا رسیدیم به همون جایی که وسایلمونو تحویل داده بودیم.

به آقاهه گفتیم ما چترامونو می خوایم، گفت نمیشه، باید برین بیرون، برین از اون یکی در بگیرین! گفتیم خب ما اینجا دادیم. گفت نمیشه. اومدیم کنار، همسر گفت فک کنم اون نفهمید ما چی میگیم. فک کرد ما می خوایم کلا تحویل بگیریم وسایلمونو.

دوباره یه کمی این پا اون پا کردیم تا خانومی که اون تو بود، اومد بیرون، گفت چی شده؟ بهش گفتیم قضیه رو. باز گفت نمیشه. منظور اون خانوم اون بود که ما اگه وسایلمونو بگیریم، می تونیم با اونا بریم تو کاخ که غیرمجازه. کسی نمی تونه با ساک یا چمدون بره تو کاخ. گفتیم ولی ما فقط و فقط چترامونو می خوایم. شماره مون که دستمون بود بهش دادیم. گفت بذار نگاه کنم ببینم شما چی اینجا گذاشتین. رفت با دو تا چترمون برگشت.

چترا رو گرفتیم و رفتیم تو باغ بگردیم. انقد بارون می اومد که کوفتمون شد گشتنمون. من که تقریبا یه وجب از پاچه های شلوارم کاملا خیس شده بود. تقریبا چهل دقیقه اینا که گشتیم من دیگه خسته شدم. با اون بارون هم اصلا خوش نمی گذشت، نه میشد جایی نشست  خستگی گرفت، نه می شد وایستاد جایی چیزی خورد.

همسر به من گفت برگردم، خودش رفت عکس بگیره. من باز چهل دقیقه تو راه بودم تا برگشتم ورودی. قرارمونو تو ورودی بلیت خریدن گذاشتیم. تا رسیدم کفشامو که توش کاملا خیس بود، در حدی که برعکسش کردم که مطمئن بشم آب از توش نمی ریزه حداقل!، درآوردم و به جوارابام اجازه دادم خشک بشن!

آخه کفش من کلا پارچه ای بود، کفش ورزشی بود که به درد دویدن می خورد، نه به درد تو بارون قدم زدن! تا وقتی همسر اومد، نه کفشام خشک شد، نه شلوارم، فقط جوارابام موفق شدن خشک بشن!

تقریبا یه ساعت و نیم یا شاید هم بیشتر اونجا نشسته بودم تا همسر اومد. تو این مدت توریست هایی که می اومدن بلیت بخرنو رصد می کردم نیشخند. این چینی ها از هم کنده نمیشدن. یه گروه می رفت، یکی دیگه می اومد! واقعا باورم نمی شه این همه چینی این همه پولدار داشته باشیم، ولی خب داریم.

تا همسر اومد ساعت 5:15 اینا شده بود. دیگه باید یه جا نماز می خوندیم و راه می افتادیم. البته اول می خواستیم ساعت 7 از کاخ ورسای بریم. آخه اتوبوسمون ساعت 11 شب اینا راه می افتاد. بالاخره منتظر موندن تو کاخ بهتر از منتظر موندن تو ایستگاه قطاره دیگه چشمک. اما کاخ ساعت 6.5 می بست، مجبور بودیم زودتر راه بیفتیم.

تا وقتی همسر استراحت کرد و راه افتادیم بریم چمدونامونو بگیریم ساعت حدود بیست دقیقه به شیش بود. اونجا تازه دیدیم رو درش زده وسایلو فقط تا ساعت شیش نگه میدارن! یعنی اگه دیرتر رفته بودیم، باید تا فرداش می موندیم تا وسایلمونو پس بگیریم. خدا رو شکر زودتر رفته بودیم اوه. و خدا رو شکر تر که های سیزن بود. این طوری که نوشته بود تو زمان های سیزن تا 6 وسایلو نگه میدارن، تو ماه های عادی تا 5.5!

خلاصه، چمدونا رو گرفتیم و هلک و هلک راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. قطعا خیلی زودتر از چیزی که قرار بود رسیدیم به ایستگاه اتوبوسی که ما رو برمی گردوند آلمان.

تو ایستگاه اتوبوس نمی دونستیم کجا باید منتظر باشیم. رفتیم یه ساعت وایستادیم تو صف، از خانومه پرسیدیم، گفت یه ساعت قبل از حرکت باید بریم چک این کنیم! اتوبوس چک این دار تا حالا ندیده بودیم که دیدیم. اتفاقا خوب هم هست که از قبل بدونن کیا اومدن، کیا نیومدن.

وقتی نشستیم تو اتوبوس کلا حس ایران بودن بهمون دست داد. پشت سری هامون هم ایرانی بودن و فارسی صحبت می کردن. ولی معلوم بود خیلی توریستن، آخه وقتی رسیدیم به مقصد، یعنی آلمان، رفتن تاکسی بگیرن چشمک.

ما هم اومدیم دوباره ایستگاه قطار که بیایم خونه مون. آخه گفتم که از یه شهر دیگه رفتیم، به یه شهر دیگه هم برگشتیم لبخند.

--

به این ترتیب، سفرنامه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی خواستم امروز چیزی بنویسم، حسشو نداشتم، ولی الان که استرسم کم شده می نویسم! دلیل کم شدن استرسمو تو آخر پست میگم.

--

چهارشنبه صبح اول وقت بلند شدیم رفتیم موزه ی لوور. یه پنج دقیقه ای تو صف وایستادیم. بعد یه آقاهه اومد داد زد اونایی که بلیت ندارن باید برن تو این یکی صف وایستن!! یعنی الکی وایستاده بودیم تو اون یکی صف. رفتیم تو صف بی بلیتا وایستادیم که بلیت بخریم! حدود ده دقیقه شاید تو صف بودیم تا نوبتمون شد.

رفتیم تو کاخ و یه عالمه گشتیم. وااااااااقعا خسته کننده بود. اصصصلا راه نداشت آدم بخواد همه شو ببینه. تازه این واسه ما بود که هنرمند و اهل هنر نبودیم. اگه کسی واقعا علاقه داشت و می خواست همه چیزو با دقت ببینه که دیگه فک کنم باید بیست باری می رفت لوور. جالب بود که قبلش تو اینترنت خونده بودم یه نفر پرسیده بود چند ساعت برای موزه ی لوور بسه؟ یه نفر گفته بود من تا حالا 12 بار رفتم، هنوز همه شو ندیدم.

الان که خودمون لوورو رفتیم واقعا باورم میشه حق داشته طرف. واقعا بزرگ بود! انقد که ما وسطش اومدیم بیرون، رفتیم کیفمونو گرفتیم، دوپینگ کردیم، دوباره برگشتیم تو! نمی شد آدم بره همه شو بگرده بدون اینکه گشنه بشه!

یه قسمت آثار اسلامی داشت که فک کنم غیر از خودمون مسلمونا کسی نبود اون دور و بر چشمک. یکی از کاشی هایی که گذاشته بودن هم جالب بود، یه قسمت از آیه ی قرآن بود: "ما انزل الله من شیء" یا "ما انزل الرحمن من شیء" (دقیق یادم نیست کدوم بود)! خب بدآموزی داره آیه رو نصفه میذارن دیگه چشمک! یعنی چی خدا هیچی رو نازل نکرده؟!

یه عالمه هم از این آثار با خط کوفی بود که من خیلی دوست دارم، ولی حیف که بلد نیستم کوفی بخونم.

یه قسمت هم آثار ایرانی داشت که ما دوست داشتیم. یه تیکه هم چیزمیزای مصری داشت که من عاشقشون بودم لبخند و باهاشون کلی عکس گرفتم لبخند.

از نقاشی هاش هم تنها چیزی که من با علاقه می خواستم برم ببینم لبخند ژوکوند بود. به نظرم نقاشیش خیلی فرق داشت با نمونه هایی که ما خیلی جاهای دیگه می بینیم.

بقیه ی نقاشی ها رو من خیلی نظری راجع بهشون نداشتم. آخه دیگه آدم انقدددددددر از هر موضوعی نقاشی می دید که واقعا سیر میشد! مثلا تو نقاشی های قدیمی (مطمئنا مال یه دوره ی خاصیه که من نمی دونم) غربی یه عالمه نقاشی بود که یه سری دختر بچه بودن و یه سری هم فرشته ی بالدار. مطمئنا الان می تونین تصور کنین چه تصویرایی رو میگم. ما که بچه بودیم یه عالمه کارت پستال با این مضمون بود.

یا مثلا یه عالمه تصویر نقاشی جنگ بود و نکته ی جالبش این بود که تو همه ی نقاشی ها ملت با سپر و اسلحه ولی کاملا برهنه داشتن می جنگیدن! من نمی فهمم چرا این مدل نقاشی مد بوده؟ خب تو جنگ کی برهنه است؟ اونم کامل؟!! هدف نقاشی چیه از این نقاشی؟ چیو می خواد به تصویر بکشه؟سوال

خلاصه که کلی نقاشی دیدیم که نفهمیدیم چی بود!

یه قسمتی هم بود که تخت و کمد و این جور چیزای قدیمی بود. کاری به قدیمی بودنشون ندارم، بعضی هاشون انقد قشنگ بودن که همسر عکسشونو گرفت، گفت اگه بعدا خواستیم یه زمانی سفارش بدیم، ایده های خوبین! یعنی فکرشو بکنین ما انقدررر پولدار بشیم که بریم یه سرویس چوب سفارش بدیم با دووووور تا دوووور کنده کاری های ریز چشم.

تا از موزه اومدیم بیرون فک کنم 2.5 اینا شده بود. از اونجا رفتیم یه پلی که همون نزدیک بود، یه کمی عکس گرفتیم. بعد من که دیگه خسته شده بودم رفتم تو پارک کوچیک همون بغل نشستم، همسر رفت عکس برداری!

یه ساعتی در حالت بیدارچرتی بودم! بیدارچرتی رو خودم اختراع کردم؛ یعنی خوابم می اومد ولی چون نشسته بودم نمی تونستم بخوابم، فقط مغزم احساس می کردم هر از گاهی هایبرنت میشه و دیگه نمی شنوم و نمی تونم پردازش کنم! جالبه که با همون یه ساعت بیدارچرتی دوباره هوشیار شدم! همسر اومد و قرار شد بریم پیِر هرمه.

حالا پیِر هرمه چیه؟ روز قبلش من گیر داده بودم به همسر که این همه دسرهای فرانسوی معروفه بریم یه چیزی بخوریم تو یه کافه ای. ما که پولمون به خوردن غذای فرانسوی تو رستوران درست و حسابی نمی خوره (نمی دونم بهتون گفتم یا نه، همسر یه نگاه به قیمت غذاهای رستوران های شانزه لیزه کرده بود، متوسطش پرسی 200 یورو بود!)، لااقل بریم یه دسر درست و حسابی بخوریم. حالا اندازه ی یه پرس غذا تو یه رستوران معمولی آلمانی پول میدیم دیگه نیشخند.

من یه عالمه گشتم تو اینترنت دنبال پرفروش ترین مغازه های دسرجات و شیرینی و این حرفا. یکی از کافه های نزدیک لوور رو گفته بودن که خیلی پرفروشه، اما طرف اینو هم یادآوری کرده بود که اون ممکنه علتش صرفا نزدیک بودن به موزه ی لوور باشه. اما پیر هرمه رو خیلی ها گفته بودن معروف ترین شیرینی های فرانسوی رو داره. ما هم گفتیم بریم پیر هرمه. همسر با گوشیش چک کرد، نزدیک ترین پیر هرمه رو پیدا کردیم، که بازم همچین نزدیک نبود، و قرار شد بریم دیگه.

اول که یه پنج دقیقه ای پیاده روی کردیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس شدیم، باید ایستگاه چهارم پیاده می شدیم، یهو تو ایستگاه سوم فهمیدیم که ایستگاهی که ما می خواستیمو رد کرده! یعنی با اینکه به ظار اون ایستگاه چهارم بود، ولی مثل اینکه خطه طور دیگه ای رفته و اون ایستگاه دوم بوده! ایستگاه بعدیش پیاده شدیم و خواستیم برگردیم.

رو به رومون ایستگاه اتوبوس یا مترو نبود که بخوایم سریع در جهت مخالف برگردیم. پرسون پرسون و جی پی اسی، راه افتادیم. تو راهم یه کلیسای خوشگل دیدیم، عکسشو گرفتیمنیشخند (اینم عایدی گم شدنمون!). دوباره اتوبوس درستو نشستیم و راه افتادیم. کم کم دیدیم هی محله باکلاس و باکلاس تر شد، هی مارک ها گرون تر شدن، کم کم نگران شدم یه همچین پیر هرمه ای به درد ما نخوره اصلا نگران.

اون تیکه ای که باید پیاده می رفتیم خیلی سرراست بود، ولی به خیابونش نمی خورد توش کافی شاپی چیزی باشه! هرچی می رفتیم فقط مارک های لباس بودن. خبری از خوردنی فروشی نبود اصلا. پیر هرمه ای که پیدا کرده بودیم شماره پلاکشو می دونستیم. کم کم داشتیم به اون پلاک نزدیک می شدیم که به همسر گفتم فک نمی کنم اینجا چیزی باشه، حتما اشتباهی اونجا رو علامت زدن به عنوان پیر هرمه. در همین اثنا دیدیم یه مغازه است به اسم پیر هرمه! دقیقا یه مغازه ی شیرینی فروشی بود خنثی. اصلا هم خبری از کافی شاپ مافی شاپ نبود!

یه مغازه هم کنارش بود که من فک کردم اونم بقیه ی پیرهرمه است. گفتم بیا بریم اینجا، اون ور شلوغه. همسر میگه نه، همین ور که شلوغه بریم که اگه قیمتاش خیلی گرون بود ضایع نباشه میایم بیرون خنده.

قیمتاش مممم نمی شد گفت گرونه، ولی خب همچین کم هم نبود. یعنی به نظرم برای چند بار خریدن خوب بود، اما اگه قرار باشه مردم پاریس همیشه برای شیرینی خریدن این قدر پول بدن و مثل ما ایرانی ها مهمونی بگیرن، قطعا تو یه سال اول زندگیشون ورشکست میشن چشمک.

یه شیرینی خاصی بود که عکسشو زیاد تو اینترنت دیده بودم بین سرچام به عنوان یکی از شیرینی های معروف فرانسه. اینا رو میگم (سرچ کنین Macarons). دونه ای، ناقابل، دو یورو و ده سنت بود!

یه عالمه مدل های مختلفشو داشت. پرسیدم کدوما الکل نداره؟ رفت لیست محتویاتشونو آورد، هفت تاشو مشخص کرد. ما هم از اون هفت تا شیش تاشو انتخاب کردیم، گفتیم از هر کدوم یه دونه بده.

همسر ازشون اجازه گرفت، گفت میشه از مغازه تون عکس بگیرم؟ گفت از کل مغازه بدون ماها می تونی عکس بگیری. دیگه همسرم یه چند تا عکس گرفت و اومدیم بیرون. یه پارک کوچیک همون جلو بود، رفتیم اون تو نشستیم و شروع کردیم به خوردن. دروغ چرا؟ یکی از یکی مزه اش مسخره تر!

یعنی اگه اون 12 یورو رو داده بودیم نون باگت خریده بودیم، فک می کنم بیشتر لذت می بردیم چشمک. تنها دلخوشیمون این بود که بالاخره اینم یه چیزی بود که دوست داشتیم امتحان کنیم و کردیم دیگه. وگرنه مزه ی درست و حسابی ای نداشت.

تنها نکته ی جالبش این بود که وقتی تو ایران یه چیزی شبیه اینا می خوریم، عملا همه شون یه مزه میدن، فقط مثلا یکیش یه کمی پرتقال داره، یکیش توت فرنگی داره. اما مبنای همه شون یکیه. اما اینا واقعا 12 تا مزه ی مختلف داشتن.

خوشحال و خندون از امتحان کردن این شیرینی های ناخوشمزه، برگشتیم بریم خونه مون نیشخند. البته قبلش رفتیم میدون شارل دوگل، یه کمی هم تو پارک همون نزدیکی نشستیم و بعد راهی خونه شدیم.

--

نمی دونم اینم گفتم یا نه، یه بار هم رفتیم دو مدل نون باگت (که بالاخره اصلش فرانسویه دیگه!) و دو مدل نون شیرین فانتزی از نونوایی نزدیک خونه مون گرفتیم که خیلی خوشمزه بود. خیلی دوست داشتم می شد بیشتر از این شیرینی هاشون امتحان کنم. بهتون توصیه می کنم اگه رفتین، حتما سعی کنین شیرینی هاشونو امتحان کنین. درسته ممکنه مزه ی بعضی هاشو دوست نداشته باشین، اما مطمئنا خیلی ها هم هستن که مزه شونو دوست دارین لبخند.

--

دلیل کم شدن استرسمم بگم و دیگه بسه.

چند وقت پیش به استادم گفته بودم اگه من برای فلان موضوع اسم شما رو به کسی بدم اشکالی نداره؟ گفت نه، معلومه که اشکالی نداره. حالا امروز صبح ایمیل زده که فلانی به من ایمیل زده راجع به فلان موضوع. اشکالی نداره اسم منو دادی، ولی چرا قبلا به من نگفتی؟تعجب

منم بهش جواب دادم 4 جولای بهت یه ایمیل زدم و ازت اجازه گرفتم، تو هم 5 جولای جواب دادی، گفتی اشکالی نداره.

تا جوابمو بده مردم از استرس! گفتم نکنه من ایمیلشو اشتباهی فهمیدم اون زمان، نکنه باید دوباره بهش خبر میدادم! خلاصه، الان جواب داده آره تو راست میگی، حق با توئه، ببخشید!

و نکته ی دیگه اینکه دوباره شونصدتا کامنت روی فصل اولم که تصحیح کرده بودم گذاشته، ولی خدا رو شکر خیلی خطیر نیستن کامنتاش نیشخند. اینه که الان خوشحال و شاد و خندانم، قدر زندگیو میدانم چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/۱٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سه شنبه صبح اول وقت بلند شدیم صبحونه خوردیم که زود از خونه بزنیم بیرون که مجبور نشیم زیاد تو صف وایستیم. آخه هم دوستامون گفته بودن، هم تو اینترنت خونده بودیم که صف موزه ی لوور هم خیلی طویله و باید یه ساعتی رو براش حساب کنی.

وقتی رفتیم هیچچچچ کس نبود، خوشحال و خندان رفتیم بریم تو، بهمون گفتن کلا سه شنبه ها تعطیله موزه خنثی. دیگه گفتیم بریم موزه ی اورسای. یه کمی وایستادیم یه اتوبوس اومدم ما رو برد، ولی در کل پیاده هم اگه می رفتیم راهی نبود.

موزه ی اورسای هم صفی نداشت، مستقیم رفتیم بلیت خریدیم و رفتیم تو. من بعد از این مسافرت دیگه مطمئن شدم ما آدم موزه برو نیستیم. با اینکه حدود دو سه ساعت توش گشتیم، من خیلی دوسش نداشتم. قشنگ بود، ولی واسه کسی که اهل هنره. ما که از نقاشی چیزی نمی فهمیم، فقط یه نگاه به نقاشی ها می انداختیم و رد می شدیم. یه جا هم آثار ون گوک بود، از جمله یکی از پرتره های خودش که قبلا عکسشو خیلی دیده بودم. یاد اون دوستمون افتادم که عاشق این نقاشی های (از نظر ما) بی معنی بود!

تا از موزه اومدیم بیرون ظهر شده بود. یا جا همون دور و برا ناهار خوردیم و دوباره راه افتادیم.

رفتیم کلیسای سکره‌کر دو مون‌مارتر. خیلی جای قشنگی بود. روی یه تپه بود. از بالای برج ایفل هم خیلی راحت دیده میشد و اتفاقا روز قبلش که بالای برج ایفل بودیم گفتیم اونجا رو حتما بریم، خیلی قشنگ به نظر میاد.

تو مسیرش یه عالمه آدم بودن که یه بازی خاصی می کردن. از اونا که سه تا لیوان میذارن که زیر یکیش یه توپه، بعد لیوانا رو تندتند جا به جا می کنن، میگن حالا بگو توپ زیر کدومشه. ملتو تلکه می کردن ازشون پول می گرفتن! یه جور شرط بندی میکردن. می گفتن 50 یورو بده (البته گاهی که موفق می شدن رو مخ طرف خوب کار کنن صد یورو و اینا هم می گرفتن)، بعد اگه برنده می شد یه 50 یورویی دیگه هم بهش می دادن (یعنی 50 یوروی خودش به علاوه ی 50 یوروی دیگه) اگه درست جواب نمی داد که می باخت دیگه!

یه سری هم دورشون جمع شده بودن که از نظر ما احتمالا از خودشون بودن و فقط واسه بازار گرمی بودن، واسه اینکه هی مثلا شرط ببندن و درست بگن و بقیه ترغیب بشن بیان شرط ببندن و برنده شن!

کلا اون محله محله ی جالبی بود، یه عالمه مغازه بود که سوغاتی می فروختن، بعضی هاشون خیلی ارزون. یه برج ایفل کوچیک خریدیم 3 یورو! این ارزون ترین سوغاتی ایه که موفق شدیم بخریم. همیشه حداقل ده یورو اینا میدادیم واسه یه نمادی از شهری که می رفتیم.

خلاصه، رسیدیم بالای کلیسا و یه عالمه باهاش عکس گرفتیم. اینکه رو تپه بود باعث میشد همه ی عکسا خیلی خوب بیفته، از همون پایینش، روی پله هاش می شد یه عالمه عکس قشنگ گرفت.

یه جا داشتیم سلفی می گرفتیم از خودمون + کلیسا. چون با دوربین سلفی می گرفتیم خودمونو نمی دیدیم. یعنی شانسی باید تنظیم می کردیم محل دوربینو. یه آقایی داشت رد می شد شروع کرد به فرمون دادن و راهنمایی کردن که یه کمی این ور تر بگیرین و خلاصه یه عکس سلفی گرفتیم که نصف همسر توش نبود! به آقاهه گفتیم خودت میشه یه عکس از ما بگیری؟ گفت باشه. یه عکس ازمون گرفت که به جز کله ی من و همسر هیییییچی تو عکس نیست!

همیشه وقتی به یه خارجی گفتیم ازمون عکس بگیر همین طوری شده. من نمی دونم اینا تعریفی از عکس گرفتن با یه بنا یا محل خاص ندارن؟! چرا همیشه از بالای سر آدم عکساشون شروع میشه تا نوک انگشتای پا (البته نهایتا)؟ یعنی فکر نمی کنن ما بغل اون بنا وایستادیم که با اون عکس بگیریم؟ می خوایم اونم تو عکس باشه؟سوال

بعد از اونم گفتیم الان ضایع است این آقاهه اینجاست دوباره خودمون شروع کنیم به سلفی گرفتن، بریم بالا، برگشتنی دوباره عکس بگیریم که اونم دیگه یادمون رفت!

نصف پله ها رو که رفته بودیم بالا یه جا نشستیم که از اون زاویه هم عکس بگیریم. برای عکس دونفره ی از پشتمون هم که همیشه میگیریم زاویه ی خوبی بود. چون پله داشت، راحت می شد دوربینو گذاشت چند پله بالاتر و عکس گرفت. دوربینو گذاشتیم، رومونو برگردوندیم، دستمونم انداخته بودیم گردن هم.

یهو صدای یه آلمانی اومد که به بچه اش گفت مواظب دوربین باش. همون موقع دیگه حدس زدیم که ده ثانیه ی دوربین گذشته باشه و عکسو گرفته باشه. برگشتیم به سمت دوربین. بیچاره ها هاج و واج نگاه می کردن که کی دوربینشو گذاشته رو زمین و رفته!! آخه ما هم تو پوزیشنی نبودیم که کسی فک کنه داریم عکس می گیریم نیشخند. رفتیم دوربینمونو ورداشتیم فهمیدن مال ما بوده نیشخند.

از اونجا رفتیم پارک لوکزامبورگ بود. پارک خاصی نبود، نمی دونم چرا جزء بهترین جاهای دیدنی پاریس اسمش آورده شده بود. یه آلاچیق داشت، رفتیم اونجا که زیر بارون نباشیم. یه کمی کیک در آوردیم بخوریم، یه کمیش ریخت، سریع یه کبوتر اومد نشست خورد. منم یه کمی کیک براش خورد کردم که بخوره، در عرض چند ثانیه حدود بیست سی تا کبوتر اومدن! یه کم دیگه هم براشون خورد کردم و بقیه ی مسئولیتو گذاشتم به گردن دو تا بچه ای که اونجا بودن و اونا هم کم کم شروع کردن به ریختن خورده های غذاشون برای کبوترا!

--

راستی روز اول پل الکساندر سوم رو هم رفتیم دیدیم که از قلم افتاد تو پستای قبلی! البته این پل رو همون اول که از مترو پیاده شدیم دو بار از روش رد شدیم به خاطر اشتباهی که تو انتخاب مسیر کرده بودیم، ولی خب نمی دونستیم این پل هم خودش جزء جاهای دیدنیه. عصرش که فهمیدیم، یه جور دیگه نگاهش کردیم چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/۸ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول بگم که من خودم نمی تونو وبلاگمو ببینم! برا من وبلاگای پرشین بلاگو باز نمی کنه! واسه همین بود که امروز چیزی ننوشتم. فک کردم برای شما هم نمیاره. ولی خب الان فهمیدم که برای شماها میاره!

--

تا اونجا که تو صف بودیمو تعریف کردم براتون دیگه!

چون وقتی ما تو صف بودیم ساعتای 7 اینا بود، مجبور بودیم اولین جایی که انتخاب می کردیم، یه جای بدون ساعت کاری باشه. یعنی مثلا موزه و این جور چیزا نباشه.

بنابراین تصمیم گرفتیم بریم کلیسای نوتردام. با دو تا چمدون کوچیک که یکیشو همسر می کشید، یکیشو من، به علاوه ی کوله پشتی که دست همسر بود و کیف دستی من که دست خودم بود، راه افتادیم رفتیم کلیسای نوتردام.

البته بعد از اینکه از قطار پیاده شدیم، راهو اشتباهی رفتیم و یه عالمه دور شدیم، رسیدیم به یه جای دیدنی دیگه! چون نمی دونستیم چیه و اسمشو هم که نگاه کردیم تو لیستمون نبود، عکسشو نگرفتیم نیشخند. البته دلیل اصلی ترش این بود که خیلی خیلی خیلی بدجور بارون می اومد. پاچه های شلوار من به اندازه ی حدود بیست سانت کاملا خیس بود. دلم می خواست می شد یه جا بچلونمشون تا آبشون بریزه!

خلاصه، هلک هلک برگشتیم همون ور پل که بودیم و فهمیدیم که کلیسا خیلی نزدیک تر از اون چیزی بوده به ایستگاه مترو که ما فک می کردیم.

اومدیم با چمدون بریم تو کلیسا، از آقایی که جلوش بود و داشت تمیز می کرد پرسیدیم اشکالی نداره با این بیایم تو؟ اشاره کرد که نه، بیاین. اومدیم بریم تو، آقایی که تو بود گفت با چمدون نمیشه. دیگه همسر بیرون موند، من رفتم تو یه دوری زدم، برگشتم وایستادم پیش چمدونا، همسر رفت تو و عکسا رو هم گرفت.

بیرون کلیسا هم وایستادیم یه کمی با کلیسا عکس گرفتیم و بعد راه افتادیم به سمت شانزه لیزه! فک کنین ساعت 9 صبح آدم بره شانزه لیزه!!

برخلاف انتظارم که فک میکردم خیلی مارکای خفنی توی شانزه لیزه باشن، این طور نبود. البته یه سری مارک خیلی خیلی خفن مثل لوئیز وویتون توش بودن (این مارکی که گفتم مثلا کیفاش دونه ای ده هزار یوروئه)، ولی اچ اند ام هم توش بود، حتی مک دونالد هم داشت خنثی.

خلاصه، یه دوری زدیم تو شانزه لیزه تا رسیدیم به طاق پیروزی. اونجا هم یه سلامی عرض کردیم خدمت طاق و برگشتیم. هنوز یه عالمه وقت داشتیم تا ساعت 2! این بود که گفتیم بریم یه سری هم به پانتئون زدیم. فک می کنم تو تمام اماکن دیدنی ای که رفتیم، ما تنها کسایی بودیم که داشتیم با خودمون چمدون هم می کشیدیم نیشخند.

بعد از پانتئون دیگه کم کم ظهر شده بود و می تونستیم راه بیفتیم به سمت خونه ای که گرفته بودیم. ساعت دو و پنج دقیقه اینا رسیدیم خونه. صاحب خونه رو اصلا ندیدیم، یعنی قرار هم نبود ببینیم. برای باز کردن در اصلی فقط لازم بود کد بزنی که کدو بهمون داده بود. برای در واحد کلید لازم داشتیم که اونم گذاشته بود توی یه جعبه ی کوچیک که روی دیوار تعبیه شده بود. فک می کنم هدف جعبه هه اصلا همین بود. رمزشو میزدی، دو تا شاسی دو طرفشو فشار می دادی، درش باز میشد. کلید اون تو بود، ورداشتیم و درو باز کردیم.

خونه اصلا اون چیزی که فکر می کردیم نبود. دفعه ی بعد دوباره همون هتل خودمونو می گیریم. خود طرف که گفته بود خونه ام خیلی تمیزه! حتی من review های مردمو هم راجع بهش خوندم همه گفته بودن خیلی تمیز بود و این حرفا. ولی مثل اینکه با معیارهای اروپایی به این میگن تمیز! از نظر ما واقعا کثیف بود. آخه اینا با کفش رو زمین راه میرن، واسه همین اینکه گرد و خاک کف اتاق باشه اصلا براشون مهم نیست.

ولی همه ی اینا به کنار، پتو و بالش و تشک داغوووووون کثیف بودن! به قول همسر "جرثومه ی فساد" خنده.

وقتی رسیدیم، اینترنتمونو سریع وصل کردیم با پسوردی که داده بود، با همون گوشی، هنوز لپ تاپو درنیاورده، پرسیدیم میشه به ما یه پتوی تمیز بدین؟! طرف خیلی سریع جواب داد، گفت ملحفه و روبالشی و روتشکی تمیز توی کمد هست، بردارین. اونا رو که کشیدیم روی بالش و تشک و پتو، یه کمی بهتر شد. ولی وقتی آدم چیزی رو کثیفشو دیده باشه، هرچی هم روش روکش بکشه، دیگه نظرش عوض نمیشه.

تازه تشک هم در واقع روی تخت نبود، یه مبل بود که باز میشد و میشد ازش به عنوان تخت استفاده کرد.

خلاصه که خیلی خورد تو ذوقمون این خونه ای که گرفته بودیم.

به عنوان ناهار یه چیزی خوردیم و بعد از اینکه خستگیمون در رفت دوباره راه افتادیم بریم گردش.

از اونجایی که از برنامه مون جلو بودیم، تصمیم گرفتیم بریم برج ایفلو ببینیم. از برنامه جلو بودیم چون همه چی رو بیشتر از حد لازم براش زمان در نظر گرفته بودیم. آخه ما که فاصله ی جاهای دیدنی رو تا هم دونه دونه چک نکرده بودیم، بعضی ها خیلی به هم نزدیک بودن. حتی شانزه لیزه هم که من فکر می کردم چیز قابل تاملی باشه، اصلا چیز خاصی نداشت و کلا تو ده دقیقه کلش پیموده شد نیشخند.

البته همسر بعدا یه بار شب رفت از شانزه لیزه عکس بگیره، ولی من اصلا حسشو نداشتم که برم، اصلا جذبم نکرد شانزه لیزه، نمی دونم چرا.

چقد هی حرف تو حرف شد! داشتم می گفتم عصری رفتیم برج ایفلو ببینیم. برج ایفل دو مدل بلیت داره، 9.5 یورویی که تا طبقه ی دوم میره و 15 یورویی که تا نوک برج میره. دوستامون بهمون گفته بودن صفش خیلی طولانیه و حساب یه ساعت تو صف بودنو برای برج ایفل و موزه ی لوور بکنین.

ما تقریبا ساعتا 5:40 رسیدیم پایین برج ایفل و رفتیم تو صف. هوا شدیدا بارونی بود. ولی خدا رو شکر این دفعه حداقل با خودمون چمدون نداشتیم! از اونجایی که هوا بد بود، تعداد زیادی تو صف نبودن، شاید حدود ده دقیقه تو صف بودیم. بلیت نوک ایفلو هم زده بودن که نمی فروشن، علتشو نمی دونم. البته ما هم قصد نداشتیم بلیت نوک برجو بخریم. آخه دوستامون گفتن نمای شهرو از همون طبقه ی دومش دارین، فقط از طبقه ی بالاتر همه چی کوچیک تره که شاید برای عکس گرفتن خیلی مناسب نباشه. ما هم به همون طبقه ی دو بسنده کردیم.

اون بالا، در عین ناباوری، تو این عصر سلفی گرفتن، یه آقای هندی بهمون گفت می خواین ازتون عکس بگیرم؟ ما هم از خدا خواسته دوربینو بهش دادیم و یه عکس دو نفری آدم وار گرفتیم!

بقیه ی عکسا رو هم که یا از همدیگه گرفتیم یا سلفی! یکی دو تا هم همسر نشست و سعی کرد از پایین، یه تصویر کامل از همونجایی که بودیم تا نوک برج بگیره. ولی اون بالا ابرا حرکت می کردن، آدم یه جوری حس می کرد کل برج داره حرکت می کنه، یه جوری ترسناک می شد! آدم سرش گیج می رفت.

به هر حال عکس مکسامونو گرفتیم و برگشتیم پایین. تقریبا 6:40 بود که پایین بودیم. یعنی تو یه ساعت تو صف وایستاده بودیم، بالا رفته بودیم، عکسامونو گرفته بودیم و برگشته بودیم.

از اونجا برگشتیم خونه تا تجدید قوا کنیم برای فرداش که قرار بود کل روزو بریم موزه ی لوور و اورسای.

--

عکسا رو توی یه پست جدا، بعد از تموم شدن متن سفرنامه میذارم.

[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اصولا سفرای ما ایرانی ها از چند روز قبل از سفر شروع میشه چشمک.

این دفعه برخلاف همیشه که هتل رزرو می کردیم، گفتیم از airbnb که این همه آدمای مختلف استفاده و تعریف می کنن استفاده کنیم. یه آپارتمان رزرو کردیم با قیمت خیلی مناسب تو یه محله ی آروم (البته الان فهمیدیم آرومه!) و نزدیک به مترو.

برای بلیت داخل شهر هم حساب کردیم که یه بلیت سه روزه بخریم که بتونیم به صورت نامحدود سوار قطار و اتوبوس بشیم. روز آخرو هر جا خواستیم بریم، بلیت تک سفره بخریم.

بلیت های پاریس هم ناحیه بندی داره. یعنی قیمت بلیتی که بشه باهاش ناحیه ی یک تا سه رو رفت یه قیمته، بلیتی که بشه باهاش ناحیه ی یک تا پنجو رفت یه قیمته. همه ی چیزای دیدنی پاریس تو همون ناحیه ی یک و دو و سه جا میشن. ما هم خونه رو طوری گرفتیم که تو همین ناحیه قرار بگیره و بلیتمون ارزون تر باشه.

خلاصه، این که از خونه!

اما وقتی آدم هتل نمی گیره، طبیعتا صبحانه هم نگرفته دیگه! اینه که باید با خودمون یه چیزی می بردیم. تجربه ثابت کرده بردن چیزای ساده ای مثل صبحانه به مراتب راحت تر از گشتن دنبال سوپرمارکتی و توی سوپرمارکتی گشتن دنبال چیزیه که با ذائقه ی ما جور در بیاد! (یه بار یه جا یه پنیر خریدیم که به ظاهر خیلی خوشمزه بود، بعد که خوردیم نفهمیدیم اصلا این پنیر بود؟ خامه بود؟ کره بود؟ لایه ای بود پنیرش، ولی یه چیز چرب و بدمزه ای بود که بعدش هی آب می خوردیم مزه ی دهنمون به بی مزگی تبدیل بشه!). بنابراین تصمیم گرفتیم یه کمی پنیر و خیار و گوجه بخریم و ببریم. اونجا هم که آپارتمان یخچال داره دیگه.

دوستامون که رفته بدون ایران (همین یه هفته پیش) کلید خونه شونو دادن به ما که بریم به گلدونشون آب بدیم و نامه های همسایه شونو از صندوق پسیتش برداریم! آخه همسایه شونم رفته مسافرت، کلید صندوق پستیشو داده به اینا که نامه هاشو بردارن. اینا هم که یه مسافرت یهویی رفتن ایران، کلید خودشون و اون بنده خدا رو دادن به ما!

درست روز مسافرت ما، این دوستامون از ایران برمی گشتن. ما هم گفتیم بیان کلیداشونو زود از ما بگیرن که دست ما نمونه.

ساعتای 5.5 اینا اومدن خونه مون. یه سری از کارامونو کرده بودی، یه سری ها هنوز مونده بود. قرار بود کیک درست کنم برای توی راه که هنوز درست نکرده بودم وقتی دوستامون اومدن. بچه ها تا ساعت 7 اینا خونه مون بودن. طفلکی ها ازمون پرسیدن کاراتونو انجام دادین؟ چمدوناتونو بستین؟ ما هم گفتیم آره. حالا کلی کار مونده بود نیشخند.

اونا هم خیلی زیاد ننشستن، ولی خب ما به همون اندازه ی یک و نیم ساعت از برنامه مون عقب افتادیم، البته به جاش از مصاحبت با دوستامون لذت بردیم چشمک.

اونا که رفتن رو دور تند باید کارامونو می کردیم. ولی مگه پیش می رفت؟ چند وقتیه همسر میگه دیگه کیکی که توی سینی باشه دوست نداره. دوست داره کیک قطرش زیاد باشه. مدل کیکا هم باید عوض بشه، اون قبلی ها تکراری شده براش. چند روز پیش یه کیک دورنگ درست کردم از روی یه دستوری که تو اینترنت دیدم (البته دو تا دستور بود هر کدومش یه رنگ بود، من خودم قاطیشون کردم!!)، خیلی عالی شد. اون روز هم اومدم همونو درست کنم. ولی مگه درست میشد؟ هی کاکائو می ریختم، عینهو گل میشد خمیر. باز آب می ریختم، شل میشد! باز آرد می ریختم، کم شیرینی میشد، شکر می ریختم، شیرین میشد!! خلاصه، عینهو غذا که هی آدم تست میکنه و درست میکنه، هی امتحان می کردم و یه چیزی اضافه می کردم!!! فک کنم دو برابر همیشه طول کشید!

بقیه ی کارا هم بالتبع افتاد گردن همسر دیگه! همسر همه ی لباسا رو جمع کرد، خوردنی ها رو آماده کرد، گذاشت تو نایلون، سوار چمدون کرد، من همچنان درگیر کیک بودم نیشخند.

بالاخره همه چی آماده و مهیا شد برای رفتن. باید با قطار می رفتیم یه شهر دیگه که با اتوبوس بریم. خوبی اتوبوس این بود که صبح زود، ساعتای 7 می رسیدیم و هیچ وقتی ازمون هدر نمی رفت.

این قد فس فس کردیم که یه قطارو از دست دادیم و با آخرین قطار ممکن خودمونو رسوندیم شهر بغلی! یعنی اگه این قطارو از دست داده بودیم باید تاکسی می گرفتیم تا شهر بغلی یا کلا با قطار می رفتیم تا پاریس نیشخند.

البته من اصلا استرس نداشتم، خدا رو شکر تو آلمان تو شرایط عادی قطارا سر وقت میان.

سر وقت رسیدیم به شهر مذکور و منتظر شدیم تا اتوبوس بیاد ما رو سوار کنه. اتوبوس اومد، مسئولش به سه زبون آلمانی و انگلیسی و فرانسوی هی داد می زد پاریس، پاریس. یه نفر اومده بود میگفت فرانفورت می ری؟ خنثی بهش گفت نه، من پاریس می رم. بعد بارهای همه رو گذاشت تو صندوق بغل و اومد که مسافرا رو سوار کنه. همه چمدوناشونو گذاشتن و اومدن سوار شن. گفت همه از در عقب سوار بشن، خودش هم رفت بالا، جلوی در عقب وایستاد، تک تک بلیت هر کسو می گرفت، چک می کرد، سوار میکرد. ما سوار شدیم. بعد دیدیم باز همون آقایی که بیرون پرسیده بود فرانکفورت میری، دوباره اومده سوار شده، بلیتشو نشون میده به آقاهه میگه فرانکفورت میری؟خنثی

خلاصه، ما به مقصد پاریس سوار شدیم و راه افتادیم لبخند. تا رسیدیم من چیزی یادم نیست، چون همه شو خواب بودم! وسطای راه اگه اتفاقی افتاده باید از همسر بپرسم نیشخند.

صبح زودتر از چیزی که قرار بود برسیم، حدود ساعت 6:20 رسیدیم پاریس. دو تا چمدون کوچیک داشتیم. چمدونامونو گرفتیم و به سمت مقصدی نامعلوم راه افتادیم! آخه ساعت ورودمون به آپارتمان 2 بود و صاحبخونه هم گفت که زودتر نمی تونه خونه رو تحویل بده! باید یه گشتی تو شهر می زدیم.

اولین نکته ای که تو پاریس توجهمونو جلب کرد این بود که تو سرویس بهداشتی ترمینال، تو هر دستشویی یه بطری بود! (بعضی جاها که مسلمون زیاده و مسلموناش از آب استفاده می کنن، از این مدل خدمات وجود داره، تو آلمان من تا حالا ندیدم).

اولین کاری که باید میکردیم این بود که باید بلیت می خریدیم. دو تا دستگاه بود که یکیش انگاری خراب بود، همه رفته بودن تو صف یکیش. یه صف دراز و طویلی بود از ملت خارجی که نصفشون فک کنم بلد نبودن بلیت بخرن. هر پنج دقیقه صفش یه نفر می رفت جلو!! پنجاه نفری هم بودن ملت تو صف!

گیت های ایستگاه های متروی پاریس (و شاید کل شهرهای فرانسه، نمی دونم) از نظر بلیت زدن مثل ایرانن. یعنی باید بلیتتونو تو دستگاه بزنین تا گیت براتون باز بشه.

ولی مشخص بود که عده ی زیادی به صورت غیرقانونی رد می شدن، واسه همین سیستما رو پیچیده کرده بود. عرض گیت ها رو سعی کرده بودن خیلی تنگ بگیرن که بیشتر از یه نفر رد نشه (که این موضوع واسه کسایی که چمدون داشتن، کارو میشکل میکرد، اما اینم مشکل اصلی نبود، مشکل اصلی این بود که: ). بعد از اینکه از گیت رد میشدی، یه حفاظ آهنی بود که اونم باید هل می دادی، تا گیت تموم بشه! واقعا ما که چمدون داشتیم خیلی اذیت می شدیم بعضی جاهاش. یعنی کلا همه کار کرده بودن که بیشتر از یه نفر رد نشه. جالبی کار اینجا بود که تو همون مدتی که ما تو صف بودیم، دو سه نفر بدون بلیت رد شدن خنثی.

اینجاست که آدم به این نتیجه می رسه که تا فرهنگ سازی نشه، هرچی هم سیستمو پیچیده تر کنین، هیچ وقت نمی تونین از سیستم ذهن یه آدم جلو بزنین!

البته اینم بگم که بعضی از گیت های مترو، یه قسمت مخصوص چمدون داشت که میشد چمدونو بذاری اونجا، هل بدی، خودت هم از گیت بری، ولی همه جا این سیستمو نداشت (حداقل من بعضی جاها ندیدم)، جاهایی هم که داشت، فقط یکی دو تا گیت این طوری بود و مجبور بودی منتظر بشی همون گیتا خالی بشن.

تو مدتی که تو صف بودیم، به شک افتادیم که آیا اصلا میشه بلیت سه روزه رو از دستگاه خرید یا نه. همسر گفت ببین اونجا نوشته اطلاعات، برو ببین می تونی بپرسی، من تو صف می مونم. تقریبا دیگه داشت نوبتمون میشد که من رفتم بپرسم. هلک هلک رفتم تا رسیدم به اطلاعات. دیدم اونجا یه ورودی دیگه ی همون ایستگاهه با یه اطلاعات/بلیت فروشی که مسئولش اونجا بیکار نشسته، با یه دستگاه خرید بلیت بیکار!!! ما هم این ور بیشتر از یه ساعت بود تو صف وایستاده بودیم!!

از خانومه پرسیدم بلیتای سه روزه رو دستگاه میده. گفت هم دستگاه میده، هم می تونی از من بخری. من چون کیف پولمو نبرده بودم، مجبور شدم برگردم. نفر بعدی نوبت ما بود، واسه همین ما دیگه نرفتیم اون طرف بلیت بخریم.

ولی خیلی برام جالب بود که اگه این اتفاق تو آلمان می افتاد، مطمئنم اون مسئول می اومد می گفت بیاین اون ور بلیت بخرین (قبلا تو صف های بسیااااااار مختلفی تو آلمان دیدم که این اتفاق می افته، به محض اینکه تعداد آدمای یه صف زیاد بشن، مسئولا رو زیاد می کنن). آخه تو همون مدتی که تو صف بودیم، بلیت یه نفر مشکل پیدا کرد، تو دستگاه گیر کرد، این خانومه اومد، دستگاهو باز کرد، بلیت طرفو براش درآورد و اون صف دراز و طویل ما خارجیهای نابلدو دید، ولی چیزی نگفت!

خلاصه، بلیت سه روزه مونو خریدیم و رفتیم که بازدیدمون از پاریسو شروع کنیم.

جاهای دیدنی پاریسو قبلا درآورده بودیم و پرینت گرفته بودیم. ماشاءالله انقد تو صف بودیم که همه ی مسیرا رو درآوردیم که با کدوم خط بریم، کجا پیاده بشیم!!

--

این پست طولانی میشه، بقیه شو تو پست بعدی میگم.

--

یه عالمه کامنت و ایمیل جواب نداده هست، لطفا صبور باشین. سر فرصت جواب میدم. سرعت اینترنتمون خیلی پایینه.


[ ۱۳٩٤/٦/٥ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

هدف از این عکس، همون سنجابای جلوش بودن! یکیشون که فک کنم مریض بود، انقد چاق بود. می خواستم دوباره ازش عکس تکی بگیرم، ولی فرار کرد.

اصولا نمای همه ی شهرها، وقتی آدم از یه جایی مثل اینجا عکس می گیره، خیلی قشنگه!

این خیابونم مثل اینکه تو سانفرانسیسکو خیلی معروفه. البته راستش به نظر من زیاد جالب نبود. یعنی جاهای قشنگ تر از این رو خیلی جاهای دیگه دیدیم، ولی خب چون معروفه براتون گذاشتم.

منم که حافظه ام در حد ماهی! یادم نیست اسم خیابونش چی بود!

خب دیگه، حالا فکر می کنم وقتشه که نگاهتونو از عکس بردارین و به دقت عکاس نگاه کنین که چقدر در صاف بودن عکس موفق عمل کرده نیشخند.

اینم نمایی از فراز و نشیب های شهر سانفرانسیسکو(کثیفی شیشه ی جلوی ماشینو که مشخصه تا جایی که برف پاک کن پاک کرده تمیزه به بزرگواری خودتون ببخشید چشمک).

اون جزیره ای که اون دورا می بینین آلکاترازه.

اینم آلکاتراز از نمای نزدیک تر:

اینم اون زیردریایی ای که گفتم دیدیم لبخند:

خب دیگه عکسا تموم شد. از این به بعد دوباره میرم سراغ پست های معمولی لبخند.

[ ۱۳٩٤/۳/٢٩ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، هم چنان من توضیحی برای عکسا ندارم. فقط می دونم عکسای آمریکاس نیشخند.

این عکس پانوراما بود از همون چیزایی که می بینین! طبیعت به این درهمی نیست چشمک.

اون صخره ی دورو نگاه کنین تو این عکس (سمت چپ تصویر):

حالا با زوم بیشتر عکسشو میذارم:

 اینجا داشتیم می رفتیم یه شهر دیگه که محل زندگی برادر کوچیک تر بود. همون طور که می بینین پوشش گیاه این قسمت کاملا متفاوته. با اینکه اینم یه شهر دیگه تو همون ایالت کالیفرنیاست، ولی اصلا نشونی از آبادنی فراوون و این چیزا نیست. خیلی خشک و بی آب و علفه. منطقه ی وسیعیش هم این طوری بود، نه فقط یه جای کوچیک.

جالب بود که برادر کوچیک تر می گفت یه قسمت هایی از ایالت کالیفرنیا دچار کم آبی شدیده.

آقای گلدن گیت هم که نیازی به معرفی نداره چشمک.

هنوز یه سری دیگه عکس هست. ولی این پرشین بلاگ آدمو عاصی می کنه از عکس گذاشتن!

راستی ببخشید که اون پست ثابتو هنوز ورنداشتم. آخه هنوز می بینم بچه ها میان ایمیلاشونو میذارن، گفتم یه کم دیگه هم باشه لبخند.

منتظرم این عکسا تموم شه، بیام پست های روزمره مو بنویسم، ولی مگه پرشین بلاگ رخصت میده؟!!

[ ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره عکسا رو منتقل کردم و حجمشونم کم کردم.

توضیح خاصی راجع به اکثر عکسا ندارم. چون همین جوری عکس گرفتم، بدون اینکه بدونم اونجا کجا هست؟ نیشخند


از این ساختمونای بلند هم که تا دلتون بخواد بود:

[ ۱۳٩٤/۳/٢٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ببخشید الان یه چند تا نکته ی دیگه از این سفر آمریکا یادم اومد که گفتم بهتون بگم قبل از اینکه پست عکسا رو به عنوان پست آخر این سفر بذارم:

از سیستم -گلاب به روتون- دستشویی آمریکایی ها خیلی خوشم اومد. همه جا سیفونشون یه مدل خاصی بود که میشه گفت تا حدودی شبیه سیفون هواپیما بود. علاوه بر اینکه یه مقداری آب وارد دستشویی می کرد، یه جوری با کشیدن آب (عین جاروبرقی) همراه بود. این باعث می شد اولا آب کمتری مصرف بشه، یعنی وقتی سیفونو می زدی مثل ایران یا آلمان یه عالمه آب وارد دستشویی نمی شد، خیلی کمتر بود. دوما صدای خیلی خیلی کمتری تولید می کرد و وقت و بی وقت آدم مزاحم خواب کل طبقه ی بالا و پایین و دور و بر نمی شد با یه سرویس رفتن!!

--

دیگه اینکه موقعی که تو فرودگاه سان فرانسیسکو داشتم برمی گشتم، چک آخری رو که رد کردم، یه کمی صبر کردم تا کیف لپ تاپم و کتم که داشتن از تو دستگاه رد می شدن برسن. وقتی رسیدن، کیف لپ تاپمو ورداشتم، کتمم ورداشتم و راه افتادم. شاید یه ده بیست قدمی رد شده بودم که یه آقایی از مسئولای فرودگاه -که جلوی همون دستگاه های فرودگاه وای می ایستن که اگه موقع رد شدنتون از دستگاه سیستم صدا داد شما رو چک کنن- صدام زد، گفت ببخشید ای کت مال شماست؟ منم دوباره یه نگاه به کتم کردم  گفتم بله. گفت یه نفر ادعا کرده شما کت اونو برداشتین. کتو از من گرفت، گفت بیا برگردیم، ببینم اون طرف چی میگه.

وقتی برگشتیم هیچ کس اونجا نبود! خودش یه کمی دور و برو نگاه کرد، دید طرف رفته. کتمو بهم داد، گفت Never mind، برو!

به نظرم رفتار اون طرفی که این بیچاره رو فرستاده بود دنبال من خیلی زشت بود. خب لااقل اگه کتتو پیدا کردی و متوجه شدی اشتباه کردی، کمتر از ده ثانیه صبر می کردی، من می اومدم، از اون بنده خدایی که الکی دنبال من فرستاده بودی عذرخواهی می کردی!!

--

روی سکه های آمریکایی ننوشته چند سنتی هستن!! منم هرجا می رفتم می خواستم خورده بدم، کل سکه ها رو می ریختم رو پیشخون تا فروشنده خودش ورداره هرچی می خواد نیشخند. خب کار دیگه ای نمی تونستم بکنم واقعا!

ضمنا یادتون باشه با اینکه واحد ریز پول آمریکایی ها، یعنی دلار، سنت هست. ولی موقع حرف زدن می گن پنی!! پنی خورده ی پونده، ولی خب اینا هم از همون لفظ استفاده می کنن.

موقع خرید سوغاتی، من یه عالمه سکه داشتم. همه رو ریختم رو پیشخون، طرف هم شمرد، حدود دو یه سه سنت کمتر بود، ولی گفت اشکالی نداره و همه رو برداشت. سکه های یه سنتی آمریکا قرمز رنگه، البته قرمز پرسپولیسی نیست مشخصا چشمک. دیگه خودتون میدونین فلز قرمز رنگ یعنی چه رنگی! مثل آهنی که زنگ بزنه تقریبا، خوب توصیف کردم؟سوال

حالا سکه های یه سنتی یورو هم همون رنگیه. بعد که اومدیم بیرون برادر کوچیک تر میگه اون که سکه های قرمزتو نگاه نکرد سنت یوروئه یا سنت دلار. فک کنم یه سنتی های یوروتم ورداشت خنده. فردا هم میده به کسی بدون اینکه نگاه کنه، فردا کلا این سکه ها رایج میشه تو مملکت چشمک. گفتم می خوای برگردیم بریم بگیم خب. گفت نه نمی خواد. دیگه ما هم نرفتیم بگیم.

البته من کلا سکه ی یه سنتی نداشتم تو کیفم، فقط یه 20 سنتی و یه دو یورویی داشتم که اونا هم به راحتی قابل تشخیص بودن. ولی خب وقتی برادر کوچیک تر اینو گفت، به شک افتادم، گفتم یه وقتی اشتباه نشه.

--

نکته ی آخر این که، وقتی رسیدم، برادر کوچیک تر گفت موقع خرید بلیت هواپیما برای آمریکا نوشته که چمدونتونو قفل نکنین، چک می شه. اگه این طور باشه، من باید عذرخواهی کنم از دولت آمریکا چشمک.

از اونجایی که ما اصولا قسمت Terms and Service هیچی رو نمی خونیم و همین طوری تیک می زنیم میره، بعید نیست که اونا همچین چیزی رو نوشته باشن و من نخونده باشم نیشخند.

--

من تو پست قبلی یه چیزی نوشتم که هیلا خانوم تصحیحش کردن، واسه همین منم پاکش کردم که احیانا اگه کسی می خونه اون پستو به اشتباه من دچار نشه. آمریکایی ها برای خانوم ها از کلمه ی ma'am (همون madam تو حالت کمی informal تر (این طوری که تو سایت ها نوشتن البته)) استفاده می کنن لبخند. با تشکر از هیلا خانوم لبخند.

[ ۱۳٩٤/۳/٢٤ ] [ ٥:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب گفتم که هنوز یه سری پست مونده راجع به سفر آمریکا.

اول اینکه گفته بودین از خود کنفرانس بگم، نه فقط از خوردنی هاش نیشخند.

باید بگم که کنفرانسه خیلی خوب بود. اینکه آدم تمام کله گنده های رشته شو تو دنیا، تمام اونایی که یه بار اسمشونو تو مقاله ها خونده، تمام اونایی که اسماشونو شنیده، رو یه جا ببینه، خیلی حس خوبیه به نظرم لبخند. انگاری آدم تو کتاباس!

تمام آدمای مهمو نه تنها داره می بینه، بلکه بالقوه می تونه بره باهاشون حرف بزنه. البته اصولا بالفعل همچین چیزی امکان نداره نیشخند. چون نمیشه وقتی مثلا دو تا استاد دانشگاه MIT و Stanford دارن با هم حرف می زنن، شما برین بگین منم هستم، با منم حرف بزنین چشمک.

سطح کنفرانس هم که مثلا خیلی بالاس، وقتی یکی از بزرگترین کنفرانس های رشته تون باشه، مسلما بهترین ارائه ها هم اونجا ارائه میشه. ضمن اینکه تو رشته های کامپیوتر اصولا چاپ مقاله تو مجله ارزش نداره. البته منظورم ارزش علمی نیست، مسلما ارزش علمی زیادی داره داشتن مقاله تو مجله. اما وقتی سرعت علم زیاده، کسی ریسک نمی کنه چیزی رو بفرسته برای مجله. اون وقت تا اون بره تو روند چاپ و چاپ بشه، تا موقع ده تا بهتر از سیستم شما تو دنیا معرفی شده و دنیا از اون چیزی که شما تازه دارین چاپ می کنین رد شده!

واسه همینم هست که همه ی این کله گنده ها هستن تو این کنفرانسا. چون همه شون مقاله های کنفرانسی میدن که سریع سیستماشون به دنیا معرفی بشه و جا بیفته.

کنفرانس هم که کلا بین المللی بود مسلما و همه شرکت می کردن. این طوری نبود که بگم مثلا فقط استادای دانشگاهای آمریکا هست، یا حتی بگم بیشتر بچه های آمریکا بودن که ارائه میدادن. اصلا این طوری نبود. از همه جا بودن. از ژاپن، آلمان، سوئد و صد البته -به مقدار زیاد- از چین!

منم با کلی ایرانی دیگه و یه سری خارجی دیگه آشنا شدم که تو دانشگاهای مختلف درس می خوندن. اکثر ایرانی هایی که من دیدم، همه شون تو آمریکا درس می خوندن. چون ویزا گرفتن برای کنفرانس برای ایرانی های مقیم جاهای دیگه سخته. کنفرانس ددلاین داره و ممکنه ویزا انقد دیر صادر بشه که به کنفرانس نرسین و این اتفاق هم برای خیلی از بچه هایی که من دیدم اینجا افتاده. به عبارت دیگه من بین سه چهار نفری که می شناسم که برای کنفرانس توی آمریکا خواستن ویزا بگیرن، من تنها کسی بودم که موفق شدم به موقع ویزا بگیرم! بقیه یا نگرفتن، یا دیر گرفتن!

یه عالمه هم آگهی کار روی میز توی راهرو بود تو تمام مدت کنفرانس که می شد بری برداری. روی بعضی هاش هم با خودکار نوشته بود من تا فلان روز تو کنفرانس هستم با اسم فلان، اگه خواستین بهم مراجعه کنین، بیاین. البته شما هر زمان بخواین می تونین برای کار بهشون ایمیل بزنین، اون منظورش این بود که اگه سوالی داشتین و خواستین رو در رو صحبت کنین، بیاین پیشم.

خودتون هم می دونین دیگه، همه تو کنفرانس اسمشونو می اندازن گردنشون و راحت میشه طرفو پیدا کرد لبخند. البته من یه بار تو ایران رفتم کنفرانس، فک کنم کلا بهمون اسمامونو ندادن بندازیم گردنمون!خب بذارین اسماتونو آدم بدونه با کی داره حرف می زنه؟ از کدوم دانشگاه؟

خلاصه، این از کنفرانس لبخند.

--

اما در مورد متعلقات!

کلا تو آمریکا خیلی چیزای جالبی دیدم. بعضی جاها ایده هایی داشتن که من تو آلمان و صد البته تو ایران، ندیدم.

مثلا توی بزرگراهی که سه چهار تا لاین داشت، تو سمت چپی ترین لاین، به فواصل منظمی یه لوزی تو خالی کشیده شده بود. این لوزی معنیش این بود که این لاین فقط و فقط مخصوص ماشین هایی هست که بیشتر از یه سرنشین دارن. یعنی به این ترتیب مردمو تشویق می کردن که با ماشین تک سرنشین حرکت نکنن.

آخه تو آمریکا هم مثل ایران مردم بیشتر از وسیله ی نقلیه ی خودشون استفاده می کنن تا وسایل نقلیه ی عمومی. واسه همین همیشه هر کس یه ماشین ور میداره و برو که رفتیم! این جوری حداقل تشویق می شن یه نفر دیگه پیدا کنن و دو تایی با هم برن مسیرشونو.

برادر بزرگتر می گفت واقعا وقتی تو زمان شلوغی و ترافیک می خوای بری، این لاین واقعا تاثیر داره. چون با اینکه سه چهار تا لاین دیگه هم بود، زمان برگشتن از سر کار، ترافیک سنگینی میشه تو بزرگراها.

یه ایده ی دیگه ای که من ندیده بودم، یا شاید توجه نکرده بودم هیچ وقت تو اینجا یا ایران، این بود که جلوی ورودی به بزرگراه (یعنی خیابونی که از کنار به بزرگراه وصل می شد)، یه چراغ چشمک زدن بود که تقریبا هر یه ثانیه یا دو ثانیه، قرمز می شد و سبز می شد. یعنی بین این دو تا رنگ چشمک می زد. مسلما وقتی قرمز بود باید وای می ایستادی و وقتی سبز بود باید می رفتی. هدفش هم این بود که ماشینا دونه دونه به بزرگراه اضافه بشن و طوری نشه که یهویی مثلا پنج تا ماشین بخوان بلافاصله پشت سر هم وارد بزرگراه بشن. این ایده رو هم دوست داشتم لبخند.

--

دیگه اینکه تو آمریکا کلی انگلیسی یاد گرفتم تو همون چند روز. مثلا جلوی آسانسور وایستاده بودیم، آسانسور اومد، درش هم باز شد، ولی پر بود. دو نفر دیگه هم با من منتظر بودن. سوار نشدیم. وقتی آسانسور رفت، خانومه گفت it was full. آقاهه گفت They didn't want to cuddle up either. یاد گرفتم cuddle up اینجا یعنی نمی خواستن یه کمی جمع تر بشن. cuddle up خودش یعنی در آغوش گرفتن و چیزی تو این مایه ها.

دیگه اینکه چندین بار عبارت excuse us رو شنیدم. ما انقدر عادت کردیم به Excuse me که اصلا فکر نمی کردم واقعا این عبارت اولی وجود داشته باشه تو زبون انگلیسی! ولی خب داشت چشمک.

خب دیگه آموزش زبان انگلیسی بسه!

یه چیز دیگه که فهمیدم این بود که یه خورده سانتال مانتال بودن خانوما براشون مهمه. مثلا تو آلمان من اصلا مسئول بانکی ندیدم تا حالا که دامن داشته باشه. ولی اونجا نه تنها دامن داشتن، بلکه کفش پاشنه بلند هم داشتن و کلا شبیه اون چیزی که تو فیلم ها نشون میده! نمی تونم بگم این مدلی بودن خوبه یا بده. به نظرم خب از طرفی اینکه به خواسته های درونی خانم ها توجه بشه و مجبورشون نکنن مثل آقایون کت و شلوار یا پیرهن و شلوار بپوشن خوبه، ولی از طرفی ممکنه یه جور استفاده ی ابزاری از زن هم حساب بشه. فک می کنم این بحثیه که همیشه بوده و من الان نمی تونم بگم کدوم بهتره یا کدوم درسته ولی به هر حال این طوری بودن دیگه.

یه چیز جالب دیگه که دیدم، رفتار مسئول بانک (دقیقا یکی از مسئولینی که روز بعد که رفتیم پشت باجه دیدمش، یعنی آبدارچی یا چیزی تو این مایه ها نبود) بود. تو آلمان این طوریه که به محض اینکه یه صف طولانی تشکیل میشه جلوی باجه، یه مسئولی رو می فرستن، میاد از تک تک آدمایی که توی صف وایستادن سوال می پرسه شما کارتون چیه؟ من می تونم کمکتون کنم؟ مثلا اگه کسی فقط سوال داره، سوالشو می پرسه و میره و به این ترتیب صف کوتاه تر میشه.

اما اینجا نه تنها خانومه سوال می پرسید که اگه میشه کمکشون کنه، بلکه ازشون هم می پرسید آب نمی خواین؟ تشنه نیستین؟ آب بیارم براتون؟ تازه جالب بود اینو در حالی می پرسید که فلاسک آب جوش، چای لیپتون و لیوان اونجا روی میز بود برای مشتری ها.

خیلی دیگه مشتری مدار بودن. البته نمی دونم تمام بانک ها این طورین یا فقط این یکی این طوری بود، ولی هرچی بود خیلی خوب بود لبخند.

--

دیگه اینکه هر وقت سوار شاتل می شدیم (شاتل یه ون بود)، موقع پیاده شدن، راننده سریع می اومد درو برامون باز می کرد. حتی یه بار یه خانوم مسنی با دامن و کلا سانتال مانتال می خواست پیاده بشه، آقاهه براش یه چهارپایه ی کوچیک گذاشت که راحت پیاده بشه. چهار پایه رو هم نه که از جایی بره پیدا کنه و بیاره ها. تو عقب ماشینش داشت کلا برای همچین مواقعی. از اون پلاستیکی ها که توت حموما پیدا میشه.

به نظرم این صحنه خیلی فیلمی (یعنی از اونا که تو فیلما می بینه آدم) بود! یه آقایی درو برای خانومه باز کرده، چهارپایه هم براش میذاره که خانومه پیاده بشه. تازه می خواست کمکشم بکنه.

--

فعلا دیگه چیزی از این قضایای آمریکا به ذهنم نمی رسه. فک می کنم یه پست عکس هم بذارم دیگه کامل بشه لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/٢۳ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز آخر فقط مخصوص برگشتن بود. کار خاصی نداشتیم. فقط یه مبلغی دلار بود که باید یورو می کردیم و من برمی گشتم.

روز قبلش رفتیم بانک، چیزی حدود 800 یورو بود. برادر کوچیک تر گفت می خوام انقد یورو بگیرم. بانک گفت ما یورو نداریم. باید سفارش بدیم. امروز سفارش می دیم، فردا میارن.

گفتیم باشه فردا میایم می گیریم. جالب بود که این بانک ساعت 10 باز می کرد!! اولین باری بود می دیدم یه بانک انقد دیر باز می کنه. اصولا بانک یه جوری باز می کنه که مردم اول برن بانک کارشونو انجام بدن، بعد برن سر کار، ولی خب این بانکه دیگه خیلی باکلاس بود، مثل باکلاسا دیر می اومد باز می کرد چشمک.

روز آخر (الان دیگه نمی دونم بگم امروز یا دیروز، الان آلمانم، روز و شبمون فرق کرده!) ساعت 10:20 اینا را افتادیم، نزدیکای یازده رسیدیم بانک، قبلش هم رفتیم بنزین زدیم که یه کمی دیر شد. پولو از بانک گرفتیم و رفتیم فرودگاه.

برادر کوچیک تر منو فرودگاه گذاشت، خداحافظی کردیم و اون رفت سر کارش. اونجا اولین لحظه ای بود که دلم گرفت. وقتی برادر کوچیک تر از آلمان رفت من ندیدمش. الان که فکر می کردم ممکنه دوباره تا چند سال کلا همو نبینیم، اصلا حس خوبی نبود.

طفلکی اینایی که میرن آمریکا واسه تحصیل، همه شون از این ویزای آمریکا می نالن. خیلی سخته آدم بدونه پنج سال توی یه قاره زندونیه. ولی خب این طوریه دیگه.

تو فرودگاه نشستم تااااااا وقت پروازمون شد نیشخند.

این دفعه پروازم فرق داشت، با یه هواپیمای فرانسوی اومدم پاریس، از پاریس اومدم آلمان. پرواز این دفعه طولانی تر بود ده ساعت و 50 دقیقه تو هواپیما بودم. اصلا تموم نمی شد هرچی می گذشت!

جالب بود که وقتی رو هوا بودیم، هوا روشن بود هنوز، چون ما عصر راه افتادیم. مسئولای هواپیما اومدن به همه گفتن پرده ها رو بکشن پایین که نور نیفته. اول با خودم گفتم خب شاید کسی بخواد بیرونو نگاه کنه، چرا همه باید ببندن؟ بعد دیدم واقعا حق داشتن. تمام طول راه مسیر روشن بود، هر وقت کسی یه پرده رو یه ذره می داد بالا ببینه چه خبره، بدجوری نور می زد تو هواپیما. آخه مثلا 5 ساعت بعد از اینکه ما از آمریکا اومدیم، هوا اونجا رو به تاریکی بود، ولی ما داشتیم به اروپا نزدیک می شدیم که دیگه صبح شده بود! و به این ترتیب نماز صبح منم پرید! من تو هواپیما مغرب و عشا رو خوندم، وقتی رسیدم پاریس ظهر بود خنثی.

بعدش هم دوباره یکی دو ساعت تو هواپیما بودم، بعدش هم یکی دو ساعت تو قطار. ساعت 4.5 عصر بود تقریبا که رسیدم خونه. خستگیمو نگرفته، دوباره ساعت یه ربع به شیش راه افتادم رفتم جلسه ی گروه لبخند.

ساعت هشت هم جلسه ی گروه تموم شد و اومدم خونه لبخند.

الان یه عالمه ایمیل دارم که باید جواب بدم، یه عالمه کار دارم که باید بکنم، فردا باید برم ویزامو تمدید کنم، صبح ساعت 11.5 هم با استاد قرار اسکایپی دارم.

ان شاءالله که همه اش به خوبی و خوشی انجام بشه لبخند.

--

هنوز دو سه تا پست دیگه باید راجع به این مسافرت بنویسم تا پرونده اش بسته بشه چشمک!

 

[ ۱۳٩٤/۳/٢٢ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 اینو تو فرودگاه سانفرانسیسکو نوشته بودم. ولی الان کاملش کردم دیگه:

--

ببخشید که این چند روز نشد بنویسم. آدم وقتی مهمونه خیلی اختیارش دست خودش نیست که کی بخواد بنویسه، کی بخواد بخوابه، کی بخواد بخوره یا هر کار دیگه ای بکنه! این شد که هی نمیشد بیام.

روز یکشنبه برادر کوچیک تر منو برد لب دریا دوباره. کلا اینجا همه جاش دریا و خلیج و از این چیزاس دیگه. اقیانوس که به این راحتی یهویی تموم نمی شه چشمک.

ناهار هم رفتیم یه جا غذای دریایی سفارش دادیم. با اینکه یه خورده بازم نسبت به آلمان گرون تر بود (حدود 18 تا 25 دلار بود غذاش) ولی خب خیلی خیلی ارزون تر از اون جاهای دیگه ای بود که من رفته بودم. آخه اینجا غذای خیلی بهتر و بیشتری می داد و رستورانش هم شلوغ تر بود، ضمنا زنجیره ای هم بود.

غذاش واقعا عالی بود به نظرم. واقعا خیلی زیاد بود، دیگه مطمئن شدم آمریکایی هم خیلی بیشتر می خورن. حتی از ما ایرانی ها هم بیشتر می خورن نیشخند.

یه روز هم رفتیم همین دور و بر شهرشونو بهم نشون داد. ناهار هم رفتیم یه سلف سرویس چینی مینی. همه جور غذا داشت البته. ورودیش نفری 9 یورو بود. هرچی می خواستی می خوردی دیگه. حتی دسر و نوشیدنی هم جزوش بود. خیلی خیلی خوب بود. البته نامردا غذا رو چرب کرده بودن که آدم زیاد نتونه بخوره چشمک.

من در نظر داشتم درست و حسابی از کیک های دسرش بخورم، ولی با همون غذاش انقد سیر شدم که فقط یه تیکه کیکو به زور خوردم. کیکش خوب بود، ولی خیلی شیرین بود. کلا ذائقه ی شیرینی دارن فک کنم! یه بیسکوئیت هم یه بار تو شهر خریدم، یه جوری بود که من دو سه روزی که خونه ی برادر کوچیک تر بودم ازش به صورت هر گاز به منزله ی یه قند استفاده کردم (برادر کوچیک تر چاییشو تلخ می خوره، کلا قند نداش تو خونه اش!)، آخرش یه دونه بیسکوئیت تموم نشد!!

اندازه ی نصف حبه ی قندشو گاز می زدم، باهاش نصف لیوانو می خوردم خنثی.

شب هم با برادر کوچیک تر و دوستاش رفتیم بیرون frozen yogurt خوردیم. فک نمی کردم دقیقا مزه ی بستنی بده، ولی دقیقا بستنی بود. تازه برادر کوچیک تر می گفت چون این کالریش کمتره، مردم اینو می خورن به جای بستنی! با خودم گفتم خب یه کمی از شیرینی بیسکوئیتاشون کم کنن، لازم نیست بستنی نخورن!

این مغازه ای که ماست یخزده (!) داشت، یه سری لیوان های خیلی کوچیک، اندازه ی دو بند انگشت یا شاید کمی بزرگتر داشت که می شد باهاش تست کنی. همه ی دستگاهای بستنی ها هم همونجا بود با طعم های مختلف. خودت تست می کردی، بعد یه لیوان بزرگ برمی داشتی از هر کدوم که دوست داشتی یا ترکیبی که دوست داشتی پر می کردی. آخرش وزنی حساب می کردن قیمتو.

من که دیدم اگه همه شو امتحان کنم سیر میشم، فقط یه تعدادیشو امتحان کردم! آخه فک می کنم 13 تا 15 تا مزه ی مختلف داشت! فک کن از هر کدوم اندازه ی یکی دو بند انگشت بخوری، خب دیگه بعدش آدم چی می تونه بخوره؟!!سوال

وانیلی رو که تست نکرده برداشتم لبخند. اصولا بستنی از نظر ما ایرانی ها یعنی وانیلی! یکی دو تا شکلاتی و از این چیزا هم بود که ریخت روش. ولی بقیه درست و حسابی از همه ی رنگ ها پر کردن لیواناشونو. اناریشو هم بهم توصیه کردن، ولی من خوشم نیومد زیاد. البته بد هم نبود. توصیه می کنم اگه جایی رفتین ماست یخزده می فروخت، امتحان کنین اناریشو، خیلی ها دوست داشتن چشمک.

بعد از خوردن بستنی یکی از بچه ها گفت بیاین بریم خونه ی ما. رفتیم خونه ی اونا. اونم یه دختر مجرد بود که با یه دختر دیگه هم اتاقی بود. الان مامان و خواهر و برادر هم اتاقیش مهمونشون بودن. یه ماهی بود اومده بودن و یکی دو هفته دیگه هم هنوز قرار بود باشن. خونه ی مهموناشون تو همین آمریکا بود، ولی یه شهر دیگه.

خلاصه، یکی دو ساعتی هم پیش اونا نشستیم و صحبت کردیم. بعد هم راهی خونه ی خودمون شدیم لبخند.

دوشنبه برادر کوچیک تر می خواست بره سر کار، منو برد گذاشت تو یه outlet، گفت عصری از سر کار میام دنبالت. وقتی منو پیاده کرد ساعت تقریبا یازده بود. گفت 4.5 اینا میام دنبالت. ساعت 5 که اومده بود من نصف خریدام مونده بود هنوز!

انقد مارکای خوب بود، همه هم با تخفیف که آدم نمی دونست کدومو بخره! اونم تخفیف های خیلی خوب. Tommy تخفیف های خیلی خوبی زده بود. اول رفتم یه تی شرت برای همسر از تامی ورداشتم با قیمت حدود 20 دلار، بعد رفتم یه دور زدم، دیدم چیز بهتری پیدا نمی کنم از اونجا، اومدم یه بلوز کاموایی هم برای همسر گرفتم. به خانومه گفتم میشه اون یکی رو پس بدم، دوباره بردارم؟ آخه می خوام توی یه رسید باشه*. آخه می ترسیدم اون طوری به حداقل لازم برای Tax free نرسیده باشه. گفت باشه. اون یکی رو پس گرفت، دوباره توی یه رسید دیگه هر دو تا رو نوشت.

یه لباس Polo هم برای همسر خریدم. بعد رفتم دیدم Calvin Klein تخفیف های مشابهی زده. نمی دونستم کدوم مارک بهتره. فکر کردم که پولو بهتر بوده. وقتی ظهر رفتم تو مک دونالد که غذا بخورم به همسر پیام دادن تو وایبر که کدوم بهتره؟ گفت کالوین کلاین بهتر بوده. بهش میگم ببرم پس بدم، از اون یکی بگیرم؟ (انتظار من از همسر: نه عزیزم، مهم نیست، دستت درد نکنه زحمت کشیدی همینم خریدیم. )جواب همسر: آره اگه میشه ببر پس بده، اگه نه که ولش کن خنثینیشخند.

منم نبردم پس بدم نیشخند. آخه پولو هم مارک خیلی خوبیه. منم خیلی خسته بودم و کلی هم فروشگاه مونده بود که می خواستم برم. برا خودم قصد نداشتم چیزی بخرم تا اینکه وقتی با همسر صحبت کردم بهم یاد آوری کرد که من به کفش و شلوار لی و یه بلوز خیلی احتیاج دارم. راست هم می گفت. مخصوصا اون دو تای اولیشو نیشخند. واسه همین دیگه دیدم حس و حال اینو ندارم که برم درگیر انجام کارهای پس دادن و این حرفا بشم.

دوباره رفتم تامی، یه دونه شلوار لی ورداشتم از قسمت خفیفی ها که دقیقا فیت سایز من بود! جالب بود که من بر اساس سایز هم برنداشتم. چون سایزهای آمریکایی فرق داره. مثلا نوشته 8 9 که من اصلا نمی دونستم اینا چنده تو سیستم اروپایی. چشمی یه نگاه انداختم و حدس زدم اندازه ام باشه که بود خدا رو شکر لبخند.

دیگه بعد از اون افتادم دنبال کفش ولی مگه پیدا میشد؟ صد بار همه ی فروشگاها رو رفتم، از هیچ کدوم هیچی نمی پسندیدم. بعضی مارکا رو که نمی شناختم اصلا جرئت نداشتم برم. گفتم شاید چیزی خریدم و بعد هم خوب نبود. نه میشه پس داد، نه میشه کاری باهاش کرد. کفش هم که ارزون نیست. آدم کلی پول بده، بعد دو روز نتونه پاش کنه، واقعا حیفه.

اینترنت هم نداشتم. هوا هم داغون گرم بود. سی درجه اینا بود، تو هوای شرجی اونجا. ساعت 4.5 شده بود و قرار بود برادر کوچیک تر بیاد جلوی فروشگاه نایک دنبالم، اون وقت من کلا توی یه بلوک دیگه بودم نیشخند.

اینترنت هم که نداشت به سلامتی که بهش اطلاع بدم یه کمی وایستا تا من بیام. دیگه رفتم سر قرار. حدودا ده دقیقه دیر رسیدم، ولی کسی نبود. رفتم جلوی Starbucks (استارباکس همیشه اینترنت مجانی داره) که اینترنت گوشیم وصل بشه. چک کردم، دیدم برادر کوچیک تر گفته تو ترافیکه و دیرتر میاد.

منم تا موقع رفتم یه گوشه موشه ای نماز خوندم و برگشتم جلوی همون استارباکس. بهش هم گفتم بیا اینجا. من جاهای دیگه اینترنت ندارم. نمی تونیم با هم تماس بگیریم.

ساعت 5:15 اینا رسید بالاخره. قبلش بهش گفته بودم من هنوز خریدام مونده. بیچاره از سر کارش هی هر یه ساعت یه بار به من پیام می داد اوضاع خوبه؟ خلاصه، خودش تو اون پیاما گفته بود که اگه خریدات تموم نشد اشکالی نداره، منم که اومدم میتونیم بریم چند ساعتی بچرخیم.

وقتی اومد انقدرررررر فروشگاها رو گشتیم که خدا می دونه. دریغ از اینکه من یه دونه کفش بخرم. حتی بلوز هم همین طور! یه فروشگاه رفتیم فک کنم من پنج شیش تا لباس انتخاب کردم، آخرشم هیچ کدومو نخریدم. جالب بود که همه شونو هم می گفتم خوشگلن نیشخند.

تماااااام فروشگاهای کفش رو چند بار رفتیم. برادر کوچیک تر با گوشیش ور می رفت، گفتم چیکار می کنی؟ میگه نگاه می کنم ببینم تا ساعت چند اینجا بازه. تا 9 بازه. آخر سر که می خواستیم برگردیم، گفت همین نایکو رفتی؟ گفتم نه خنثی. رفتیم نایک، ساعت یه ربع به نه بود، طرف داشت پیج می کرد می خوایم ببندیم لطفا خریداتونو بیارین دم صندوق که بالاخره من رضایت دادم یه کفش بخرم چشمک.

حالا اتفاقا کفشه هم شدیدا ورزشیه. من تمام فروشگاها رو رد می کردم کفشاشونو می گفتم اینا واسه دویدن خوبه، من می خوام تو شهر بپوشم. حالا یه کفش خریدم کَفِش و دور و برش و حتی بنداش همه فسفری خنثی نیشخند.

خلاصه دیگه آخر وقت اونم خریدیم و راهی خونه شدیم.

هرچی اونجا برادر کوچیک تر بهم گفت اینجا همه چی مفته بیشتر وردار، گفتم نه، همینا بسه. ضمن اینکه داشتم دنبال کفش هم می گشتم و اعصابم خورد شده بود که پیدا نمی کنم.

ولی بعد که اومدیم خونه واقعا پشیمون شدم که بیشتر نخریدم. شلوار لی های مارک های خیلی خوبی مثل کالوین کلاین 20 دلار بود. همه ی اینایی که من با این قیمت می خریدم، مثلا قیمت اصلیشون 50 60 به بالا بود. تازه اینا تو آلمان گرون ترن.

ولی خب من اون موقع اونقدر درگیر خرید همون کفش و بلوز آخری شدم که اصلا حوصله ی اینکه چیزای دیگه رو نگاه کنم نداشتم. اونم چیزایی که یه نسخه ازشون خریده بودم!

آه از نهادم وقتی بلند شد که اومدم خونه دیدم هر دو باری که از تامی خرید کردم، بهم ده درصد تخفیف خرید از کالوین کلاین داده! ولی خب دیگه راهش دور بود، ما حدود یه ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم، نمی شد فرداش دوباره برم.

--

فرداش رفتیم سان فرانسیسکو که این همه اسم و تعریفشو شنیدیم. به نظر من که اسمش هم باکلاس میاد. برا شما این طوری نیست؟متفکر

رفتیم گلدن گیتو دیدیم و باهاش یه سری عکس گرفتیم. بعدش  دوباره رفتیم لب دریا و اسکله و از این حرفا. یه زیردریایی هم اونجا بود که نرفتیم توش، ولی تور داشت برای داخلش. از همون بیرون ازش عکس گرفتیم و برگشتیم لبخند. ان شاءالله سر فرصت عکسا رو آپلود می کنم.

سر راه یه سوغاتی هم خریدیم. سوغاتی ای که خریدیم (که البته در واقع میشه گفت یادگاری بود، چون واسه خونه ی خودمون خریدم چشمک) یه قاب عکسه که بالاش نوشته سان فرانسیسکو و دور و برش هم نمادهای سان فرانسیسکو رو داره.

حالا من هی از این قاب عکسا ور می داشتم، هی برادر کوچیک تر می گفت این زشته. آخرش بهش گفتم خب الان این چیش زشته؟ میگه عکس توش خنثی. دیدین که توی قاب عکسا همیشه یه عکس به صورت پیش فرض هست! اونو می گفت. البته عکس توش بد نبود، همونم عکس گلدن گیت بود. ولی اصولا تو این مدل خریدا هدف خرید قاب عکسه، نه خود عکس.

خلاصه، بعد از همه ی این کارا، برگشتیم که بریم ناهار بخوریم و بریم خونه. تا خواستیم ناهار بخوریم، ساعت 4 5 اینا شده بود. آخه خونه ی برادر کوچیک تر دقیقا تو سان فرانسیسکو نبود و باید یه مدتی راه می رفتیم تا اونجا. علاوه بر اون، برادر کوچیک تر یه رستوران ایرانی می خواست ببره منو که خودش هفت هشت مایل دورتر بود از خونه شون! این شد که دیر شد تا رفتیم ناهار بخوریم.

اولین رستوران ایرانی ای بود که می دیدم درشت روی درش نوشته حلال (البته من کلا تو آلمان زیاد رستوران ایرانی نرفتم، ولی همون هایی که دیدم هیچ کدوم ننوشتن یا حداقل اون قدر درشت نبوده که به چشم من بیاد). حتی داخلش هم فکر می کنم جاهای مختلف اینو نوشته بود.

یه خوبی رستوران ها توی آمریکا این بود که آب مجانی بود کلا. حتی تو فرودگاه هم آب سرد کن دارن مثل ایران. کسی آب نمی خره لبخند.

خلاصه، دیروزمون هم به این ترتیب گذشت.

--

* وقتی شما ساکن یه کشور نیستین و مسافرتی میرین اونجا. موقع برگشت می تونین مالیات هایی که به چیزایی که خریدین (غیر از خوراکی) وارد شده رو پس بگیرین. برای این کار باید موقع خرید فروشگاه بهتون رسید بده + یه فرم Tax free یا Duty free. ضمنا هر کشوری یه قانونی داره، مثلا هر فاکتور نباید کمتر از 25 یا 50 یورو باشه (مبلغشو هر کشوری خودش تعیین می کنه).

--

موقع خرید لباسا از فروشنده ها می پرسیدم فرم tax free دارین، هیچ کدوم نداشتن. یکیشون گفت برو با مدیر اوت لت صحبت کن، شاید اون برگه ای داشته باشه که بهت بده یا راهنماییت کنه. تا وقتی من یادم اومد و برادر کوچیک تر اومد از ساعت اداری گذشت و ما هم کلا بی خیال پس گرفتن مالیاتمون شدیم.

تو فرودگاه هم نگاه کردم، مارک معروفی که بشناسم ندیدم که بخوام ازش خرید کنم. آخه بعد از گیت دوم که رد میشین هرچی فروشگاه هست قیمت هاش بدون مالیاته.


[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز دوم من زیاد نرفتم کنفرانسو. صبح با شاتل ساعت 10 راه افتادم. در نتیجه تقریبا 10:20 اینا رسیدم که دیگه نمی شد برم تو. ضایع بود. ده و نیم هم زنگ تفریح بود. بنابراین، یه کمی از میوه هایی که برای زنگ تفریح گذاشته شده بود تناول کردم و منتظر شدم تا session بعدی که ساعت یازده بود شروع بشه لبخند.

قبل از اینکه جلسه شروع بشه، رو یه صندلی نشسته بودم که یه خانومی اومد کنارم نشست و سر صحبتو باز کرد. رومانیایی بود که تو ایرلند استاد بود.

اصلا از این آدمایی که فکر می کنن باز کردن سر صحبت با حرف زدن راجع به حجاب و روسری و اینکه ایرانی هایی که می شناسن روسری نمی پشون چیز خوبیه خوشم نمیاد.

تمام پنج دقیقه ای که داشت صحبت می کرد رو اعصاب من بود. شما سنتی تر از اونایی که من می شناسم هستین احتمالا. چرا حجاب دارین؟ این بخشی از سنت منطقه ی زندگی شماست؟ از نظر جغرافیایی شما تو قسمت مذهبی ای زندگی می کنین؟ کلا سوالاش تو این مایه ها بود.

ساعت یازده رفتم یکی دو تا ارائه گوش دادم تا ساعت دوازده شد و دوباره زنگ تفریح شد برای ناهار. رفتم ناهار خوردم، بعدش دیگه گفتم برم هتل. آخه می خواستم پنج اینا دیگه راه بیفتم برم فرودگاه.

ساعت پنج دقیقه به دو رفتم داخل همون هتلی که نزدیک ایستگاه شاتل بود و به مسئولش گفتم میشه برای من یه زنگ بزنین؟ تلفنو گذاشت گفت خودت زنگ بزن. گفتم نه، آخه باید آدرس بدین، ممکنه من نتونم. گفت من قانونا اجازه ندارم برای شما زنگ بزنم. اما خودت می تونی. منم گفتم باشه، تشکر کردم و خودم زنگ زدم به هتلم. گفت پونزده دقیقه دیگه شاتل میاد.

رفتم پایین منتظر شدم، شاتل نیومد. بعد تقریبا یه ربع به سه بود، گفتم باید دوباره زنگ بزنم دیگه. کلا دیگه دستم اومده بود تو همون چند روز که ساعت x:15 اینا همیشه شاتل میاد (اگه قرار باشه بیاد). یعنی وقتی 2:25 اینا رد شد، دیگه مطمئن بودم باید تقریبا یه ساعت دیگه وایستم.

این دفعه با بدبختی آنلاین خودم زنگ زدم. گفتم من تقریبا یه ساعت پیش به شما زنگ زدم، ولی هیچ شاتلی نیومده. آقاهه یه کمی با همکاراش صحبت کرد و در نهایت گفت 3:15 میاد.

3:15 اومد. راننده پرسید شما نیم ساعت پیش زنگ زده بودین؟ گفتم من یه ساعت و نیم پیش زنگ زدم! به نیم ساعت پیش تماس مجددم بود.

خلاصه، منو رسوند هتل. منم وقتی رسیدم رفتم به مسئولی که اونجا بود گفتم ببین حالا که دیر اومدین دنبال من و قضیه تموم شد، ولی برای هتل خودتون اصلا این طوری خوب نیست. پریروز هم دقیقا راس همین ساعت، دقیقا همین اشتباه تکرار شد. من فکر می کنم یه مشکلی هست تو کارتون.

تایید کرد، گفت آره حق با شماست، من حتما پیگیری می کنم ببینم کی اون زمان کار می کرده و قضیه چی بوده. ممنونم که گفتی.

بعد رفتم بالا، دیدم کارتم کار نمی کنه، در باز نمیشه.

اونجا یهویی دوزاریم افتاد که من هتلو تا پنجم داشتم، نه تا شیشم خنده. یعنی من باید ساعت 12 تخلیه می کردم!

روز اول که کارتو بهم داد خانومه، پشتش تاریخ تخلیه مو نوشت 6/5. منم فک کرده بودم تا شیشمه نیشخند.

خلاصه، رفتم پایین و گفتم کارتم کار نمی کنه. گفت اتاقو تا چندم داشتی؟ گفتم من فکر می کردم تا شیشم داشتم، ولی الان شک دارم، فکر می کنم اشتباه کردم. به هر حال من الان می خوام تخلیه کنم (اون موقع ساعت 4 بود تقریبا). گفت چیزی داری تو اتاق؟ گفتم فقط چمدونم هست (صبح همه چی رو جمع کرده بودم، فقط یه برس و مسواک و یکی دو تا چیز این طوری روی میز بود، بقیه ی چیزا همه تو چمدونم جمع شده بود).

کارتو برام فعال کرد و گفتم برام زنگ بزن تاکسی، من الان میام. گفت باشه. یه کمی صبر کردم، برام زنگ زد تاکسی، بهم گفت الان میاد.

منم سریع رفتم بالا، خرت و پرت های آخری رو ریختم تو چمدون. کیف معمولیمو  گذاشتم تو چمدون، محتویاتشو ریختم تو کوله ام، تند تند عین برق و باد نماز خوندم و رفتم پایین.

باید کارت پروازمو هم پرینت می گرفتم. از آقاهه پرسیدم، گفت با کامپیوترای همین جا بفرست رو پرینتر. رفتم فرستادم، بعد اومدم گفتم پرینتش اومد؟ یه خانومی اونجا بود، گفت نه، باید بفرستی روی پرینتر dell، دوباره رفتم فرستادم رو پرینتر و سریع پرینت شد کارت پروازم.

بعد دیگه اومدم نشستم رو مبل توی لابی تا تاکسی بیاد. سه چهار دقیقه بعدش تاکسی اومد و منو تا فرودگاه رسوند.

راننده تو راه هم باهام صحبت می کرد، عین ایران بود این رفتارشون! ازم پرسید الان برمی گردی ایران؟ گفتم نه، میرم آلمان. گفت پناهنده ای؟! گفتم نه، درس می خونم.

ازم پرسید پروازت با کدوم شرکته؟ بهش گفتم و منو برد جلوی دری که دقیقا جلوی همون شرکت بود پیاده کرد. موقع پیاده شدن گفت با کارت میدی یا نقدی؟ منم گفتم نقدی. تاکسی مترش زده بود 65 و خورده ای. منم هفتاد یورو بهش دادم. هیچی بهم پس نداد! بقیه اش انعام حساب میشد!

ازش رسید خواستم، رسیدی که بهم داد همون 65 و خرده ای رو نوشته. حالا من نمی دونم این پولای انعامی که از من گرفته میشه رو من چطوری از دانشگاه پس بگیرم!!

نتیجه گرفتم از این به بعد هرجا رفتم باید کارت بزنم.

رفتم بارمو تحویل دادم و رفتم تو صف چک هایی که بود. چک آمریکا با آلمان فرق داره. تو آلمان همیشه می گن لپ تاپتو در بیار از تو کیفش، بذار توی یه سبد جدا و بذار روی دستگاه. اما تو آمریکا مدام یه نفر داد می زد لپ تاپا رو نمی خواد در بیارین از تو کیفتون نیشخند. اما به جاش باید کفشامونو در می آوردیم و می ذاشتیم تو سبد که بره تو دستگاه چک بشه. تو آلمان فقط اگه کفش ها ساق دار باشه میگن در بیار.

خلاصه، از چک اول که رد شدم، دیدم اون بالا درست نوشته هر کسی که از این قسمت عبور می کنه، ممکنه مجددا چک امنیتی بشه (در واقع هشدار داده بودن که ممکنه ما چهل بار چکتون کنیم!!). خلاصه خدا رو شکر چک بعدی چیز خاصی نبود و راحت رد شدم.

پروازمون حدود 35 دقیقه با تاخیر راه افتاد. جالب بود که من به برادر کوچیک تر گفته بودم هر وقت بخوام راه بیفتم بهت خبر میدم. درست پنج دقیقه به پایان زمان رفتن به گیت من لپ تاپمو جمع کرد، یه نگاه به تابلو انداختم که پرواز ما رو نوشته بود On time، به برادر کوچیک تر تو وایبر پیام زدم و راه افتادم، رفتم سوار هواپیما بشم.

ولی آخرش با کلی تاخیر راه افتادیم.

وقتی رسیدم، هنوز منتظر بودم چمدونمو بگیرم که دیدم برادر کوچیک تر اومد سلام کرد! دیگه احوال پرسی کردم و صبر کردیم تا چمدونم اومد و بعد با هم رفتیم خونه.

خونه ی برادر کوچیک تر خییییلی کوچیک بود. این خونه رو موقتی داره چون کلا الان موقتی تو این شهره برای دو سه ماه. خونه ی خودشون یه جای دیگه است.

ساعت 12 بود که گفتیم تا نخوابیدیم یه صحبت با مامانم اینا بکنیم. آخه اختلاف ساعت با ایران یه جوریه که نصف شب بهترین موقع است برای صحبت کردن.

یه ده دقیقه ای با مامان و بابام حرف زدیم و بعد رفتیم بخوابیم.

صبح من ساعت شیش دیگه بیدار بودم. اتفاقا برادر کوچیک تر هم صبح زود بیدار شد. گفت بریم بغل اقیانوس، بعد هم بریم یه جایی به اسم seventeen mile drive. البته اونم خودش بغل اقیانوس بود. ولی خب قسمت های مختلفی که جذابیت های متفاوتی داشتن لبخند.

مثلا یه قسمت ساحلش شنی بود، یه قسمت صخره داشت و محل زندگی فک ها بود. خلاصه، جاهای قشنگی بودن لبخند.

ظهر هم رفتیم یه جایی همون نزدیکی ها غذای دریایی خوردیم. من خیلی راضی بودم. ظاهرا آمریکایی ها غذاهاشونو خوب مزه دار می کنن لبخند.

(حالا این وسط یه خاطره ای هم که برادر کوچیک تر تعریف می کرد براتون بگم. می گفت یه بار با خانومم رفتیم رستوران، اون غذای دریایی سفارش داد. یه بشقاب براش آوردن با یه سری مخلفات + 4 دونه میگو. دقیقا 4 دونه. غذاش خیلی کم بود. خوردیم، تموم شد، رفتیم به مسئولش گفتیم آقا این خیلی کم بودا. 4 تا دونه میگو همه اش؟!! طرف رفت پیش مدیرش، مدیرش اومد با کلی عذرخواهی و این حرفا که ببخشید، بفرمایید تا ما الان براتون یه بشقاب اضافه بیاریم. دوباره نشستیم، دیدیم یه بشقاب آورد طرف، بدون هیچ گونه مخلفاتی، دو تا دونه میگو توش بود خنده. بشقاب به اون بزرگی با دو تا دونه میگو! بعد هم عذرخواهی کرد و گفت ما استانداردمون پنج تا دونه میگو بوده، چرا براتون 4 تا آوردن؟ ببخشید، اشتباه کردن!!)

خلاصه، با اینکه من می ترسیدم برای منم چهار تا دونه میگو بیارن همه اش، اما غذام خوب بود و خیلی هم زیاد بود لبخند.

بعد از ناهار راه افتادیم به سمت خونه ی واقعی برادر کوچیک تر اینا! همون که گفتم یه جای دیگه است. تقریبا دو ساعتی تو راه بودیم. سر راه هم یه کمی گیلاس از فروشنده ی یه مزرعه خریدیم. خیلی از مزرعه ها بغلشون یه فروشگاه خیلی کوچیک زدن که محصولات مزرعه شونو می فروشن.

وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم. برادر کوچیک تر رفت خوابید، ولی من بیدار موندم و سعی کردم یه کمی به کارای دانشگاهم برسم.

برای شام از آش های خوشمزه ای خوردیم که همسر برادر کوچیک تر پخته بود و تو فریزر گذاشته بود لبخند.

بعد از شام نشستیم یه کمی قندپهلو نگاه کردیم. یه قسمتشو نگاه کردیم، قسمت دومو که زدیم من زود خوابم برد و تا آخرش ندیدم. وقتی تموم شد، برادر کوچیک تر بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم.

رفتم سر جام خوابیدم، دوباره صبح از سعت 5:30 بیدار بودم!! من نمی دونم چرا این طوری شدم اینجا!!

حالا ببینیم امروزو کجا بریم. امروز یکشنبه است، جای خیلی زیادی نمی تونیم بریم.

 

[ ۱۳٩٤/۳/۱۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز روز اول کنفرانس خودمون بود، همونی که من توش ارائه داشتم.

صبح می خواستم با شاتل ساعت 9 برم، که احتمالا با این حساب حداقل صحبت های سخنران مدعو رو از دست می دادم. ولی آخرش تصمیم گرفتم همون ساعت 8 برم که ببینم چه خبره.

شاتل یه کمی دیر حرکت کرد، تا رسیدم ساعت 8.5 اینا بود. یه سری کارگاه هم که مال کنفرانس قبلی بودن، یه کارگاه دیگه هم بود که برای خودش مستقل بود. هر کدوم هم توی یکی از اتاق های جلسه بودن.

یه سری صبحانه هم گذاشته شده بود که نوشته بود فقط برای شرکت کننده های کنفرانس فلانه، همون کنفرانسی که دیروز بود. ولی چون امروز روز کارگاهاش بود و من توی کارگاهاش شرکت نکرده بودم، دیگه چیزی نخوردم (البته فک نکنین خیلی بر هوای نفسم غلبه کردما، کلا گشنه ام هم نبود، تو هتل کلی خورده بودم نیشخند). ولی تا آخرش برام سوال بود که آیا برای منم بوده یا نه نیشخند.

رفتم سراغ کنفرانس خودمون. هنوز تازه رفته بودم تو که دیدیم یکی از بچه های دانشگاه دومم هم اومد، اونم دانشجوی دکترائه و با استاد من کار می کنه. سلام کرد و گفت تو اینجا می شینی؟ گفتم آره. یه خورده عقب بود، ولی من کلا زیاد دوست ندارم به تابلو نزدیک باشم، نورش چشممو اذیت می کنه.

سخنران مدعو مال یکی از دانشگاهای ایتالیا بود. خیلی تلفظاش جالب بود کلا، مثلا می گفتم تُلک (talk) یا پیکچور (picture). البته فکر می کنم تلفظای ما هم یه چیزی تو همین مایه هاس ها، فقط جاهایی که ما اشتباه می کنیم با آدمای ملیت های دیگه فرق داره چشمک.

من خیلی موضوع کارشو دوست داشتم. بعد از ارئه های دوره ی اول، رفتم باهاش صحبت کردم. گفت ما تو گروهمون الان جای خالی نداریم، اما یه دانشگاه تو هلند و یه دونه تو آمریکا می شناسم که روی موضوعات مشابهی کار می کنن. رزومه تو بفرست، بعد با هم در ارتباطیم.

حالا هنوز براش نفرستادم ببینم هیچ گونه امکان همکاری ای دارن یا نه.

دیگه تو ارائه های بعدی چیز خاصی توجهمو جلب نکرد که بخوام برم با ارائه دهنده اش صحبت کنم.

ظهر هم رفتم از همون دونری ای که سر راه دیده بودم. تنها مشکلش این بود که فقط بردنی بود، نمی شد بشینی اونجا بخوری. فقط یه دکه بود که دونفر می فروخت.

یه عالمه هم تو صف بودن. تا ساعت 1.5 اینا تو صف بودیم. مسئول اون دکه فقط یه نفر بود، یه آقای عرب که بیست سال پیش اومده آمریکا. خانوم جلوی منم مصری بود که اونم تو کنفرانس بود. دو نفر جلویی هم مال کنفرانس بودن. دیگه کلا ما کم و بیش شروع کردیم با هم دیگه به حرف زدن. آقاهه (احتمال بر اساس برخوردهایی که تو این دو سه روز داشته با مشتری هاش) می دونست که ماها هممون توی یه کنفرانس شرکت کردیم. بهمون گفت با هم پرداخت می کنین؟ گفتیم نه. گفت خب با هم باشین. بچه ها گفتن نه باید جدا پرداخت کنیم (آخه هر کس باید رسید می برد برای دانشگاهش)، گفت نه، منظورم اینه که کلا با هم باشین، با هم غذا بخورین، پیش هم باشین، با هم بشینین یه جا، شما با هم تو یه کنفرانسین، با هم منتظر یه آشپزین! کلا مشترکات زیاد دارین. سعی کنین با هم باشین لبخند. و کلا ما رو به وحدت تشویق می کرد، خیلی جالب بود لبخند.

از ماها که روسری داشتیم هم (با پیش فرض اینکه عربی بلدیم) پرسید لحم یا دجاج؟ بعدم روی ساندویچامون به عربی می نوشت لحم یا دجاج. حالا ما که عربی بلد بودیم که مشکلی نداشتیم، ولی اون دو تای دیگه نمی دونستن این چیه نوشته!!

این وسط تشابه تلفظ لحم و lamb برای من خیلی جالب بود لبخند. وقتی آقاهه یهویی زبونشو تغییر می داد به انگلیسی، واقعا تشابه تلفظ این دو کلمه خیلی تو چشم می زد.

خیلی خیلی آقای گرم و مهربونی بود. یکی از بچه ها لیموناد سفارش داد به عنوان نوشیدنی، گفت لیموناد دارین؟ آقاهه میگه نمی دونم، پشت این دکه، سمت چپ، شیر فلان سمتو باز کن ببین لیموناد میاد یا نه نیشخند.

من چون دیرم شده بود دیگه نوشیدنی نگرفتم. آخه اصلا وقت خوردن ساندویچمو نداشتم. می خواستم بذارم تو کیفم و تند تند برم تا برسم به کنفرانسم. تو شیف عصر، من اولین نفری بودم که ارائه داشتم.

زودتر از بقیه پرداخت کردم و رفتم.

تو اتاق نشسته بودم، منتظر بودم زمان ارائه ام بشه که همون پسر هم دانشکده ایم اومد خیلی با لبخند و مهربونی گفت برات آرزوی موفقیت می کنم و رفت سر جاش نشست لبخند. گفتم اینو حتما بیام براتون بنویسم که برای اولین بار دیدم آلمانی ها هم همچین رفتاری از خودشون نشون بدن. تا حالا واقعا ندیده بودم همچین چیزی از یه آلمانی که بلند شه از اون ور کلاس بیاد این ور، برات آرزوی موفقیت کنه و بره.

پنج دقیقه به ارائه ام یه نفر اومد خودشو معرفی کرد و گفت که مدیر جلسه است. تابلوهایی که دستش بودو بهم نشون داد: 5 دقیقه، 2 دقیقه، 0 دقیقه، -1 دقیقه و -2 دقیقه لبخند.

بیست دقیقه وقت ارائه ام بود و ده دقیقه برای سوال و جواب. وقتی تابلوی 5 دقیقه رو بهم نشون داد، دیگه دو سه تا اسلاید بیشتر نمونده بود. منم آروم تر توضیح دادم. رسیدم به اسلاید خلاصه، 2 دقیقه رو بهم نشون داد. در نهایت هم حدود یه دقیقه وقت اضافه آوردم لبخند.

سوال خاصی هم ازم نشد، سه تا سوال ساده که مربوط به ارائه ام بود. فقط واقعا برام سواله از همه همین قدر سوالای چرت و پرت میشه همیشه؟ نیشخند من فکر می کردم اونایی که سوال می پرسن همیشه خیلی چیزای خفنی می پرسن، ولی فک کنم این طوری نیست!!

بعد از اینکه اون session تموم شد، زنگ تفریح بود. این دفعه خوردنی های خیلی خوبی داشتن چشمک. سه چهار مدل کیک و بیسکوئیت و قهوه و چایی به عنوان نوشیدنی.

بشقابمو پر کردم و داشتم برای خودم قدم می زدم که همون هم دانشکده ای رو دیدم، خیلی با من فاصله داشت، ولی اومد پیشم و دوباره ازم تعریف کرد و گفت ارائه ات خوب بود. بعد هم از چندین در مختلف با هم حرف زدیم نیشخند.

دیگه داشتیم از هم جدا می شدیم که هر کس بره جایی که می خواد که ازم پرسید تو پروازت کیه؟ گفتم من فردا میرم سان فرانسیسکو، دهم برمی گردم. تو چی؟ گفت من می خوام برم خانواده مو ببینم، همه ی مرخصیمو الان گرفتم، اواسط جولای برمی گردم. گفتم مگه خانواده ات اینجان؟ گفت آره، من آمریکایی ام خنثی.

هیچی دیگه، معلوم شد که همچنان اینکه "از آلمانی ها این رفتارها بعیده" به قوت خود باقیه، مگه اینکه بعدا خلافشو ثابت کنن چشمک.

گفت باباش دندون پزشک ارتش بوده تو آمریکا و واسه همین خیلی جا به جا شدن و مدت زیادی هم تو آلمان بودن. بعد از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدن، یه برادرش مثل اینکه برگشته آمریکا، یکیشون تو آلمان مونده و اینم تصمیم گرفته تو آلمان بره دانشگاه.

یه چیزی که این وسط برای من خیلی جالب بود (و همیشه همین طور بوده البته) اینه که چطور دو نفر بعد از مثلا 20 سال با داشتن سه تا بچه به این نتیجه می رسن که نمی تونن با هم زندگی کنن؟ سوال

خلاصه، گفت که الان دیگه داره تموم می کنه و تزشو می نویسه. اما بعدش هنوز  تا سه سال دیگه قرارداد داره. برای بعدترش هنوز تصمیم نگرفته که اونم برگرده آمریکا یا بمونه آلمان.

بعد از اینکه اون رفت، منم دیگه کم کم رفتم تو اتاق جلسه تا ارائه های بعدی رو گوش بدم. یکی دو تا رو گوش دادم، باز اومدم بیرون. یه سری از بچه های ایرانی رو دیدم.

یه نفر برام جدید بود، خودمونو به هم معرفی کردیم و صحبت کردیم. بعد از چند دقیقه یه نگاهی به کارت من کرد و گفت ئه تو از آلمان اومدی؟ گفتم آره. همسرش آلمانی بود. گفت ما هر سال میایم آلمان، این دفعه اومدم حتما میام پیشت نگران. گفتم بفرمایید!

چندین بار هم تاکید کرد که حتما میام نیشخند، آخه از قضا گفت هر وقت میان آلمان حتما حتما شهر ما رو میان! واسه همین اگه بیان آلمان هیچ راهی نداره که نیان شهر ما نیشخند.

خلاصه، حالا باید منتظر مهمون هم باشیم!!

بعد از اینکه با بچه ها خداحافظی کردم، راهی هتل شدم. نمی دونم چرا روزا انقد خسته میشم، دیروز هم خیلی زود خوابیدم. البته قطع شدن اینترنت لپ تاپم هم بی تاثیر نبود چشمک.

به جاش امروز صبح از ساعت 4 بیدارم! الان سر صبحه و من همه ی کارامو کردم! حتی چمدونمم بستم لبخند.

حالا فقط صبح می رم کنفرانس، عصری که اومدم باید بگم برام تاکسی بگیرن و برم فرودگاه لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱٦ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب خیلی خسته بودم، یهویی لپ تاپمو که رو تخت بود بستم، کشیدمش جلوتر که نیفته احیانا، نصفه ی پتو رو هم که زیر لپ تاپ نبود کشیدم رو خودم و خوابیدم! به همین سادگی! شانس آوردم تخت بزرگ بود و پتو دو نفره. وگرنه یا شب یخ می کردم از سرما، یا لپ تاپ تلپ می افتاد!! انقد خسته بودم که حس اینکه لپ تاپو بذارم پایین و پتو رو کلا باز کنم نداشتم!

صبح به جاش از ساعت 3.5 بیدار بودم. قشنگ هم بیدار بودما!! دیگه بلند شدم زندگیمو شروع کردم ساعت 3.5 نیشخند. اسلایدامو تغییر دادم اون طوری که استاد گفته بود (یه سری خورده کاری بود). بعد هم نشستم برای خودم یه دور ارائه دادم. یه عالمه وقت کم آوردم نیشخند. دوباره ارائه دادم، 15 ثانیه وقت اضافه آوردم لبخند.

حالا برم ببینم امروز چیکار می کنم لبخند.

--

یادمه اولین بار چقدر استرس داشتم قبل از ارائه ام. هی به ارائه ها دقت می کردم ببینم مثلا اسلایداشون چطوریه؟ چطوری ارائه میدن؟ چطوری خودشونو معرفی می کنن. الان اصلا انگار نه انگار نیشخند.

--

راستی از همه ی اونایی که ایمیل دادن تشکر می کنم. خیلی هاتون لطف کرده بودین و ایمیل های واقعی و شخصیتونو داده بودین. ممنونم از این همه اعتمادتون لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٥ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز آخرین روز از کنفرانس اول بود.

صبح رفتم مثل هر روز صبحونه خوردم. گفتم که دیروز کارتمو تو اتاق جا گذاشته بودم و طرف بهم یه جفت کارت دیگه داده بود. حالا امروز که می خواستم برم صبحونه بخورم، قبلش یکی از کارتا رو گذاشتم تو کیفم، اون یکی رو برداشتم که فعلا برم صبحونه بخورم و بیام، بعد که خواستم کلا برم بیرون، اون یکی رو تحویل بدم.

فرض کنید کارتی که روز اول بهم داده بودن اسمش باشه کارت 1، و کارت المثنی ای که بهم دادن اسمش باشه کارت 2.

موقع صبحونه خوردن، گفتم اینا که با هم فرقی ندارن، کارت 1 دم دست بود، همونو برداشتم و رفتم که صبحونه بخورم. همین که درو بستم، گفتم نکنه وقتی کارت 2 رو تحویل دادن، کارت 1 غیرفعال شده باشه. امتحان کردم دیدم بعععله، دقیقا همین طوره و این کارت دیگه درو باز نمی کنه!

رفتم صبحونه مو خوردم، بعد به طرف گفتم این طوری شده، میشه این کارتو دوباره فعالش کنین؟ گفت باشه. فعالش کرد، گفت الان هر دو تا کارتت کار می کنه. اون یکی رو غیرفعال نکردم. منم تشکر کردم، کارتو گرفتم و اومدم.

کارتو زدم تو در، باز کرد. وقتی می خواستم برم رفتم جلوی پذیرش وایستادم که یکی از کارتا رو بهش بدم. اونایی که پشت پیشخون بودن سرشون شلوغ بود. یکی از مسئولاش که اومد رد بشه، دید کارت دستمه، گفت می خوای تخلیه کنی؟ گفتم نه، قضیه این جوریه، الان اومدم اینو تحویل بدم. تشکر کرد و کارت 2 رو بهش دادم.

صبح مقاله هاش اصلا به درد من نمی خورد، نرفتم. ظهر یه business meeting بود که من تا حالا نرفته بودم و نمی دونستم چیه، گفتم برم. جلسه ساعت 1 بود. منم با شاتل ساعت 12 راه افتادم. دوازده و بیست دقیقه اینا رسیده بودم محل کنفرانس. یه دوری زدم و یه کمی نشستم تا ساعت یک شد.

جلسه چیز خاصی نبود. یه نفر اومده بود راجع به اینکه برگزار کننده ی کنفرانس چه سازمانیه و چی کار می کنه توضیح می داد، آخه بالاخره این سازمان کارش که برگزاری کنفرانس نیست، کارش چیز دیگه ایه، حالا سالی یه بار هم کنفرانس دارن.

نیم ساعت خودش صحبت کرد، نیم ساعت هم گفت شما نظراتونو بگین، به چیا اعتراض دارین؟ چیا به نظرتون باید بهتر بشه و خلاصه از این حرفا.

من تا آخرش نموندم، چون برام جذاب نبود آخراش. اومدم بیرون، گفتم برم یه جا ناهار بخورم. از پذیرش هتل پرسیدم رستوران گیاهی کجا هست اینجاها؟ یه جا بهم آدرس داد.

داشتم می رفتم اونجا که دیدم بچه های ایرانی دارن میان. یکیشون گفت دنبال جایی برای غذا می گردی؟ گفتم آره، گفت برو فلان جا (یه جایی رو همون دور و بر نشون داد)، ما منوشو دیدیم ماهی سالمون های ( نمی دونم ماهی آزاد ترجمه ی درستشه یا قزل آلا، ولی اون چیزی که من خوردم که شباهتی به قزل آلای ایران نداشت) خوبی داشت.

منم تشکر کردم و رفتم یه سر بزنم به این رستورانا. اول رفتم رستورانی که اون آقاهه گفته بود، اصلا خوشم نیومد از غذاهاش، دیگه خیلی گیاهی بود. یعنی حتی مثلا پاستا و ماکارونی هم نبود. کلا کلم و کاهو و این جور چیزا بود. کلا سالاد بود انگاری!

اومدم بیرون، رفتم همون جایی که بچه ها گفته بودن. فقط دو تا ماهی داشت که یکیش همون سالمون بود، یکی دیگه اش یه ماهی دیگه بود که نمی دونم تو آبجو چی شده بود (یه چیزی تو مایه های تو آبجو خوابوندن یا همچین چیزی بود احتمالا! معنی کلمه شو بلد نبودم). دیگه منم دیدم هیچ گزینه ای ندارم، همون سالمونو سفارش دادم.

برام آورد، یه تیکه ماهی وسط بشقاب بود، با چهار پنج تا سیب زمینی خیلی کوچیک آب پز که با پوست آب پز شده بودن و توی بشقاب گذاشته شده بودن.

علی رغم اینکه فکر می کردم خیلی کمه، ولی سیر شدم باهاش. اما خیلی گرون بود. البته مثل اینکه این ایالتی که من رفتم تازه جزء ارزون های آمریکاس. یه کولا با همون بشقاب ماهی شد 30 دلار.

وقتی برگشتم کنفرانس یکی از ارائه ها گذشته بود. رفتم سر ارائه ی دوم نشستم، اصلا خوب نبود. بعضی ها واقعا مقاله رو حروم می کنن از بس بد ارائه می دن!!

بعد از اون ارائه حوصله ام سر رفت، دوباره اومدم بیرون. کم کم داشتن بساط عصرانه رو می چیدن. انواع پنیر بود با دو مدل نون. یه کمی برداشتم از هر کدوم. خوشمزه بود پنیراش، ولی حیف که من سیر بودم. راستش اگه می دونستم قراره پنیر بدن، اصلا نمی رفتم ناهار. آخه واقعا هم پنیراش خوشمزه بود، هم آدم با نون و پنیر قشنگ می تونه سیر بشه.

این وسط با همسر و برادر کوچیک تر هم وایبری صحبت کردم. بعد دوباره رفتم سر ارائه ها. سه تا مقاله ی آخر بودن که best paper award ها رو به دست آورده بودن. من نمی دونم معیار دادن جایزه ی بهترین مقاله چیه، ولی خب هرچی بود، ارائه ی یکیشون اصلا خوب نبود. دو تای دیگه چیزهای جالبی ارائه دادن، من کلا خوشم اومد از سبک ارائه شون.

بعد از ارائه ها هم مسئول برگزاری اومد از ما تشکر کرد، بعدش اسم مسئولین برگزاری رو خوند، گفت هر کدومشون که هستن توی سالن سر جاشون بلند بشن که ما ببینیم، برای هر کدوموشون دست زدیم و خلاصه به این ترتیب این کنفرانس به آخر رسید لبخند.

برگشتنی اومدم هتل، رفتم اتاقم، دیدم باز کارت 1 درو باز نمی کنه خنثی. معلوم شد وقتی طرف کارت 2 رو فعال کرده، باز کارت 1 غیرفعال شده. دوباره رفتم پایین گفتم میشه اینو برام فعال کنین، کار نمی کنه. دیگه توضیح ندادم چی شده قضیه! فقط طرف گفت کارت شناساییتو میشه ببینم؟ بهش نشون دادم و برام فعالش کرد. اومدم درو باز کردم لبخند.

--

اتاق مثل وقتی بود که خودم رفته بودم. معمولا میان نایلون سطل زباله ها رو عوض می کنن، ولی نیومده بودن. صبح چون تو اتاق بودم، برگه ی please don't disturb رو گذاشتم پشت در که کسی نیاد تو. فکر می کردم وقتی آدم این کارو می کنه، وقتی اون برگه رو بر می داره، مسئولا خودشون حواسشون هست، ولی مثل اینکه این طور نیست.

یعنی یا صبح میان و سطل زباله رو خالی می کنن، یا کلا اون روز نمیان (من فکر می کردم مثلا عصر هم یه بار دیگه سر می زنن برای اون مواردی که صبح don't disturb بودن، ولی ظاهرا این طوری نیست).

--

فردا کنفرانس بعدی شروع میشه. منم ساعت دو ارائه دارم. می خواستم یه کمی تمرین کنم الان، ولی خیلی خسته ام. می خوام برم بخوابم. صبح تمرین می کنم چشمک.

--

کنفرانس تموم شد، من آرزو به دلم موند که یه تیکه کیک به عنوان میان وعده بهمون بدن خنثی. اصلا از این به بعد هرجا برم ازشون بد می گم، میگم به ما کیک ندادن کلا نیشخند.

--

وقتی می خواستم از آلمان بیام، به همسر گفتم چتر ببرم، گفت نه نمی خواد. هوا رو چک کردیم، فقط یه روزش نیمه ابری بود (یا یه همچین چیزی)، گفت ارزششو نداره یه چتر سنگینو بذاری تو کوله ات هی از این ور به اون ور، نمی خواد ببری. منم گفتم باشه.

حالا الان سه روزه من اینجام، دو روزش بارون اومده که هیچ، کلا الان انگاری آسمون سوراخه. صدای شر شر میاد قشنگ، درست مثل زمانی که آب داره از تو ناودون می ریزه تو کوچه خنثی.

--

امروز یکی از دوستامون تو وایبر اطلاع داد بهمون که ازدواج کرده و دوست داره میزبانی ای دفعه ی جلسه ی قرآنو به عهده بگیره و جزئیاتو در اختیارمون بذاره چشمک.

یکی دیگه هم که اون دفعه که ما ایران بودیم، با خانومش اومده بود جلسه ی قرآن و خانومشو معرفی کرده بود به جمع.

یه نفر دیگه هم که رفته ایران که ازدواج کنه و برگرده!!

کلا نمی دونم چی شده همه ی دور و بری هامون یهویی هم زمان ازدواج کردن!


[ ۱۳٩٤/۳/۱٤ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز هم مثل روز قبل صبح صبحونه رو تو هتل خوردم و بعد رفتم کنفرانس. هتلی که کنفرانس توش هست خیلی هتل گرونیه ولی بازم خیلی ها هتلشون همون جاست. من هتلم خیلی دوره، رفت و آمدش واسم واقعا سخته. مخصوصا که هر دفعه باید برم به یکی بگم برام زنگ بزنه نیشخند.

صبحونه رو تو هتل خودم تقریبا مفصل خوردم، ولی تو هتل کنفرانس هم یه کیک برداشتم. از همون در هم که رسیدم همون هم کلاسی قدیمی و خانومشو دیدم و رفتم پیششون.

قبلا بهتون گفته بودم من تو دوستی ها خیلی سخت گیرم. کلا تعداد دوست هایی که دارم به تعداد انگشت های یه دست هم نمی رسن. چون واقعا برای خودم معیارهای خیلی سفت و سختی دارم که باعث میشه خیلی زود یه سری آدما رو از حلقه ی ارتباطیم خارج کنم.

امروز هم حس کردم این بچه ها یه طوری هستن که من ترجیح میدم حتی بقیه ی روزای کنفرانسو هم زیاد باهاشون نباشم.

همون اولش یه کمی با هم داشتیم صحبت می کردیم. من راجع به قیمت های کرایه ها ازشون پرسیدم و اینکه آیا مثلا اون تاکسی که از من 70 دلار گرفت زیاد نگرفته و از این حرفا. جوابی که شنیدم این بود که خب دانشگاه پولشو می ده، اصلا مشکلی نیست (به این مفهوم که هر جور دلت می خواد خرج کن حالا که دانشگاه پولشو میده).

ناهار هم با همین بچه ها رفتیم همون رستوران سوریه ای که دیروز هم من رفته بودم. اونجا هم یکیشون گفت حالا که پولشو استاد میده بذار درست و حسابی بخوریم و گرون ترین غذای رستورانو سفارش داد.

البته من به هیچ وجه مشکلی با اینکه چرا اون طرف این طوری فکر می کنه ندارم، من مسئول فکر کردن دیگران نیستم، دیگران می تونن هر طور دلشون می خواد فکر کنن. چیزی که بیشتر از این منو ناراحت می کرد این بود که همین آدم روز قبلش با من داشت بحث می کرد که آمریکا و اروپا و اینا هیچ کدوم تفکر شیعه رو ندارن و کلا خیلی مادی فکر می کنن و یه چیزایی تو شیعه بهش توصیه شده و ما باید دنبالش باشیم که خیلی معنوی هستن و ال و بل و ... .

برگشتنی از رستوران راحت از چراغ قرمزا رد می شدن، می گم خب یه دقیقه صبر کنین، سبز میشه دیگه. میگن ماشین نمیاد، اینجا خودشون رد میشن همین طوری!

وقتی برگشتیم اونا رفتن اتاقشون که تو همون هتل بود، منم گفتم میرم یه سر به برنامه ی ارائه ها بندازم و اگه حوصله شو نداشتم برگردم. بعد دیدم کلا حوصله شو ندارم، برگشتم هتل.

البته برگشتنم هم ماجرایی داشت. اول که ساعت 2 رسیدم سر ایستگاهی که همیشه پیاده مون می کردن. با خودم گفتم شاتل همیشه راس ساعتا از هتل راه می افته، احتمالا دو و ربع اینا می رسه اینجا. این ده دقیقه، یه ربع رو صبر می کنم. اگه نیومد بعد میرم تو هتلی که اون جلو هست که برام زنگ بزنه.

هرچی وایستادم نیومد. بعدش هم تلاش کردم خودم به صورت اینترنتی زنگ بزنم که نشد. یعنی انقد رمز و نام کاربری رو غلط زدم که گفت تا 24 ساعت مسدود شد دسترسیت خنثی.

دیگه 2.5 خسته و کوفته از آفتاب اونجا رفتم تو هتل گفتم ببخشید میشه دوباره واسه من زنگ بزنین؟ خانومه دیگه منو می شناسه! هر روز می رم بهش می گم برا من زنگ بزن. اتفاقا خیلی خیلی خیلی هم خوش برخورد رفتار کرد و گفت حتما میشه، چرا نمیشه؟ من هر روز اینجا هستم، هر وقت خواستی بیا. بهش گفتم من تا پنجم بیشتر نمیام. قول می دم فقط دو سه روز دیگه بیام نیشخند. اونم همه اش می خندید، می گفت اصلا اشکالی نداره.

زنگ زد، گفت شاتل تو راهه. اومدم پایین تا سه وایستادم خبری نشد! دوباره رفتم بالا، دیگه اون خانومه رفته بود (اتفاقا وقتی رفت بیرون از هتل من دیدمش، اون منو ندید). رفتم به یه آقایی که اونجا بود گفتم میشه یه زنگ بزنی برام؟ تلفنو داد گفت بیا زنگ بزن. گفتم نه خودت زنگ بزن. چون یه وقت می بینی آدرس می خواد من بلد نیستم اصلا. گفت باشه. زنگ زد، گفت بیست دقیقه تا نیم ساعت دیگه میاد.

دوباره اومدم پایین بیست دقیقه وایستادم، تازه یه کمی بیشتر، تا شاتل اومد. یعنی ساعت 3:25 اینا. تا رسیدیم هتل نزدیک یه ربع به چهار اینا بود.

اومدم دم در اتاقم، تازه فهمیدم کارت اتاقمو (کارتی که در باهاش باز میشه) جا گذاشتم تو اتاق. دوباره رفتم پذیرش گفتم ببخشید من کارتمو تو اتاق جا گذاشتم. یه کارت دیگه بهم داد، بهش گفتم اینو الان باید بیارم برات؟ گفت نه، بذارش تو همون اتاق. دوباره اومدم بالا، دیدم بله کارتمو تو اتاق جا گذاشته بودم.

از وقتی هم اومدم از دیدن منظره ی در و دیوار اتاقم لذت می برم نیشخند. کار دیگه ای که نمی تونم بکنم!

--

خوابم کم کم داره درست میشه مثل اینکه لبخند. صبح تو کنفرانس شدیدا خوابم می اومد!

--

پارسال که رفته بودم کنفرانس یه فلش بهمون دادن همون اول که خیلی مفید بود به نظرم، نه به خاطر اینکه فلش بعدا به دردمون می خوره، بلکه به این دلیل که همیشه موقع ارائه ها یه لپ تاپو می ذارن اونجا و ترجیحا آدم باید اسلایداشو با فلش ببره و دیگه هی لپ تاپو از پروژکتور جدا نکنن، یه لپ تاپ دیگه رو بزنن. این طوری هر کس احیانا یادش رفته باشه با خودش فلش ببره، یه فلش گیرش اومده و این مشکل هم رفع میشه.

ولی تو این کنفرانس خبری از فلش نبود. کیفی که دادن توش عملا هیچی نبود، حتی یه خودکار و کاغذ هم نبود. فقط یه سری تبلیغ بود مال شرکت هایی مثل یاهو و این جور جاها! به نظرم خیلی خسیس بازی در آورده بودن راستش!

از روی میزای شرکت هایی مثل IBM و گوگل لااقل یه چند تا خودکار و از این چیزا نصیبمون شد چشمک.

امروز تو کنفرانس یه خانومه بود یه کارتن دستش گرفته بود یه چیزایی پخش می کرد، به همه می داد. وقتی اومد به منم بده دیدم یه هاب usb ه. گفت این باید دیروز تو بسته هاتون می بوده، یادشون رفته بذارن، الان داریم میدیم خنثی.

یعنی واقعا مدیریت کنفرانس در حد آیتم های جهانیه واقعا!

حتی صبح هم بچه ها می گفتن برگر داره برای صبحانه ولی با گوشت خوکه، اگه بخوای باید به مسئولاش بگی از آشپزخونه برات برگر گیاهی بیاره!!

میان وعده هم که نداره، کلا فقط قهوه و چایی هست که همیشه هست (هرچند همونم یه بار این قدر آب جوش نبود که لیوان منو پر کنه!!)، نه کیکی، نه هیچی! من واقعا نمی دونم چرا این قدر کم خرج می کنن. آیا هر سال همین طوره؟ متفکر

البته اینو هم بگم که طبق آمار خودشون ( اول هر کنفرانسی همیشه آمار مربوط به اون کنفرانس ارائه میشه، مثلا اینکه چند تا مقاله ارسال شدن، چه درصدی پذیرفته شدن و ... .) امثال تعداد مقالات ارسال شده حدود 45 درصد افزایش داشته نسبت به پارسال تعجب و این رقم رکورد کل سال های قبل رو هم شکسته (البته واضح بود مسلما). شاید به همین خاطر، تعداد بیشتر بوده و مسئولاش انتظارشو نداشتن.

البته 45 درصد ارسال مقاله ی بیشتر لزوما به معنی این نیست که تعداد آدمای شرکت کننده هم 1.5 برابر میشه، چون ممکنه وقتی کسی مقاله اش پذیرفته نمی شه، دیگه کلا نیاد. ولی خب بازم ممکنه خیلی ها اومده باشن.


 

[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

صبحونه مو خوردم و رفتم کنفرانس. با اینکه کنفرانس خودش صبحونه داشت، گفتم بذار همین هتل بخورم، شاید اونجا غیر از کیک و این چیزا چیزی نباشه واسه صبحونه. صبحونه ی هتلم زیاد دوست نداشتم، کالباس و این چیزاشو که ما نمی تونیم بخوریم، بقیه ی چیزاشم اون چیزی که ما می خوایم نبود. مثلا اصلا کره و عسل و پنیر نداشت. یه چیزی داشت شبیه مربا و یه چیزی شبیه کره که من از همونا خوردم.

لوبیا هم داشت که روز دوم کشفش کردم که خیلی خوشمزه است، فک نمی کردم این قد خوشمزه باشه. له له کردن لوبیا رو، عین غذایی که مامانا برای بچه ی هفت هشت ماهه درست می کنن!

تخم مرغ هم هست که فکر می کنم فقط زرده شه، انگاری پختنش و بعد کلی همش زدن، من زیاد دوسش ندارم، ولی خب بهتر از گرسنه موندنه!

یه سری هم کیک و مافین گذاشتن که اونا هم بد نیستن، ولی هیچ کدوم از صبحونه هاش منو جذب نمی کنه.

ضمنا اینجا اولین هتلیه که می بینم ظرف یه بار مصرف گذاشته برای صبحونه.

بعد از صبحونه رفتم هتلی که کنفرانس اونجاست. همون اول رفتم جلوی پذیرش و کیف و این چیزایی که به همه میدنو گرفتم. میزهای صبحونه هم اون وسطا چیده شده بود. صبحونه ی اونجا از هتل خودم بهتر بود، حداقل از نظر کیک هایی که گذاشته بود چشمک. ولی من دیگه سیر بودم چیزی نخوردم.

داشتم قدم می زدم که یکی از بچه های همه دوره ی کارشناسی رو دیدم. اول یه لحظه شک کردم که درست می بینم یا نه، ولی خب بعدش یادم اومد که اونم الان آمریکاست. با یکی از بچه ها ازدواج کرده بود که اونم یه سال پایین تر خودمون بود.

خانومش هم اونجا بود، دیگه سلام و علیک کردیم و از اون به بعدشو کم و بیش با هم بودیم. کلی ایرانی دیگه هم دیدم و باهاشون آشنا شدم.

یکی از این ایرانی هایی که دیدم کسی بود که من خیلی کاراشو دنبال می کردم، دقیقا می دونستم رو چی کار می کنه، کجا بوده، الان با کی کار می کنه.

خلاصه، کلا با ایرانی های اونجا هم آشنا شدم. تو زمان هر زنگ تفریح هم یه چیزایی برای خوردن گذاشته بودن که من هیچ کدومو دوست نداشتم. یعنی یه بارش که ما اصلا نفهمیدیم این کیکا کجاست؟!! فقط دست تک و توکی دیدیم، هرچی هم دور و برو نگاه کردیم میزی ندیدیم که روش کیک باشه!

تو زنگ تفریح بعدی هم که کلا خیار و گوجه و مارچوبه و از این چیزا گذاشته بودن!! که من فقط یه کمی خیار خوردم. یه مقداری هم سس مانند بود که انگاری باید اینا رو می زدیم اون تو و می خوردیم که من اصلا از مزه شون خوشم نیومد. کلا هم اصلا دوست نداشتم به عنوان میان وعده مثلا گوجه بخورم!

ناهار هم برای دانشجوها داشت که شامل لوبیا سبز نپخته (یا شاید خیلی کم پخته)، یه کمی برنج و توفو بود. سالاد هم داشت. اول سالاد آوردن. منم یه کمی خوردم. بعد روش یه کمی سس ریختم. دوباره که خوردم دیدمد بله، سس توش سیر داره!! تو ناهار روز قبلش هم طرف یه سسی برام گذاشته بود که توش یه عالمه سیر داشت. من نمی دونم این آمریکایی ها چه علاقه ای به سیر دارن!! آخه آدم تو سالاد ناهار کنفرانس سیر می ریزه؟!سوال

برنامه های عصرشو من کلا نرفتم، یعنی کل session رو دوست نداشتم، اصلا به من نمی خورد، منم نمی تونستم سر در بیارم.

اما یه قسمت برنامه بود که حدود 1.5 ساعت بود. باید تمام کسایی که پوستر داشتن می اومدن تو یه دقیقه کارشونو ارائه می دادن و پوسترشونو تبلیغ می کردن. آقای مسئول برگزاری (که ظاهرا بچه ها می شناختنش و خیلی آدم فعالیه تو این زمینه های خلاقانه) همه رو به صف کرده بود (فک کنین خیلی از اونایی که به صف شده بودن استادای دانشگاها بودن با چندین سال سابقه!!)، گفته بود هر کس حدود 57 ثانیه وقت داره کارشو ارائه بده. بعد چون فرصت نیست برای همه دست بزنیم کامل، برای هر کس فقط یه بار دستمونو به هم می زنیم و تموم. یکی دو بارم ما رو تمرین داد که بلد باشیم دست بزنیم نیشخند.

هر نفر پوسترش تو یه اسلاید بود، تمام اسلایدها به هم پیوست شده بودن و اسلایدا به صورت اتوماتیک بعد از یه دقیقه عوض میشد. هیچ کس نمی تونست بیشتر از همون یه دقیقه صحبت کنه.

کلا خیلی ایده ی خوبی بود. اصلا آدم خسته نمی شد، هر یه دقیقه داشتی یه موضوع جدیدی می شنیدی. بعضی ها خیلی بد ارائه می دادن، بعضی چینی ها یه جوری حرف می زدن که اگه به من نمی گفتن این داره انگلیسی حرف می زنه، قطعا فکر می کردم داره چینی صحبت می کنه خنثی.

حتی موقع ارائه ها هم یه نفر اسپانیایی بود، واقعا اولش من هی گوش می دادم که بفهمم چی میگه، اصلا داره انگلیسی حرف می زنه یا نه، کلا انگاری داشت اسپانیایی حرف می زد!!

قبل از اینکه ارائه ها شروع بشه، مسئولش بهشون گفت فک کنین می خواین کارتونو بفروشین، یه جوری ارائه بدین که بیان پوسترتونو ببینن. راست هم می گفت آخه مثلا 100 تا پوستره، هیچ کس که نمی ره تک تک پوسترا رو بخونه.واسه همین خیلی مهم بود که آدم یه جوری ارائه بده که بعد مردم بیان پوسترشو بخونن. تو تمام ارائه ها یه نفر واقعا به نظرم کارشو فروخت. دقیقا عین یه تبلیغ، می گفت موضوع کارش فلانه، دنبال گراف می گردین؟ ما یه عالمه داریم تو پوسترمون. برای هر کدومشم یه قصه ی جدایی داریم، بیاین براتون تعریف کنیم نیشخند.

موقع پوسترها، شام هم به صورت بوفه بود. من که از اون شام چیزی نصیبم نشد. باز یه سری خرت و پرت بود، مثل کلم که یه کمی امتحان کردم، ولی اصلا خوشم نیومد. مرغ هم که من نمی تونستم بخورم. فقط رفتم از کیک هایی که به عنوان دسر بود، دو قطعه برداشتم و خوردم.

بعدش هم یه دوری تو پوسترها زدم و برگشتم هتل. واقعا خسته شده بودم دیگه، حوصله نداشتم بیشتر از اون بمونم.

خدا رو شکر خوابم یه کمی بهتر شده لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

وقتی اومدم تو هتل چمدونمو باز کردم، دیدم یهویی یه چیزایی ازش افتاد بیرون! دیدم یه برگه هم توشه. برگه رو خوندم، نوشته بود ما چمدون شما رو چک کردیم و بعد هر چیزی رو برگردوندیم سر جاش. ما برای اینکه چمدون شما رو چک کنیم، قفلشو باز کردیم. اگه کارمندای ما موفق نشن قفلو باز کنن می شکنن، و ما مسئولیتی در قبال این موضوع نداریم تعجب.

خیلی برام جالب بود واقعا! خب این همه چ می کنن، اصلا بکنن، باشه اشکالی نداره، ولی خب مگه مجبورین وقتی طرف نیست چک کنین چمدونشو؟ خب جلوی خودمون بگن چمدونتو باز کن تا باز کنیم دیگه. یا حداقل قبلش اطلاع بدن که لطفا چمدونتونو رمزشو تنظیم شده قرار بدین که ما بتونیم باز کنیم.

اون موقع که من بارمو تحویل گرفتم و دوباره بردم دادم، در واقع دادم به اشخاصی که بارا رو می برن که چک بشه. اونا هم زحمت می کشن قفلا رو باز می کنن!

حالا خدا رو شکر قفل من سالم بود. جالب بود اتفاقا وقتی تو پرواز بعدی از رو گردونه برداشتم چمدونمو تعجب کردم که دیدم زیپ هاش هر دو تو منتهای الیه یه سمتن. در حالی که قفل چمدون یه جایی اون وسطا بود.

گفتم خب حتما من آخرین بار چیزی ورداشتم، بعد قفلش نکردم!

وقتی تو هتل اون نوشته رو دیدم فهمیدم من قفل کردم، اینا خودشون باز کردن.

وسایلمم که چقدر سر جاشون گذاشته بودن واقعا! در چمدونو باز کردم دقیقا یه چیزی پرت شد بیرون!

به هر حال آمریکاس دیگه، چی کار کنیم؟

--

با اینکه کلا زیاد نخوابیده بودم، حدود 2.5 ساعت تو هواپیمای دوم + دو تا حدود نیم ساعت تو هواپیمای اول، ولی اصلا خوابم نمی اومد. رفتم یه دوش گرفتم، گفتم بلکه خسته بشم بخوابم. آخرش ساعت 12.5 خوابیدم. ساعت 1:40 صبح بیدار شدم. متوجه شدم چند نفر دارن تو راهرو راه می رن، گفتم خب حتما به خاطر راه رفتن اینا بیدار شدم. دوباره راحت خوابم نمی برد، انگاری بدنم دلش می خواست بیدار باشه، عین وقتی که صبح بیدار میشم سر حال بودم!

به زحمت دوباره خوابیدم، 2.5 دوباره بیدار بودم، باز به زور خودمو خوابوندم، ولی دیگه از 4.5 اصلا راه نداشت. به هیچ وجه خوابم نمی برد. ساعت 5 از بی حوصلگی تلویزیونو روشن کردم. صداشو یه جوری گذاشته بودم که خودم به زور می شنیدم! آخه می گفتم الان اتاق بغلی با خودش میگه این دیگه کیه همسایه ی ما شده؟ نیشخند.

ساعت شیش بیدار شدم همه چی رو مرتب کردم که 6.5 برم صبحونه بخورم. حدود بیست دقیقه به هفت اینا بود که رفتم پایین. اون قدری که فکر می کردم خلوت نبود رستوران. فک می کردم همه اون موقع خواب باشن، ولی خب از من سحرخیزتر هم کم نبود انگار چشمک.

قبل از اینکه برم صبحونه بخورم از مسئول هتل پرسیدم کجا میشه مبدل 110 ولت به 220 ولت خرید؟ گفت دقیق نمی دونم ولی خیابون اصلی شهر (خیابون پاساژها و فروشگاها) مطمئنا توش مغازه هایی هستن که دارن.

بعد از صبحونه رفتم با لپ تاپی که اونجا گذاشته بودن آنلاین شدم و با همسر یه کمی چت کردم. آخه دیگه لپ تاپ و گوشیم هر دو تا عملا خاموش بودن. نمی شد باهاشون کاری کرد.

همونجا آنلاین چک کردم فهمیدم امروز اصلا کنفرانس نیست. گفتم خب پس امروز کامل مال خودمه دیگه. میرم می گردم لبخند.

شاتل هر یه ساعت یه باره، مثلا 8 9 10 ... راه می افته از هتل و تا یه ایستگاه های خاصی می بره آدمو. برای برگشتن، هر زمان که بخوای می تونی زنگ بزنی و بگی شاتل بیاد دنبالت و برت گردونه هتل.

با توجه به اینکه هتلم بیرون از شهره، خیلی خیلی گزینه ی خوبیه این شاتلی که گذاشتن، وگرنه کلی پول تاکسیم میشد.

با شاتل ساعت 8 رفتم مرکز شهر. خیابونی که شاتل توش نگاه می داشت، متقاطع بود با خیابون اصلی شهر. یه تیکه رو باید پیاده می اومدم. پیاده اودم تا رسیدم به خیابون اصلی شهر، درست سر نبش، یه سوپرمارکت بود. اول نمی خواستم برم تو، ولی از پشت شیشه دیدم یه قسمت نوشته photo، گفتم اگه قاب عکس و این جور چیزا داره، بعید نیست مبدل هم داشته باشه.

رفتم تو، اول از یه خانومی پرسیدم، یه مبدل هایی بهم نشون داد 35 یورو. گفتم دیگه ندارین؟ گفت باید یه مدل دیگه هم باشه، صبر کن. رفت به یه آقایی گفت، اون اومد راهنمایی کرد و یه مبدل بهم نشون داد که 12 دلار بود. دیدم خب این قیمتش خیلی معقول تره، دیگه همونو خریدم لبخند.

یه کمی هم تو همون خیابون دور زدم و از در و دیوار عکس گرفتم. تو همین حین هتلی هم که کنفرانس قرار بود توش برگزار بشه رو رویت کردم و کارم برای روز بعد آسون شد.

حدود یه ساعت و نیم بعد از زمانی که ما رو پیاده کرده بودن، زنگ زدم که بیان برم گردونن (چقد آدم حس مهم بودن بهش دست میده مژهچشمک).

البته من که تلفن نداشتم، خود اون آقایی که پیاده مون کرد، گفت اگه تلفن نداشتین برین این تو بگین براتون زنگ بزنه. منم رفتم پرسون پرسون ببینم کجا برام زنگ می زنه، رفتم طبقه ی چهارم همون ساختمون جلوی ایستگاهمون و خانومه برام زنگ زد.

وقتی رسیدم هتل سریع گوشیمو زدم به شارژ. بعدش هم با همسر و برادر کوچیک تر تماس گرفتم و اطلاع رسانی کردم که من از زندون در اومدم و الان دوباره می تونم با دنیا در تماس باشم چشمک.

بعدش هم نشستم با اینترنت یه کمی دنبال رستوران حلال گشتم (می تونین از سایت ذبیحه استفاده کنین). کلا دو تا تو مرکز شهر بیشتر پیدا نکردم. یکیشو که نظرای خواننده هاش خیلی خوب بود و خیلی ازش تعریف کرده بودنو انتخاب کردم که برم.

وقتی رفتم فهمیدم مال سوریه ای هاست. پرسیدم همه چی حلاله؟ گفت آره. منم نشستم یه چیزی سفارش دادم. یکی از استفاده کننده های این رستوران تو نظرش نوشته بود همه چیش خیلی خوب بود، ولی من هر لقمه رو یه عالمه می خواست بجوم، گوشتش اصلا خوب نپخته بود.

منم شدم مصداق بارز همون وضعیت! واقعا هر لقمه رو فک کنم باید 50 بار می جویدم حداقل!! اما برنجش خیلی عالی بود، مثل ما ایرانی ها پخته بود، مثل ترک ها نبود سیستمشون. مغازه اش هم منو یاد فیلم های سوریه ای قدیمی می انداخت، واقعا احساس می کردم تو حلبم تو اون فیلما.

یه فیلمی بود بچه بودیم میداد، اسمش یادم نیست، فقط یادمه یه دختری توش بود به اسم زکیه که خوشکل نبود. یه نامزدی داشت که این دختره رو دوست نداشت و چشمش دنبال یه دختر دیگه بود. نمی دونم یادتونه یا نه. عجیب حس می کردم تو حال و هوای اون فیلمم! نمی دونم واقعا چه شباهتی به اونجا داشت، ولی من واقعا حس می کردم دارم تو یه فیلم سوریه ای غذا می خورم!

به هر حال ناهارو خوردم و برگشتم. به لطف این ناهار خوردن یه سری جاهای تاریخی شهرم کشف کردم نیشخند. چند تا عکس هم اونجا گرفتم و گفتم برگردم مرکز شهر. کم کم داشت بارون می گرفت. کم کم شدت گرفت، کم کم شر شر شد!!

می خواستم برگردم هتل که یادم اومد برای شام هیچی نگرفتم. قصد نداشتم شامو دوباره برم بیرون یا غذای گرم بخورم، دلم می خواست یه چیز خالی ساده مثل یه نون و پنیر بخورم. گفتم میرم از یه سوپرمارکت یه کمی پنیر می خرم با یه ذره نون. دریغ از یه فروشگاه که همچین چیزی داشته باشه.

سه چهار تا فروشگاه بهم آدرس دادن، هیچ کدوم اون چیزی که من می خواستم نداشت. بعضی هاشون که اصلا پنیر نداشتن، بعضی هاشونم پنیر ورقه ای داشتن فقط!

آخرش تو یه فروشگاه یه بسته بیسکوئیت برداشتم و اومدم بیرون. می خواستم بیام خونه، باز با خودم گفتم بذار برم از همین میوه هایی که دونه ای می فروشن هم یکی دو دونه بردارم. دو تا nektarine برداشتم که هر کدوم 50 سنت بود، با یه گلابی که 0.79 سنت بود. بعد که رفتم حساب کردم معلوم شد هر کدوم از نکتارینا 1 دلار بوده!!

به این ترتیب یه شام کاملا سردستی شامل سه عدد میوه (به ابعاد فوق الذکر!) و یه بسته بیسکوئیت کرمدار (که توش شاید هشت تا ده تا بیسکوئیت باشه) شد حدود 4 یورو!

اومدم خونه اصلا گرسنه ام نبود. فقط یه دونه از نکتارینا رو خوردم و خوابیدم.

صبح باز همون بساط بود، از ساعت 4 کلا خوابم نمی برد!! به زحمت هی خودمو می خوابوندم تا ساعت 5 اینا که دیگه دیدم فایده نداره و کلا از جام بلند شدم و روزمو شروع کردم.

تا بدن من بخواد عادت کنه من برگشتم آلمان، باز یه هفته هم اونجا دردسر دارم مطمئنا!!


 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٢ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 این متنو دیروز نوشتم:

الان تو فرودگاهم دارم می نویسم. خیلی هم خسته ام. شاید یه کمی خلاصه بشه، ببخشید دیگه.

صبح ساعت یه ربع به هفت کوک کرده بودیم که بیدار شیم. من یه کمی زودتر بیدار شدم. در حد چند دقیقه البته نیشخند.

شبش هم همسر همه ی چمدون منو چید، من فقط تو حاشیه بودم چشمک. بچه ها دعوتمون کردن امروز ظهر بریم خونه شون که من گفتم دیگه اون موقع نیستم، ولی به همسر گفتن همچنان دعوت پا برجاست لبخند.

صبح با همسر رفتیم تا ایستگاه قطار نزدیک خونه مون که من از اونجا برم یه شهر دیگه. که از اونجا برم یه شهر دیگه که از اونجا برم یه شهر دیگه (تو آمریکا) که از اونجا برم شهر مقصد نهاییم نیشخند.

حالا به هر تقدیر من رسیدم فرودگاه! رفتم بارمو تحویل بدم. جلوی اون قسمت چک این یه آقایی وایستاده بود. گفت اول بیا اینجا. رفتم پیشش پرسید از کجا میای؟ گفتم از همین آلمان. گفت نه از کدوم شهر؟ بهش گفتم. گفت بارتو کی برات بسته؟ گفتم خودم و همسرم. گفت کسی چیزی بهت نداده بیاری؟ از کسی چیزی نگرفتی؟ هرچی توشه مال خودته؟ ساکتو جایی نذاشتی؟ کوله تو چی؟ همه اش پیش خودت بودن؟ با چی اومدی؟ (گفتم با قطار). گفت همه اش چمدون پیش خودت بود؟  خلاصه خوب منو سین جیم کرد که مطمئن بشه چیز خاصی همراهم ندارم. تازه صریحا هم می پرسه اسلحه با خودت نداری؟ تعجب! چاقویی، چیزی؟!!

گفت بلیتتو بده ببینم. کی برمی گردی؟ گفتم فلان روز. گفت من بلیت برگشتتو نمی بینم تو سیستم. براش برگه ای که بهش داده بودمو ورق زدم، گفت آها با یه پرواز دیگه است. اکی، برو تو صف چک این، سفر خوبی داشته باشی.

رفتم بارمو بدم به خانوم، خانومه گفت بذار رو گردونه. منم گذاشتم. بعد هرچی صفحه ی ویزای پاسپورتمو کشید تو دستگاه نتونست بخونه.

آخرش نگاه کرد، دید پانچ شده (آخه ویزا تو پاسپورتی بود که از اعتبار ساقط شده بود، وقتی پاسپورتی رو می خوان ساقط کنن از اعتبار، کل صفحه هاشو با هم پانچ می کنن. قبلا دقیقا پانچ می کردن، یعنی هر دو طرف پاسپورت سوراخ می شد. ولی مال منو یه ورشو فقط پانچ کردن، یعنی باهاش مثل برگه ی آچهاری که می خواین بذارین تو زونکن رفتار نکردن!

خانومه گفت این پاسپورت سوراخ شده. در حالت نرمال نباید هیچ خدشه ای روی برگه ی ویزا باشه. این اعتبار نداره. بیا به همکارم بگم ببینم چی میگه. اومد به همکارش گفت، اونم گفت باید زنگ بزنم بپرسم. زنگ زد به مسئولین مربوط به سفارت آمریکا (فکر میکنم به یه جایی تو همون آلمان زنگ زد، احتمالا سفارت آمریکا تو آلمان). فامیلیمو خوند و قضیه رو گفت. طرف ازش اعتبار پاسپورتو پرسید. اعتبار پاسپورتو خوند، کم کم هی تعجبش زیاد می شد. می گه اعتبارش تا نوامبر 2015 بوده؟ بوده؟این که هنوز اعتبار داره متفکر.

منم با اینکه داشت با خودش حرف می زد بهش جواب دادم، گفتم آره، ولی کمتر از شیش ماه بود، خود سفارت آمریکا بهم گفت باید پاسپورت جدید بگیرم. گفت آها!

به طرف می گفت حرف آخری که توی برگه نوشته شده رو نمی تونم واقعا بگم مخدوش شده، ولی خب کامل هم نیست. حالا من بعدا یه اسکن از اون قسمت میذارم شما ببینین چقدر "مخدوش" هست یا نیست اون عدد!

خلاصه، خانومه بعد از تلفنش گفت مشکلی نیست. بارو دوباره بردم گذاشتم رو گردونه.

--

اینجا شارژ لپ تاپم تموم شد و فهمیدم که نمی تونم لپ تاپمو شارژ کنم. چون مبدل 110 ولت به 220 ولت ندارم و از اون موقع در به در دنبال مبدل بودم خنثی.

--

حالا از این بعدشو با مبدلی که خریدم دارم می نویسم لبخند.

بارمو تحویل دادم و رفتم تو صف بعدی وایستادم. آخه خانومه گفت دیرتر از 10:30 نباید جلوی گیت باشی. منم دیدم با معطلی هایی که پیش اومده داره 10.5 میشه، دیگه رفتم تو صف. تا نوبتم شد همون ده و نیم شد.

وقتی می خواستم کارت پروازمو نشون بدم و برم که سوار هواپیما بشم، آقاهه دوباره پاسپورتا رو چک می کرد. مال منو که دید خندید، به همکارش نشون داد سوراخی که نزدیک حرف آخر خورده بود و گفت مشکلی نیست، برو. البته بازم قبلش کلی سین جیمم کرد که آیا چیزی خریدی بعد از گیت؟ کسی چیزی بهت نداده؟ کیفتو جایی نذاشتی؟

بعد از این سین جیما دیگه بالاخره ما وارد هواپیما شدیم بالاخره.

هواپیمای خیلی خوبی بود. بعدا که زنگ زده بودم به همسر راجع به کیفیت هواپیما می پرسید، می گفتم خب همه مثل همن دیگه، خوب بود. ولی وقتی بعدا پروازمو عوض کردم و رفتم نشستم تو هواپیمای دوم فهمیدم هواپیماها هم چقدر می تونن با هم فرق داشته باشن نیشخند.

مسئولای خیلی مهربونی داشت هواپیما که همه اش داشتن بهمون چیزی می دادن که بخوریم. البته خب 9 ساعت هم راه بود. واقعا دیگه آخراش خسته شده بودم. کتابی که آورده بودم با خودم تقریبا تموم شد. دو تا حدود نیم ساعتشو هم خوابیدم. ولی کلا اصلا خوابم نمی اومد. یه کمی هم بیرونو نگاه کردم. آخراشم که کشف کردن مونیتور جلوم سودوکو هم داره! تا قبلش فکر می کردم فقط فیلم داره، منم که قصد نداشتم فیلم ببینم اصلا گوشی نگرفتم از خدمه ی هواپیما. ولی وقتی دیدم سودوکو داره یکی دو تا سودو کو حل کردم تا رسیدیم.

اول پرواز یه حرفی راجع به وای فای زد، ولی من حواسم خیلی نبود، یهویی تا گفت گوشام تیز شد، ولی خب دیگه دیر شد. فقط حدس زدم که وای فای داشته باشه. گوشیمو وای فایشو روشن کردم، ولی چیزی پیدا نکرد.

هواپیمای دوم که سوار شدم، دیدم نوشته وقتی ارتفاعمون بالای 10 هزار پا باشه، on request وای فای داریم! من نمی دونم این بنا به درخواستش دیگه چیه!! خب شبکه رو روشن کنین ملت بتونن وصل شن دیگه!

پرواز دوم هم کلا سه ساعت بیشتر نبود، اونجا هم من دیگه همه اش خوابیدم و اصلا درخواست وای فای هم نکردم. آخه تو سه ساعت مگه چند ساعتشو تو ارتفاع ده هزار پایی هستیم؟!

--

تو هواپیمای اول که بودیم با خودم داشتم فکر می کردم چرا تو هیچ هواپیمایی بستنی نمی دن؟ دفعه ی بعدی که برامون خوردنی آوردن بستنی بود. گفتم کاش چیز بهتری خواسته بودم از خدا چشمک.

--

بین دو تا پروازم حدود چهار ساعت اختلاف بود.

--

ایرانی ها یه چیزی دارن به اسم entry point. اولین جایی که وارد آمریکا میشن، باید برن باراشونو تحویل بگیرن، دوباره ببرن تحویل بدن، چون دوباره باراشون چک میشه، حتی اگه پروازشون ترانزیت هم باشه، بازم باید بارشونو تحویل بگیرن. منم همین کارو کردم.

از این تیکه ی رفتار آمریکایی ها خوشم نیومد. به نظرم دیگه خیلی توهین آمیز بود. من تو سفارت آمریکا هر ده تا انگشت دستام انگشت نگاری شده بود. حتی چشماتو هم چک می کنن، میگن به یه دوربین نگاه کن. حالا نمی دونم اون عکس کلی می گیره یا چشما رو فقط می گیره، ولی فکر می کنم چشما رو تشخیص میده. حالا که رسیده بودم اینجا دوباره هر ده تا انگشتمو انگشت نگاری کردن، دوباره گفتن تو دوربین نگاه کن.

بعد رفتم بارمو گرفتم که برم دوباره تحویل بدم. سر راه که داشتم می رفتم، یه مسئولی که اونجا نشسته بود گفت میشه بیای اینجا پیش من؟ رفتم پیش اون. پاسپورتمو گرفت، دوباره چک کرد. ازم پرسید چرا اومدم؟ کی از ایران خارج شدم؟ گفتم چهار سال پیش برای تحصیل خارج شدم، ولی ... (داشتم می گفتم ولی ماه پیش ایران بودم برای مسافرت) هنوز کامل نگفته بودم که گفت خب، اکی ه. ازم پرسید چه کنفرانسی می خوام برم؟ و یه سری سوال اینجوری. بعد گفت برو.

از اونجا رفتم بارمو تحویل دادم به یه آقایی که اشاره کرد بیارش اینجا. بعد دوباره یه pre-check داشتیم. کیف لپ تاپو گذاشتم رو گردونه که از دستگاه رد بشه. خودم که می خواستم رد شم، رد شدنش یه مدل دیگه بود. آقاهه گفت دستاتو بیار جلو. یه چیزی که جنسش شبیه دستمال بود (یه کمی پرزهای نرم داشت) رو کشید به دستام، زد تو دستگاه، گفت اکی ه، برو. دوباره یه نفر پاسپورتمو گرفت نگاه کرد و گفت بر. رفتم از اون دستگاهی که همیشه رد میشیم (و به فلز حساسه و میگن کمربرنداتونو در آرین و از این حرفا) رد شدم و بالاخره وارد سالن شدم!!

البته اینم بگم که در تمام مدت چک کردن کاملا با من با احترام برخورد شد، حتی خوش و بشی هم می کردن و می گفتن آلمان چطوره؟ ایران کشور بزرگیه، نه؟ مثل روسیه و چین نیست، ولی بزرگه. امیدواریم بهت خوش بگذره و سفر خوبی داشته باشی و از این حرفا. خیلی هم خوشرو و خندون بودن.

اما به هر حال این همه چک کردن از نظر من واقعا توهین آمیز بود.

--

رفتم تو سالن نشستم و اون چیزای بالا رو براتون نوشتم که بعد معلوم شد هیچ راهی برای شارژ کردن لپ تاپم نیست. رفتم مغازه های تو فرودگاهو نگاه کردم، حدود 35 دلار، دیگه کمترینشون 30 دلار اینا بود مبدل های 110 به 220 ولت. منم گفتم باشه فردا میرم از تو شهر می خرم.

بعد از چهار ساعت که واقعا خودمو با کلی دردسر سرگرم کردم، بالاخره سوار هواپیما شدم و در نهایت ساعت 9.5 اینا رسیدم فرودگاه شهر مقصد. البته دیگه تا رسیدم واقعا زمانو گم کرده بودم. آخه خود این دو تا شهر هم با هم حدود دو ساعت اختلاف ساعت داشتن. یعنی به ظاهر من مثلا 8 راه می افتادم، 9.5 می رسیدم، ولی در اصل من سه ساعت پرواز داشتم!

نمی دونستم الان روزم چند ساعت بوده؟ چند ساعته من بیدارم؟!! خیلی دیگه خسته بودم، واقعا خوابم می اومد. تو هواپیمای دوم همه شو خوابیدم.

تو فرودگاه از قسمت اطلاعات پرسیدم من چطوری می تونم برم هتلم؟ آدرسو بهش نشون دادم، گفت الان خیلی دیره، بهتره بری با شاتل بری. بقیه ی چیزا الان راحت نمی برنت اون قسمت شهر. گفتم باشه.

رفتم سوار شاتل بشم، اون دکه ای که روش نوشته بود شاتل بسته بود. همین جوری حیرون بودم که یکی ازم پرسید تاکسی می خوای، منم که فرق شاتل و تاکسی رو نمی دونستم (و دکه ی شاتل هم بسته بود)، گفتم آره. به دوستش اشاره کرد و اومد منو سوار کرد. همون اول گفت 70 دلار میشه. گفتم خب باشه دیگه، چیکار کنم؟ فقط به من رسید بدی که ... گفت براری شرکت می خوا؟ باشه. گفتم آره.

تو راه ازش پرسیدم شاتل چیه؟ تاکسی چیه؟ گفت شاتل یعنی چند نفرو با هم سوار می کنه، هر کسو سر جایی که می خواد پیاده می کنه (همون تاکسی تو سیستم ایرانی) ولی تاکسی دربسته دیگه.

و به این ترتیب برام قضیه روشن شدنیشخند.

زیاد تو راه نبودیم تا هتل، ولی هتل یه جورایی تو بر و بیابونه نگران. به آقاهه گفتم این الان تو شهره؟!! گفت نه، با شهر یه کمی فاصله داره. ولی شاتل داره. نگاه کن، نوشته Free shuttle. دیدم یه ماشین اون جلوی هتل وایستاده، همینو روش نوشته.

--

بقیه شو بعدا میام می نویسم. الان شاتلم یه ربع دیگه میره، باید برم!!


[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینجا تو ایستگاه های قطار همیشه یه سوری موزاییک ها هستن که برجسته ان. اینا برای نابیناها طراحی شدن که نابیناها بتونن راهشونو پیدا کنن. جاهایی که مسیر مستقیمه یه ردیف موزاییک داره که طرح های برجسته ی راه راه داره. هر وقت به جایی برسین که چندراه باشه، چهار تا موزاییک کنار هم قرار داره که دایره های برجسته داره. جلوی پله ها، در راستای تمام عرض پله از همون موزاییک های برجسته ی دایره ای هست که مشخص می کنه از اینجا تا اینجا پله است. یا مثلا جلوی سکو، همون جایی که باید پشت خط قرار بگیرین که فاصله تون از قطاری که میاد حفظ بشه، به جای اینکه یه خط رنگی کشیده شده باشه، از همون موزایک های برجسته اس که هم کمک می کنه به نابیناها، هم پاک نمیشه دیگه هیچ وقت! خلاصه که این موزاییک ها راهنماهای خیلی خوبی هستن برای نابیناها.

البته من نمی دونم واقعا نابیناها استفاده می کنن یا نه ولی هر چی هست که طراحی های موزاییک ها نشون میده که کاملا هدفمند قرار گرفتن.

این دفعه که رفته بودیم ایران دیدیم یه جا تو مترو گله به گله از اون موزاییک های برجسته کار کردن تو زمین. نمی دونم انگیزه شون چی بوده، ولی فکر می کنم صرفا استفاده ی زیبایی داشته از نظر طراحای متحرم خنثی.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٧ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم پرشین بلاگ باعث شده دیگه علاقه ای به وبلاگ نویسی نداشته باشم یا خودش به وجود اومده! ولی دیگه خیلی حس نوشتن ندارم. نمی دونم شاید هر چیزی یه دوره ای داره که تموم میشه. شایدم خود این حسه یه دوره ای داره و تموم میشه!! البته من امیدوارم دومی باشه، چون واقعا دوست دارم بعدا بتونم اینجا رو بخونم و دفترچه ی خاطراتی باشه واسم.

--

پریشب دیر وقت، ساعتای نه ده اینا یکی از بچه ها تو وایبر بهمون پیام داد که پایه این فردا (یعنی دیروز ) بریم بیرون؟ آخه دیروز تعطیل رسمی بود تو آلمان. ما هم گفتیم باشه. گفت به یه خانواده ی دیگه هم گفته ولی هنوز بهش جواب ندادن.

من به همسر گفتم من پیشنهاد بدم که یکی دیگه از بچه ها رو هم دعوت کنن؟ همسر گفت چون پیشنهاد اول از طرف ما نبوده بهتره بذاریم اونا هر کی رو دوست دارن دعوت کنن. دیگه منم چیزی نگفتم.

بعد که رفتیم دیدیم اتفاقا نه تنها اونو، بلکه یه نفر دیگه رو هم دعوت کردن. کلا همه بودیم دیگه.

ما با دوچرخه رفتیم، یه ربعی هم دیر رسیدیم. البته قبلش به بچه ها گفتیم که ما دیرتر می رسیم، شما برین. آخه محل قرار یه فضای باز بود که نزدیک خونه ی یکی از بچه ها بود، قرارمون هم دم در خونه ی همونا بود. ما گفتیم مسیرو خودمون بلدیم، شما برین، ما میایم.

دیگه آخراش من خیلی نفسم گرفته بود، خسته شده بودم واقعا. مخصوصا که سربالاییش هم هی شدیدتر میشد!

درست همین که ما رسیدیم، بارون شروع شد خنثی. حالا اتفاقا من شبش همین که دوستمون پیشنهاد داد هواشناسی رو چک کردم که گفته بود هوا آفتابی آفتابیه!

یه کمی از کوه بالاتر رفتیم و تلاش کردیم برای پیدا کردن جایی که به اندازه ی کافی درخت داشته باشه که بارون به زمین نرسه، ولی خیلی ثمربخش نبود. دوباره برگشتیم و زیر به درختی نشستیم.

بارون هم هر لحظه تندتر و تندتر میشد! البته خدا رو شکر تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدش وایستاد ولی دیگه هوا سرد شده بود. ما هم هیچ کدوم لباس درست و حسابی نداشتیم. فقط اونایی که آلمانی بودن داشتن (ما به این خانواده می گیم آلمانی، ولی خب ایرانی الاصلن)! حالا جالب بود که فقط هم همون خانواده می گفتن سردمونه خنثی.

تو مدتی که اونجا بودیم هم بچه ها گوشی هاشونو در آوردن هرکی جوک جدید داشت خوند نیشخند. یه کمی هم معما و چیستان حل کردیم! و صدالبته که یه عالمه هم خوردیم نیشخند!

در همون حین دو تا سگ داشتن به هم پارس می کردن. یکیشون جرمن شپرد بود نژادش، اون یکی نه. جرمن شپردها همیشه خیلی خوشگلن، کلا نماد خوبی ان برای سگ. یه سری سگا هم هستن که من نمی دونم اینا رو پیوند زدن با گوسفند!! چرا انقد موهاشون عین پشم گوسفنده؟سوال

خلاصه یه سگ نسبتا گوسفندی (:D) داشت به یه سگ جرمن شپرد پارس می کرد. بچه ها داشتن بحث می کردن راجع به این سگا. می گفتن اون جرمن شپرد سگ خوبیه و از این حرفا.

در همون حین صاحب سگ تو مسیرش که داشت میرفت اومد از کنار ما گذشت و (به فارسی) گفت سگ منم خوبه، چون بهش پارس کرد سگ منم پارس کرد.

انقد دلم برا خانومه سوووووخت. طفلکی چقد ناراحت شده بود از سگش تعریف نکردیم. آخه اتفاقا سگ اونم به نظر من بامزه و ناز بود. یه سری سگا هستن خیلی بی ریخت و بدقیافه ان، ولی این از اونا نبود.

حالا بچه ها هم که نکته بگیر، کلا ماستو به چغندر پیوند زدن! یکی میگه بچه ها فک کنین اون دنیا همه زبون همو می فهمن. چقد ضایع میشیم. چقد راجع به مردم حرف زدیم!

و البته نتیجه گیری بحث این شد که انگلیسی ها آخرتشون الانه، چون همین الانم همه زبونشونو می فهمن چشمک.

یه چیز جالب دیگه هم این بود که تو مدتی که اونجا بودیم، دو تا بچه با دوچرخه اومدن، درست پای درختی که ما زیرش بودیم دوچرخه هاشونو گذاشتن. شروع کردن از درخت بالا رفتن خنثی. از درخت رفتن بالا، برگشتن پایین، سوار دوچرخه شون شدن، رفتن!

ما نفهمیدیم واقعا هدفشون چی بود که این قدر هدفمند اومدن که از درخت برن بالا و بعدش برن! ولی خب حتما یه چیزی تو ذهنشون بود دیگه سوال!

کلا دو ساعتی بیشتر اونجا نبودیم. بعدش دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود. ما هم با دوچرخه رکاب زنان برگشتیم خونه مون لبخند.

--

چند شب پیش دوستم بهم تو وایبر زد که Campus card ام دیگه اعتبار نداره. کلا ما غیر از کارت دانشجویی یه کارت دیگه هم داریم که همون Campus card ه و میشه شارژش کرد و باهاش تو سلف غذا خورد و کلا از تسهیلات دانشگاه استفاده کرد.

این دوستم چون خودشم دکتراش یه جوریه که نمی تونه کارت دانشجویی بگیره (ویزاش ویزای کاره ) به من گفته بود این کارتو بگیرم و بدم به اون که استفاده کنه. منم چون خودم اصلا از تسهیلات دانشگاه استفاده نمی کنم گرفتم و بهش دادم.

حالا بهم گفت که مثل اینکه می خوان کال این کارتا رو جمع کنن. باید برین تحویل بدی و پولی که توشه بگی بریزن به حساب کارت دانشجوییت. منم چون دیدم پول اون بنده خدا توشه و اون خودش واسه خودش شارژ می کرد، گفتم پس زود برم تحویل میدم که پول بنده خدا توش نمونه.

یه کتاب هم از ایران خریده بودیم واسه دوستمون. بهش گفتم جمعه میام کتابو بهت میدم، کارتو ازت می گیرم که ببرم پس بدم.

امروز رفتم کتابو بهش دادم، بعد گفت منم باید برم یه جلسه ای، مسیرم باهات یکیه، الانم یه نیم ساعتی مونده تا شروع جلسه، اگه وقت داریم بریم یه قهوه با هم بخوریم. منم گفتم باشه. اول رفتیم سلف. من کارتو پس دادم، خانومه پولو به صورت نقدی بهم داد. هر کار کردم دوستمون پولو نگرفت، گفت باشه واسه پول کتاب.

از اونجا رفتیم یه قهوه سفارش دادیم تو همون سلف (البته من که اصولا قهوه نمی خورم، هات چاکلت سفارش میدم) و نیم ساعتی با هم بودیم.

بعدش هم دیگه از یه جایی از هم جدا شدیم و من اومدم خونه. وقتی رسیدم دیدم پاسپورت جدیدم رسیده لبخند.

--

اسلایدامو آماده کردم برای کنفرانس، ولی هنوز تمرین نکردم. به نظرتون میشه 35 تا اسلایدو تو 20 دقیقه ارائه داد؟ خنثی.

--

منشی ایمیل زده که من اشتباه فهمیدم وقتی استاد گفته قراردادتو تمدید کنم. قراردادتو دوباره برات نوشتم، تا آخر مارچ 2016 تمدید کردم، گذاشتم تو پست باکست. هر وقت اومدی ورش دار لبخند.

--

تازه دیروز فهمیدم که استاد وقتی مقاله رو سابمیت کرده، affiliation منو زده دانشگاه دومم!

حالا فک کن من موقع ارائه میگم فلانی هستم از دانشگاه فلان (دانشگاه دومم)، اون وقت این ویزیت کارتایی که سفارش دادم همه اش با اسم دانشگاه اولمه!!

--

هنوز یه چیزایی از ایران هی یادم میاد، هی میام می نویسم نیشخند.

خونه ی مامانم اینا بودیم، مامانم می گفت بچه ی بزرگتر خواهر بزرگتر اومده بهش گفته جذرو بهم یاد میدی؟ مامان منم بهش یاد داده. بعد رفته سر کلاس گفته که بلده و معلم کلی خوشش اومده، هم از اینکه بچه درسو پیش پیش بلد بوده، هم از اینکه مامان بزرگش بهش یاد داده.

مامان من کلا حافظه اش خیلی خوبه. چیزایی که پنجاه سال پیش تو مدرسه یاد گرفته رو خیلی خوب بلده.

بهش گفتم خب حالا که اونا رو خوب یادت بوده بگو ببینم عدد اتمی آهن چنده؟

مامان: 56!

من: مس؟

مامان: مس 63. آلومینیوم 27!

من: خنثی تعجب!


[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم چیزای بیشتری بود برای گفتن! الان کم کم داره یادم میاد.

ایران که رفته بودیم گفتم برای کنفرانسی که می خوام برم یه چند تا کارت ویزیت سفارش بدم که وقتی کسی اسم و آدرسمو می پرسه مجبور نشم روی کاغذ براش ایمیلمو بنویسم!

رفتیم سفارش بدیم، همین طوری رفتیم تو یه مغازه ای که نوشته بود کارت ویزیت. از قضا طرف هم کلاسی مدرسه ی همسر دراومد. دیگه همسر هم سفارش داد بهش بدون اینکه قیمت بپرسه یا اصلا صحبت خاصی بکنه!

طرف گفت آماده می کنم و فردا بیا بگیر. بهش هم گفتیم ما می خوایم شنبه بریم، حتما باید آماده بشه. فردا رفتیم گفت آماده نیست. فردا که من نیستم، بعدش که جمعه است، شنبه آماده میشه!!!

گفتیم خب آقا ما که اول گفتیم ما نمی تونیم شنبه بیایم. گفت پس یه جوری براتون آماده اش می کنم تا فردا، زنگ می زنم تماس می گیرم، بیاین بگیرین.

گفتیم باشه.

فرداش آماده کرد، زنگ زد و رفتیم گرفتیم. گفته بودیم 50 تا می خوایم. همه شو گذاشته بود تو یه نایلون کوچیک و بهمون داد. ما هم یکیشو نگاه کردیم درست بود. خداحافظی کردیم و رفتیم خونه.

وقتی نایلونو باز کردیم دیدیم هر کدومش یه اندازه است خنثی. بعضی ها کج بود کلا یه ضلعشون. ببینین دیگه چقدر کج بودن که با چشم غیرمسلح تو نگاه اول فهمیده میشد. بعضی ها تقریبا یه سانت از بقیه بزرگ تر بودن یا کوچیک تر.

کلا اختلاف در حد تیم ملی بود. کلی عصبانی شدیم از کار طرف عصبانی. ولی خب دیگه فرصتی برای رفتن و بحث کردن و این حرفا نداشتیم. هزار تا کار داشتیم واسه انجام دادن تو روز شنبه که تازه آخرش هم همه شون انجام نشدن.

دیگه اومدیم آلمان دوباره سفارش دادیم آنلاین. حالا منتظریم برسه. قراره تا هیجدهم برسه. تقریبا 3.5 یورو پول کارت ویزیتا بود، 7 یورو پول پستش!!

--

بهتون که گفتم بچه ی کوچیک خواهر کوچیکتر آبله مرغون داشت. خواهر کوچیک تر می گفت بچه ی بزرگ ترش خیلی وقت پیشا، وقتی خیلی کوچیک بوده، یه بار چند تا جوش زده. بعدش هم جوشا خشک شده. بردنش دکتر، دکتر گفته آبله مرغون داشته. الانم خوب شده! خواهر کوچیک تر به دکتر گفته ولی این بچه تب نکرد اصلا، هیچ علامت دیگه ای نداشت. دکتر گفته بود نه این آبله مرغونه، ولی خفیف بوده.

من که خونه شون بودم بچه ی کوچیک ترش آبله مرغون داشت. یکی از شبایی که اونجا بودیم بچه ی بزرگش اومد گف خاله معلممون گفته (واسه درس انشا فک می کنم) یه نامه ی اداری بنویسین، بهم بگو چطوری باید بنویسم.

گفتم خب بگو چی می خوای بنویسی تا من بگم چی بنویسی. موضوعشو خودت بگو. خیلی فک کرد و هی گفت موضوع بگو و این حرفا. آخرش خواهر کوچیک تر گفت بنویس من به دلیل آبله مرغون دو هفته مدرسه نبودم، لطفا غیبتمو موجه کنین.

دیگه منم بهش گفتم چطوری باید بنویسه و نوشت.

حالا خواهر کوچیک تر امروز پیام گذاشته برام تو مسنجر که بچه ی بزرگترش آبله مرغون گرفته، میگه تقصیر و تو و خاله معمولیه که بهم گفتین نامه بنویسم آبله مرغون دارم خنده.

--

امروز با مامانم تو مسنجر صحبت می کردم. می گفت عروسی یکی از فامیلاس. خانوم خونه تقریبا هیچ عروسی ای رو نمیره، میگه موسیقی دارن. برای عروسی ما هم در عین ناباوری موقع شام اومد. من شوکه شدم وقتی دیدمش. و جالب بود که اولین کسی که دیدش هم من بودم! عروس از همه بیکارتر بود خنثی. بقیه ی کسایی که وقتی از در اومده بود دیده بودنش نمی شناختن چون فامیلای همسر بودن، فامیلای ما هم اون موقع دیگه همه شون سر میزاشون بودن.

خلاصه که بنده خدا اعتقادات خاصی داره دیگه. جایی که موسیقی هست نمیره. حالا مامانم می گفت عروسی دارن. گفتم عروسیشون میری؟ گفت نمی دونم، آخه تو یه شهر دیگه است، اونم تو باغ. می گفت رفتنش سخته، من که ماشین ندارم. ( بابا که کلا عروسی برو نیست، مامانم باید تنها بره.) بعدش هم اصلا نمی دونم رفتن ما مصلحت هست یا نه. میگن تقریبا 30 40 میلیون خرج عروسیشون میشه. حالا هرچند خانوم این خانواده خیلی رعایت می کنه و از نظر موسیقی احتمالا چیزی ندارن، ولی خب مگه فقط موسیقیه که نمیذاره عروسی اسلامی باشه؟ مگه این همه خرج کردن واسه یه عروسی اسلامیه؟

--

از این جمله ی آخر مامانم، از این طرز فکر، خوشم اومد. حیف دکمه ی لایک نداشت نیشخند.

کاش یکی پیدا بشه عروسی هایی که توش اسراف میشه رو تحریم کنه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٤ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب اون روز حرفام کلی ادامه داشت، ولی خب پرشین بلاگ باعث شد بپرن دیگه.

آخرین روزی که تهران بودیم رفتیم یکی از دوستامونو ببینیم. بهش گفتم کی بیکاری؟ گفت ساعت 12 تا 1.5 اینا. ولی یه ساعت و نیم که خیلی کمه. من می دونی چند وقته شماها رو ندید؟ یه سال و نیمه ندیدمتون. می تونین شب بیاین، مثلا 10.5 اینا؟ گفتم نه دیگه. 10.5 خیلی دیره. آخه خونه شون خیلی دور بود، اونم احتمالا می خواست تا صبح بشینه حرف بزنیم! گفت پس بذار ببینم می تونم کلاس صبحمو خالی کنم؟

شبش دوباره زنگ زد گفت از قضا اونی که ساعت 1.5 کلاس داشته کلاسشو کنسل کرده، الان من تا یه ربع به چهار بیکارم. بیاین فلان جا ببینمتون.

ما هم ساعت 12 اینا، طبق قرارمون، رفتیم به محل مورد نظر. البته یه کمی زودتر رسیدیم، رفتیم بانک عوارض خروج از کشورمونو دادیم و بعد رفتیم سر قرار.

دوستمون ما رو برد بالا تو یکی از کلاسای موسسه شون، نشستیم یه کمی چایی خوردیم و صحبت کردیم. بعدش گفت بریم همین مسجد بغلی نماز بخونیم. واقعا فک می کنم اینکه آدم در و تخته رو با هم جور می کنه، فقط مال آدما نیست! این دوستمون همیشه نماز اول وقت می خونه، مسجد درست یه قدمی موسسه شون بود. حتی آلمان هم که بود یه بیمارستانی که نمازخونه داشت خیلی خیلی به ساختمونش نزدیک بود. کلا هر جا هست مسجد هم دور و برش هست!

هر وقت هم می ریم ببینمیش یه نماز خوندن تو مسجد هم نصیبمون میشه لبخند. خلاصه، طبق معمول، وقتی صدای اذون اومد گفت بریم همین مسجد بغلی نماز بخونیم و بعد بریم ناهار.

تازه ازدواج کرده و قرار بود خانومش هم بیاد با هم آشنا بشیم. خانومش همون بعد از نماز رسید. خانومش هم مثل خودش بسیاااااار صمیمی و گرم بود. با اینکه منو به عمرش ندیده بود منو بغل کرد و روبوسی و مشتاق دیدار و این حرفا لبخند. از بس که این دوستمون رفته از ماها تعریف کرده!!! هی من و دوستم از اینجا بهش می گفتیم بابا فلانی انقد از ما تعریف نکن پیش خانومت، اصلا زشته، بیچاره حساس میشه. میگف اتفاقا حساس هم شد اولش ولی بهش گفتم تو نباید این طوری باشی، اینا مثل خواهرای منن و از این حرفا (بیچاره خانومش!). خلاصه، برای خانوم بیچاره اش گربه رو دم حجله کشته!

البته خانومش بسیار بسیار مهربون تر از اون چیزی بود که من فکرشو می کردم لبخند. کلا همه اینجا از ازدواج این دوستمون خیلی خوشحال شدن. آخه یه اخلاقیات و خصوصیات خاصی داشت که هممون فکر می کردیم این چطوری می خواد ازدواج کنه؟

برای ناهار ما رو برد پیتزا منهتن و مهمونمون کرد. چهار نفر آدم یه کمی پیتزا خوردیم و سالاد و سیب زمینی، شد تقریبا 150 تومن! فک نمی کردم دیگه همه چی انقد تو ایران گرون شده باشه ولی خب بود دیگه.

پیتزاش خیلی خوب بود، ولی حیف که من انقد سیب زمینی خورده بودم که فقط دو برش پیتزا خوردم. بقیه شو آقاهه برامون گذاشت تو جعبه که ببریم.

برگشتنی اول دوستمون رفت خونه شون، پیتزایی که برای مامانش خریده بودو بهش داد و بعد برگشتیم به سمت مرکز شهر. خانوم دوستمون ما رو تا یه مترو رسوند و خداحافظی کرد و رفت.

من و همسر و دوستمون هم سوار مترو شدیم و تا یه جایی رو باز با هم بودیم. من که دیگه کلا هایبرنت شده بودم! سرم رو شونه ی همسر بود و چشام هی می رفت ولی همسر و دوستمون تا وقتی رسیدیم به ایستگاه مقصد صحبت کردن.

دیگه برگشتیم خونه ی خواهر کوچیک تر و دوباره این پسر خواهر کوچیک تر که می گفت با من قایم باشک بازی کنین! همسر و همسر خواهر کوچیک تر یه کمی باهاش بازی کردن نیشخند، ما هم به کارای خودمون رسیدیم.

قرار بود شب زود بخوابیم، ولی تا غذا خوردیم و نشستیم حرف زدیم تو کانون گرم خانواده، ساعت از دوازده گذشته بود. چمدونمونو مرتب کردیم و خوابیدیم که صبح زود بلند شیم.

به خواهرم اینا گفتیم که ما باید صبح زود ساعت 3 اینا آژانس بگیریم. گفت الان زنگ می زنم براتون. همسایه ی رو به روشون عصرا تو آژانس کار می کنه. واسه همین به همون زنگ زدن گفتن می تونی نصف شب اینا رو ببری؟ گفت باشه.

دیگه ما هم نصف شب دوباره زنگ نزدیم. حدود ده دقیقه به سه دیگه ما از خونه زدیم بیرون. گفتیم تا چمدونا رو ببریم همون سه میشه. هنوز تازه از در خونه اومده بودیم بیرون که دیدیم اون بنده خدا هم اومد، سلام علیک کرد و رفت پایین ماشینشو روشن کرد.

شب ما خداحافظی هامونو کرده بودیم با خواهرم اینا، گفتیم دیگه نصف شب بیدارشون نکنیم. ولی باز خواهر کوچیک تر بیدار شد برای خداحافظی. خداحافظی کردیم و رفتم سوار آژانس شدیم.

از معدود دفعاتی بود که نه صف ها خیلی شلوغ بود، نه بهمون گیر دادن، نه مشکل خاصی پیش اومد!

وقتی رسیدیم آلمان تا فرودگاهش خیلی خوب بود و همه چی درست و منظم پیش رفت. ولی برای قطار گرفتن تا خونه خیلی اذیت شدیم. چند روز اعتصاب کارمندای قطار بود. قطارا خیلی هاشون کار نمی کردن، خیلی ها مسیرشون عوض شده بود، خیلی ها با تاخیرهای طولانی حرکت می کردن.

شانسی که آورده بودیم این بود که چمدونمون سبک بود، کلا یه چمدون بزرگ داشتیم، یه کوچیک که سرجمع 25 کیلو اینا بیشتر نبود. ما هم چمدونامونو می زدیم زیر بغلمون از این سکو به اون سکو!

بالاخره رسیدیم خونه، ولی من واقعا داشتم بیهوش می شدم ولی باید صبر می کردیم اذون بگن نماز بخونیم، بعد بخوابیم! اذونو بعد از ساعت نه می گفتن.

دیگه نماز که خوندیم سریع رفتیم خوابیدیم.

فردا صبحش من باید می رفتم کنسولگری برای تعویض پاسپورتم. می ترسیدم دیرتر برم، دیر بشه. به دلیل اعتصاب قطارها مجبور شدم یه بلیت گرون تر بگیرم و تازه با کلی اذیت و به سختی رسیدم کنسولگری. باز همون بساط تغییر مسیر قطارها و این چیزا بود.

رسیدم کنسولگری، رفتم از باجه شماره گرفتن و منتظر شدم. نوبتم که شد آقاهه مدارکمو گرفت، گفت اگه دانشجویی رایگان برات انجام می دیم، ولی باید بری باجه ی دانشجویی، اینو برات تایید کنه (که تشکیل پرونده دادی و رایگان می تونی تعویض کنی گذرنامه تو). بهم گفت بی نوبت برو! ولی من رفتم شماره گرفتم از باجه. نمی فهمم این قضیه ی بی نوبت که ما ایرانی ها داریم چیه دقیقا؟!! مثل مطب دکتر که آدم داره با پزشک صحبت می کنه، یهویی یکی درو باز می کنه آزمایششو میاره!

از اونجایی که دفعه ی پیش که رفته بودم کنسولگری دیده بودم که مسئول باجه ی دانشجویی و وکالت یکیه و باید بهش بگی تا بیاد بشینه تو بخش دانشجویی، رفتم به اونی که تو اون یکی باجه بود و داشت با مسئولش صحبت می کرد گفتم میشه به مسئولش بگین بعد از اینکه کار شما تموم شد شماره ها رو از باجه ی دانشجویی هم بزنه، بره جلو؟

اون بنده خدا هم با تعجب منو نگاه کرد، اصلا نمی دونست قضیه چیه. بهش گفتم شما بهش بگو خودش می دونه. مسئول این دو تا باجه همین آقاست! گفت آها! بعد هم به مسئوله گفت.

از وقتی من اومده بودم شماره ی باجه ی دانشجویی تکون نخورده بود. من که شماره گرفتم نفر پنجم بودم نسبت به اون شماره. یعنی چهار نفر دیگه نیم ساعت بود منتظر بودن، ولی بیچاره ها نمی دونستن که مسئول این دو تا باجه یکیه و باید خودشون برن (طبق معمول ایران!) پرونده شونو هل بدن تا بره جلو!

بعد که رفتم جلوی باجه ی دانشجویی منتظر شدم، یه خانوم و آقای دیگه که اونا هم منتظر بودن ازم پرسیدن شمام دانشجویی نوبت دارین؟ بهشون گفتم که قضیه چیه و باید چیکار می کردن. گفت خب الان بریم بگیم؟ گفتم من گفتم، میاد الان.

دیگه بعد از رد کردن یکی دو نفر دیگه، آقاهه اومد نشست تو باجه ی دانشجویی و شماره ها رو تند تند زد رفت جلو. آقای بسیاااااار مهربونی بود. برخلاف خیلی از مسئولین که سلام می کنی جواب نمی دن، خودش با کلی انرژی گفت سلام، وقت شما بخیر. واقعا خوشحال شدم که این آقا این قدر قشنگ این برخورد خوب با ارباب رجوعو از آلمانی ها یاد گرفته بود لبخند. اگر هم از اونا یاد نگرفته بود و از اول خودش داشت که دیگه چه بهتر لبخند.

وقتی کارمو بهش گفتم گفت این همه منتظر همین بودی؟ گفتم آره. یه سری تکون داد گفت چقدر ما آدمای بدی هستیم. کارمو با خوشرویی تمام انجام داد، سوالایی که قرار بود برای همسر بپرسمو هم با خوشرویی تمام تر جواب داد و گفتم دوباره برم همون باجه ی گذرنامه و کارمو انجام بدم.

دفعه ی اول که رفته بودم باجه ی گذرنامه، یه پاکت نامه هم بهم داد که روش نوشته بود گیرنده، و من باید آدرسمو اونجا می نوشتم. علاوه بر اون، بالاش هم نوشته بود 4,00 که احتمالا معنیش این بود که چهار یورو باید بدم.

منم رفتم دوباره نوبتم گرفتم از باجه ی گذرنامه و منتظر شدم تا نوبتم برسه. وقتی نوبتم شد و رفتم آقاهه گفت چرا تمبر نخریدی؟ گفتم ببخشید من وقتی شما گفتین متوجه نشدم. گفت بهت گفتم تمبر بچسبون، آدرستو بنویس، بعد بیار. اون چهار معنیش این بوده که باید 4 یورو تمبر بچسبونم. دیگه عذرخواهی کردم و رفتم از دستگاه تمبر بخرم.

از طرفی به آقاهه گفتم که پاسپورتم تا کی میاد؟ من بلیت گرفتم برای آمریکام. باید حتما پاسپورتم برسه تا اون موقع. وگرنه اجازه ی ورود به آمریکا رو ندارم. اول گفت میرسه، ولی بعد به شک افتاد، گفت از اون یکی باجه شماره بگیر، مسئولش از بالا میاد، به اون بگو که شرایطت این طوریه.

منم رفتم شماره گرفتم از اون یکی باجه و گفتم تا نوبتم بشه میرم تمبر می خرم. حالا دستگاه تمبر نمی داد. هر کار می کردم تمبر نمی داد. پولمو هم با کلی تاخیر پس می داد. یعنی حتی کنسلش هم کار نمی کرد. حدود سی ثانیه که می گذشت و هیچ کاری نمی کرد، خود به خود کنسل می کرد همه چی رو و پولو پس می داد. هر بار که امتحان می کردم باید تقریبا 40 ثانیه وقت صرف می کردم.

تو همین گیر و دار بودم که دیدم شماره ام روی تابلوئه، ولی گفتم اشکالی نداره دیگه، نمی تونم برم. باید تمبر بخرم. بعدا میرم دوباره شماره می گیرم. بعدش دیدم یه نفر دیگه جلوی باجه است، در حالی که شماره ی من هنوز روی تابلوئه. منم گفتم خب پس شماره مو رد کرد و من باید دوباره برم شماره بگیرم.

چند لحظه بعد دیدم اسممو پیج کرد آقاهه. رفتم جلو و گفت مشکلت چیه؟ بهش گفتم قضیه ی پرواز داشتن و این حرفا رو. آقاهه گفت نه مشکلی نیست، تا اون موقع حتما میرسه.

بعدش مسئول اون یکی باجه بهم گفت مدارکتو بده. گفتم آقا این دستگاه تمبر نمی ده. گفت پس خداحافظ شما. گفتم خب این طوری که نمیشه، من پولشو بدم بهتون؟ گفت نه نمی خواد، به سلامت لبخند.

گرچه من تا حالا هیچ وقت پیش این آقای باجه ی گذرنامه نرفتم تا حالا ولی به جرئت می تونم بگم یکی از بهترین کارمندای کنسولگریه. من هر بار رفتم، حتی وقتی خیلی از باجه ها مسئولاش یه خط در میون حضور داشتن یا درست و حسابی کار مشتری ها رو راه نمی انداختن، این باجه تنها باجه ای بود که تند و تند شماره اش رو تابلو می رفت جلو. هر وقت هم من رفتم کنسولگری طرف تو باجه اش نشسته.

خیلی وقتا دیدم که مسئول امور دانشجویی (نه این آقایی که این دفعه نشسته بود تو باجه ی دانشجویی) داره راه می ره یا با کسی صحبت می کنه، ولی این آقا همیشه تو باجه اش نشسته و فقط یه بند کار می کنه.

اگر هم کسی خارج از وقتی که نوبتشه، مثلا بره یه سوال ازش بپرسه، مثلا بپرسه اینجا ایستگاه اتوبوس کجاست، با خوشرویی، اما جدی، جواب میده.

برای همین من همیشه تو دلم این آدمو تحسین می کردم از قدیم، الان که باهاش برخورد داشتم بهم ثابت شد که اشتباه نمی کردم لبخند.

در همون حینی که من داشتم با دستگاه تمبر کار می کردم، یه نفر دیگه هم داشت با دستگاه عکس کار می کرد تا عکس بگیره. ظاهرا دستگاه پولشو خورده بود. گفتم مسئولش میاد درستش می کنه.

مسئولش که اومد گفتم احیانا این دستگاه تمبرو شما نمی تونین چک کنین؟ گفت نه، اون مال پسته، ما فقط دستگاه عکس مال خودمونه. منم تشکر کردم و از کنسولگری اومدم بیرون. حالا امیدوارم زودتر پاسپورتم بیاد، خیالم راحت بشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول از همه ببخشید که من هنوزم یه خط در میون میام سر می زنم! هنوز زندگیم به روال عادی برنگشته.

و اما چیزای باقی مونده از سفر:

رفتم معلممو دیدم. همون معلم زبانم که قبلا هم ذکر و خیرشو گفته بودم تو وبلاگم. کلا این معلم کارش کشف کردن استعداداس! باز یه استعداد جدید کشف کرده بود.

می گف الان دیگه ورودی های سمپاد (همون تیزهوشان) خیلی زیاد شده، طوری که دیگه کسی تو مدرسه های عادی نیست. بچه های مدرسه ی عادی خیلی ضعیف شدن متاسفانه (نسبت به قبل البته). اون تک و توک خوبی که توشون هست، خیلی به ضررشون میشه.

می گفت تو یکی از همین مدرسه ها، یه بچه بود که خیلی شر بود، از اونا که آدمو سر کلاس ذله می کنن. می گفت من یکی دو بار که سوال پرسیدم سر کلاس دیدم این خوب جواب میده علی رغم تمام شیطنت هاش و شر بودنش. عمدا چند تا سوال دیگه هم پرسیدم که ببینم درکش چطوره، هوش و استعدادش در چه حده. دیدم خیلی دختر تیزیه. به معلم زیستشون گفتم حواست به این بچه باشه، بچه ی زرنگیه. طرف فکر نمی کرد این طور باشه، ولی گفت باشه ازش سوال می پرسم یه کم، ببینم در چه حده. دفعه ی بعد که دیدمش گفت خانوم فلانی راست گفتی، خیلی بچه ی زرنگیه.

و به این ترتیب معلمم باز یه استعداد دیگه رو کشف کرده بود. بهش گفتم لابد تا آخر سال نمره شو از 12 رسوندی به 20. خندید؛ گفت آره! (البته شاید اول سال 12 نبوده باشه، ولی آخر سالو مطمئنم به 20 رسیده!).

--

یه شب هم که پیش دوستم بودم و خیلی خوش گذشت. بعد از مدت هااااا همو برای یه مدت طولانی دیدیم که دیگه باعث شد هیچ حرفی نزده نمونه!

اما متاسفانه اون یکی دوستمو که دو تا بچه داشت نتونستم ببینم. بهش زنگ زدم، یه شهر دیگه بود. گفت احتمال خیلی زیاد امشب میایم شهرستان، بهت خبر میدم. ولی بعد بهم خبر نداد.

منم دیگه بهش زنگ نزدم، چون آخر شب یادم اومد که دیر وقت بود برای اون که بچه ی کوچیک داشت. و به این ترتیب قسمت نشد ببینمش. البته راستش یه کمی هم دلسرد شدم برای دیدنش وقتی دیدم خبر نداد. به نظرم اومد من بیهوده اصرار دارم برای دیدن کسایی که اصراری به دیدنم ندارن.

یه دوست دیگه ام هم بود که دوست داشتم ببینمش. تهران کار می کنه. منم روز آخری که می خواستم برم تهران دیدم تو مسنجر هست، بهش یه پیغام دادم گفتم من فردا تهرانم. اگه وقت داری بیام ببینمت. که گفت من الان شهرستانم. از اونجایی که من وقتی تو مسنجر بهش پیغامو زدم که فقط دو ساعت مونده بود به راه افتادنم، فقط ابراز ناراحتی کردم و بهش گفتم باشه بعدا صحبت می کنیم، من الان باید برم خریدای آخرمو بکنم که راه بیفتم برم تهران.

آخر شب بهش زنگ زدم، گف می خواد از کاری که الان هست بیاد بیرون، واسه همین داره از مرخصی هاش استفاده می کنه. تا آخر هفته هم شهرستانه. به این ترتیب این یکی رو هم نشد ببینم.

البته از این یکی خیلی خیلی ناراحت شدم. چون هم من دوست داشتم ببینمش، هم اون خیلی دلش می خواست می تونستیم همو ببینیم. گفت لااقل یه چند ساعت زودتر می گفتی ده دقیقه یه جا می دیدمت. ولی خب من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد تهران نباشه.

--

یه عالمه نوشته بودم، ولی بقیه اش پرید! بعدا میام دوباره می نویسم. الان عصبانی ام عصبانی.


[ ۱۳٩٤/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره برگشتم.

ببخشید که نتونستم این چند روز بنویسم. یکی دو روز اول سرما خورده بودم و حس و حال نوشتن نداشتم. کلا هم با زور کلد استاپ و آموکسی سیلین سر پا بودم، البته با این وجود نصف وقتا تب داشتم، ولی محلش نمی ذاشتم که فک نکنه می تونه منو از پا بندازه چشمک.

یه روزشم که مشهد بودم که البته کلا همه شو تو راه بودیم، فقط یه ساعتش سهم امام رضا شد!

یکی دو روز بعدشو درگیر مهمونی های ام پی تریمون بودم!!

دو روز آخرو هم خونه ی خواهر کوچیک تر بودم که خونه شون وایرلس نداشت. اینترنتشون ایرانسلی بود، منم حوصله ی نصب نرم افزار و این چیزا رو نداشتم. واسه همین فقط با لپ تاپ خواهر کوچیک تر هر از گاهی آنلاین می شدم و یه سر به اینترنت می زدم، ولی نمی تونستم چیزی بنویسم. آخه صفحه کلید لپ تاپ خواهر کوچیک تر خیلی بزرگ تر از صفحه کلید منه. وقتی دستمو میذارم جایی که انتظار دارم مثلا پ باشه، می بینم اینتر زدم!! واسه همین حس و حال تایپ کردن با یه لپ تاپ دیگه رو نداشتم (هم چنان سرماخوردگی رو به عنوان پس زمینه ی حس و حالم تو ذهنتون داشته باشین!).

خب دیگه توجیهاتم تموم شد، حالا برم سراغ حرف هایی که تو این روزا می خواستم بگم و هی نشده!

--

اول از همه قضیه ی آژانس گرفتنمونو میگم!

یکی بود، یکی نبود! یه روز من و همسر رفته بودیم خونه ی مامان اینای من. معمولا وقتی میریم خونه ی مامانم اینا، شب نمی مونیم، برمی گردیم خونه ی مامان اینای همسر. اون شبم یکی از همون شبا بود. شام خونه ی مامانم اینا خوردیم و گفتیم برگردیم. دیدیم دیر وقته، روز تعطیل هم هست، گفتیم آژانس بگیریم. مامانم زنگ زد به آژانسی که همیشه زنگ می زنن، کسی ورنداشت. زنگ زد به یه آژانس دیگه که شماره شو داشت، ولی می گفت هیچ وقت بهش زنگ نمی زنه.

آژانسی گفت ماشین داره و الان می فرسته. یه چند دقیقه بعد، حدودای ساعت 9:30، من و همسر و مامانم تو کوچه بودیم، منتظر ماشین. یه ماشین اومد با یه راننده ی خانوم. هممون تعجب کردیم که راننده ی خانوم فرستادن، ولی خب فرستاده بودن دیگه.

سوار شدیم و خداحافظی کردیم با مامان و راه افتادیم.

تو راه موبایل خانوم راننده زنگ زد. گوشیو ورداشت و جواب داد:

جاااان، تو پسرمییی، عزیز دلمیییی، ...

خلاصه یه کم دیگه با بچه اش [ که به نظر می اومده تو خونه دلتنگی کرده برای مامانش] صحبت کرد و بعد خداحافظی کرد باهاش.

در مقابل این همه ملایمت مادرانه ای که داشت، رانندگی بسیار خشنی داشت. من تمام مدت راه داشتم به زندگی این خانوم فکر می کردم؛ به اینکه این خانوم تا ساعت 9:30 شب بیرونه و کار می کنه؛ به اینکه آیا واقعا این کارو دوست داره یا مجبوره که کار می کنه؟ به اینکه در کنار روحیه ی خشنی که برای رانندگی لازم داره [ البته فقط تو ایران رانندگی اجبارا جزو کارهای خشن به حساب میاد فک کنم!!]، چقدر رفتار مهربونی با بچه اش داره.

خلاصه، خانومه ما رو رسوند دم در خونه. گفتیم چقدر میشه؟ گفت 3100 میشه، شما سه تومن بده. همسر هم سه تومن بهش داد و ما اومدیم بیرون از ماشین.

فرداش سر صبح همسر راجع به قیمت آژانس ها پرسید از باباش و اینکه آیا تاکسی متریه یا نه؟ آخه قبلا تو شهر ما آژانس کیلومتری نبود، قیمت ثابتی داشت. بابای همسر گفت که الان کیلومتریه، اما نباید این قدر می گرفته. قیمتش معمولا دو تومن اینا در میاد، نه بیشتر.

وقتی خانومه ما رو آورد، ما رو برد از یه مسیر خیلی دوری برد. یعنی خودش راهشو عمدا دور کرد. ما می دونستیم که راه نزدیک تری بین خونه ی مامان اینای من و خونه ی مامان اینای همسر هست، اما اعتراضی نکردیم به راننده.

وقتی پدر همسر گفت که باید دو تومن اینا میشده، حدس زدیم که طرف عمدا راهشو دور کرده که پول بیشتری بگیره.

عصری دوباره ما رفتیم خونه ی مامان اینای من. همون موقع بابای همسر زنگ زد و گفت که یه بنده خدایی رو دیده که طرف رئیس اتحادیه ی تاکسی رانی بوده (یا یه همچین سمتی، خلاصه یه کسی که تو همین کار بوده دیگه). اونم گفته مبلغی که گرفته معادل حدود 4.9 کیلومتره. بابای همسر هم به همسر گفته بود پا شو با ماشین بیا (ماشین بابای همسر دست ما بود اون. موقع)، ببین چند کیلومتره مسیر معقولش.

حالا مامان من شام درست کرده بود و می خواست بکشه شامو، ولی همسر گفت من میرم، شما بخورین، من بعد که برگشتم می خورم. همسر شام نخورده سوار ماشین شد و رفت. وقتی برگشت گفت 3.5 کیلومتر بود با ماشین که رفتم.

وقتی برگشت زنگ زد به آژانس و قضیه رو گفت. البته مسلما هدف ما اون هزار تومن پول نبود، هدف این بود که بفهمیم بالاخره حق با کیه. فکر می کنین مدیر آژانس چی گفت؟

مدیر آژانس گفت راننده تو دفتر این طوری نوشته که به شما گفته 2200 تومن. شما سه تومن بهش دادین، اونم یه پونصدی و سه تا صد تومنی به شما پس داده تعجب.

واقعا فکمون چسبید به زمین با شنیدن همچین جوابی تعجبتعجب.

فردا صبحش مثل اینکه اون رئیس اتحادیه زنگ زده بود به آژانس و بهشون تذکر داده بود که کسی ازتون شکایت کرده. آژانسی هم بلافاصله زنگ زده بود به خونه ی مامان من که بیابین 800 تومنتونو پس بگیرین خنثی و اشتباه شده و خلاصه از این حرفا.

حالا این وسط هی آژانسی زنگ می زد به مامان من، مامان من زنگ می زد به ما، ما به بابای همسر می گفتیم، اون زنگ می زد به آژانس. باز دوباره قضیه تکرار می شد خنده.

مامان منم تو این چیزا آدما پررویی نیست. واسه همین آژانسی ترجیح می داد با مامان من صحبت کنه تا با بابای همسر!

آژانسی به مامانم گفته بود من الان چهار ساله این آژانسو دارم و این اولین باره همچین اتفاقی افتاده و من معذرت می خوام و خلاصه از این حرفا دیگه.

بابای همسر هم که زنگ زد به آژانسی بهش گفت شما دیگه به اون شماره زنگ نزنین. ما اونجا مهمون بودیم، الان هم از اونجا اومدیم. شما هی مزاحم اون خانواده میشین، وقت و بی وقت بهشون زنگ می زنین. با این شماره ای که الان بهتون زنگ زدم تماس بگیرین از این به بعد.

بعد هم بهشون گفت ما این طوری قبول نداریم. باید پولو بیارین اینجا، حضوری بدین و حضوری معذرت خواهی کنین. بعد هم خداحافظی کرد. باز دوباره برای اینکه مطمئن بشه دوباره نمیره خونه ی مامانم اینا، مجددا زنگ زد و گفت بیاین مقصد ها، نرین مبدای که ما رو از اونجا سوار کردین. ما الان تو مقصد هستیم. همون جایی که اون شب ما رو آوردین، پولو بیارین همون جا.

ساعت دوی ظهر مامانم زنگ زد، گفت راننده ی آژانس اومده هزار تومن آورده داده به من، یه نیم ساعتی هم حرف زده و معذرت خواهی کرده و رفته خنثی.

دوباره بابای همسر زنگ زد به آژانس گفت میری پولو از طرف می گیری، میاری میدی اینجا. مگه من نگفتم بیار به مقصد؟ برای چی دوباره مزاحم اون خانواده شدی؟

( این تیکه رو دیگه واقعا من عصبانی شدم از دست طرف. طرف انگاری اصلا زبون فارسی رو متوجه نمیشه!! بلند شده سر ظهر، در حالی که من مطمئنم بابای من خواب بوده، زنگ در خونه ی مردمو زده، اونم وقتی بهش تاکید موکد شده که نره اونجا!! اونم هیچ جا نه و خونه ی بابای من که بابام با کوچک ترین اتفاقی که بیفته کلا اعصابش به هم می ریزه).

طرف گفته بود مقصدو دقیق بلد نبودم! من نمی دونم دیروز که پیاده شون کردم اونا تو کدوم خونه رفتن!! بابای همسر هم گفت ما اون طوری قبول نداریم. باید بیای همین جا. خود راننده هم باید بیاد، کس دیگه ای بیاره قبول نیست. هرجا هم آدرسو بلد نبودی، زنگ بزن، بهت میگم کجا بیای.

حالا این وسط مامان منم زنگ زده میگه ببخشیدش، دیگه انقد کشش ندین و اینا! گفتم آخه الان دیگه اصلا بحث پول نیست. بحث کشف شدن یه آدم متقلبه!! چه بسا که با همه ی آدما همین کارو کرده باشه. بهتره یه بار دستش رو بشه برای همه.

البته از طرفی هم دلم واقعا برای مدیر آژانس سوخت. آخه اون مدیر بیچاره چه می دونسته که این خانوم تو دفتر یه چیز می نویسه، از مردم یه چیز دیگه می گیره!

حالا بگذریم، یه نیم ساعت بعد مدیر آژانس و راننده ی محترم اومدن دم در خونه. همسر و بابای همسر هم رفتن پایین. بابای همسر هم پولو نگرفته بود، فقط کلی باهاشون صحبت کرده بود و نصیحتشون کرده بود که پول حلال ببرین خونه تون.

نکته ی جالبش این بود که طرف تا لحظه ی آخر قبول نکرده بود که گفته سه تومن خنثی!! من نمی دونم اگه طرف ادعا می کرد که از ما 2200 گرفته، دیگه این همه ترسیدن و زنگ زدن و اومدن و معذرت خواهیش چی بود دیگه!! خوبه آدم اشتباه می کنه، لااقل جرئت قبول کردن مسئولیت اشتباهشو داشته باشه!

دیگه بابای همسر هم یه کمی نصیحتش کرده بود و اونا هم معذرت خواهی کرده بودن و رفته بودن.

ولی واسه ما تجربه ای شد که از این به بعد هرجا سوار آژانس شدیم حتما به طرف بگیم رسید بده. اون وقت معلوم میشه کی راست میگه، کی دروغ.

--

حالا یه نکته ی جالبش این بود که اگه ما از شکایتمون صرف نظر نمی کردیم فکر می کنم تنها کاری که اتحادیه می کرد جریمه کردن طرف بود! نمی دونم اتحادیه کار دیگه ای هم می کنه یا نه، اما بعدا به این فکر کردم که اگه فقط اتحادیه این آدما رو جریمه کنه، عین نامردیه.

آخه حق باید به حق دار برسه. گیرم که مثلا آژانسو جریمه کردن 30 تومن. اما آیا میان به صورت تصادفی به ده تا از مسافرها زنگ بزنن ببینن چقدر ازشون گرفتن و اگه بیشتر گرفتن پول اونا رو هم پس بدن؟ یا فقط پول قراره از جیب آژانس به جیب اتحادیه ریخته بشه؟!سوال

--

خلاصه، اینم از یه بار آژانس گرفتن ما تو ایران! نتیجه گیری اخلاقی اینکه رسید بگیرین، آقا وقتی می خواین آژانس بگیرین از اول طی کنین که من رسید می خوام که بعدا این قشقرقا پیش نیاد.


[ ۱۳٩٤/٢/۱٧ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو مدتی که خاله اینا خونه ی ما بودن، مامانم داشت آش درست می کرد. اون روز ناهار آش خوردیم. اونجا یه کاسه آش خوردم، دیگه بیشتر جا نداشتم متاسفانه. عصرش برادر بزرگتر اومد. با اونم دو کاسه دیگه آش خوردم نیشخند. بعدش هم که می خواست بره، منو رسوند خونه ی همسر اینا.

همسر اون موقع هنوز تازه رسیده بود خونه شون. قبلش زنگ زده بودم بهش، گفت من بیام خسته ام، می خوام دوش بگیرم و بخوابم، تو خودت بیا خونه مون. منم یه کمی ناز نمودم و گفتم باید بیای دنبالم چشمک. ولی می دونستم خسته است، گفتم بذار خودم قبل از اینکه بیاد برم خونه شون.

دیگه برادر بزرگتر منو تا خونه ی خانواده ی همسر رسوند. وقتی رسیدم همسر رفته بود دوش بگیره. منم رفتم لباسامو عوض کردم و خیلی شیک و مجلسی اومدم نشستم پیش بقیه تو هال. همسر که از حمام اومد چشاش گرد شد که من تو این فاصله تشریف فرما شدم نیشخند.

به هر حال سوپرایز که همیشه واسه از آلمان به ایران اومدن نیست که چشمک.

فرداش ناهار خونه ی مامانم اینا دعوت شدیم. من انتظار داشتم ماهی داشته باشیم، ولی فسنجون داشتیم. بازم خیلی خوب بود. کلا فسنجون چیز خوبیه چشمک.

دیگه بعد از اونم که هم من بودم و هم همسر خستگیشو گرفته بود، کلا همه اش مهمونی بودیم. خدا رو شکر تا الان موفق شدیم خونه ی فامیل درجه ی یک و دوی منو نسبتا تموم کنیم! اما از فامیلای همسر (منظور فامیلای ضروری ای هست که می خوایم خونه شون بریم، وگرنه همه رو که نمی ریم!) یکی دو نفر موندن.

ولی همه چی انقد فشرده شده که تو هر مهمونی ای نیم ساعت بیشتر نمی مونیم.

باید یه کمی هم بریم خرید برای دوستامون که آلمانن سوغاتی بخریم.

راستی دیروز موفق شدم یه روسری هم بخرم که امروز پوشیدمش و دوسش داشتم. ولی نمی دونم چرا هرچی دیروز تو مغازه ها می گفتیم روسری رنگ شاد می خوام، طرف بهم روسری های مشکی نشون میداد!! میگم روسری خلوت می خوام، نمی خوام خیلی گل بته داشته باشه، میگم نمی خوام روسریم سر باشه. طرف کلا بدون توجه به درخواست های من، هرچی خودش دوست داش به فروش برسونه می آورد باز می کرد نشون می داد!

حالا اون مغازه ای که ازش خرید کردم خیلی آدم خوش اخلاق و خوش برخوردی بود. واقعا جدای از اینکه روسری هاشو پسندیدم، کلا دلم می خواست ازش خرید کنم. آخه واقعا کم پیدا میشن همچین آدمای خوش برخوردی.

حالا وسط دیدن روسری ها، آقاهه همین طور که داره باز می کنه میگه قیمتش هم 22 تومنه خنثی. گفتم اشکالی نداره، مسئله ای نیست. کلا انقد مردم چک و چونه می زنن که بیچاره از اول قیمتشو می گفت!

--

یه حرکت قشنگ دیگه هم که امروز دیدیم این بود که یه ساختمونی رو که داشتن درست می کردن، طرف یه پارچه زده بود جلوش به این مضمون " همسایه ی محترم از اینکه به دلیل کار ساختمانی سر و صدا ایجاد می کنیم و مزاحم شما می شویم عذر می خواهیم".

بسیار لذت بردیم از اینکه دیدیم همچین آدمای بافرهنگی هم وجود دارن لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که از خونه ی دوستم اومدم، شبش زنگ زد پالتوتو جا گذاشتی اینجا! انقد هوا گرم بود تو ایران که اصلا حس نکرده بودم پالتو لازم دارم. آویزون کرده بودم رو جالباسی پشت در اتاق.

حالا قراره با یه اتوبوسی که میاد برام بفرسته.

همون شب هم همسر پرواز داشت. من شب نسبتا دیر خوابیدم. مامانم اینا ساعتای 10.5 خوابیدن (البته همیشه زودتر می خوابن، به خاطر من دیر خوابیدن اون شب)، من نزدیک 12 بود که خوابیدم. ساعت 4 صبح با صدای مامان و بابام بیدار شدم که بحث می کردن اذون گفتن یا نه! بعد از اون دوباره موفق شدم بخوابم. ساعت بیست دقیقه به هفت اینا بود دیگه انقد سر و صدا زیاد شد که کلا بیدار شدم. دیدم مامانم اینا صبحانه شونو خوردن. تازه چایی هم دیگه یه جوری بود که می ریختی باید می خوردی! منم نشستم پای سفره ای که فقط به خاطر من همون طوری پهن مونده بود و صبحونه خوردم. کلا هر وقت خونه ی مامانم ایناییم، همین طوریه! عادت داریم لبخند.

تازه مامانم دعوام هم میکنه، میگه ما از ساعت 4 بیداریم. تو تازه الان بیدار شدی، میگی خوابم میاد خنده.

ساعت نه اینا زنگ زدم از خونه ی همسر اینا شماره ی یه جایی رو گرفتم که برم، مامانم میگه خاله و بچه هاش میخوان بیان دیدنت خنثی. میگم خب نباید با من هماهنگ می شد یعنی؟!! میگه خب گفتن هر وقت دختر معمولی اومد بگو ما بیایم، منم گفتم دیشب می رسی، گفتن پس ما صبح میایم! گفتم باشه دیگه. پس نمی رم اونجایی که می خواستم برم، می مونم تا بیان.

ولی قبلش گفتم بذار زنگ بزنم خونه ی خاله، ببینم دقیقا ساعت چند میان. زنگ زدم، دیر ورداشتن، دختر خاله ام ورداشت، گفتم کجایین؟ گفت دم در بودیم، داشتیم راه می افتادیم.

حالا خونه ی مامان منم همیشه شلخته است. دیگه مامان و بابای من سنی ازشون گذشته و حس و حال تمیزکاری و این حرفا رو ندارن. گفتم تا مهمون نیومده یه سر و سامونی به خونه بدم. هنوز دو تا تیکه رو از تو خونه جمع نکرده بودم که در زدن! انگاری پشت در بودن الان که داشتم تلفنی باهاشون حرف می زدم!

مامان درو باز کرد، دیدم یکی از دخترخاله هامه. گفت من از خونه ی خودمون میام. قرار گذاشتیم که بیایم اینجا صبح، بقیه از خونه ی مامانم میان. یه ده دقیقه ای رد شد، خاله و اون یکی دخترش اومدن.

تقریبا یه ساعتی خونه ی ما بودن. کلا این دخترخاله هام آدمای شادی ان. هر وقت می بینیشون دارن می خندن. اون یه ساعتی هم که پیش ما بودن لحظات شاد و مفرحی ایجاد کرده بودن انصافا چشمک.

--

باز بقیه شو بعدا می نویسم!! هی باید بریم مهمونی.

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیگه یادم نمیاد قضایای کدوم روزا رو نوشتم و چیا مونده!!

کلا این یکی دو روز وبلاگ نویسیم کوفتم شده! هی چند خط نوشتم، ذخیره کردم، رفتم اومدم بقیه شو نوشتم. نفهمیدم چیا رو نوشتم،چیا رو ننوشتم.

دیگه هرچی یادمه میگم.

--

اون روز که بلیت قطار داشتم، فک می کردم بلیتم ساعت 3ه. بعد دم رفتن که خواهر همسر رفت لباس بپوشه و منو برسونه، نگاه کردم دیدم بلیتم ساعت 3:40 ه. هنوز یه کمی وقت داریم.

دیگه نشستم و چند دقیقه بعدش دختر خواهر کوچیک تر و چند دقیقه بعدترش خود خواهر کوچیک تر هم رسیدن خونه. دخترشو که کلا فقط تو خواب دیده بودم صبحش، خوب شد تونستم یه نیم ساعتی ببینمش حداقل. کلی بزرگ و خانوم شده بود برای خودش. به قول خودش کلاس هشتمه. بهش می گم والا اون زمانی که ما راهنمایی بودیم، هی نسل قبل تر از ما ازمون می پرسیدن، یعنی کلاس چندم زمان ما (که شیش سال ابتدایی بود و شیش سال دبیرستان). حالا که شما باز دوباره شیش سال شیش سال شدین، ما هی باید بپرسیم یعنی چندم راهنمایی زمان ما؟!!

یه نیم ساعت بعدش، همسر خواهر کوچیک تر منو رسوند راه آهن و من راهی شهر دوستم شدم. تو کوپه ی چهار نفره، فقط من بودم و یه خانوم. یه خانومی که وقتی راجع به بچه اش صحبت می کرد، همه اش با خودم فکر می کردم چطوری می تونم یه کاری کنم که بعدا بچه ام این طوری نباشه؟!!

یه خانم چادری و خیلی مذهبی بود که ماهی یه بار میرفت مشهد و کلا بسیار مذهبی بود از لحاظ شرکت تو جلسه های قرآن و حرم رفتن و کربلا رفتن و این چیزا. ولی یه دختری تربیت کرده بود که می گفت ماهی 700 800 تومن برای خرجش کمش میاد (خرجش یعنی فقط خرج لباسش، وگرنه خونه و خوراک و این چیزا رو که کلا داشتن و مامانش هزینه میکرد).

می گفت دخترم خیلی ساعت داره، یه هفت هشت تایی ساعت داره، همه هم مارک. میگه دوست دارم لباسام با ساعتم ست باشه. بیست جفت کفش داره، هرچی هم بهش میگم خب اینا رو می خوای چیکار؟ میگه من علاقه دارم به این چیزا. تو چیکار داری؟

می گفت یه ساعت خریده بهش گفتم چقد دادی گفته 80 تومن. بعدا فهمیدم 480 تومن داده. میگه خب اگه میگفتم چقد دادم باز دعوام می کردی.

می گفت دخترم حاضر نیست ازدواج کنه. میگه از کجا معلوم مجبور نشم زن یه کارمند بشم که هیچی پول نداشته باشه؟ همین جوری که الان هستم خوبه.

خلاصه که خانومه خیلی صحبت کرد و خیلی می نالید از دخترش. ولی خب فکر می کنم آدم باید این جور مواقع از دست خودش ناله کنه. به هر حال سنگ بنای اخلاق این دخترو مطمئنا پدر و مادرش بنا کردن.

(خدا رو شکر کردم که ما هیچ وقت نمی تونیم انقد پولدار بشیم که بچه مون این طوری بشه نیشخندچشمک).

خانومه تا خود شهری که رسیدیم صحبت کرد (البته یه کمیشم خوابیدیم!). راستی از قطار هم بگم، بسیاااااار تمیز و خوب بود. من واقعا می تونم بگم بهترین قطاری بود که به عمرم سوار شدم، چه تو آلمان، چه تو ایران. درسته قطارای آلمان خیلی سریع تر میرن و کلا خدمات بلیت خریدنشونو و این چیزاشون راحت تره، اما از نظر تمیزی، برخورد مسئولای قطار، واقعا عالی بود قطارش. خیلی لذت بردم لبخند.

تو راه خیلی دلم می خواست از صحنه های بیرون عکس بگیرم. بعد از اون همه دیدن مناظر سبز تو آلمان، دیدن زمین های خاکی رنگ فراخ و گاهی کوه و این چیزا، خیلی لذت بخش بود لبخند. ولی خانومه همه اش صحبت می کرد و زیاد جالب نبود من یهویی با گوشیم شروع کنم به عکس گرفتن. مضاف بر اینکه مطمئنا خیلی مسخره بود به نظرش که آدم از زمین خالی عکس بگیره نیشخند.

رسیدیم شهر دوستم و دوستم و همسرش اومده بودن ایستگاه قطار دنبالم. دیگه احوال پرسی کردیم و رفتیم سوار ماشینشون شدیم. خیلی خوشحال بودن، واقعا خوشحال بودن. یعنی انقد که من کاملا متوجه میشدم حتی همسرش هم خوشحاله از اینکه مهمون دارن. بسیااااااار همسر مهمون نوازی داشت. خودش که خب دوستم بود و مسلما دوست داشت برام سنگ تموم بذاره، ولی من واقعا انتظار نداشتم همسرش هم این همه مهمان نواز باشه و واقعا ابراز خوشحالی کنه از اینکه رفتم خونه شون. خیلی بهم خوش گذشت اونجا.

آخه اونا هم که الان در واقع تو شهر پدریشون زندگی نمی کنن. واسه همین مهمونی ندارن اصلا. تازه به قول دوستم می گفت تو اولین دوستم هستی که میای خونه مون لبخند.

جالب بود برام که با اینکه اولین بار بود می رفتم خونه شون اصلا احساس غریبگی نمی کردم. انگاری اون پیوند راهنمایی و دبیرستان انقدر قوی بوده که حتی با اینکه تو نه سال گذشته فقط یه بار همدیگه رو دیده بودیم، اونم تو عروسی ما، بازم خیلی با هم راحت بودیم.

این دوستم همونی بود که یه بار راجع توی پست معلم زبانم راجع بهش نوشتم، همونی که باهام رقابت سالم و تنگاتنگی داشت چشمک. کلا ما با هم شباهت های زیادی داشتیم. در حدی که واقعا شوکه شدم وقتی دیدم تزئین زعفرون روی برنجشو دقیقا به همون شکلی ریخت که من همیشه می ریزم!

یه نکته ی دیگه رو هم که خیلی دوست داشتم این بود که خیلی راحت و صمیمی، روز بعد ظهرش که دوباره خونه شون بودم همون برنج دیروزو که اضافه اومده بود گرم کرد، بدون هیچ رودرواسی ای که الان زشته جلوی مهمون لبخند. منم خیلی خوشحال شدم که خودشو الکی به زحمت نمی اندازه.

می گفت به مامانم کلی پز دادم می گم مهمون از آلمان داریم خنده.

وقتی رسیدم خونه شون شب بود، تا 12 اینا صحبت کردیم و تا خوابیدیم ساعت 1 بود. فردا صبح هم من طبق معمول ساعت 7 بیدار شدم. یه کمی تو رختخواب موندم که مطمئن بشم خودشون قصد بیدار شدن دارن، بعد دیگه بلند شدم رفتم بیرون از اتاق. دیدم همسرش رفته قبلا. گفت رفته ماموریت، صبح زود رفته.

ما هم نشستیم با همدیگه صبحونه خوردیم و بعدش راه افتادیم که بریم. من می خواستم برم کار اداریمو انجام بدم، اون می خواست بره سر کارش، البته فقط دو ساعت باید می رفت اون روز.

از اونجایی که نمی دونستم کار اداریم چقدر طول می کشه و یه خورده ضایع بود با چمدون رفتن، چمدونمو خونه شون گذاشتم و گفتم برمی گردم می برم. کارم خیلی زود تموم شد و ساعت یک برگشتم.

از اون طرف مامان و بابا و برادر همسر اومدن دنبالم همون شهری که من بودم. من قبلا به همسر گفته بودم که نمی خواد بیان، فقط براشون زحمت داره و اذیت، ولی خب می دونستم که اونا اخلاقشون این جوریه و دوست دارن بیان. واسه همین دیگه مخالفتی نکردم.

قبلا بهشون گفته بودم کارم دو سه تموم میشه. اونا هم یه جوری اومدن که همون 2.5 رسیدن.

منم که یک دوباره خونه ی دوستم بودم. با هم ناهار خوردیم و یه کمی صحبت کردیم و دیگه وقت رفتن شد. خیلی خوب شد که رفتم خونه شون. دیگه همممممه ی حرفامونو زدیم چشمک.

دوستم اومد دم در و به خانواده ی همسر گفت بیان تو، ولی نیومدن، منم قبلا بهش گفته بودم که خیلی بعیده بیان تو. دیگه چمدونمو سوار ماشین کردم و راه افتادیم به سمت خونه.

وقتی رسیدیم خونه اول رفتیم خونه ی مامان و بابای همسر. چون مامانم گفته بود وقتی من میرسم خونه نیست. یه کمی نشستیم، من زنگ زدم خونه مون، بازم کسی گوشی رو ورنداشت. دیگه وقتی که مطمئن شدم الان برگشته مامانم، راه افتادم اومدم خونه مون.

دیشب به مامانم گفتم برام آش درست کنه. حالا امروز ناهار آش داشتیم. میدونم که از نظر خیلی ها آش ناهار نیست، ولی تو خونه ی ما ناهاره لبخند.

خیلی خوب بود، دلم واسه آشای کشک مامانم تنگ شده بود.

خونه ی خواهر کوچیک تر هم که بودم برام فسنجون درست کرده بود. اون وقت من ندید بدید فسنجونو با تره و نعنا و شاهی و کلا سبزی می خوردم نیشخند. خلاصه اگه از این به بعد یه وقت دیدین کسی این کارو کرد، بدونین اون دختر معمولیه چشمک.

خونه ی دوستمم که قرمه سبزی خوردم. کلا نصف غذاهای ایرانی ای که مد نظر داشتم تو ایران بخورمو هنوز به خونه نرسیده خوردم نیشخند.

--

بقیه شو باز بعدا می نویسم. الان باید برم. نمی دونم چرا هرچی سعی می کنم به تاریخ امروز برسم، نمی رسم! هی هر روز باید مال روزای قبلو بنویسم!!


[ ۱۳٩٤/٢/۸ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب ببخشید که انقد دیر می نویسم. اینا رو همون دیروز نوشتم، ولی پرشین بلاگ باز نمی ذاشت چیزی آپ کنم!تازه یه تیکه اش هم پرید که مجبور شدم دوباره بنویسم.

--

خب بالاخره بچه ی خواهر کوچیک تر ما رو مرخص کرد. چند ساعت باهاش بازی کردم یعنی؟!!

بریم سر حرفای خودمون. بعله، کلاسمم که زود تعطیل شد به خاطر نبودن بچه ها. وقتی از کلاس اومدم بیرون، نمی خواستم زیاد بمونم تو دانشگاه. کلا سرما خورده بودم و زیاد حالم خوب نبود. ساعتای چهار باید راه می افتادم دیگه.

همون شب خونه ی دوستامون دعوت بودیم. آخه تولد یکیشون بود و گفته بودن ما هم شام بریم پیششون (البته تو یکی دو تا پست قبل تر نوشتم که تولدش یه روز جلوتر بود).

روز قبلش همسر یه شهر دیگه کار داشت، برگشتنی هم کادوی تولد دوستمونو خرید، هم یه چیز دیگه که من برای یه نفر ببرم ایران. اما وقتی آورد خونه دید تو چمدونمون جا نمی شه. باید ببره پس بده. بلیط همسر فقط همون روزو کار می کرد. برای همین گفتم من که از دانشگاه میام، چیزی که خریدی رو بیار تو ایستگاه قطار بهم بده، من میرم اون شهر و پس میدم و بر می گردم.

با احتساب این رفت و برگشت، عملا من زودتر خونه نرسیدم که هیچ، اصلا دیگه یه راست باید می رفتم مهمونی! ولی همسر قبلش پیامک داد گفت فلان جا پیاده شو تا خرید کنیم. برای دو تا از دوستام می خواستم شکلات بخرم و ببرم ایران.

متاسفانه موقع شکلات خریدن گزینه ها ما خیلی محدوده. بیشتر شکلاتا الکل دارن. مثلا کاف هوف که فروشگاه بزرگیه و واقعا تنوعش زیاده، در نهایت چهار پنج تا گزینه ی مناسب بیشتر نداشت (البته به جز اون مدل هایی که واقعا مناسب هدیه بردن نبودن).

و متاسفانه تر اینکه به دلیل ضیق وقت نشد بریم از پیشنهادهای لیلی خانوم استفاده کنیم، با اینکه پیشنهادهای خیلی خوبی بود. دیگه همسر رفته بود تو کاف هوف که به من پیامک داد، منم دیدم فرصت این نیست که بخوایم بریم اون فروشگاه و ببینیم چیزی پیدا می کنیم یا نه، باز بیایم این یکی و خلاصه نشد دیگه (از لیلی خانوم هم تشکر میکنم همین جا، ان شاءالله دفعه ی بعد پیشنهاداتو میذارم تو صدر لیست چشمک).

خلاصه، سعی کردیم خیلی سریع دو تا شکلات انتخاب کنیم و بریم. به دوستم گفته بودم من هشت اینا می رسم (آخه اون موقع فک می کردم همسر خودش جدا میره و اصلا یادم نبود که باید برم با هم شکلات انتخاب کنیم) و با تمام زمانی که صرف خرید شکلات کردیم، در نهایت تقریبا هشت و پنج دقیقه رسیدیم.

یه نفر دیگه از بچه ها هم مهمون دوستامون بود. خلاصه، خیلی خوش گذشت بهمون و شام هم ماکارونی خوردیم و ترکیدیم از بس خوردیم!

تازه بعد از شام دیدیم کیک تولدی که دیروز درست کردنو هم نگه داشتن برامون و کلا فقط یه برششو دیشب بریدن لبخند. بسیار مشعوف گشته و از کیک تولد نیز تناول نمودیم.

--

یکی دیگه از چیزایی که موقع خوردن چایی با استاد راجع بهش صحبت کردیم، بچه هایی بودن که امتحان داشتن. یه سری بچه ها (که چهار نفر بودن) قرار بود دوشنبه امتحان شفاهی داشته باشن و طبعا منم به عنوان یکی از ممتحنا باید می بودم. ولی خب به استاد گفتم من که دارم می رم. گفت خب بهتر بود قبلا می گفتی، ولی خب الان بذار ببینم چی کارش می تونیم بکنیم.

سریع برنامه ی امتحانا رو چک کرد با لپ تاپش و معلوم شد که یه کمی قضیه پیچیده است. تو هر امتحان همیشه چند تا استاد هستن (فک می کنم سه یا چهار استاد هستن که هر کدوم یه درسو امتحان می گیرن از طرف، مثلا هر درس یه ربع). حالا استاد تو یه سری امتحانای دیگه ای هم دخیل بود که به صورت موازی با امتحانایی که من دخیل بودم برگزار میشد. یعنی استاد نمی تونست تو بعضی هاش به جای من شرکت کنه.

البته این بعضی فقط برای یه نفر بود. تو سه تای دیگه شون، خود استاد هم به خاطر یه درس دیگه سر امتحان بود، خب مشکلی نبود که به جای منم برای درس من از بچه ها سوال بپرسه. اما برای یکیشون، کار مشکل بود.

در نهایت تصمیم گرفت که اون برنامه رو بعدا به بچه ها بگن با یه ربع تاخیر برگزار میشه و اونم خودش به جای من بره و نتیجه ی نهایی این شد که استاد از حدود ده ساعت امتحان داشت، بدون وقفه، یعنی حتی یازده تا یک هم امتحان داشت بیچاره!

ولی خب فداکاری کرد و به جای منم قبول کرد از بچه ها امتحان بگیره. اینو گفتم که فک نکنین استاد من همه اش جنبه های منفی داره. شاید استاد خوبی نباشه (اونم به این خاطر که تجربه نداره)، ولی آدم خوبیه لبخند.

قرار شد برای اینکه کار استاد راحت بشه، من سوالا رو طراحی کنم برای بچه ها و به همراه مقاله هایی که بچه ها امتحان دارن واسه استاد بفرستم. گفت تا عصر بفرست. اما متاسفانه من به خاطر اینکه همه اش تو راه بودم و رفتم اون وسیله رو پس بدم تو یه شهر دیگه و خلاصه بعدش هم رفتیم خونه ی بچه ها نتونستم تا عصر براش بفرستم.

خونه ی بچه ها که بودیم رو گوشیم چک کردم، دیدم زده لطفا زودتر برام چیزمیزای بچه ها رو بفرست. منم دیگه لپ تاپمو در آوردم و شروع کردم به سوال طرح کردن. برای یکی و نصفی بچه سوال طرح کردم، دیگه باید می رفتیم. وگرنه قطار می رفت و دیروقت می شد.

از کیک تولد هم هیچی نفهمیدم. همین طوری تند تند یه کمی خوردم، چون داشتم سوال طرح می کردم و استرس هم داشتم.

رفتیم خونه، من ساعتای یک بود که دیگه سوالا رو تموم کردم و برای استاد فرستادم. اونم فرداش عصری ایمیل زد و تشکر کرد و گفت فایلات خیلی بهم کمک می کنه.

--

با اینکه شب ساعتای یک اینا خوابیده بودیم، صبح که بیدار شدم اصلا خسته نبودم. همون ساعت 7 اینا دیگه کلا بیدار بودم که وسایلو جمع و جور کنم و برم دیگه.

البته همسر همه چی رو شب قبلش آماده کرده بود وقتی من داشتم سوال طرح می کردم. ولی چیزایی مثل مسواک و چیزای لحظه ی آخری هنوز مونده بود. اونا رو هم با خیال راحت جمع کردیم و صبحانه خوردیم و راه افتادیم بریم فرودگاه.

همسر تا فرودگاه باهام اومد، آخه شب قبلش دوستامون یه بلیت معتبر داشتن که دادن به ما. با اون بلیت می شد دو نفر رایگان سفر کنن (البته رایگان که نه، یعنی پولش قبلا پرداخت شده بود موقع خرید بلیت چشمک).

ما هم با هم رفتیم تا فرودگاه. شب قبلش همسر می خواست برام آنلاین چک این کنه، ولی پولی بود، حدود هشت یورو باید می داد. ما هم بی خیال شدیم، گفتیم بالاخره که من باید فرداش زودتر برم، چون چمدون دارم که باید تحویل بدم. وقتی رفتیم چک این کردیم، پول نگرفت. خدا رو شکر کردم که آنلاین چک این نکرده بودیم چشمک.

دیگه من با همسر خداحافظی کردم و رفتم تو سالن انتظار دوم و منتظر هواپیما شدم. هواپیما اومد و ما سوار شدیم ولی با یه ساعت تاخیر پرواز کرد. یه مدت طولانی ای رو داشت رو باند راه می رفت، نمی دونم چرا! انقد تو هواپیما نشسته بودیم که خسته شدم، داشت خوابم می برد که متوجه شدم هواپیما شروع به حرکت کرد رو باند. یه نگاه به ساعتم انداختم و دیگه من خوابم برد، بیست دقیقه بعدش بیدار شدم، دیدم هواپیما همچنان داره رو زمین حرکت می کنه!!

بالاخره بعد از یه ساعت تاخیر کم کم بلند شد. من سر ردیف نشسته بودم، یعنی کنار راهرو. البته صندلیمو وقتی می خواستم بگیرم، خانومه ازم پرسید کنار پنجره می خوای یا نه که من گفتم آره و اونم کنار پنجره داد. وقتی رفتم تو، دیدم یه خانومی رو صندلی من نشسته، گفتم ببخشید اینجا جای منه. گفت اینجا مگه c نیست؟ گفتم نه، اونجا A ه. (A کنار پنجره است). بلند شد و من نشستم. بعد از چند لحظه دیدم برای من واقعا خیلی فرقی نمی کنه که حتما کنار پنجره باشم. بهش گفتم اگه دوست داری کنار پنجره بشینی بیا بشین، برای من فرقی نداره.

صندلی کنار پنجره خوبیش اینه که کسی بیدارت نمی کنه هی که بخواد رد بشه. ولی از طرفی صندلی کنار راهرو خوبیش اینه که تو کسی رو بیدار نمی کنی هی که می خوای رد بشی نیشخند.

دختره هم تشکر کرد و جاشو با من عوض کرد. صندلی مقابل من (یعنی اون ور راهرو) مال یه خانومی بود با دو تا بچه اش. یکیش که شاید مثلا نه ماهه اینا بود. یکیش حدودا شیش هفت ساله. تو تمام طول پرواز بچه های این خانومه منو سرگرم کرده بودن.

ردیف جلوی همین خانوم هم یه خانوم و آقا بودن که یه بچه ی حدودا پنج ساله داشتن. مامان بچه ی جلویی بسیاااااار با حوصله بود. مامان صندلی عقبی یه چند لحظه ای رفت برای بچه ی کوچیکش شیر درست کنه و بیاد، بچه رو سپرد به بچه ی بزرگترش. ولی بچه شروع کرد به گریه و خواهرش نمی تونست ساکتش کنه. مامان صندلی جلویی یهویی برگشت، شروع کرد با بچه بازی کردن. کتاب بچه ی خودشو که عکس حیوونا رو داشت گرفته بود جلوی بچه و هی صدای حیوونا رو در می آورد می گفت ببین، ببین پنگوئن، بعد صدای پنگوئن در می آورد. همین کارو واسه هفت هشت ده تا حیوون کرد. بچه خیلی زود ساکت شد و سرش گرم شد.

در همین حین مامانه برگشت، اما مامان جلویی همچنان با بچه بازی می کرد. بعد هم بچه ی خودشو به بچه ی بزرگ خانومه معرفی کرد و بچه ها رو باهم دوست کرد. به بچه ی عقبی هم گفت می خوای با بچه ی ما بازی کنی؟ حالا بچه ی عقبی آلمانی بلد نبود، خیلی کم بلد بود. زبونشون فرانسوی بود. البته مامانه صحبت می کرد، ولی بچه اش نه.

البته فک می کنم انگلیسی و فرانسوی، هر دو، رو بلد بود بود بچه هه. آخه خانوم جلویی خیلی جاهاشو به انگلیسی با خانم عقبی صحبت می کرد که بچه اش هم بفهمه دارن چی میگن.

خلاصه، با اینکه بچه خوب آلمانی بلد نبود، مامان جلویی تمام تلاششو می کرد که با این بچه ها ارتباط برقرار کنه. در حدی که هی مثلا تو کتاب چیزی رو نشون می داد بهش می گفت تو فرانسوی بهش چی می گین؟ بعد هم به بچه اش گفت بیا با هم بازی کنین.

بهشون گفت تو راهرو بدوئین تا اون جلو و برگردین. البته دویدن بچه ها رو که می دونین. اون طوری نبود که مزاحم کسی باشه، یه جوری راه رفتن بود. ولی خب حسابی بچه ها رو سرگرم کرد. حالا جالب بود که بچه ی خودش خیلی زود گفت من خسته شدم و گرفت نشست، ولی مامانه همچنان با بچه ی عقبی بازی می کرد، یعنی اصلا این طوری نبود که بگی به خاطر بچه ی خودش داره با بچه ی مردم بازی می کنه.

انقد با بچه ی عقبی بازی کرد که بچه خسته شد و در حالی که کلی عرق کرده بود از بس بازی کرده بود، دیگه گرفت نشست.

انقدرررر دیدن این صحنه های بازی مامان بچه ی جلویی با بچه ی عقبی قشنگ بود که واقعا آدم لذت می برد از دیدن این همه مهربونی یه آدم. آدمی که می دید مامان عقبی حوصله نداره و درگیر نگه داشتن یه بچه ی هشت نه ماهه است (که حسابی هم خسته و کلافه شده بود و دیگه داشت نق نق می کرد طفلکی، البته خب حق هم داشت، مگه بچه چقدر می تونه تو یه حالت و توی یه فضای کمتر از نیم متری ساکت بمونه؟)، شروع کرده بود به سرگرم کردن اون یکی بچه که یه باری از دوش مادره برداشته بشه.

حتی موقع پیاده شدن هم به خانومه گفت وسایلتونو بدین ما بیاریم، این طوری اذیت می شین.

خیلی دوست داشتم موقع عوض کردن هواپیما پشت این آدما راه برم و بازم بیشتر مهربونی های این خانومه رو ببینم، ولی نمی شد. چون پروازم تاخیر داشت، دلم می خواست زودتر برم که خیالم راحت باشه. البته پروازم ترانزیت بود، ولی خب بازم دلم می خواست زودتر برم سالن انتظار.

اول رفتم نمازخونه (خدا رو شکر که تو ترکیه نمازخونه هست و آدم می تونه بره قشنگ پخش زمین بشه اونجا نیشخند) و بعدش هم رفتم تو سالن انتظار نشستم تا نوبت پروازمون بشه.

پروازمونو پیج کردن و گفتن بریم جلوی گیت. بلند شدم که برم، یه نفرو دیدم که با یه کاپشن خاکی وایستاده اون جلو. کاپشنش رنگ کاپشن همسر بود. یه لحظه می خواستم همسرو صدا بزنم بگم تو کی رفتی اون جلو که یهو یادم اومد همسر اصلا نیومده.

اصلا حس خوبی نبود، با خودم گفتم کاش اصلا می شد نیام، این جوری که عین ده روز دلم یه جای دیگه است و باید ایران بمونم. اصلا چه اشتباهی کردم اومدم.

من کلا این طوریم، اگه جایی برم که همسر نیست، اصلا بهم خوش نمی گذره، نمی تونم برم بگردم. سوئد هم که تنها رفته بودم، همسر هی بهم می گفت چرا نمی ری تو شهر بگردی؟ برو یه دوری تو شهر بزن. ولی من واقعا اصلا دلم نمی خواست برم. یعنی تو هتل نشستن و چت کردن با همسر برام لذت بخش تر بود تا گشتن تو شهر!

خلاصه که کلا پشیمون شدم از ایران اومدنم!

دیگه رفتیم سوار هواپیما شدیم و رسیدیم ایران. تو فرودگاه هم از پله ها که می اومدم پایین یه نگاهی انداختم که مطمئن بشم کسی نیومده دنبالم. آخه بعضی وقتا هرچی به خواهر کوچیک تر میگم نیاین دنبالم، بدموقع است، گوش نمی دن و میان.

یه نگاه انداختم، کسی نیومده بود. منم رفتم چمدونمو که به سلامتی از رو ریل کلا افتاده بود پایین (به همراه یه هفت هشت تا چمدون دیگه!!) ورداشتم و رفتم بیرون. یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ی خواهر کوچیک تر.

طبق معمول، دم درشون که رسیدم، نمی دونستم زنگشون کدومه، زنگ زدم به تلفن خواهر کوچیک تر و گفتم درو برام باز کنه. چمدونمو بردم بالا، با خواهر کوچیک تر سلام و علیک کردم و گفتم بره بخوابه.

(درست قبل از اومدنم به خواهر کوچیک تر تو اسکایپ پیام دادم که من دارم میام ایران و اونم گفت چه خوب. خدا شما رو رسونده. بچه ی کوچیک تر آبله مرغون داره از جمعه و فردا نمی تونه بره مدرسه. ما هم هر دومون باید بریم سر کار. می تونی نگهش داری؟ گفتم من ساعت سه بلیت قطار دارم، تا قبلش اگه میاین، آره، اونم گفت باشه میایم).

راجع به اینکه تا کی هستم هم صحبت کردیم و بهش گفتم تا دو اینا خونه می مونم، اشکالی نداره. گفت باشه، منم به همسرم گفتم زودتر بیاد امروز. قبل از اینکه تو بخوای بری اون میاد.

دیگه بعدش هم رفت بقیه ی خوابشو بکنه.

منم رفتم تو اتاق پسر خواهر کوچیک تر (که آبله مرغون داشت) بخوابم. همون اول چمدونمو باز کردم و سوغاتی بچه رو گذاشتم رو تختش. سوغاتی دختر خواهر کوچیک ترو هم بردم گذاشتم روی میز اتاقش و بعد اومدم خوابیدم.

ساعت هفت با صدای خواهرم بیدار شدم که داشت سوغاتی پسرشو براش باز می کرد. دیگه بلند شدم، رخت خوابمو جمع کردم و روزمو شروع کردم لبخند.

خواهر کوچیک تر، طبق معمول، سفارشای صبحانه رو کرد که چی کجاست و رفت سر کار. بقیه هم که قبل ترش رفته بودن. مونده بودیم من و پسر خونه! همون اول صبح اومده بود یه سی دی براش بذارم تو لپ تاپ. کنارم نشسته بود که اتفاقی دستم بهش خورد، دیدم داغه. دستم زدم به گردنش و سرش و اینا دیدم بچه کلا آتیشه!! ولی چون خودش از نظر روحی حالش خوب بود و داشت قشنگ مثل بچه ها بازی می کرد، هیچی بهش نگفتم. گفتم بهتره روحیه شو خراب نکنم و نگم بهش که مریضی.

خیییییییلی بچه ی سربه راهی بود لبخند. قشنگ صبحونه شو لقمه لقمه بهش دادم خورد، بعدش هم نشست پای سی دی هاش. منم رفتم نشستم پای کارام و بعدش هم وبلاگ نویسیم! دیگه وسطاش بودم که هی می گفت خاله بیا بازی کنیم، بهش گفتم باشه.

دیگه دیدم وبلاگ نویسی از بچه ی خواهر آدم که واجب تر نیست که چشمک. گفتم برم باهاش بازی کنم یه کم. برای خودمم خوبه!

انقدررررر منو بازی داد بچه که منم خیس عرق شده بودم، خودش که دیگه هیچی! اول یه عالمه والیبال بازی کردیم، بعد گفت فوتبال بازی کنیم. تا 15 بازی کرده بودیم، گفتم بسه دیگه. گفت نه، تا یه صفر یه سه بازی کنیم، بعد بسه. گفتم باشه. بعد دیدم اولین گل رو که زد، شروع کرد از یک شمردن!! میگه اون قبلی ها حساب نیست.

تا 30 بازی کردیم، گفت تا یه صفر یه چهار بازی کنیم! دوباره تا 40 بازی کردیم. دیگه گفتم بسه. قبول کرد طفلکی. دوباره نشست پای شبکه پویا که اتفاقا برنامه هایی رو داشت می داد که دوست داشت.

منم دوباره رفتم سر لپ تاپم. یه کمی با همسر چت کردم. کلا حس و حال درستی نداشت، مثل خودم بود. کلا فراز و نشیب ها و لحظات سخت زندگی ما انقد ما رو به زور از هم جدا کرده که اصلا نمی تونیم تو لحظات آسونی از هم دور باشیم، یعنی برامون کلا سخته وقتی می تونیم با هم باشیم، با هم نباشیم.

برای بعضی ها (یعنی اکثریت قریب به اتفاق کسایی که من به عمرم باهاشون برخورد داشتم) خیلی مسخره به نظر میرسه رفتارای ما. ولی خب ما این طوری ایم دیگه. مثلا من هیچ وقت بدون همسر نمیرم خونه مون، مگه اینکه مجبور باشم. وقتی هم میریم (یا میایم!!) ایران هیچ وقت نمی گیم تو برو خونه ی مامانت، من میرم خونه ی مامانم! یا هر دومون این وریم، یا هردومون اون وریم، مگر اینکه شرایط خاصی پیش بیاد که دیگه واقعا امکان پذیر نباشه با هم بریم. برای مهمونی ها هم همین طور. تنها جایی که جدا میریم، دیدن دوستامونه (که اونم فک می کنم معقوله دیگه!).

خلاصه، همسر گفت کاش منم اومده بودم، الان داشتم پروازا رو چک می کردم. فردا یه پرواز ارزون هست، به نظرت بیام؟ کلا قیمتش خیلی ارزون بود، حتی از پروازی که من گرفته بودم هم ارزون تر بود. منم گفتم آره بیا. واقعا چند یورو ارزش اینو نداره اصلا که بخوایم به این فکر کنیم که مثلا پولش زیاده و حیفه و نیای و این حرفا.

دیگه همسر هم همون جا سریع یه بلیت خرید و گفت برای فردا بلیت خریدم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول اینکه بگم پرشین بلاگ باز خراب بود. تقصیر من نبود که نبودم!

دوم اینکه بازم نصف حرفایی که می خواستم بنویسم یادم رفت و شما خلاصه ی آن چه گذشتو می تونین بخونین دیگه!

و اما آنچه گذشت.

بهتون که گفته بودم این هفته قرارم با استاد تو یه کافه بود. طبق همون  آدرسی که استاد گفته بود رفتم و خیلی راحت کافه رو پیدا کردم. جای خیلی شیک و با کلاسی هم بود.

همون بیرون نشستم که استاد هر وقت میاد ببینمش و اونم منو ببینه. آخه اینجا هوا که خوب میشه، کافه ها دو قسمت دارن برای نشستن، هم بیرون دارن، هم داخل. توی پیاده رو میز و صندلی ها رو زیر سایبون می چینن و هر کس دلش بخواد اونجا می شینه. (البته این کار مجازه و به خاطرش پول میدن به دولت، این طوری نیست که هر کس هر جا دلش خواست صندلی بذاره، پیاده رو هم باید به اندازه ی کافی وسیع باشه که بهشون اجازه بدن و کلا این طوری نیست که جلوی عبور و مرورو بگیرن).

من خیلی زود رسیدم. ساعتای ده و ربع اینا دیگه جلوی کافه بودم ولی قرارم با استاد ساعت یازده بود. گارسون که اومد سفارشمو بگیره، گفتم من منتظر کسی ام. یه برنامه بود که نوشته بودم که ارور میداد، تا موقعی که استاد می خواست بیاد یه کمی سعی کردم اشکالای برنامه مو رفع کنم. ولی چون اجرای برنامه خیلی باتری مصرف می کرد، خیلی زود شارژ لپ تاپم تموم شد و خوابش برد! منم دیگه جمع کردم گذاشتم تو کیفم.

بعدش هم نشستم یه نگاه به منو انداختم که دستم بیاد امروز چقد قراره پیاده بشم چشمک. طبق معمول کافه ها، هیچیش به جز چایی به من نمی خوره. از نوشیدنی های دیگه که من قهوه جات کلا نمی خورم، یعنی اصلا چیزای تلخ نمی خورم. صبحانه و کیک و اینا هم که قصد نداشتم سفارش بدم. یه صفحه داشت که چهار پنج مدل چایی داشت، همه شون هم قیمتاشون ثابت سه یورو و ده سنت بود. انتخابمو کردم و منو رو بستم، البته منو رو باز نمی کردم هم می دونستم انتخابم چایی سیاهه نیشخند. فقط یم خواستم قیمت دستم باشه.

یه ده دقیقه بعدش دیدم سر و کله ی استاد پیدا شد. همون موقع گارسون اومد، منم گفتم بذار تا اوستا نیومده آلمانی حرف زدن ما رو ببینه سفارش بدم نیشخند. سفارشمو دادم و گارسون رفت که بیاره.

استاد رسید. بهش گفتم اینجا بشینیم یا بریم تو؟ گف بریم تو، اینجا آفتابش خیلی خوبه (کلا این آلمانی ها خیلی علاقه به آفتاب دارن، بر خلاف ما ایرانی ها که ازش فراری ایم!) ولی ممکنه برق بخوایم و کلا با لپ تاپ کار کردن اینجا سخته (راست می گفت، من که کار می کردم هی باید جلوی مونیتور جا به جا میشدم که سایه بیفته روش ببینم چی نوشته اونجا! انقد نور زیاد بود که نمی شد چیزی رو خوند).

داشتیم می رفتیم تو، دوباره گارسونو دیدم، بهش گفتم من میرم تو میشینم. گف مشکلی نیست. بعدش هم اومد سراغ اوستا و سفارششو پرسید. استاد هم صاف رف سراغ چایی ها و یه چایی چینی سفارش داد.

یه دو دقیقه بعد دو تا چایی برامون آوردن که به نظر من هیچ فرقی با هم نداشت! ولی خب اسماش که فرق داشت. مقدار چایی اندازه ی یه بشکه بود، اون وقت یه پاکت شکر گذاشته بودن اندازه ی نصف حبه ی قند هم توش شکر نداشت!

البته همیشه میشه بگی شکر بیشتر می خوای، ولی دیدم الان یه بسته دیگه هم بیاره که مشکل من حل نمیشه. من باید چهار پنج تا از اینا بریزم تو چاییم تا شیرین بشه به نظرم. دیگه کلا بی خیال سفارش شکر اضافه شدم.

استاد هم که دقیقا مثل خارجی ها، شکرو خالی کرد تو چایی، قاشقو نیم دور چرخوند و شروع کرد به خوردن! حالا من هی هم می زدم به این امید که هنوز یه کمی شکر حل نشده اون ته مها مونده باشه که بتونه یه کمی چایی رو شیرین تر کنه نیشخند.

البته این نکته هم شایان ذکره که منم سعی کردم مثل آلمانی ها چایی بخورم. یعنی بذارم یخ کنه، هی کم کم بخورم! نه اینکه مثل خودمون ایرانی ها یه نفس بخورم تا تموم شه چشمک. سخت بود، ولی شدنی بود چشمک.

خلاصه در خلال این چایی خوردن بحثامونو هم کردیم و تموم شد. ولی در کل استاد خیلی رسمی نبود مثل همیشه. واقعا مثل دو نفری که هم دیگه رو برای یه قرار کاری تو کافه می دیدن رفتار می کرد، هم حرف های کاری می زد، هم حرف های جانبی. 

بعد از اینکه تموم شد هم راجع به کاری که به خاطرش میرم ایران سوال کرد و در مورد ادامه ی تزم هم صحبت کرد. اتفاقا من خیلی دلم می خواست راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم. ولی روم نمی شد. همه اش می گفتم بذار این آزمایشو هم انجام بدم که یه نتیجه ای داشته باشم، بعد باهاش صحبت کنم.

ولی اون روز خودش بدون اینکه من چیزی بگم گفت من باید با منشی صحبت کنم قراردادتو تمدید کنم برای یه ترم دیگه. تا تابستون آزمایشاتو تموم کنی. ترم زمستون هم بشین بنویس و دفاع کن دیگه (یعنی تا فوریه ی سال بعد).

حتی راجع به اینکه چطوری تزمو هم بنویسم هم برام توضیح داد. خودش فصل هامو رو ورق برام به صورت تقریبی نوشت. عنوان تزمو هم بهم گفت نیشخند. اتفاقا انتخاب عنوان واقعا مشکل ترین کار بود برای من. آخه من تزم دو قسمت داره که هیچ ربطی به هم ندارن. یعنی اول یه کاری رو امتحان کردیم که جواب نداد و بعد من روشمو عوض کردم و جواب الانمو گرفتم. واسه همین اصلا آسون نبود ربط دادن موضوع اول و دوم. ولی استاد یه عنوانی گفت که خیلی خوب دو تا بخشو شامل میشه و کاملا به نوشتنم جهت میده. الان دیگه می دونم چطوری باید بنویسم تزمو. یا حداقل فکر می کنم میدونم چشمک.  

از کافه اومدیم بیرون، دقیقا جلوی ایستگاه ترم بودیم. دیگه برام آرزوی موفقیت کرد و خداحافظی کردیم. اون رفت خونه شون، منم رفتم سوار ترم شم و برم دانشگاه.

کلاسم ساعت دو بود، ولی بچه ها نیومدن، فقط دو نفر اومدن. آخه همون طور که گفتم بچه ها قبلا قرار بود ساعت کلاسو عوض کنن. چون با یه درس اجباری تداخل داشت. این جلسه هم استاد اون درس گفته بود بچه ها حتما باید بره تا براشون تقسیم کار کنه (درسشون آزمایشگاه بود). واسه همین همه ی بچه ها اون کلاسو رفتن. فقط دو نفر که یکیشون ترم چهار بود، یکیشون ترم یک اومدن سر کلاس.

این شد که مجبور شدم کلاسو تعطیل کنم. ولی بعدش به همشون ایمیل زدم و گفتم کلاس از این به بعد سه شنبه هاست.

خیلی ها هنوز ثبت نام نکردن، با اینکه من بهشون گفتم حداکثر تا شنبه شب برام بفرستن مقاله های انتخابیشونو. یه خورده نگرانم. نکنه به حد نصاب نرسه نگران.   

--

.... بچه ی خواهر کوچیک تر اومده میگه خاله بیا والیبال. من باید برم والیبال الان!!! میام بقیه شو می نویسم باز. آخه گفتی زیاده هنوز. شما هنوز درستون به قسمت بچه ی خواهر کوچیک تر نرسیده چشمک. میام تعریف می کنم بعدا.

--

دوازده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

این عکسا همش مال جنوائه.

 

 

این عکس پانوراماست که همسر از کل فضای کنار ساحل گرفت.

 

این کشتی خیلی قشنگ بود. توش هم بلیتی بود و می شد رفت دید. ما هم رفتیم دیدیم. یه کشتی جنگی قدیمی بود. اگه دقت کنین (نمی دونم دیده میشه یا نه)، اون سوراخایی که روی بدنه ی کشتی هست، ازشون لوله ی توپ اومده بیرون.

این عکسو اصلا نمی دونم کجاست!! همسر عکس گرفته، منم گذاشتم نیشخند:

 

اون موقع که ما تو این ساحل بودیم، هوا داشت حالش بد میشد!! فرداش هم که بد جور برف گرفت دیگه. ولی ساحل صخره ای خیلی قشنگی بود.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند تا از عکسا رو نشستم کوچیک کردم که پرشین بلاگ بذاره آپلود کنم. ببخشید که دیگه کیفیت عکسا اومده پایین، آخه حجم عکس نباید بیشتر از صد کیلو باشه! خودتون می دونین چقد باید کیفیت عکسو کم کرد دیگه.

فقط عکس اول مال زوریخه. تو زوریخ فقط یکی دو ساعت بودیم، اونم واسه ناهار، واسه همین از جای خاصی عکس نگرفتیم. این یکی هم کنار دریاچه است که پر از مرغ دریایی بود:


اینم خلاصه ی آکواریوم چشمک. البته موجود زیاد بود تو آکواریوم، ولی فک می کنم خودتون کیفیت های خیلی بهتریشو می تونین با سرچ تو اینترنت پیدا کنین. واسه همین من فقط برای ثبت خاطرات چند تاشو اینجا میذارم.

این که خیلی خسته است نیشخند:


اینم پنگوئنا:


اینم ستاره ی دریایی:

اینم یه ماهی که اسمشو نمی دونم. سفره ماهیه آیا؟


 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب ما از سفر برگشتیم. حالا می تونم بگم این چند روز چیکارا کردیم.

خیلی دوست داشتم روز به روز براتون گزارش کنم مثل معمولی که همیشه انجام می دادم موقع سفرامون، ولی نشد. چون این دفعه با بچه ها بودیم و تمام کارامون بیشتر از معمول طول می کشید! واسه همین شبا دیرتر می اومدیم خونه. اونم انقد خسته بودیم که دیگه نمی تونستم چیزی بنویسم.

روز اولو که کلا تو راه بودیم! قرارمون ساعت یه ربع به هشت دم در خونه ی ما بود، ولی یه خانواده خیلی دیرتر اومدن، نزدیکای هشت و بیست دقیقه اینا بود. تا از شهر راه افتادیم، فکر کنم نه اینا بود.

تیکه ای که تو آلمان بودیم که خوب بود، راحت با سرعت بالا حرکت می کردیم. اما از لحظه ای که رسیدیم به سوئیس تمام مدت حداکثر سرعت یا 100 بود یا کمتر، 80، 60!! کللللی طول کشید تا سوئیسو رد کنیم.

یه عالمه از خوردنی ها مثل چیپس و پفکا رو که تو راه خوردیم، ناهارم قرار شد هر کس به اندازه ی خودش بیاره. ناهارو تو سوئیس یه جا نگه داشتیم، خوردیم. اصلا یادم نیست ساعت چند بود!!

بعدش هم کللللی گشتیم تا یه دستشویی مجانی پیدا کنیم. یه جا بود یه فرانک بود، ولی بچه ها راضی نشدن، گفتن حتما بریم یه جای مجانی!! بعدش فک کنم ما 45 دقیقه گشتیم تا یه دستشویی پیدا کردیم که مجانی بود! بعضی جاها هم سرویسش دو فرانک بود.

خلاصه که کلا اگه مسیرتون از سوئیس رد می شد، حتما قبلش برین سرویس نیشخند. تا رسیدیم هتل ساعت نه ده شب بود!! من که واقعا خسته شده بودم.

بعد از شام بچه ها گفتن بریم شهربازی ای که دم رفتن به هتل دیدیم و خیلی خیلی به هتل نزدیک بود، ولی من گفتم خسته ام، نمیام. بقیه هم خانوماشون گفتن خسته ان، نمیان. آقایون رفتن یه دوری زدن. یه ساحل هم همون دور و بر بود رفتن و برگشتن.

روز اولمون که کلا به همین شکلی که گفتم سپری شد، بدون اینکه برسیم هیچ کار خاصی انجام بدیم یا جای دیدنی ای رو ببینیم ا!

روز بعدش، صبح رفتیم یه کمی جاهای دیدنیشو دیدیم، عصرو هم گذاشتیم واسه بازدید از آکواریوم و ساحل (نه اون ساحل نزدیک هتل، یه ساحلی که مسئول هتل بهمون آدرس داد و گفت جای خیلی قشنگیه).

آکواریوم بلیتش خیلی گرون بود، 24 یورو عادیش بود، دانشجوییش شد 19 یورو. خودش تو سایتش نوشته بود میانگین زمان بازدیدی که لازم داره دو ساعت و چهل و پنج دقیقه است. ما هم وقتی از آکواریوم اومدیم بیرون متوجه شدیم حدود همون دو ساعت و چهل دقیقه براش وقت گذاشتیم. کلا چیز خوبی بود، قشنگ بود ولی نه اندازهی  19 یورو چشمک.

یعنی برای من حداقل چیزی نبود که خیلی جذبم کرده باشه. اما خب معقول بود که 20 یورو بگیرن، بالاخره نگهداری اون همه ماهی و گیاهای دریایی و غیردریایی مسلما هزینه ی خیلی خیلی زیادی براشون داره.

من که از رشته ی زیست شناسی خیلی سر در نمیارم که بگم چقدر گونه های متنوعی داشت، اما از همه مدل حیوون و گیاهی که مربوط به دریا میشد فک کنم داشت. یه سری پنگوئن داشت که کلا تصور منو از پنگوئن عوض کرد. من فک می کردم پنگوئنا خیلی باید بزرگ باشن، ولی اونجا فهمیدم گونه های مختلفی دارن و اون چیزی که اونجا بود قدش فک کنم مثلا 70 80 سانت بیشتر نبود.

قشنگ ترین قسمتش برا من دلفینا بودن (با اون لبخند ملیح همیشگیشون چشمک). مخصوصا یه خانواده ی دلفین که متشکل از بابا و مامان و یه بچه بود. این خانواده رو به علت بچه داشتن جداشون کرده بودن از بقیه. روی راهنمای جلوی آکواریومشون هم نوشته بود لطفا سر و صدا نکنین تا بچه شون که هنوز اوایل زندگیشه اذیت نشه لبخند.

هر جای آکواریوم، دماش برای موجوداتی که توش بود تنظیم شده بود. مثلا جلوی پنگوئنا که می رفتی یخ می کردی، قسمت حیوونای استواییش آدم احساس دم کردن داشت!!

بعد از آکواریوم رفتیم شهربازی نزدیک خونه مون. روز قبلش که بچه ها رفته بودن از یه بازیش خیلی خوششون اومده بود، وقتی اومدن خونه گفتن فردا بریم ما می خوایم اون بازی رو بریم. شهر بازیش از این موقتی ها بود که مثلا به مدت دو هفته میارن شهربازی میذارن، بعد جمع می کنن می برن یه شهر دیگه. همه چیش تقریبا خیلی بچگونه بود، به جز همین یه دونه بازی که خیلی هم وحشتناک بود به نظر من.

اسمش بود seat ejection یا شایدم seat ejector (یه همچین چیزی). روی یه صندلی می نشستی که از دو طرف با کش به دو تا ستون بسته شده بود. وقتی بازی شروع می شد، کش کم کم کشیده میشد تا سرِ ستون. بعد یهو با قدرتی که کش کشیده شده داشت، صندلی 27 متر پرت می شد تو هوا! بعدش هم که کم کم انرژی کش تخلیه می شد و صندلی کم کم حرکتش کم می شد.

فک کنم ما یه ربع اونجا وایستاده بودیم تا بچه ها تصمیم بگیرن می خوان سوار شن یا نه! آخه خیلی چیز ترسناکی بود. همسر که گفت سوار میشه. خانوم یکی از بچه ها م گفت سوار میشه. بقیه گفتن سوار نمی شن. تو هر بار، دو نفر باید سوار می شن، دو تا صندلی جد از هم بود که با هم تو یه کابین بودن. یعنی دقیقا باید دو نفر سوار می شدن. کمتر از دو نفر قبول نمی کردن، آخه دستگاه به اون عظمتو به کار بندازن برای یه نفر؟!!

خلاصه، همسر و خانوم دوستمون سوار شدن و پریدن دیگه! بقیه مون فقط نگاه کردیم چشمک.

بعدش یه کم دیگه دور زدیم تو شهر بازی، بچه ها یه کمی ماشین سواری هم کردن (دیگه خودتون میدونین کدوم ماشینا رو می گم. همونا که دون نفری می شینین توش، یه عالمه ماشین دیگه هم هستن و هی به هم می خورن!) ولی من و همسر اینو نرفتیم.

بعد از شهربازی رفتیم ساحل پشت شهربازی که چیز خاصی نداش و زود برگشتیم هتل که شام خوردیم.

فرداش دوباره باید حرکت می کردیم به سمت میلان.

میلان فقط یه شب هتل داشتیم. از جنوا تا میلان راهی نبود،  اما تو راه کم کم برف گرفت و کم کم زیاد هم شد. دما هم هی کمتر و کمتر میشد، یه جوری که وقتی رسیدیم انقدر سرد بود که اصلا دوست نداشتیم از ماشین پیاده بشیم. تقریبا ظهر رسیدیم میلان. اول رفتیم یه رستوران غذا خوردیم، بعدش رفتیم هتل.

هتلمون یه کم دور از مرکز شهر بود، مجبور بودیم همه جا رو با مترو بریم (با ماشین رفتن، دردسر پارکینگ پیدا کردنش بیشتر بود)، ولی هتل خوبی بود.

تو میلان جای خاصی نرفتیم، یه کلیسای معروف داشت که رفتیم دیدیم.

جالب ترین قسمت سفر میلانمون این بود که تو کلیسا نشسته بودیم داشتیم برنامه ی بقیه ی سفرو می ریختیم، متوجه شدیم که یه موزه ای که می خوایم بریم فقط تا شیش بازه (یا شایدم تا هفت، دقیق یادم نیست)، یهو گفتیم پس پا شیم زود بریم.

حالا موزه هه چی بود؟ موزه ای که توش تابلوی شام آخر داوینچی هست. بدو بدو خودمونو به مترو رسوندیم که بریم تابلو رو ببینیم. رسیدیم به موزه، ولی مشکلش این بود که طرف گفت باید از قبل رزرو می کردین، تا هفت ژانویه رزرو شده خنثی. دست از پا درازتر، بدون اینکه تابلو رو ببینیم برگشتیم.

تو راه برگشت رفتیم یه قلعه رو دیدیم که اونم ساعت کاریش تموم شده بود. چند تا عکس از نمای بیرونش گرفتیم و گفتیم فردا صبح برمی گردیم این قلعه رو دوباره می ریم.

از اونجا رفتیم یه پاساژی که همه ی مارک های معروف دنیا توش بودن. مسلما ما که پولمون نمی رسید بخریم، فقط نگاه می کردیم نیشخند. بعدش دیگه من گفتم خسته شدم، قرار شد من و همسر برگدیم هتل، بقیه برن یه خیابون دیگه که اونم پر فروشگاهای مارک های معروف بود.

مسیرمون یکی بود، فقط قرار بود اونا یه ایستگاه بعد تو مترو پیاده شن، ما همون خطو بریم تا برسیم به هتل. ولی برگشتنی معلوم شد که ایستگاه مترو بسته اس. یه عالمه پیاده روی کردیم و از یه عده پرسیدیم تا موفق شدیم اون یکی ایستگاهو پیدا کنیم. ولی انقد دیر شد که بچه همه خسته شدن، گفتن ما هم میایم هتل و کلا دیگه اون خیابونو نمی ریم.

انقد هوا سرد بود و تمام مدت برف می اومد که بعد از شام گفتیم بذار مسیر فردا رو که می خوایم برگردیم چک کنیم. آخه خودتون می دونین دیگه، مسیرمون باز از سوئیس می گذشت و گردنه های کوه های آلپ پر از برف تو زمستون!!

اینترنتی چک کردیم، بعضی مسیرا بسته بودن. امیدوار بودیم مشکلی پیش نیاد و راحت بتونیم برگردیم. بعد از شام ما یه کمی موندیم اتاق بچه ها، ولی آخرش خسته شدیم دیگه. ما خانوما رفتیم تو اتاقامون خوابیدیم، آقایون هم قرار شد بقیه ی چک های مسیرا رو برن تو لابی هتل انجام بدن!

ظاهر مسیرایی که ما می خواستیم باز بودن. واسه همین صبح رفتیم قلعه. توش فقط موزه داشت که ما موزه ها رو نمی خواستیم بریم. اون قسمت های خود قلعه رو که ما دوست داشتیم بریم ببینیم رو هم نمیشد رفت دید! این شد که باز چند تا عکس گرفتیم و رفتیم که راه بیفتیم برگردیم. می خواستیم هرچه زودتر راه بیفتیم که یه وقتی برف بیشتر نشه.

تمام مدتی که تو سوئیس تو ماشین بودیم فک کنم داشت برف می اومد. زیاد هم بود. یه ماشین هم جلوی چشمون تو لاین مقابل سر خورد، خورد به گارد ریل. بعد از اون هم دو تا ماشین دیگه دیدیم که سر خورده بودن. یکیشون که باعث شده بود راه بسته بشه. یه ماشین مخصوصی هم اومده بود که به ماشین سر خورده کمک کنه و در واقع همونا راهو بسته بودن که برای چند دقیقه کسی عبور و مرور نکنه تو جاده (البته اینا هم تو لاین مخالف بود).

ولی خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفت و راحت تونستیم برگردیم لبخند. ماشینایی که شن می پاشیدن (شن می پاشن یا چیز دیگه است؟!سوال) هم چند بار تو مسیر دیدیم که داشتن شن می پاشیدن که جاده یخ نزنه.

راستی یه عااااااالمه هم مجبور شدیم عوارض بدیم! واسه سوئیس که 35 یورو عوارض دادیم!! اول طرف گفت 35 یورو، هممون شنیدیم 5 یورو!! 5 یورو در آوردیم دادیم، بعد معلوم شد گفته 35 یورو نیشخند.

تو آلمان هیچ جا عوارض نمی دین، چون آلمانی ها لطف می کنن عوارض جاده هاشونو رو مالیاتشون میدن لبخند! ولی کشورای دیگه عوارضو از کسی می گیرن که از اون جاده عبور می کنه.

دوباره تو سوئیس تمام مدت همون محدودیت های سرعت مسخره بود که البته الان خیلی هم مهم نبودن، در هر صورت آدم نمی تونست با بیشتر از 50 60 حرکت کنه، به ریسکش نمی ارزید.

تا رسیدیم خونه ساعت هفت اینا بود. دیگه وسایلمونو جدا کردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود لبخند.

---

ببخشید که پست طولانی شد. راستش علاقه ای نداشتم دو سه تا پستش کنم، چون بدترین مسافرتی بود که تا الان داشتم. واسه همین خیلی علاقه ای به ثبت خاطراتش نداشتم. البته در کل مسافرت بدی نبودا، ولی اصلا به من خوش نگذشت. اصلا قابل قیاس با مسافرت هایی قبلی ای که رفته بودیم نبود. ان شاءالله تو مسافرت های بعدی خوش می گذرونم لبخند.

---

بعدا اضافه شد:

تو این لینک می تونین چیزی که همسر اینا سوار شدنو ببینین. اگر هم نتونستین لینکو باز کنین، خودتون با از اونا شکن سایت یوتیوبو باز کنین، توش سرچ کنین ejection seat.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یادتونه قبلا گفتم قراره واسه کریسمس بریم سفر؟ خب الان یه روزشو رفتیم، فردا بقیه شو می ریم نیشخند.

اول قرار بود یه روز صبح تا شب بریم لوگزامبورگ و برگردیم، بعد راه بیفتیم بریم میلان و جنوا تو ایتالیا. ولی هزار بار این برنامه عوض شد، تا اینکه قرار شد یه صبح تا عصر بریم جنگل های سیاه، شب بیایم خونه. فرداش راه بیفتیم بریم ایتالیا.

آخه وقتی ماشین کرایه می کنی، بعضی وقتا محدودیت کیلومتر داره و مثلا نمی تونی بیشتر از دو هزار کیلومتر باهاش راه بری. اگه بری، به ازای هر کیلومترش باید جداگونه یه مبلغی پول بدی که اون دیگه نسبتا گرون میشه اگه کیلومتری که رفتی خیلی زیاد باشه.

واسه همین ما ترجیح دادیم کلا لوگزامبورگ نریم، چون مطمئنا از حد مجازمون بیشتر میشد اگه می رفتیم.

صبح ساعت 8.5 قرار جلوی در خونه ی ما بود. همسر گوشیشو واسه 7.5 کوک کرد ولی من گفتم همون ده دقیقه به هشت همیشه مون خوبه. ساعت 7.5 گوشی همسر زنگ زد ولی بیدار نشد. من با صداش بیدار شدم، ولی گفتم شاید خودش نمی خواد بلند شه. واسه همین دیگه صداش نکردم. ولی تا ده دقیقه به هشت که گوشی خودم زنگ بزنه، هی چند دقیقه یه بار بیدار می شدم، با خودم فک می کردم خیلی از اون وقتی که گوشی همسر زنگ زد گذشته که! چرا گوشیم زنگ نمی زنه؟!!

خلاصه، ده دقیقه به هشت بیدار شدیم و به همه چی هم رسیدیم. البته چیز خاصی در کار نبود. کوله رو که شب قبلش آماده کرده بودیم. فقط باید صبحونه می خوردیم و لباس می پوشیدیم که اونم چهل دقیقه بسش بود.

البته خب منم یه مقداری موازی کاریم زیاده چشمک. کتری برقیو روشن کردم، رفتم وضو گرفتم. جانمازمو برداشتم، برگشتنی چایی رو ریختم تو قوری و قوری رو آماده کردم. تا موقع آب جوش اومد، آبو ریختم تو قوری که چایی دم بکشه، خودم اومدم نماز خوندم. تا نمازمون تموم شد، چایی آماده شد. قبل از چایی ریختن نونا رو گذاشتم توست بشه که تا چایی رو می ریزم توست شه نیشخند.

خلاصه، ما قبل از هشت و نیم آماده بودیم ولی کسی زنگ در خونه مونو نزد تاااا هشت و چهل! بعد که زنگ زده میگیم چرا زودتر نیومدین؟ میگه ما ده دقیقه است اومدیم، گفتیم نکنه شما هنوز آماده نباشین، زنگ نزدیم!!

از اونجایی که حساب و کتابامون یه خورده اشتباه شده بود برای خریدای خوردنی این چند روز (که تعطیله و به نفعمونه که خودمون از خونه یه سری چیزا رو ببریم)، مجبور شدیم بریم اول نون بخریم. قرار بود بریم یه جا رو منقل املت درست کنیم!! اونم تو دمای چهار درجه!!!

رسیدیم به جنگل های سیاهو کلی بالا رفتیم. یه دریاچه هم بود که اصلا قرار بود بریم اونجا. دریاچه خیلی کوچیک تر از تصورمون بود، ولی خب خوب بود. یه دوری دورش زدیم و عکس هم گرفتیم. ساعتای یک اینا بود که منقلو آماده کردیم که املت بزنیم.

البته بیشتر از نود درصد زحمتشو آقایون کشیدن! آخه سرد بود، ما نشستیم تو ماشین نیشخند. برای شیش نفر آدم، 17 تا تخم مرغ زدیم تو املت و خوردیم!! سه تا تخم مرغ دیگه مونده بود که من و یکی دیگه از بچه ها اعلام سیری کردیم! (البته بهتر بود اعلام رسیدن به مرز ترکیدگی می کردیم)! ولی بقیه گفتن اون سه تا رو هم بزنیم نیمرو کنیم، ما می خوریم!!

املته رو که خوردیم، دیگه گفتیم راه بیفتیم به سمت خونه که فردا صبح زود باید دوباره راه بیفتیم. برگشتنی یه خانواده رو جلوی در خونه شون پیاده کردیم. با اون یکی بچه ها اومدیم خونهما و یه چایی بهشون دادیم و رفتن خونه شون.

خییییییلی خوش گذاشت سفرمون لبخند.

خوب شد زود اومدیم. وگرنه جمع کردن وسایل فردا حالا حالاها طول می کشید. تا ساعتای نه داشتیم جمع می کردیم! آخه باید ناهار فردا رو هم درست می کردیم. قرار شد هر کس ناهارشو بیاره. چون موقع ناهار هنوز تو راهیم.

من دیروز اومدم اولویه درست کنم برای ناهار فردامون، ولی بعد از آب پز کردن مرغ فهمیدم سیب زمینی نداریم. گفتم پس باشه فردا (یعنی امروز) سالاد ماکارونی درست می کنم ببریم. واسه همین امروز دو تا کار داشتم! یکی درست کردن سالاد ماکارونی، یکی ریش ریش کردن مرغ هایی که پخته بودم و گذاشتنشون تو فریزر. آخه اگه همون جوری ولشون کرده بودم، تا از سفر برمی گشتیم قطعا خراب شده بودن.

تا من این کارا رو می کردم، همسر ساکو جمع کرد. منم فقط شدم تدارکات ناهار و خالی کردن یخچال چشمک. به عنوان شام با کاهوها، خیارها، گوجه ها و میوه های باقی مونده، سالاد و سالاد میوه درست کردیم که چیزی خراب نشه این چند روز که نیستیم.

حالا انگاری چند صد روز داریم میریم؟ نیشخند کلا سه شب داریم میریم!!

---

آها، اینم بگم که جایی که رفتیم یه فروشگاه داشت که چیزای سوغاتی مانند مخصوص توریستا رو می فروخت. یه سری تخته داشت که روش جمله های مختلفی نوشته بود، می تونستی بدی در ادامه اش، اسمتو برات با هویه بنویسه. هممون از اونا خریدیم. مثلا مال ما جمله اش این بود، "خانواده ی .... به شما خوش آمد می گوید" که به جای نقطه چین می دادی اسمتو توش می نوشت. ما هم گفتیم فامیلی همسرو توش بنویسه لبخند.

بقیه ی بچه ها گفتن اسم هر دوشونو بنویسن، ولی به نظر من جمله اون طوری غلط بود (به دلیل ساختار زبون آلمانی)، واسه همین هرچی همسر گفت اسم هر دومون یا فامیلی هر دومون، گفتم نه.

وقتی نوشت، خیلی راضی بودیم. خیلی خوش خط بود خانومه لبخند. حالا فقط باید یه جا پیدا کنیم این تابلو رو بچسبونیم! آخه باید تو ورودی خونه باشه، ولی در خونه ی ما به آشپزخونه باز میشه نیشخند.

--

ان شاءالله فرصت بشه و پرشین بلاگ اجازه بده، براتون عکساشو میذارم لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری قرارمون با بچه ها جور شد و ساعت هشت قرار گذاشتیم یه جا. متاسفانه ما یه کمی دیر رسیدیم، حدود ده دقیقه و آخرین نفرایی بودیم که رسیدیم!

تاااا ساعت یازده داشتیم بحث می کردیم که چطوری برنامه ی سفرو بچینیم. آخه دیگه قیمتش داشت از پیش بینی که هیچ، از آستانه ی تحمل جیبمون هم میزد بالا چشمک.

یه کمی کمش کردیم که دیگه از خانواده ای 600 یورو اینا بیشتر نشه. مسیر هم که گفتم کلا عوض شد و دیگه هلند نمیریم. قرار شد اول بریم لوگزامبورک، بعدش هم بریم جنوا (جنوب ایتالیا) و میلان.

راجع به غذا و اینکه چه خوردنی هایی با خودمون ببریم، ناهارا رو اونجا چیکار کنیم و غیره هم کلی بحث کردیم. با برنامه ای که بچه ها ریختن، من فک می کنم بیشتر برنامه ی خوردن داریم تا برنامه ی دیدن مکان های دیدنی نیشخند.

یعنی شما فک کنین به ازای هر نفر، تو هر روز، یه دونه سیب، یه دونه موز، یه دونه نارنگی حساب شده! صبحانه های هتل ها هم که همیشه مفصله! ناهارا رو هم که قرار شد بریم رستورانی جایی. سه تا خانواده هم اعلام آمادگی کردن که کیک درست کنن، با خودشون بیارن. چیپس و تخمه و پفک و این چیزا هم که فک کنم دو سه بسته حساب شده در روز!!

من واقعا نمیدونم چطوری می خوایم نفری این همه در روز بخوریم سوال. من چون خودم تو کار کیکم، فقط اون قسمت کیکو خیلی پایه ام و میدونم که میخورم لبخند.

خلاصه، فک کنم عقب ماشین باید دو سه جعبه میوه و خوردنی بذاریمنیشخند. فقط چمدونا رو نمیدونم باید چیکار کنیممتفکر!

به هر حال، امیدوارم کریسمس بهمون خوش بگذره، به شما هم همین طور لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٤ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، برمی گردیم به روزمره نویسی. چند تا پست آخرم فک کنم هیچ ربطی به زندگی همیشه مون نداشت.

دیروز مثل همیشه، جلسه ی گروه بود که باید می رفتم. هرچی صبر کردم، نتونستم نتیجه ی برنامه مو قبل از رفتن بگیرم. اگر هم بیشتر می موندم دیگه دیر میشد. واسه همین به همسر گفتم که بعد از اینکه برنامه ام اجراش تموم شد، داده هاشو کپی کنه یه جای دیگه، بعد یه برنامه رو ران بذاره، بعد دوباره کپی کنه یه جای دیگه و خلاصه باید سه تا برنامه ران می کرد و هی نتیجه شو یه جای دیگه کپی میکرد. برنامه ی چهارمم باید میذاشت رو اجرا که مسلما اجراش خیلی طول می کشید و من خودم بعدش می رسیدم خونه نیشخند.

همسر هم خدا رو شکر همه رو به درستی انجام داده بود. منتها برنامه ی آخر ارور داده بود و البته تقصیر همسر نبود. حدس می زدم که هنوز ایرادهایی وجود داشته باشه. ولی وقتی اومدم خونه فهمیدم، هنوز همون ایراد قبلیه است که رفع نشده!!

خلاصه، نشستم اون ایرادو که دقیقا می دونستم کجاست (جمله ی هزار و خورده ای بود) دستی رفع کردم، به این امید که تو چهارهزار جمله ی بعدی، دیگه همچین حالتی به جود نیاد!! (انقد توکلم بالاست چشمک).

برنامه رو گذاشتم اجرا بشه تاااااااااا امروز عصر که ارور داد و دوباره ترکید!

علی رغم اینکه ناراحتم از ترکیدگی برنامه ام، ولی خب بازم نتیجه هاش یه طوری هست که می تونم حداقل همین تعداد داده ای که بهم داده رو استفاده کنم.

از طرفی، وسط های اجرا متوجه شدم که برنامه ام یه ایراد دیگه هم داره که ایراد مفهومیه (یعنی همون Scientific یا logical)، نه مشکل تکنیکال. وقتی فهمیدم میخواستم قطعش کنم اجرا رو، ولی خب گفتم بذار فعلا با همین حالت اجرا بشه. بالاخره یه مقداری از داده ها که به دردم می خوره.

الانم که به سلامتی خودش ترکیده، حالا قشنگ باید بشینم درستش کنم. البته باید سرعت برنامه مو هم قشنگ بیشتر کنم. الان خیلی کنده.

هنوز با همین داده ی نصفه و نیمه ارزیابی نهاییمو انجام ندادم که یه کمی دستم بیاد چی به چیه، ولی خب امیدوارم نتیجه اش خوب باشه لبخند.

دیروز از اون روزایی بود که دوباره همه چی تو خونه مون تموم شده بود، از گوشت و لوبیا و لپه بگیر تاااااا نون!! این شد که شب مجبور شدم عدسی درست کنم. تا عدسی رو درست کردم، خیلی دیر شد، ساعتای 11.5 اینا بود که داشتیم می خوردیم.

وقتی میخواستم بخوابم با خودم گفتم فردا رو روزه بگیرم؟ نگیرم؟ تو شک بودم. گفتم من که دیر شام خوردم، به نفعمه همین فردا رو بگیرم دیگه. روزای بعد هم که اونقد تفاوتی نخواهند داشت! این شد که صبح که بلند شدم دیگه مثل همیشه موقع نماز آب نخوردم و به این ترتیب روزه مو شروع کردم (از اونجایی که آب خوردن به محض بیدار شدن از اوجب واجبات زندگی منه، هر وقت اون موقع روزه مو باز نکنم، دیگه باز نمی کنم چشمک).

امروز صبح هم، مثل معمول، ساعت یازده با استادم قرار داشتم. ولی دیشب بهش ایمیل زدم و گفتم فک می کنم بهتره این قرارو کنسل کنیم. چون من هنوز جوابامو نگرفتم و براش هم توضیح دادم که ایرادهایی که می بینم، مال برنامه ی من نیست، مال خود داده هاست و چون بیشتر از پنج هزار و پونصد خطو باید بخونم، کلی طول می کشه تا ایرادا رو رفع کنم. آخه برنامه مثلا تا خط 2000 می خونه، تازه یه ارور میده. اونو رفع می کنم، دوباره ران میذارم، دوباره بعد از هفت هشت ساعت اجرا، میگه خط 3000 ارور داره!!

خلاصه، صبح جواب داد گفت باشه، مشکلی نیست. ولی من به همسر نگفتم قرارمو کنسل کردم. مثل دخترای خوب ساعت ده و نیم شال و کلاه کردم که برم بیرون. خداحافظی کردم و رفتم خرید! آخه تو خونه هیچی نداشتیم. اگه به همسر می گفتم، میگفت صبر کن با هم بریم. همسر هم این روزا سرش خیلی شلوغه. نمی خواستم وقتش گرفته بشه.

قشنگ با فراغ بال رفتم مغازه ی عربه که همیشه میریم. خیلی به نظرم فروشنده اش آدم خوش برخورد و مهربونیه. یه آبلیموی یک و یک خریدم و نون بربری و چای دو غزال لبخند. روی همه ی آبلیموها یه کاغذ معمولی چسبونده بودن که روش محتویات آبلیمو رو نوشته بود به آلمانی خنده. فک کنم آلمانی ها هی اومدن پرسیدن این چیه!! و احتمالا کشف کردن که چیز خوشمزه ایه. آخه آبلیموهای آلمانی اصلا آبلیمو نیست. یه چیزای ترشیه که انگاری اسیدیه که تو آزمایشگاه تولید کردن!!

وقتی خریدامو گذاشتم رو پیشخون، یهو یادم اومد که شاید پول نداشته باشم. گفتم صبر کن آقا، یه دقیقه صبر کن. نمیدونم پول نقد دارم یا نه (این مغازه کارتخوان نداره). گف اشکالی نداره، اگه نداری الان، بعدا پولشو بیارلبخند. انقدددددد خوشحال شدم بغل. تو کیفمو نگاه کردم، می دونستم یا پونزده یورو تو کیفم هست، یا هیچی نیست! آخه چند روز پیش همسر بهم پونزده یورو داد واسه اون شامی که قرار بود با اون استاد مدعو تو رستوران بخوریم که من نرفتم. حالا مطمئن نبودم که این پولو خرج کردم یا هنوز تو کیفمه.

خدا رو شکر بود و من شرمنده ی فروشنده ی مغازه نشدم لبخند. خیلی حس خوبی بهم دست داد که اینجا هم هنوز این فرهنگ های شبیه خودمون، حداقل بین خودمون شرقی ها، یا مسلمونا، وجود داره لبخند.

از مغازه ی عربه رفتم یه فروشگاه زنجیره ای معمولی که بقیه ی خریدا رو بکنم. چیزایی که تو فروشگاهای آلمانی پیدا میشه رو از همین آلمانی ها می خریم چون ارزون ترن. اونجا هم یه عالمه خرید کردم، قند و نون و ماست و خلاصه یه سری چیزای دیگه.

از اونجا رفتم مغازه ترکا که گوشت بخرم. اونجا هم آقاهه منو شناخت به عنوان مشتری ثابتشون. احوال پرسی کرد و گفت حالت چطوره؟ اوضاع احوال خوبه؟ خلاصه منم جواب دادم و گوشتمو خریدم. میخواستم جیگر مرغ بخرم که نداشت. گفت فقط جیگر گوسفند داریم. اومد بهم نشون داد، انگاری من نمی دونم جیگر گوسفند چه شکلیه نیشخند. خلاصه، منم هل شدم، گفتم میخوام همینو نیشخند.

آخه دلم می خواست جیگر مرغ بخرم، ولی خب دیدم نداشت، همسر هم چند وقت پیش پیشنهاد جیگر خریدن داده بود، الانم اگه نمی خریدم، معلوم نبود که یه روز دیگه بلند شم بیام واسه جیگر مرغ! گفتم ولش کن، همینو میخرم دیگه لبخند.

خلاصه، جیگرو هم خریدم و اومدم. مونده بود لپه و لوبیا که برای اونا باید میرفتم یه فروشگاه دیگه!! ولی دیگه واقعا حسش نبود. روزه هم داشتم، نمی خواستم خودمو خیلی خسته کنم.

وقتی برگشتم، ساعت دوازده و خورده ای بود. تقریبا همون زمانی که همیشه از پیش استاد برمی گردم. همسر گفت خریدم رفتی؟ گفتم نه، کلا فقط خرید رفتم نیشخند.

آخه، موقع رفتن، همسر یادش نبود که من این موقع ها با استادم قرار دارم. گفت کجا میری؟ گفتم ساعت یازده روز جمعه است ها! همین دیگه. من که دروغ نگفته بودم چشمک.

اومدم خونه شروع کردم درست کردن ناهار همسر. در تمام این مدت هم، لپ تاپم همچنان داشت جون می کند و برناه رو ران می کرد طفلکی. ناهارو درست کردم و همسر آورد نوش جان کرد.

بعدش هم یه کمی خوابیدیم. البته قرار شد کوچیکترا کمتر بخوابن. همسر دو خوابید تا دو و نیم، من دو خوابیدم تا سه و نیم نیشخند.

همسر امروز ساعت 4 با یکی قرار داشت. وقتی بیدار شدم بهش یادآوری کردم. اونم که کلا یادش رفته بود، تندتند لباس پوشید و رفت.

از طرفی ما به بچه ها ایمیل زدیم، گفتیم برای برنامه ریزی سفرمون همو امشب یا کلا آخر هفته ببینیم که رو در رو صحبت کنیم. آخه یه عالمه ایمیل رد و بدل شده بینمون که آخرش هم نتیجه ی خاصی نمیشه ازشون گرفت! دو تا خانواده اعلام آمادگی کردن ولی اون یکی هنوز جواب نداده. اگه اونا هم جواب بدن، احتمالا ساعت 8 میریم سر قرارمون با بچه ها که هم همدیه رو ببینیم، هم مقدمات سفرو جور کنیم.

راستی مقصدمونم از هلند به ایتالیا تغییر کرد، چون هوای ایتالیا اون موقع خیلی بهتر از هلنده لبخند. هلند دیگه خیلی بالاست، به قطب نزدیک تره!!

---

امروز سومین روزی بود که روزه گرفتم (این قسمت ربطی به شما نداره و روزشمار روزه های خودم، برای فراموش نکردن خودمه چشمک!)

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قرار شده برای اولین بار برای کریسمس بریم مسافرت. اگرچه خوشحالم از اینکه میریم مسافرت ولی پارسال کریسمسو ایران بودیم. دوست داشتم میشد امسال هم بریم ولی خب نمیشه دیگه. من کلاس دارم قبل و بعد کریسمس. این ددلاین مقاله و این چیزا هم که دیگه قوز بالاقوز میشه، نمی تونم برم. همسر هم که تازه رفته.

خلاصه اینکه قرار شد برای کریسمس بریم هلند. هرچند یه خورده سرده اون موقع، ولی خب جای دیگه ای نبود که روش به توافق برسیم. آخه تنهایی که نمیریم، چهار تا خانواده ایم که یه ماشین کرایه کردیم با هم بریم. با ون قراره بریم نیشخند.

آخه دو تا راننده بیشتر نداریم، بقیه گواهی نامه هاشونو تبدیل نکردن! واسه همین دیدیم گناه دارن اون بنده های خدا اگه بخوایم دو تا ماشین بگیریم. لااقل یه ماشین بگیریم که اونا هم یه کمی بتونن نوبتی استراحت کنن.

بین این چهار خانواده هم تنها کشوری که هیچ کس تا حالا نرفته بود، همین هلند بود! جالبش این بود که هممون یه عالمه کشور بود که نرفته بودیم ها، ولی مشترک نبود! مثلا ما یونان دوست داشتیم بریم که بچه ها رفته بودن. اونا دوست داشتن بارسلونا برن که ما رفته بودیم. از همه جالب تر ایتالیا بود! ما تو ایتالیا رم رفته بودیم، فلورانس و ونیز نرفته بودیم. یه خانواده ونیز رفته بود، رم و فلورانس نرفته بود. یکی دیگه فلورانس رفته بود، رم و ونیز نرفته بود!! خلاصه، سر ایتالیا هم به توافق نرسیدیم نیشخند.

البته روزایی که ما میریم کلا تعطیل رسمیه و مثل یکم فروردین ما میمونه که هیچ کس حاضر نیست اون موقع بره مسافرت. همه دوست دارن خونه هاشون باشن. ولی خب برای ما که مهم نیست! ماشین اون موقع ارزون تر بود، هتل ها هم همین طور. واسه همین درست همون روز کریسمس و یکی دو روز این ور اون ورشو رزرو کردیم.

خیلی خوشحالم که دوستای به این خوبی داریم. خود به خود کارا تقسیم شد! بدون اینکه کسی بیاد برنامه ریزی کنه برای تقسیم بندی کارا! همسر هتلا رو رزرو کرد. یکی از بچه ها ماشین گرفت. یکی از بچه ها گفت من جاهای دیدنیشو در میارم. خلاصه، باید مسافرت رفتن ما رو تو کتابای اجتماعی بنویسن چشمک (یادتون اون درس تقسیم کار کتاب اجتماعی اول راهنمایی که می گفت پدر چایی را آماده می کند، برادر نان می خرد، خواهر سفره را پهن می کند؟ چشمک).

راستی، یه نکته ی جالب این بود که اول دوستمون تلاش کرده بود که ماشینو برای سه روز بگیره، طوری که یکشنبه تحویل بدیم ماشینو. هدف هم این بود که ارزونتر بشه. ماشینا خیلی گرون بودن اون جوری. بعد امتحان کرده بود، فهمیده بود اگه بگی ماشینو دوشنبه تحویل میدم ارزونتر درمیاد خنثی.

اینطوری شد که ما تصمیم گرفتیم یه روز بیشتر ماشینو کرایه کنیم تا ارزونتر بشه. بعدش هم که دیدیم یه روز بیشتر ماشین داریم، گفتیم خب سفرمونو یه کمی طولانی تر می کنیم. قرار شد یه شب هم لوگزامبورگ بمونیم لبخند. با اینکه آدم فکر نمی کنه جای خاصی باشه، اما مثل اینکه جای قشنگیه و ارزش رفتن داره. الانم من یه کمی سرچ کردم راجع بهش، خیلی قشنگه.

حالا الان من فقط دلم می خواد تند تند کارامو انجام بدم. مقالمو هم بنویسم و با خیال راحت برم هلند گردی چشمک.

---

یکی از آرزوهام اینه که بتونم یه بار برم ایران گردی!! الان که اومدم اینجا خیلی دلم می خواد بتونم یه روز بیام ایران، ایرانو به عنوان یه توریست ببینم. ولی نمیشه. آدم وقتی میاد انقد خانواده و فک و فامیل توقع دارن آدمو ببینن که یه روز آدم میخواد بره مشهد، همه میگن اوووه همش چند روز اومدی، اونم میخوای شهر خودمون نباشی؟!!

البته اینم بگم که مامان من تنها موردی که باهاش مشکلی نداره، همینه نیشخند. اصلا کلا اگه به مامانم بگم تمام مدتی که اومدم ایران میخوام برم رختخوابمو پهن کنم تو یه امامزاده، همش اونجا باشم، میگه برو دخترم نیشخند. ولی خدا نکنه بخوای یه جایی بری که فقط تفریحی باشه، زیارتی نباشه چشمک. دیگه اونجا همش میپرسه خب برا چی می خوای بری؟ حالا مگه چی داره؟ شهر خودمونم که اینا رو داره چشمک. (البته به این شدت نیست مامانم ها، من یه کمی بولدش کردم، ولی خب خیلی پرت هم نیست از اینی که گفتم چشمک).

---

میگم این طلبیدن های امام رضا فقط بردش داخل کشوره؟!سوال نمیشه ما رو از همین جا بطلبه بیایم؟چشمک

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱٦ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب ساعتا 12:15 دقیقه ی شب برگشتیم خونه مون.

برگشتنی یه میتفار هماهنگ کرده بودیم. چند روز قبل هم اس ام اس زد که من فلانی ام که قراره با هم برگردیم، لطفا confirm کنین اومدنتونو. منم پیامک دادم گفتم میایم.

روزی که رفتیم سر قرار، ساعت 5 قرار داشتیم. پنج دقیقه به پنج ما جلوی مرکزی که قرار داشتیم بودیم. داشتیم با گوشیمون ور می رفتیم که به اینترنت وصل شیم و ببینیم مدل ماشین طرف چی بوده که یه نفر اومد گفت من فلانی ام، میرین فلان شهر؟ ما هم گفتیم بله. دیگه احوال پرسی کردیم و رفتیم با هم جلوی ماشین.

شهری که مقصد اون آقا بود، فرض کنیم x، با قطار حدود یه ربع تا شهر y فاصله داره. ما تا یه ماه پیش شهر y زندگی می کردیم، ولی از اول این ماه که خونمونو عوض کردیم تو یه شهر دیگه زندگی می کنیم که ده دقیقه تا y فاصله داره و ما اسم این شهرو میذاریم z چشمک.

ما هم از قبل می دونستیم این آقا کجا می ره و قرارمون این بود که با قطار از x تا y رو بریم و بعد هم با تِرَمی که میره تا شهر z، بریم اونجا.

دو نفر دیگه هم اونجا بودن که ما فک کردیم اینا هم بقیه ی مسافران! باهاشون احوال پرسی کردیم بعد آقاهه گفت این برادرمه، مسافرا هنوز نیومدن نیشخند. اون یکی هم احتمالا دوست برادرش بود!

آقای راننده گفت یکی از مسافرا گفته من پنج دقیقه دیر می رسم. حالا اگه همه بیان می شیم پنج نفر ولی خیلی وقتا همه نمیان!

خلاصه، چند دقیقه ایستاده بودیم که یه آقایی اومد و احوال پرسی کرد. یکی از مسافرا بود. حالا منتظر اون نفر آخر بودیم. تو فاصله ی این انتظار این آقای مسافر جدید شروع کرد با راننده و دوستاش صحبت کردن. آلمانی خفنی هم حرف می زد، ولی موهاش مشکی بود. کاملا سلیس و بدون اینکه آدم بفهمه خارجیه ولی قیافه اش ترک نبود! ما هم همون بغل مغلا بودیم و توی جمع اونا نبودیم، آخه اون چهار تا (راننده، برادرش، دوست برادرش و مسافر جدید) مثل یه دایره وایستاده بودن. یهو دیدیم تو حرفاش گفت من دو هفته ایران بودم و اونجا این طوریه و اون طوریه.

معلوم شد طرف ایرانیه.

تو همین اثنا، مسافر آخر هم اومد. تا اومد و احوال پرسی کرد، همسر گفت این خونه اش تو شهر ماست! تو z زندگی می کنه، من دیدمش.

موقع نشستن توی ماشین، اون آقای ایرانی به ما گفت که کجا می شینین و بیاین بشینین و از این حرفا. من به فارسی سلام کردم ولی فک کنم نشنید، چون به آلمانی ادامه داد. همونجا ازمون پرسید کجایی هستین؟ ما گفتیم ایرانی. بعد فارسی گفت خب می تونیم با هم فارسی حرف بزنیم.

تو ماشین که نشستیم یه کمی بیشتر با هم صحبت کردیم. آقاهه سی سال بود آلمان بود. از بچگی اومده بود اینجا ولی خیلی خیلی سلیس صحبت می کرد فارسی رو. جالب بود که میگفت هیچ دوست ایرانی ای هم نداره! ولی ایرانی بزرگ شده کلا.

جالب تر اینکه خانواده اش الان ایرانن! یعنی با بچه ی کوچیک اومدن اینجا، بچه رو بزرگ کردن، بعد گفتن خب دیگه ما برمی گردیم ایران، اینجا جای ما نیست! طفلکی ها، واقعا بعضی ها چقدر برای بچه هاشون زحمت می کشن، تمام عمرشونو وقف بچشون می کنن و وقتی می بینن دیگه بچه جای پاش محکم شده، خودشون برمی گردن به جایی که بهش تعلق دارن. (ما یه نمونه ی دیگه ی این طوری هم سراغ داریم، یعنی اینی که دیروز دیدیم دیدگاه صرفا یه نفر نبود که بگیم استثنا بوده.)

یه جا وسط راه نگه داشت تا یه چیزی بخوریم. من یه هات چاکلت گرفتم و همسر یه بسته سیب زمینی سرخ شده. بقیه هم همبرگری چیزی گرفتن و نشستیم رو به روی هم که بخوریم.

اونا آلمانی حرف می زدن و من و همسر زیاد شرکت نمی کردیم تو بحثشون. آخه تا ما می خواستیم جملمونو جفت و جور کنیم و بگیم، اونا ده خط رد شده بودن از اون خط مورد نظر ما چشمک.

یه تیکه هاییش، دختری که تو شهر ما زندگی می کرد با ما انگلیسی صحبت کرد و راجع به تحصیلمون و اینکه چی می خونیم و کجا زندگی می کنیم و این حرفا ازمون پرسید.

همسر گفت ما تو همون شهر شما زندگی می کنیم. من تو رو می شناسم، پنج شنبه یا جمعه بود، از سفر می اومدی، یه کوله پشتی خیلی بزرگ داشتی. با یه پسری بودی. پسره تو ایستگاه فلان از ترم پیاده شد. بعد تو اومدی تو همون ایستگاهی که من پیاده شدم، پیاده شدی، تا فلان جا مسیرت با من یکی بود، از اونجا به بعد تو پیچیدی سمت چپ، من پیچیدم سمت راست عینک.

دختره این طوری شده بود:تعجب

من این طوری شده بودم: خنده.

دختره کپ کرد! اصلا باورش نمی شد یه نفر این طوری بشناسدش! حتی یادش نمی اومد دقیقا کدوم روز بوده که اون کوله پشتی رو داشته ولی می دونست که همسر درست میگه.

تا چند دقیقه دختره همین طوری داشت می خندید!

بعدش دوباره رفتیم سوار ماشین شدیم و ادامه ی راهمونو رفتیم. فقط من نمی دونم این مسافرا چیکار کردن، من که خواب بودم، فقط دیدم کلا مسیرو عوض کردن، داریم می ریم شهر اون آقا ایرانیه که یه شهری بود بین x و y! بعد از اونجا هم دختره آدرسشو زد تو سیستم جی پی اس و یه جوری شد که راننده کلا نرفت شهر x، ما رو رسوند دم در خونه. وقتی میگم دم در خونه، یعنی یه جایی ما رو پیاده کرد که کمتر از یکی دو دقیقه بعدش ما جلوی در خونه بودیم واقعا!!

دیگه نمی دونم واقعا خونه ی راننده ی طفلکی کجا بود، آخه قرار بود ساعت 11:30 برسیم ایکس، ولی ما رو 12:15 رسوند دم در خونمون. امیدوارم خودش ساعت 2 نرسیده باشه خونش!!

---

پی نوشت 1: شمایی که سوال می پرسین، خواهش می کنم تا جایی که ممکنه سوالاتونو عمومی بپرسین. ضمنا اگه من ایمیلاتونو سعی می کنم خیلی مختصر و مفید جواب بدم و بقیشو ارجاع بدم به سایتا یا برچسبای وبلاگ خودم، لطفا ببخشید. واقعا نمی تونم همه چیزو برای همه دوباره تکرار کنم. شرمنده.

پی نوشت 2: این دفعه کلا دوربینو یادمون رفته بود ببریم، با گوشی عکس گرفتیم، ان شاءالله عکسا از روی گوشی منتقل بشن به لپ تاپ، میذارم عکسارو براتون (هرچند که خیلی کمه تعدادش).

 

[ ۱۳٩۳/٤/۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انقد خستم که اصلا حوصله ندارم چیزی تایپ کنم. فقط خواستم اعلام حضور کنم که بدونین زنده ایم نیشخند.

دیروز با چند تا دوست ایرانیمون که البته تو برلین باهاشون آشنا شدیم، داشتیم تو یه مسیری می رفتیم، دیدیم تا ما برسیم هتل بازی ایران-آرژانتین تموم شده، واسه همین تو یه دونری که از قضا تلویزیونش روشن بود و محوطه ی باز داشت و جای خیلی قشنگی هم بود نشستیم. همون بیرون توی فضای باز نشستیم.

آقاهه هم مسلما فهمید که ما ایرانی هستیم و اومدیم تیممونو تشویق کنیم چشمک. اینجا خیلی خیلی رسمه که بازی ها رو مردم تو کافه ها و کلا بیرون از خونه می بینن. حتی بعضی از کافه ها موقع بازی های مهم، یه تلویزیون LED خیلی بزرگ میذارن که مشتری جذب کنن.

آقاهه اومد سفارش گرفت و برامون بالش آورد که بذاریم رو صندلی ها و زیرمون نرم باشه، صدای تلویزیونشم زیاد کرد، کلی خدمات داده بهمون لبخند.

خلاصه، ما هم رفتیم نشستیم و با هر توپی که حقیقی دفع می کرد، یه بار چنان جیغ می زدیم که فک کنم آلمانی هایی که رد می شدن فک می کردن گل زدیم نیشخند.

دقیقه ی نود هم که ذکر مصیبتی بگم و برم ... . واقعا خیلی حیف شد، ولی واقعا ما نباختیم، ما بردیم. اینو همه ی دنیا می دونین.

بچه های تیمو نمی دونم نظرشونو، ولی من حاضرم به آرژانتین بگم اگه راست میگی بیا یه بار دیگه بازی کنیم!

ما واقعا به این تیم افتخار می کنیم. خیلی وقت بود فوتبال ایرانو ندیده بودم، اما اگر هم دیده بودم، هرچی دیده بودم تا الان بازی ایران بود، اما این دفعه بازی تیم ایران بود.

چیزی که ما تقریبا هیچ وقت تا حالا به این خوبی نداشتیم. فکر می کنم ما هیچ وقت این همه هماهنگ نبودیم، فکر می کنم تا حالا بعد از هیچ باختی اینقد با غرور سرمونو بالا نگرفته بودیم.

ولی واقعا خیلی دلمون سوخت که باختیم، اگه مساوی کرده بودیم، ما سفارت آرژانتینو آورده بودیم پایین اینجا چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره ما بعد از نزدیک به سه سال زندگی تو آلمان، برای اولین بار به پایتخت آلمان قدم گذاشتیم چشمک. البته قبلا یه بار اومده بودیم، اما فقط برای شب سال نو بود که تو برلین آتیش بازی خیلی قشنگی داره. ما هم اون دفعه ساعت 7 8 شب رسیدیم و بعد از آتیش بازی هم برگشتیم، واسه همین هیچی از قشنگی ها و جاهای دیدنی شهرو نگشتیم.

امروز عصری قرار بود بیایم برلین. واسه همین یه خورده کارامون عجله ای بود.

دیروز عصری خونه ی دوستامون دعوت بودیم، از اونجایی که مهمونیهامون اینجا آلمانی شده، همیشه میریم تا نصف شب خونه ی مردم می مونیم! دیشب هم دوستامون شام ساندویچ تدارک دیده بودن برامون. ساعتای 9:30 اینا ساندویچو خوردیم و بعدش هم همسر نشست برای دوستامون دنبال لپ تاپ بگرده تو اینترنت، منم نشستم پازل هزارقطعه ایشونو که روی زمین ریخته بودن که درست کنن، درست کنم نیشخند.

کلا میریم خونشون، انگار نه انگار که ما مهمونیم چشمک.

خلاصه از خونه ی اونا انقد دیر اومدیم که نصف شب فقط رسیدیم لباسامونو بذاریم تو چمدون و قرار شد همسر چمدونو با خودش ببره سر کلاس و از همونجا بیاد ایستگاه قطار. البته ما نمی خواستیم با قطار بریم، فقط محل حرکت اتوبوسمون از جلوی ایستگاه قطار بود!

دیشب انقد دیر بود که دیگه نمی تونستیم یه کیک درست کنیم واسه بین راهمون. نون هم که نداشتیم صبح صبحانه بخوریم!

تا لباسا رو جمع کردیم و چمدونو آماده کردیم ساعت یک شد! منم یه اجرای دیگه از برنامه ام گرفتم و ساعت 1.5 اینا جوابشو واسه استادم میل کردم. فکر کنم با خودش فک می کنه چه دانشجوی سخت کوشی، تا نصف شب درس می خونه نیشخند.

صبح گوشیامون ساعت 7:40 زنگ زد، ولی خب هم خوابمون می اومد، هم صبحونه نداشتیم بخوریم، واسه همین دوباره گذاشتم واسه 7:50. 7:50 دیگه بیدار شدیم که دیر نشه. سریع لباس پوشیدیم و با هم رفتیم بیرون.

من رفتم کلاس آلمانی- فارسی، همسر هم رفت کلاس خودش.

بعد از کلاس آلمانی- فارسی و کلی بحث کردن راجع به عراق و گروه داعش و این حرفا (!!)، رفتم استادمو دیدم و باهاش صحبت کردم. کارم زودتر از معمول تموم شد.

منم مستقیم رفتم فروشگاهی که خیلی نزدیک بود به ایستگاه قطار، یه کمی مینی- مافین، نون، پنیر ورقه ای و آب گرفتم و رفتم سمت ایستگاه قطار. تقریبا همون موقع ها همسر هم رسیده بود دیگه. یه گوشه وایستادیم ساندویچامونو درست کردیم و قبل از اینکه سوار اتوبوس بشیم خوردیمشون.

ساعت 9.5 اینا بود که رسیدیم برلین. رفتیم ایستگاه اتوبوس وایستادیم که سوار اتوبوس بشیم و بیایم هتل. مطمئن نبودیم باید از راننده بلیت بخریم یا جای دیگه. از یه خانومی پرسیدیم، اونم گفت من مال برلین نیستم ولی براتون از راننده می پرسم. اومد دقیق از راننده برامون پرسید که ما چه مدل بلیتی باید بخریم که هم بتونیم سوار مترو بشیم، هم اتوبوس و هم بتونیم توی منطقه ی مورد نظرمون استفاده کنیم (برلین چون بزرگه، منطقه بندی داره