یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

داشتم تو یوتیوب قرآن گوش میدادم که به یه ویدیوی جالب برخوردم. البته شاید برای خیلی ها فیلتر باشه، ولی خب اگه خواستین، لینکش اینه. حالا لینکه خیلی مهم نیست، مهم چیزیه که توشه. یه اتوبوسه که داره یه جایی میره. طبق چیزی که زیر ویدیو نوشته، همه ی اتوبوس حافظای قرآنن. سه چهار نفر تو اتوبوس هستن که دارن با هم قرآن می خونن. ولی خوندنشون جالبه. یکیشون با صوت یک یا دو سه آیه رو می خونه. نفر بعدی ادامه اش رو می خونه. لزوما هم دستگاهایی که می خونن یکسان نیست. یعنی ادامه ی صوت همو نمی خونن. اما در کل من این همکاری رو که قرآنو به حالت مشاعره با هم دیگه می خوندن و دوربین هی از یکی به روی اون یکی منتقل میشد رو خیلی دوست داشتم.

منو یاد یه اردویی انداخت که وقتی خیلی بچه بودیم رفتیم. کلاس سوم دبستانو تموم کرده بودم، می خواستم برم چهارم که یه اردویی برگزار شد به اسم اردوی بهداشتیارها. اردو استانی بود. یعنی از همه ی شهرها باید می رفتیم مرکز استان. البته در واقع یه جایی نزدیک مرکز استان بود. توی یه اردوگاه که اصولا اردوگاها هم تو حاشیه ی شهرن دیگه.

خلاصه، فکر می کنم بهترین تجربه ی من از اردوهای بچگیم، همون اردو بود.

از اونجایی که قرار بود از هر شهر مثلا بیست نفر کلا برن اردو، قاعدتا از هر مدرسه ای یکی دو نفر بیشتر نمی تونستن برن نهایتا. از مدرسه ی ما هم یه نفر باید می رفت که اونم من بودم. البته یکی دیگه قرار بود بره که نمی تونست، منو فرستادن.

خب طبیعتا منم بچه بودم و هشت ساله و از اینکه بخوام چند روز کلا از خانواده ام دور باشم، اونم برای رفتن به جایی که حتی یه نفر دیگه رو نمی شناسم، خیلی سخت بود. مطمئنا برای همه ی بچه ها خیلی سخت بود.

روز موعود مامان و بابام منو بردن جلوی آموزش پرورش، همون جایی که قرار قبلی گذاشته شده بود برای همه. اونجا یه عالمه بچه بودن، همه مون هم با مقنعه های سفید چشمک. یه عالمه هم پسر بودن. اول که بابای من خیلی اصرار داشت مطمئن بشه که ماشین ما از پسرها جداست. در غیر این صورت نمی خواد من برم. منم خدا خدا می کردم اتوبوسامون جدا باشه که خدا رو شکر بود.

همه ی بچه های اردو یه دست بودن. همه تمیز، همه یه جورایی همکار. یه مربی هم داشتیم همراهمون. از شهر ما تا مرکز استان بیشتر از سه ساعت راه بود. از لحظه ای که راه افتادیم، تا لحظه ای که رسیدیم مرکز استان، مربیمون برامون شعر خوند و دست زدیم و چیزی یاد گرفتیم. یه دفتر داشت پر از شعر. همه هم شعرهای مرتبط و مربوط به مسواک زدن و با دندون پسته نشکستن و این چیزا. یه توپ دارم قلقلیه نمی خوندیم.

خودش می گفت تا برسیم اینا رو باید حفظ بشین. ما باور نمی کردیم حفظ بشیم اون همه شعرو. ولی این قدر با هم خوندیم که حفظ شدیم. این قدر بچه ها به همدیگه کمک کردن و ایرادای همو گرفتن تو متن و آهنگ و این چیزا که همه همه ی شعرها رو حفظ شدن.

یه سری جمله ی عربی هم بهمون یاد داد. مثلا می گفت وقتی حاج آقا بعد از نماز بهتون گفت تقبل الله، جواب بدین منّا و منکم ان شاءالله. یا مثلا وقتی گفت خسته نباشید، جواب بدین نصر من الله و فتح قریب و بشرالصابرین.

خلاصه، رسیدیم مرکز استان خسته و کوفته. تو ماشین هم که نخوابیده بودیم. وقتی رسیدیم، طبق معمول همه ی اردوها، فرصت زیادی برای استراحت نداشتیم. ما رو بردن تو غرفه هامون (دقیقا شکل غرفه ی کتاب نمایشگاها بود! یه جایی که سه طرفش دیوار داشت و یه ورش باز بود! پرده می زدیم نیشخند) و گفتن مثلا نیم ساعت دیگه آماده باشین که بریم مثلا فلان جا دور بزنیم.

قبل از اینکه برسیم، مربیمون بهمون گفت بچه ها از فلان شهر تعداد کمی بچه میان، واسه همین من مربی اون شهر هم هستم. بدونین که من همه اش پیش شما نیستم. بچه ها هم بدون هیچ گونه حسادت و این حرفا، با کمال میل قبول کردن.

گفتم که وقتی رسیدیم خیلی خسته بودیم. ولی خستگی دلیل نمیشد مجاز باشیم نامرتب باشیم. مربیمون گفت خب هر کس هرچی می خواد از تو ساکش برداره. بعد همه ی ساک ها رو جمع کردیم وسط اتاق. گفت کی ملافه* داره؟ خیلی ها داشتن. یه ملافه می خواست که سفید باشه. خلاصه، یه دونه پیدا شد. اونو کشید روی همه ی ساک ها و در واقع ساک هامون مثل میز شد برامون. فقط این طوری مجبور بودیم خیلی با هم همکاری کنیم. چون اگه کسی می خواست از ساکش که اون وسطا بود چیزی برداره، کار سخت بود و باید دوباره همه ی میزو مرتب می کردیم. اما خب نتیجه اش چیز قشنگ و تر و تمیزی بود لبخند.

خلاصه، یه نیم ساعت بعدش یا شایدم بیشتر ما رو بردن که یه دور تو اردوگاه - که خیلی هم بزرگ بود- بزنیم. موقع دور زدن من واقعا به تمیزی محیط خیلی توجه می کردم و مطمئنا بقیه هم همین طور بودن. تو تمام اون مدت، بین اون همه آدم (شما فک کنین از هر شهر یه اتوبوس آدم آورده بودن!) هیچ کس آشغال نمی ریخت. منی که همیشه از آشغال ریختن بچه ها تو مدرسه، زیر میزا و توی حیاط کلی حرص می خوردم، الان انگاری تو بهشت بودم. حتی دیدم که کسی آشغالی رو که روی زمین افتاده بود - که شاید یه تیکه کاغذ یا دستمالی چیزی بود- برداشت (بدون اینکه اون آشغال مال خودش باشه. یعنی چیزی که احتمالا از جیب کسی افتاده بود) و انداخت تو سطل آشغال.

من اون موقع ها تو ماشین حالم بد میشد، واسه همین قرص می خوردم. قرص منم از تو جیبم افتاده بود. یه لحظه دست کردم تو جیبم، دیدم نیست. هنوز اومدم بگردم دنبال قرصم، متوجه شدم افتاده و یکی از بچه ها برداشته که احتمالا بده به مربی. واقعا بچه ها بی نهایت به تمیزی محیط توجه می کردن و این باعث میشد محیط به اون قشنگی، با اون چمن های سرسبز، بعد از هر بار ناهار و شام و عصرانه خوردن ما تبدیل به زباله دونی نشه لبخند.

این محلی که ما توش بودیم، صبح ها بی نهایت سرد میشد. آبش هم که این قدر سرد بود که نگو. صبح ها واقعا وضو گرفتن عذاب عظمایی بود. ولی خب هرچی هم می رفتی زیر پتو، بازم بچه ها صدات می کردن و منتظرت می موندن تا با هم برین وضو بگیرین. واسه همین هیچ کس واسه نماز خواب نمی موند. اتفاقا اون یکی دو نفری هم که این قدر مقاوت می کردن که بقیه ی بچه ها از ترس قضا شدن نمازشون می رفتن دیگه، بعدا ناراحت میشد که بیدار نشدن. ما قدیمی ها مثل بچه های الان نبودیم که چشمک.

یادمه یه بار بعد از نماز حاج آقا گفت تقبل الله، بچه ها جواب دادن نصر من الله و فتح قریب خنده. آخه معنیشو که نمی دونستن طفلکی ها. همین طوری بهمون گفته بودن اینا رو حفظ کنین.

موقع ناهار خوردن که می شد، نفری یه دونه ژتون بهمون می دادن، دستمون می گرفتیم می رفتیم تو صف. حتی یه بار نشد یه نفر بخواد جا بزنه خودشو بین اون همه آدم که چند صد نفر بودن. موقع ناهار مدام پیج می کردن بچه ها ماستاتونون حتما بخورین. نمی دونم به دلایل اینکه اگه احیانا مسموم بشین، ماست مفیده براش یا همچین چیزی. همه ی بچه ها به همدیگه اصرار می کردن که حتما ماستشونو بخورن. انگار همه بر اعمال همه ناظر بودن. اما ناظرای خوب و مهربون لبخند. انگار همه برای همه نگران بودن که مبادا برای کسی اتفاق بدی بیفته. سلامتی همه برای همه مهم بود.

یادمه یه بار خیلی منتظر ناهار شدیم چون تعداد زیاد بود. این قدر زیاد بودیم که یه عده مون مجبور بودیم صبر کنیم تا غذا پخته بشه! نمی دونم کم اومده بود، یا مشکل خاصی پیش اومده بود. به هر حال بیشتر از یه ساعت ما منتظر شدیم. تو این مدت مسئول اونجا که فامیلی آقای ارجمندی بود (خودش تلفظ می کرد ارجُمندی) هی بهمون شعار می گفت، می گفت بچه ها شعار بدین فلان. ما هم بچه بودیم دیگه، شعار می دادیم و وقتمون می گذشت. شعارها هم مرگ بر آمریکا نبود. تو همون حوزه های فرهنگی بود.

این وسط مربی ما برگشت گفت بچه ها شعار بدین : آقای ارجُمندی! شعار ندین/ناهار بدین خنده. دیگه فک کنم یه ده دقیقه بعد از این شعار، بالاخره غذا آماده شد و ما دلی از عزا درآوردیم.

تمام دو سه روزی که اونجا بودیم، برای من عیییین خوشبختی و خوشحالی بود. فک کنم اگه بگم یکی از بهترین خاطرات عمرمه، اصلا اغراق نکردم. من این درجه از یکدستی و همکاری رو  دیگه هرگز هیچ جا ندیدم. ولی همون یه بار هم این قدر خاطره اش قشنگ بود که برای همیشه تو ذهنم موندگار شد لبخند.

--

* املای درستش ملحفه است ها. تو دیکته تون غلط ننویسین چشمک.

[ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کلاس آلمانی این ترمم تموم شد. ترم بعدی از 11 فوریه شروع میشه.

برای تشکیل شدن هر کلاس نیاز به حداقل 5 نفره. این کلاسی که داشتیم ده دوازده نفری بودیم. اما خب برای کلاس بعدی خیلی ها گفتن نمی خوان ثبت نام کنن و ما شدیم سه نفر که مطمئن بودیم میایم. من، یه دختر بوسنیایی و پسر آمریکایی.

دختر اندونزیایی گفت ترجیح میده بره کلاس فشرده که صبح ها برگزار میشه و زودتر تموم میشه. به نظر همه مون سرعت کلاس کمه، اما خب متاسفانه اکثرمون امکان اینکه صبح ها بریم کلاسو نداریم.

خلاصه، ما به دو نفر دیگه نیاز داشتیم برای برگزاری کلاس. این جلسه که جلسه ی آخر بود، دختر اندونزیایی گفت که نظرش عوض شده و همین کلاس بعد از ظهرا رو میاد. بعدا تو راه برگشت تا ایستگاه اتوبوس، دلیلشو گفت این بوده که Au-pair ه و خانواده ای که پیششون زندگی می کنه پول کلاس زبانو میدن و اونا گفتن ما پول کلاس فشرده رو نمیدیم.

پس شدیم چهار نفر. یه نفر دیگه کم بود. کلا این کلاسه خیلی تق و لق بود، بچه ها خیلی یه خط در میون می اومدن. فقط دو سه نفر پایه ثابت بودن و همیشه می اومدن. واسه همین جلسه آخر هم خیلی ها نبودن. معلممون گفت من تو زنگ تفریح با منشی صحبت می کنم ببینم چی کار میشه کرد. بعد از زنگ تفریح پسر بلغاری گفت که تو زنگ تفریح زنگ زده به یکی از بچه ها و اون میاد.

ما هم یهویی هورااااا، شدیم پنج نفر چشمک. معلم هم گفت خب پس مشکل حل شد دیگه. حالا پسر آمریکایی میگه فقط همین پنج نفریم؟ میگیم آره. میگه خب به نظر من کلاسی که تعدادش هم باشه زیاد بازدهی نداره، شاید من نیام. هیچی دوباره شدیم چهار تا. پسر بلغاری گفت شاید من بیام! شدیم چهار تا و نیم! بالاخره معلوم نبود از بین این اظهارنظرا ما پنج تا میشیم یا نه. آخرش پسر آمریکایی گفت باشه من میام.

بعد معلم پرسید خب پس کی شروع کنیم؟ می خواین از همین هفته ی بعد ادامه بدیم یا می خواین یه هفته این وسط استراحت کنین و از 11 فوریه شروع کنیم؟ من اولین نفر گفتم من ترجیح میدم مستقیم ادامه بدیم. اون قدر خسته کننده نیست که بخوایم حتما یه هفته استراحت کنیم. بقیه هم بلافاصله تایید کردن و علاقه مند بودن که زودتر شروع کنن.

ولی پسر آمریکایی گفت من این هفته باید با کارفرمام صحبت کنم و ساعتای کاریمو ببینم و این حرفا. من مطمئن نیستم بتونم بیام. بعدش هم اگه بخوام اون یه هفته رو نیام، چرا باید پولشو بدم؟ (ولی خب تو کلاس غیرفشرده نمیشه پول اون هفته رو نداد. تو کلاس فشرده، گرچه هر ترم یه ماهه، اما واحد شرکت تو کلاس هفته است. شما می تونین پول یه هفته از کلاسو بدین. اما تو کلاس فشرده باید پول همه شو بدین، چه بخواین یه جلسه بیاین، چه همه شو.)خب معمولش اینه که رای به اکثریت باشه. اما پسر آمریکایی یه طوری رفتار کرد که همه احساس کردن الان اگه بهش بگن خب پس رای به اکثریته، میگه پس من نمیام و کلاس تشکیل نمیشه! این شد که عملا یه جوری مورد اخاذی قرار گرفتیم و مجبور شدیم باهاش راه بیایم و کلاسو از 11 فوریه شروع کنیم!

پسر آمریکایی هم احتمالا خوشحال شد از به کرسی نشوندن حرفش نیشخند. ولی خب بالاخره از اونجایی که ما ایرانی هستیم باید گاهی وقتا ایرانی رفتار کنیم دیگه چشمک. منم پیشنهاد دادم باشه از یازده فوریه شروع کنیم، ولی اون یه هفته ای که دیرتر تشکیل میدیم کلاسو، یه جوری وسط کلاس جبران کنیم. یعنی حداقل یه هفته رو سه جلسه ای بیایم.

دیگه طی این مذاکرات، طرف آمریکایی هم مجبور شد کوتاه بیاد تا مذاکرات به نتیجه برسه نیشخند.

حالا ببینیم دور بعدی مذاکرات کی ه چشمک.

--

دیروز هم مهمون داشتیم، هم مهمونی رفتیم. در واقع مهمونی ای که رفتیم همون جلسه ی قرآن همیشگیمون بود. اما مهمونی ای که داشتیم، یکی از دوستامون بودن که تو شهر بغلی بودن و راهشون برای جلسه ی قرآن دور بود. واسه همین گفتیم زودتر بیان که ناهارو پیش ما باشن و یه کمی هم خستگی بگیرن و عصری با هم بریم پیش بچه ها.

قرار بود دوازده بیان که یه کمی دیرتر اومدن، شاید 12:30 اینا. برای ناهار قیمه بادمجون درست کرده بودم که خوب شده بود خدا رو شکر لبخند. بعد از ناهار یه قهوه خوردیم (البته من که از این چیزای غربی تلخ نمی خورم کلا، بقیه رو میگم!) و بعدش دوستامون رفتن. جلسه ساعت 5 بود. ولی دوستامون جای دیگه ای کار داشتن. یکیشون می خواست بره آزمایشگاهش و یه سری کار انجام بده. یکیشون می خواست بره به یه قرار دیگه اش برسه. بعدش هم می خواستن برن برای خونه ی دوستامون کادو بخرن.

ما هم پریروز رفتیم برای خونه ی جدید دوستامون یه گل خریدیم. با اینکه تا الان چندین بار خونه شون رفتیم، ولی خب چون همیشه یهویی بوده و هیچ وقت دعوت رسمی نبوده، نشده کادو ببریم. قرار بود یه کارت تبریکی چیزی هم بگیریم بزنیم روی گلدون که یادمون رفته بود.

دوستامون قرار بود ساعت نزدیکای 5 بیان دنبالمون. وقتی اومدن دیدیم اونا هم گل خریدن به عنوان کادو. حالا از قضا یه گلی خریده بودن که صاحبخونه داشت!! گفتن پس سر راه می ریم یه گل دیگه می خریم، اینو برای خودمون نگه میداریم. منم که گفته بودم کاش یه کارت تبریک خریده بودیم. گفتن پس تو هم بیا کارتتو بخر.

به این ترتیب من و خانوم دوستمون رفتیم یه گل فروشی. آقایون هم رفتن مغازه ترکا یه چیزی بخرن. همه ی کارت ها روش نوشته های مربوط به تولد و سالگرد ازدواج و این چیزا داشت. کلا فقط دو سه مدل کارت کوچیک اون مدلی که ما می خواستیم داشت، ولی از بین همونا یکیشو خیلی پسندیدیم لبخند.

با یه گلدون گل و یه کارت کوچولو از گل فروشی اومدیم بیرون. تا موقع آقایون هم اومدن و با هم رفتیم مهمونی. وقتی رسیدیم نزدیک شیش بود! ولی خب از اونجایی که مهمونی کلا ایرانی بود، همه تازه اومده بودن خنده.

قرار بود خانوم یکی از بچه ها هم هشت برسه که زنگ زد گفت کلا نمیاد. هوا باد و بارونی بود و گفته بود خسته است، نمی تونه راحت تو جاده رانندگی کنه. ترجیح داده بود برگرده خونه.  آخه انصافا هم سخته آدم از یه شهری بره یه شهر دیگه، فقط واسه یه ساعت مهمونی!

به این ترتیب، کل خانومای جلسه، فقط سه نفر بودیم.

کلا مهمونی خوبی بود. شام هم مرغ بود که خیلی خوشمزه بود. یه کیک سیب هم داشتن که مشتریش شدم. می خواستم دستورشو بگیرم از صاحبخونه، ولی یادم رفت. کلا این دوستمون آشپزی های مربوط به کیک و این چیزاش بیشتر آلمانیه تا ایرانی. واسه همین ما همیشه با چیزای جدیدی آشنا میشیم تو خونه شون چشمک.

البته این طوری نیست که ما فقط واردکننده ی دستور باشیم ها. قرار شده یه بارم برم خونه ی دوستمون از نون های محلی خودمون بپزم براش لبخند. بعله، صادارت هم داریم چشمک.

--

الان که اینو گفتم، یاد این افتادم که هر وقت کوکو درست می کنم، همسر میگه پیرامید. آخه قبلا بهش گفتم که هر وقت پیرامید می اومد خوابگاه، من براش کوکو درست می کردم. آخه تو خوابگاه که خودتون می دونین، امکانات نیست که! بهترین غذایی که می شد درست کرد همون بود دیگه نیشخند.

--

از کل چیزایی که تو جلسه قرآنمون یاد گرفتیم، جالب تریناش برام اینا بود:

- عزیز معنیش میشه شکست ناپذیر و ظاهرا اعراب به زمینی می گفتن که روی بلندی بوده و آب بهش نمی رسیده، یعنی یه جور قله.

- یاسر و میسر (به معنی قمار) از یه ریشه ان و یاسر یه معنیش قماربازه. از اون طرف می دونین که یسر به معنی آسونیه و دلیل اینکه یاسر که باید با آسونی هم ریشه باشه، معنیش میشه قمارباز اینه که قمارباز به آسونی و بدون اینکه زحمتی بکشه پولی رو به دست میاره.


[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٢ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

والا این چیزایی که این دفعه می خوام بنویسم چیزایی که تو این چندین ماه یاد گرفتم نیشخند. آخه یه عالمه کتاب هست که خوندم و اینجا ننوشتم.

اول یه کمی از کتاب صد سال تنهایی رو می نویسم:

... پدر نیکانور در بستر بیماریش گفت: "این کار احمقانه است. پیروان مسیح کلیسا را خراب می کنند و یک عده بنا آن را می خواهند تعمیر کنند."

--

... بعد از مدتی کشف کرد که افراد خانواده بدون آنکه متوجه باشند هر روز مسیر مشخصی را می پیمایند و همان کارهای هر روزشان را تکرار می کنند و حتی تقریبا در ساعات معینی کلمات مشخصی را تکرار کرده می گویند. در نتیجه زمانی که از مسر عادی روزانه شان خارج می شدند، امکان داشت که چیزی را گم کنند.

--

این قسمت دومی که نوشتم از این بابت بود که ربطی داشت به چیزی که خودم هم همین چند وقت پیش متوجه شدم، اینکه ماها واقعا تکراری زندگی می کنیم. اگه تو مقیاس بزرگ به زندگیمون نگاه کنیم، همه چی تکراریه. یادمه چند هفته پیش که خونه ی بچه ها بودیم، یه همستر کوچیک داشتن. هسر به قفسش نگاه کرد و اینکه حیوون میرفت تو خونه اش، می اومد بیرون، یه دوری می زد، یه کمی با وسایلی که براش گذاشته بودن بازی می کرد، یه غذایی می خورد، باز می رفت تو خونه اش. گفت چه زندگی تکراری ای داره طفلکی! گفتم فکر می کنی زندگی ما غیر از اینه؟

واقعا فکر می کنم زندگی ما خیلی خیلی تکراری تر از اون چیزیه که در وهله ی اول فکر می کنیم.

--

کلا من کتاب صد سال تنهایی رو -علی رغم شهرت خیلی زیادی که داره- زیاد نپسندیدم. یعنی با سلیقه ی من جور نبود. این قدر شخصیت داشت که واقعا خیلی وقتا سخت بود بفهمی کی کیه. ضمن اینکه یه واقعه ی خاص رو دنبال نمی کرد و من تازگی ها فهمیدم که من دقیقا کتاب هایی رو دوست دارم که یه اتفاق توشون می افته و دنبال میشه تو کل داستان. کتاب هایی که یه برشی از یه زندگی هستن رو دوست ندارم. این کتاب از اونا بود. اگه شما از این مدل کتابا دوست دارین، خوراک شماست لبخند.

--

قسمت هایی از کتاب شوهر آهو خانوم:

... در نانواخانه یگانگی فکر و عمل وجود داشت. و یگانگی یعنی دست خدا، یعنی قدرت و موفقیت. و بدبخت آن قوم و گروهی که مانند عاد و ثمود در میان خود چنددستگی و ناسازگاری داشته باشند.

--

وقایع را نباید هرگز همان گونه که پیش می آیند استقبال کرد. حرکت و جنبش اگر همه جا همدم موفقیت نیست، سکون و تسلیم در عوض همسر مادام العمر ناکامی است.

--

شهرت بد، مشهدی، بدتر از خود بدی است.

--

اگر تو به خدت رحم نکنی، کسی به تو رحم نخواهد کرد. جامعه درنده خوتر از آن است که مهربانی های ظاهرش نشان می دهد.

--

ترک وطن برای مردی که پنجاه و چند سال از عمر کمرشکسته ی خود را در جایی گذرانیده است، بدون پول، بدون اتکا، چیزی غیر از خودکشی نیست.

--

در مورد کتاب شوهر آهو خانوم باید بگم به نظر من کتاب خوبی بود. من دوسش داشتم. هرچند به نظرم یه جاهایی رو زیادی با آب و تاب تعریف کرده بود و به نظر من نیازی نبود و برعکس، بعضی جاها رو که انتظار داشتم ماجرا مثلا بیست صفحه طول بکشه، تو یه صفحه سر و تهشو هم آورده بود. کلا این همه اتفاقی که تو این کتاب افتادو اگه می دادن محمود دولت آبادی به سبک کلیدر بنویسه، فک کنم ده هزار صفحه ای می نوشت چشمک.

--

یه سری آیه ی قرآن هم از دو قرن پیش تو یادداشتم نوشتم که بیام تو این قسمت بنویسم:

آیه 188 سوره آل عمران (آیه و معنیش از اینجا)

لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَواْ وَّیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ

معنیش:

البته گمان مبر کسانى که بدانچه کرده ‏اند شادمانى مى ‏کنند و دوست دارند به آنچه نکرده ‏اند مورد ستایش قرار گیرند قطعا گمان مبر که براى آنان نجاتى از عذاب است [که] عذابى دردناک خواهند داشت.

امیدوارم هیچ وقت جزء این دسته ها نباشیم.

--

آیه ی 53 سوره زمر (آیه و معنیش از اینجا):

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ

معنیش:

بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده ‏روى روا داشته ‏اید از رحمت‏ خدا نومید مشوید در حقیقت‏ خدا همه گناهان را مى‏ آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است.


[ ۱۳٩٤/۱٠/٥ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه چند وقته هی قرآن می خونم می خوام بیام یه سری آیه هاشو بنویسم، هی میگم ولش کن. حالا گفتم بیام رسالتمو انجام بدم نیشخند:

لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَواْ وَّیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ

البته گمان مبر کسانى که بدانچه کرده ‏اند شادمانى مى ‏کنند و دوست دارند به آنچه نکرده ‏اند مورد ستایش قرار گیرند قطعا گمان مبر که براى آنان نجاتى از عذاب است [که] عذابى دردناک خواهند داشت (متن و ترجمه از اینجا).

امیدوارم هیچ وقت جزء این دسته ی بالا نباشیم.

--

مَّا یَفْعَلُ اللّهُ بِعَذَابِکُمْ إِن شَکَرْتُمْ وَآمَنتُمْ وَکَانَ اللّهُ شَاکِرًا عَلِیمًا

خداى را با عذاب شما چه کار، اگر سپاس گزارید و با ایمان باشید؟ و خدا سپاسدار و داناست (ترجمه از اینجا).

(آدم گاهی وقتا دلش برا خدا هم می سوزه، وقتی میگه آخه من چیکار به کار شما دارم که فک می کنین میخوام الکی عذابتون بدم؟)

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دوباره جلسه ی قرآن خونیمونو داشتیم. اون قدر نکته ی خاصی نداشت که بخوام بنویسم (بعضی چیزا بحث کردن راجع بهش قشنگه، ولی موقع نوشتن، آدم نمی تونه جمع بندی بکنه و بنویسه)، فقط یه نکته شو که برای خودم جدید بود می نویسم براتون:

آیه ی 144 سوره ی بقره ( ... فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ) میگه تو رو به قبله ای که بهش خوشنود بشی برگردوندیم.

علتش اینه که علی رغم اینکه قبله ی مسلمونا همیشه از ابتدای کار (تا قبل از عوض شدن قبله) بیت المقدس بوده، از اونجایی که همیشه اجداد پیامبر و حضرت ابراهیم و غیره از مکه به عنوان قبله استفاده می کردن، پیامبر به کعبه تمایل داشته. اما خب چون خدا قبله ی مسلمونا رو برای نماز خوندن بیت المقدس انتخاب می کنه، پیامبر هم چون و چرایی توش نمیاره.

و اینجا خدا این موضوعو به پیامبر یادآوری می کنه یعنی ما می دونیم که تو قلبا به سمت کعبه تمایل داشتی و تو رو به سمت قبله ای برگردوندیم که بهش راضی و خوشنود بودی.

--

خب حالا بریم سراغ مهمونیمون به عنوان مهمونی و حاشیه هاش چشمک.

قبل از اینکه همه بیان و بحثو شروع کنیم، راجع به دو تا تابلو صحبت کردیم که روی دیوار خونه ی دوستامون بود. هر دو تا رو خانوم خونه کشیده بود. یکیش یه تصویر درخت با دو تا پرنده روش و یه سری چیزای دیگه. یکیش از اینا که سطل رنگو می پاشی، هیچ شکل خاصی هم توی نقاشی نیست!

خانومه می گفت این نقاشی رو (دومی رو) به خاطر همسرم کشیدم. خیلی از این مدل نقاشی ها خوشش میاد. سفارشی اینو کشیدم. تو تمام مدتی هم که می کشیدمش، هی می گفتم خب این چیه الان من دارم می کشم؟ همین طوری دارم رنگا رو می ریزم روی بوم!

خلاصه بحث سر این شد که چرا یه عده این مدل نقاشی هایی که مشخص نیست چه مفهومی رو می خواد برسونه رو دوست دارن؟ اصلا تفسیر این مدل نقاشی ها چیه؟ آیا واقعا نقاش چیزی رو می خواست برسونه؟ خب چرا یه جوری نمی کشه که آدم بفهمه هدف طرف چیه؟ این طوری هر کس یه برداشتی داره.

آقای خونه می گفت خب دقیقا خوبیش همینه. هر کس می تونه یه برداشتی از این نقاشی داشته باشه. اکثر مایی که اونجا بودیم، با نقاشی هایی موافق بودیم که خودش بخواد یه مفهومی رو برسونه. حالا اگه تا یه حدیش رو بذاره به عهده ی خودمون که برداشت کنیم هدف چیه اشکالی نداره. اما نه اینکه یه سری رنگ رو بپاشن روی بوم، بگن این نقاشیه!

حالا این وسط یکی از بچه ها یه مثال جالبی آورد از این نقاشی ها، میگه مثل اینه که ما بریم سینما، برفک نشون بدن، بگن این فیلمه! هر کی هر برداشتی می خواد بکنه خنده.

--

بعد از جلسه، رفتیم راند بعدی که سالاد ماکارونی بود! یادتونه یه زمانی قرار بود مهمونی هامون ساده باشه؟ الان به این وضع افتادیم! البته من اتمام حجت کردم، گفتم دفعه ی بعد نوبت مائه، اصلا هم بهتون شام نمی دیم. حالا شما هرچی می خواین هی درست کنین!

البته خانوم خونه گفت این به خاطر دفاع همسرشه (تخصصشو گرفت) که همون جا همسرش گفت البته من خودم نمی دونستم به خاطر اینه نیشخند. می گفت شما (رو به یه سری دیگه از بچه ها) باب کردین شام درست کردنو!

هنوز شامو کامل نخورده بودیم که میگه یه کمی جا تو معده هاتون نگه دارین. یه کمی کیک هم هست! یه کیک شکلاتی و یه کیک آلبالویی هم خریده بودن.

اونا رو هم میل کردیم و باز همچنان نشستیم سر حرف زدن! از ساعت شیش من اونجا بودم تاااااا 10 و نیم!! دیگه ده و نیم رفع زحمت کردیم! همسر چون کار داشت، نتونست بیاد. بچه ها هم کلی منو مواخذه کردن که همسر چرا نیومده. آخه دفعه ی پیش هم همسر نیومد. منم بهشون گفتم (هرگز یه ایرانی رو تهدید نکنین،) یه وقت دیدین همسر کلا انصراف دادها چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نکته هایی که این دفعه تو قرار قرآن خونیمون با بچه ها یاد گرفتیم چندان چیز نوشتنی ای نداشت، همه اش بحث بود.

ولی یکیشو که یکی از بچه ها نقل کرد براتون می نویسم.

یه بار یه بنده خدایی به امام صادق میگه من یه جایی بودم که نمی تونستم بفهمم قبله کدوم وریه. اونجا رو نمی شناختم، هوا هم ابری بود. منم به یه طرفی نماز خوندم. بعد که ابرا رفت کنار فهمیدم من اشتباهی خوندم. چیکار باید می کردم؟

امام بهش می گه وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ (آیه ی 115 سوره ی بقره)، به هر طرفی خونده باشی اشکالی نداره، درسته. البته اگه وقت داری برای جبرانش می تونی دوباره بخونی.

--

اینکه این روایت از کدوم امام نقل شده ممکنه اشتباه باشه، حتی کل قضیه هم ممکنه اشتباه باشه، فردا نیاین بگین تو گفتی ها. این چیزایی که من می نویسم نقل قول حرفایی هست که از دوستامون می شنوم، نمی دونم اونا جایی خوندن یا از کسی شنیدن یا اصلا منبعشون موثق بوده یا نه.

 

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوره ی مومنون که الان دیگه تموم شده و راحت می خونمش. رفتم سراغ یه سوره دیگه. فعلا دارم سوره ی ملک رو می خونم. البته از امروز تصمیم گرفتم واقعا به قصد یاد گرفتن و حفظ کردنش بخونمش. بازم به همون شیوه ی خودم که فک کنم چند ماهی طول بکشه!! از اول تا آخر سوره رو هر دفعه گوش میدم.

چند وقتی بود تو فکر این بودم که چه سوره ای رو شروع کنم حالا. آخرش دیدم دلم باز با همین سوره ی ملکه. از اول هم تو ذهنم همین بود، چون هم سوره اش معروفه و کلا زیاد خونده میشه، هم یه تلاوتی از همین آقای العفاسی گوش داده بودم که خیلی خوشم اومده بود.

--

به جهنم که بعضی مشکلات حل نمیشن چشمک. عمر من که داره میگذره، لااقل ازش استفاده کنم و بگذره لبخند.

--

یه شعر هست که همین آقای العفاسی می خونه به اسم "رحمن یا رحمن". یه قسمتشو مثل اینکه روسی می خونه (چون تو روسیه اجرا شده انگاری!). شما احیانا روسی بلد نیستین اون قسمتو برا من آوانگاری کنین؟سوال (معنیشو نمی خوام، آوانگاری دقیقشو می خوام. آخه این شعره رو هم حفظ شدم قسمت های عربیشو از بس گوش دادم، ولی اون تیکه رو اصلا نمی فهمم چی میگه که بخوام حفظ کنم! اگه کسی میدونه یا متن شعرو جایی پیدا کرد بگه لطفا لبخند.

--

امروز ناهار دعوتیم خونه ی دوستامون که سه تا از دوستاشون هم اونجان، دو تا ایرانی که از یه شهر دیگه اومدن و یه آلمانی که اون باز از یه شهر دیگه داره میاد.

--

جلسه ی قرآن هم هفته ی بعد، دوباره خونه ی همین دوستامونه. خلاصه ما کلا فعلا آخر هفته ها اونجا پهنیم! باشد که رستگار شویم!


[ ۱۳٩٤/۱/۱٦ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب خیلی چیزا یاد گرفتم که اینجا ننوشتم! از کتاب ها و بحث های مختلفی.

اول از همه چند تا جمله از کتاب سلوک محمود دولت آبادی براتون می نویسم. این کتابو خوندم، ولی راستش آخرش هم هیچی ازش نفهمیدم! از اون کتابا بود که توش موضوع خاصی دنبال نمی شد، یه سری اتفاقاتی می افتاد، اما یه مقداری عظیمی از کتاب افکار اشخاص بود، یعنی اینکه طرف با خودش داره چه فکرهایی می کنه.

--

جنابت، آری جنایت. کشتن روح انسان جنایت بی خون و خنجری است که زن، فقط زن می تواند آن را با ظرافت تمام به انجام برساند و تو را وانهد با کالبدی انباشته از نفرت.

--

- تو تمام هستی مرا تصرف کرده ای.

- من تو را تصرف نکرده ام، من خود را در تو جسته ام از آن دمی که تو را بازیافته ام.

--

انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. این که چه عواملی سبب می شوند شخص روی از زندگانی برگرداند و پشت کند به آن، می توانند بی نهایت باشند. اما این اتفاق باید بیفتد؛ عنی انسان به ر دلیل و علت باید دست رد بر سینه ی زندگی بگذارد تا مرگ مجال وارد شدن بیابد و بر شخص چیره شود.

 

--

حالا یه کمی هم می خوام از کتاب هزار و یک کلمه (جلد سوم)، نوشته ی حسن حسن زاده آملی براتون بنویسم. این کتاب شدیدا متن سنگینی داره. من فکر می کنم از هر صد صفحه اش اندازه ی نیم صفحه بیشتر نمی فهمم!! ولی خب همونا رو اینجا می نویسم. به هوای اینم نباشین که من جمله های آسون می نویسم، پس متنش آسونه، کتاب پر از جملات و احادیث عربیه که هیچ ترجمه ای براشون نوشته نشده.

اینایی هم که من می نویسم، خیلی هاش مسائل جانبی کتابه، نه موضوعات اصلیش ولی خب من فهمم در همین حده دیگه نیشخند.

--

ای عزیز آگاهی به مشتی اصطلاحات در عرفیات و مفاهیم الفاظ را دانش انگاشتن، به مثابت آماس را فربهی پنداشتن است!

--

یه قسمت کتاب به شکل بسیاااااار مفصل، از جنبه های مختلف توضیح داده که حدیث "من عرف نفسه فقد عرف ربه" به چه معنیه.

مثلا یکیش اینه: من عرف نفسه بان بدنها صوره روحها و رتبه نازله منه فقد عرف ربه بأنّ العالم صوره النفس الرحمانی.

خودم ترجمه اش می کنم: هر کس در مورد خودش آگاهی پیدا کنه و بفهمه که بدنش صورت و جلوه ای از روحش هست و در واقع مرتبه ی نازلی از روحش هست، درک می کنه که دنیا هم مثل جلوه ای از رحمانیت خداست. (من حوصله نداشتم همه شو بخونم، چون همشون عربی بودن، بدون ترجمه، فقط کوتاهاشو خوندم. اگه کسی فارسی کامل این موارد رو که این نویسنده نوشته جایی پیدا کرد، به منم بگه لطفا لبخند ).

در همین بابا، در مورد اینکه آدم خودش رو بشناسه (و صد البته نقص های خودش رو) به نقل از مثنوی می گه:

نقصها آیینه وصف کمال/ وآن حقارت آینه عز و جلال

زان که ضد را ضد کند پیدا یقین/ زانکه با سرکه پدید است انگبین

هر که نقص خویش را دید و شناخت/ اندر استکمال خود ده اسبه تاخت

زان نمی پرد بسوی ذوالجلال/ کو گمانی می برد خود را کمال

 

---

این قسمتو به زبون خودم می گم. میگه یکی بودن خدا از جنس عددی نیست، مثل اینکه می گیم زمین یکی، آفتاب یکی و ماه یکی. چرا که وحدت خداوند، وحدتی هست که بهش می گن وحدت صمدی، طوری که در توصیف خدا می گیم هو الاول و الآخر و الاظاهر و الباطن.

اما رضا هم در توصیف توحید صمدی خدا می گن : یا من علی فلا شیء فوقه، یا من دنی فلا شیء دونه.

این همون چیزیه که حکما بهش میگن وجود غیرمتناهی و عرفا بهش میگن وحدت وجود (از این به بعد اگه این عبارت وحدت وجودو شنیدین، بدونین منظور چیه چشمک).

--

قبل از اینکه متن کتابو بنویسم، اینو بگم که میگه درهای بهشت هشت تاست و درهای جهنم هفت تا. حالا بقیه شو بخونین:

مشاعر حیوانی هفت است: پنج ظاهر که حواس خمس اند و دو باطن که خیال و وهم اند. این مشاعر هفتگانه اگر در تحت تدبیر و تصرف عقل باشند با خود عقل هشت در بهشت می شوند، وگرنه هفت در جهنم اند.

--

به نقل از کشکول شیخ بهایی میگه (خودم فارسیش کردم) نقل شده از بعضی از همسرای پیامبر که گفتن ما یه بار گوسفندی رو ذبح کردیم و بیشترش رو صدقه دادیم و فقط کتف گوسفند موند. پیامبر که اومد بهش گفتیم هیچی از گوسفند نموند به جز کتفش. پیامبر گفت همه اش موند، به جز کتفش.

(منظور اینکه اون چیزی رو که آدم صدقه بده در واقع براش مونده و هرچیزی رو که آدم برای خودش نگه داره در نهایت به دردش نمی خوره).

--

از پیامبر نقل شده که : من مات فقد قامت قیامته. هر کس که مرد، قیامتش برپا شده.

--

خب حالا یه کمی از درس های اون جلسه ی قرآنمون بگم که از قضا دقیقا به همین جمله ی آخر خیلی مرتبط بود و دقیقا بحث همین بود که ما همین الان داریم از پل صراط رد می شیم. پل صراطی به اون معنی که ما فکر می کنیم وقتی می میریم تازه می خوایم رد بشیم در کار نیست. (اگه می خواین دستتونو به نرده ای جایی بگیرین، همین الان بگیرین چشمک).

آیه ی 86 سوره ی بقره میگه کسایی که زندگی دنیا رو به بهای آخرت خریدن (اشتروا الحیاه الدنیا بالآخره) هیچ تخفیفی داده نمیشه تو عذابشون. منظور از این آیه کسایی هستن که دقیقا به خاطر منافع دنیویشون و با علم به کاری که دارن انجام میدن، دستورای خدا رو زیر پا میذارن. (میدونم معنیش واضح بود، ولی به عنوان نکته عرض کردم لبخند)

آیه ی 88 هم توش کلمه ی لعنت داره. معنی لعنت، عدم وجود رحمته و لعنت کردن مخصوص خداست. ما نمی تونیم کسی رو لعنت کنیم.

--

یه جمله هم یکی از بچه ها اون روز خونه مون بود گفت که اونم برام جالب بود، اونم بنویسم، بعد دیگه نمی نویسم نیشخند.

می گفت خوب بودن، خودش یه عمله. فرق داره با بد نبودن. توهم برمون نداره که همین که تهمت نمی زنیم، غیبت نمی کنیم و کلا بد نیستیم، پس خوبیم. بد نبودن موضع انفعالی داره، ولی خوب بودن خودش یه فعله.

--

خب دیگه تموم شد یاد گرفته هام لبخند.

--

 

شونزده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱/٥ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا چیزاییه که دیروز تو جلسه ی قرآنمون یاد گرفتیم.

آیه هایی که خوندیم، آیه های 67 تا 81 سوره ی بقره بودن.

اول برای اونایی که مثل من قصه ی گاو قوم بنی اسرائیلو تا آخر و با جزئیات نمی دونن بگم قضیه چیه!

قضیه اینه که اینا یه نفرو کشتن و هیچ گروه یا قبیله ای هم حاضر نیست کشتن طرفو به گردن بگیره. خدا هم میگه حالا که این طوره، اینا یه گاو بکشن، بعد اعضای مرده ی گاو بزنن به مرده، مرده خودش زنده بشه و بگه کی کشتدش.

حالا اینکه  این مردم انقد بهونه میارن که گاو نکشن، یکی از علتاش همینه. چون نمی خوان معلوم بشه که کی کشته، چون اون وقت واسه اونی که قاتل بوده و قبیله اش بد میشده دیگه. از طرفی بالاخره باید گاو یکیو می کشتن دیگه، هیچ کس هم حاضر نبوده گاوش قربونی کنه. اینه که هی بهونه میارن.

حالا چرا خدا میگه گاو بکشن؟ واسه اینکه اینا همون آدمایی بودن که گوساله پرست شده بودن و خدا می خواد با این کار قداست این موجود، یعنی گاو، براشون از بین بره و ببینن که گاو بکشن هم هیچ عذابی بهشون نازل نمیشه و اتفاق خاصی هم نمی افته.

--

یه نکته ی دیگه اش هم (که احتمالا میدونین خودتون از قبل، ولی خب تاکید کردنش بد نیست) اینکه اگه اونا از اول گیر نداده بودن و یه گاوی کشته بودن، خدا قطعا قبول می کرد. خودشون سخت گیری کردن، خدا هم سخت گیری کرد. واسه ما هم همینه، نباید تو دین خدا سخت گیری کنیم و هی خودمونو درگیر جزئیات کنیم، همون چیزی که بهمون گفتن رو عمل کنیم و گیر ندیم به جزئیات.

--

آیه ی 71 سوره ی بقره (من کپی نمی کنم که کارتون سخت بشه، برین خودتون بخونین، بلکه به یکی دو تا آیه قبل و بعدش هم نگاه کنین و مستفیض بشین چشمک) هم نکته ی جالبی داره. وقتی حضرت موسی تمام مشخصات گاوو به بنی اسرائیل میگه، اونا تازه در نهایت بی ادبی می گن الان تازه الان حق مطلبو ادا کردی! انگاری اون اول که حضرت موسی بهشون گفته بود یه گاو بکشین، حق مطلبو نگفته، تازه الان که اینا این همه ایراد گرفتن، تازه حق مطلب ادا شده!

--

یه چیز دیگه هم که تو کل آیات مربوط به بنی اسرائیل هست اینه که قوم بنی اسرائیل همیشه وقتی با موسی صحبت می کنن، میگن به "خدات" بگه که این کارو بکنه. نمی گن به "خدامون" بگو اینو برامون بفرسته یا فلان کارو بکنه. چون کلا بیشتر اعتقادشون به اینه که اون خدا، خدای موسی است و خودشون اعتقاد عمیقی به اون خدا ندارن و همه ی اینا علی رغم نزول اون همه معجزه ای هست که حضرت موسی به صورت عینی و جلوی چشمشون براشون انجام داده.

--

بعد از این اتفاق کشتن گاو (آیه ی 74) خدا به بنی اسرائیل میگه بعضی از شما قلباتون مثل سنگ شده، حتی از سنگ هم بدتر. بعضی از سنگ ها می شکافه و از وسطش آب تراوش می کنه، ولی قلب شما از اونم بدتره.

--

نکته ی دیگه اینکه خدا برای قوم بنی اسرائیل زیاد از فعل هایی مثل "تعقلون" استفاده می کنه، چون اینا قومی بودن که خیلی حس گرا بودن، هرچی به چشمشون عجیب می اومد، سریع می رفتن دنبالش و پیرو اون می شدن. اصلا فکر نمی کردن. همین که یه نفر یه گوساله بهشون نشون داد که باد می رفت توش صدا می داد، گوساله پرست می شدن. اینه که خدا خیلی بهشون میگه "فکر کنین".

--

آیه ی 76 هم در مورد یهودی هاست. بعضی از این یهودی ها کسایی بودن که به مسلمونا می گفتن ما ایمان آوردیم، اما وقتی با خودشون بودن به همدیگه می گفتن این قصه های توراتمون (که خیلی هاش تو قرآن هم اومده) رو برای مسلمونا نگین که ازش استفاده نکنن. آخه فکر می کردن مثلا پیامبر میره این داستانای قرآنشو از یهودی ها می پرسه و یاد می گیره.

--

آیه ی 79 راجع به کسایی هست که قرآنو یا دینو تحریف می کنن. اینجا خدا دو بار میگه وای به حال اینا. یه بار به خاطر اون گمراهی ای که به وجود میارن و تحریفی که انجام میدن. یه بار به خاطر پولی که از مردم می گیرن و درآمدی که از این راه کسب میکنن.

--

آیه ی 80 در مورد کسایی هست که فکر می کنن اگه کار بدی بکنن، فقط چند مدتی رو قراره تو جهنم باشن. مثل عذاب هایی که نازل میشه و میگذره، به جهنم هم به صورت یه عذاب گذرا نگاه می کنن. تو این آیه ازشون می پرسه مگه شما از خدا قول و عهدی گرفتین مبنی بر اینکه قراره فقط چند مدت تو جهنم باشین؟ اگه گرفتین خدا نمی زنه زیر قولش، اما اگه نگرفتین، چیزی که نمی دونین به خدا نسبت ندین.

--

دو تا نکته ی خارج از بحث هم که یاد گرفتم بگم بهتون:

یه حدیث بود که قبلا شنیده بودم، ولی مدت هاااااا بود یادم رفته بود. ولی وقتی دوباره شنیدمش احساس کردم تو خفایای ذهنم قبلا داشتم این حدیثو! حدیثی بود که می گفت صالحین امت پیامبر از انبیای بنی اسرائیل مقام بالاتری دارن. پس سعی کنین خوب باشین چشمک.

نکته ی دوم هم که من خودم می دونستم، ولی خب گفتم به شما هم بگم اینه که دین یهودیت بر خلاف سایر ادیان آدم جدید قبول نمی کنه! یعنی شما می تونین هر وقت دلتون خواست دینتونو به مسیحی یا از مسیحیت به اسلام یا هر دین دیگه ای تغییر بدین. اما این کارو برای یهودیت نمی تونین بکنین. اگه بخواین یهودی باشین، باید از طرف مادر، اصالتا و به صورت نژادی یهودی باشین.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٤ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پستو یادتونه؟

امروز پیاده شدم بغل.

--

امروز تو راه رفتن به دانشگاه دومم، شروع کردم به خوندنش، یه جاهاییشو گیر می کردم، می خوندم بعد می فهمیدم نه یه تیکه رو جا زدم، برمی گشتم از همونجایی که اشتباه کرده بودم دوباره می خوندم، ولی خب بالاخره بدون اینکه حتی یه بار به قرآنم نگاه کنم که مطمئن شم درست خوندم تونستم تمومش کنم لبخند.

ان شاءالله به همین منوال پیش بره، با تقریب خوبی میتونم بگم 50 سال دیگه همه ی قرآنو حفظ می شم نیشخند.

--

فک کنم اخلاقم خیلی خوبه، همسر ازم راضیه! آخه صبح که می خواستم برم به همسر می گم اون کتاب اخلاق ناصری رو بده بذارم تو کیفم تو راه بخونم، میگه همون کتاب سلوک که تو کیفت هست خوبه، همونو بخون نیشخند.

--

امروز روز پرکاری بود برام. از لحظه ای که رسیدم، درست تا لحظه ای که می خواستم بیام خونه، داشتم کار می کردم. یه هفته بود رو دو تا پاراگراف اول مقاله ام مونده بودم! دیشب تقریبا تموم شد قسمت مقدمه. البته قبلا که نوشته بودم، منتها استاد هر دفعه انقد ویراش روش می زنه که آدم باید کلا بشینه از نو بنویسه!

خلاصه، اون مقدمه که تموم شد، امروز تا آخر بخش چهارو نوشتم، دادم به استاد لبخند. فردا و پس فردا سعی می کنم تمام آزمایشامو بگیرم و دو بخش آخرو بنویسم و دوباره بدم به استاد.

--

امروز قطار برگشت ما رو برد یه شهر دیگه! داشتیم میرسیدیم شهرمون، یه ده دقیقه ای فک کنم مونده بود، که اعلام کردن ما امروز تو ایستگاه شهر فلان (شهر ما) وای نمی ایستیم، ایستگاه بعدی فلانه (یه شهر بعدتر از ما). لطفا اون جا از قطار پیاده شین، قطار شماره ی فلانو سوار شین، برگردین دهات خودتون نیشخند.

ما هم همین کارو کردیم. ولی قطار نرسیده به ایستگاه شهری که قرار بود ما رو پیاده کنه یه ده دقیقه ای، یا شایدم بیشتر، نگه داشت. بعدش هم اون قطاری که می گفت بگیرین یه ربع بعدترش بود حرکتش. که باز همونم یه پنج دقیقه تاخیر داشت!! بعد دوباره باز موقع حرکت (با احتساب تاخیره)، باز حرکت نمی کرد، یعنی دوباره تاخیر داشت!

خلاصه، بالاخره ما رو رسوند دیگه. من اومدم زرنگی کنم یه ایستگاه زودتر پیاده شدم که به خونه مون نزدیک تره. از همسر هم پرسیدم چقدر راهه؟ گفت ده دقیقه پیاده راهه از این ایستگاهه تا خونه.

منم اونجا پیاده شدم و پیاده راه افتادم به سمت خونه. بعد انقددددر رفتم که به یه جایی رسیدم که نباید می رسیدم نیشخند. خونه مونو رد کرده بودم! البته نه که تو مسیر باشه و رد کرده باشم، یه جا باید می پیچیدم که نپیچیده بودم. شما حساب کنین یه مثلث قائم الزاویه داشته باشیم که من از یه راس وتر حرکتو شروع کنم و وسطای وتر خونه مون باشه. بعد من این راهو نرفته بودم، ضلع قائمه رو رفته بودم!! رسیدم به ایستگاه ترم. وایستادم، ترم اومد اون یکی ضلع زاویه ی قائمه رو منو برد، بعد باز اون نصفه ی وترو پیاده رفتم نیشخند.

خلاصه تا من رسیدم خونه فک کنم هشت هم رد شده بود! همسر هم هم برام چایی گذاشته بود، هم غذای محبوب خودشو پخته بود لبخند که (جای شما خالی) نوش جان کردیم لبخند.

--

دیشب یکی از دوستام تو وایبر زد بچه ی یکی از دوستاش که تازه به دنیا اومده حالش خیلی بده و ریه اش کار نمی کنه. گفت نذر کردن که ده نفر زیارت عاشورا یا دعای علقمه بخونن. پرسید بذارمت تو لیست؟ گفتم بذار، کی بخونم؟ گف ددلاین نداره، مهم دعا کردنه. گفتم باشه.

دیشب که خیلی خسته بودم، فقط همین جوری با خدا یه صحبتی کردم چشمک،گفتم اصل دعا رو باشه فردا (یعنی امروز) بخونم. امروز صبح هنوز من نرفتم دانشگاه، می بینم تو وایبر زده دستت درد نکنه، حالش بهتر شده خنثی. دیدم این جوری ضایع است بهش بگم من هنوز دعا نکردم. صبر کردم عصری شد، دعامو خوندم، بعد بهش گفتم ببین اون اثر دعای یکی دیگه بوده، من هنوز نخونده بودم اون موقع نیشخند.

حالا اگه شما هم دوست داشتین براش دعا کنین لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قرار بود کیک درست کنیم، اونم دو تا! یه دونه بیشتر درست نکردم که اونم به سلامتی خراب شد نیشخند. من رفتم دوش بگیرم، به همسر گفتم حواسش به کیک باشه. اومد گفت کیکه خراب شده. البته تقصیر همسر نبودا. کیکه خودش خراب شده بود.

نمی دونم پرا پف وسطش خوابیده بود! پف همه ی قسمتاشم نه ها! فقط پف قسمت وسطش خوابیده بود. کیک کج و معوج شده بود. دیگه مجبور شدیم دست خالی بریم!

همسر می خواست با دوچرخه بیاد، من می خواستم با قطار برم. واسه همین من زودتر راه افتادم. بعدش همسر پیامک داد که شما شروع کنین، من دیرتر می رسم.

این وسط، از ساعت 2 3 یکی از بچه ها هی تو وایبر می پرسید چطوری باید بیام؟ حالا هرچی هم بقیه بهش می گفتن با سایت ها چک کنه، حاضر نمی شد چک کنه!! می گفت من اونا سرم نمیشه!

برای رسیدن به مقصد، من باید یه بار از قطار پیاده می شدم و یه اتوبوسو سوار می شدم. تو ایستگاهی که پیاده شدم، همین دوستمون پرسیده بود کدوم ایستگاه باید پیاده بشم؟ واسه همین حدس زدم تو همون اتوبوسی باشه که من الان می خوام سوار بشم.

رو تابلو نوشته بود اتوبوس 4 دقیقه دیگه میاد. یه دو سه دقیقه ای وایستادم، دیدم نیومد، گفتم پیاده برم بهتره. آخه آقای صاحبخونه خیلی اخلاقش آلمانیه، دوست داره آدم سر وقت بیاد.

این شد که منم پیاده راه افتادم. وسط راه حواسم نبود، همین جوری رفتم، از جایی که باید می پیچیدم رد شدم. البته هنوز زیاد نرفته بودم، یهویی متوجه شدم و برگشتم. هنوز داشتم به مسیر اصلی برمی گشتم که دیدم اتوبوسی که تو ایستگاه قبلی منتظرش بودم، داره میاد. منم دویدم و خودمو رسوندم بهش.

انتظار داشتم اون دوستمون تو اتوبوس باشه، ولی هرچی نگاه کردم ندیدمش! کلا هم یه ایستگاه بیشتر نبود، باید ایستگاه بعدی پیاده می شدم.

پیاده که شدم، رسیدم جلوی در خونه ی صاحبخونه اینا، دیدیم یکی دیگه از بچه ها دم دره. منتظر بود ساعت چهار بشه که زودتر از وقتش نرفته باشه. تا ما سلام و علیک کریدم، ساعت شد چهار و یک دقیقه (البته به ساعت من، نمی دونم چقدر دقیقه!).

دیگه ما با هم رفتیم تو، دیدیم اون بنده خدا هنوز نیومده. یه نفر هم قبل از ما اومده بود. دو تا از بچه ها هم از شهرهای مختلفی می اومدن. اونا هم اومدن، ولی اونی که هی آدرس می پرسید هنوز نیومده بود! هر کی در می زد، ما فکر می کردیم اونه، بعد درو باز می کردن می دیدیم یکی دیگه است.

حتی همسر هم که گفته بود مراسمو شروع کنین، من کار دارم، دیرتر میام هم رسید، اون بنده خدا هنوز نیومده بود!!

بالاخره ساعت 5 اومد!! البته ما قبل ترش برنامه رو شروع کرده بودیم ولی خب هنوز اولاش بودیم.

نکته ی خاصی نداشت این دفعه که بخوام براتون بگم، شرمنده. بعد از اینکه کارمون تموم شد هم رفتیم سراغ کیکایی که صاحبخونه آماده کرده بود برامون لبخند. مطمئنا لازم به گفتن نیست که این قسمت بهترین قسمت برنامه بود چشمک.

بعدش هم بحث های جانبی انجام شد. یه قسمت این بحث ها مربوط به قوانین ازدواج تو آلمان بود. چیزی که فهمیدیم این بود که تو آلمان اگه دو نفر بخوان از هم جدا بشن، اولا که باید یه سال جدا زندگی کنن تا مطمئن بشن که واقعا می خوان جدا بشن. این یه سال در صورتیه که هر دو طرف راضی به جدایی باشن. اما اگه یه نفر بخواد جدا بشه و اون یکی نخواد، این پروسه حدود سه سال طول می کشه تا بتونن قانونا از هم جدا بشن.

علاوه بر اون فهمیدیم که اگه جدا بشن، آقاهه موظفه هزینه ی زندگی خانوم + هزینه ی زندگی بچه شونو تا زمانی که خانومه مجددا ازدواج کنه بده، اونم به طور کامل. یعنی اون خانوم باید همون زندگی ای که قبل از جدا شدن داشته، بعد از جدا شدن هم داشته باشه.

البته یه راه دیگه اش هم اینه که همون اول موقع ازدواج شرط و شروطشونو مشخص کنن. اینی که بالا گفتم پیش فرض ازدواج بود. اما اگه بخوان می تونن شرط بذارن که مثلا آقاهه بگه در صورت جدا شدن، من صد هزار یورو به طرف میدم و تمام. یعنی دیگه اون هزینه ی زندگی طرف تا ازدواج مجدد رو دیگه نده.

علاوه بر اینا، فهمیدیم که اگه دو تا ایرانی با هم ازدواج کنن و بعد بخوان تو آلمان جدا بشن، ممکنه هم مهریه و قوانین ایرانی برای ازدواجشون اعمال بشه، هم قوانین آلمانی. یعنی رسما آقاهه بیچاره بشه نیشخند. که البته این دیگه بستگی به نظر دادگاه داره، ممکنه دادگاه فقط یکی از قوانینو قابل اعمال بدونه، ممکنه فقط یکی رو قابل اعمال بودنه.

و دیگه اینکه فهمیدیم که اگه آقاهه تو ثبت رسمی ازدواجش پای چیزی رو امضا کنه و بگه من این قدر پول به این خانوم میدم، اگه بخوان پولو بگیرن، طرفو پولش می کنن و ازش می گیرن، مثل ایران در رو نداره چشمک.

--

این دفعه اگرچه بحث اصلیش چیزی نداشت که براتون بنویسم، حداقل بحث جانبیش پربار بودچشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا آخرین نکته هاییه که تا حالا دریافت کردم. آقا سعید برامون فرستادن، خیلی تمیز و مرتب برام تو فایل ورد فرستادن، واقعا خیلی زحمت کشیدن، وقت گذاشتن با فونت های مختلف و رنگ های مختلف، قسمت های مهم ترو مشخص کردن. من متاسفانه نتونستم فونت اصلی رو اینجا حفظ کنم، چون فونتشو نداره پرشین بلاگ فک کنم.

سوره انفال

اهمیت دل:

 ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿ ۵۳ ﴾

این [کیفر] بدان سبب است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‏دهد مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند و خدا شنواى داناست ( ۵۳)

سوره توبه

آرامش خیلی مهمه (مثال‌های عملی):

ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَذَلِکَ جَزَاء الْکَافِرِینَ ﴿ ۲۶ ﴾

آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهیانى فرو فرستاد که آن‌ها را نمى‏دیدید و کسانى را که کفر ورزیدند عذاب کرد و سزاى کافران همین بود ( ۲۶)

إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُواْ السُّفْلَى وَکَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿ ۴۰ ﴾

اگر او [پیامبر] را یارى نکنید قطعاً خدا او را یارى کرد هنگامى که کسانى که کفر ورزیدند او را [از مکه] بیرون کردند و او نفر دوم از دو تن بود آنگاه که در غار [ثور] بودند وقتى به همراه خود مى‏ گفت اندوه مدار که خدا با ماست پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد و او را با سپاهیانى که آن‌ها را نمى‏دیدید تائید کرد و کلمه کسانى را که کفر ورزیدند پست‏تر گردانید و کلمه خداست که برتر است و خدا شکست‏ ناپذیر حکیم است (۴۰)

 

اصلِ کاری خشنودی خودشه نه باغ و حوری!

یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِیهَا نَعِیمٌ مُّقِیمٌ ﴿ ۲۱ ﴾

پروردگارشان آنان را از جانب خود به رحمت و خشنودى و باغ‌هایی [در بهشت] که در آن‌ها نعمت‌هایی پایدار دارند مژده مى‏دهد ( ۲۱)

وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَمَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ﴿ ۷۲﴾

خداوند به مردان وزنان با ایمان باغ‌هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آن نهرها جارى است در آن جاودانه خواهند بود و [نیز] سراهایى پاکیزه در بهشت‌های جاودان [به آنان وعده داده است] و خشنودى خدا بزرگ‌تر است این است همان کامیابى بزرگ ( ۷۲)


فلسفه وجود ماه‌های حرام (شاید بهانه‌ای برای صلح)!!

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی کِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِیهِنَّ أَنفُسَکُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِکِینَ کَآفَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ ﴿ ۳۶ ﴾

در حقیقت شماره ماه‏ها نزد خدا از روزى که آسمان‌ها و زمین را آفریده در کتاب [علم] خدا دوازده ماه است از این [دوازده ماه] چهار ماه حرام است این است آیین استوار پس در این [چهار ماه] بر خود ستم مکنید و همگى با مشرکان بجنگید چنانکه آنان همگى با شما مى‏ جنگند و بدانید که خدا با پرهیزگاران است (۳۶)

دوستان قبول باشه ختم قرآنمون.

خیلی مختصر و به عنوان تیتر آیه نظرات خودمو گفتم.

--

دستشون درد نکنه دیگه، همین لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه بار دیگه میگم از همه ی کسایی که قرآناشونو خوندن و از همه ی کسایی که ما رو هم مستفیض کردن از چیزایی که یاد گرفتن و از همه ی اونایی که خواننده ی این پست ها هستن واقعاااااا ممنونم لبخند.

دیگه دارم خیلی تنبل میشم، یه عالمه چیز واسه نوشتن جمع شده!!

اولش برین این لینکو بخونین. پیرامید نکته های خودشو اونجا نوشته.

--

حالا نکته هایی که آقا پیمان نوشتن رو می نویسم:

راجع به آیه اولی که خواهر عزیزمون فرمودن می خواستم ذکری از مراتب نفس بکنم. نفسهای اماره، لوامه و مطمئنه رو که هممون می شناسیم اما مرتبه ای از نفس که کمتر بهش اشاره می شه نفس "مسوله" نام داره که به معنای آراسته کننده و زینت بخش هست. وقتی انسان فعل اشتباهی رو انجام می ده در برابر نفس لوامه که انسان رو نسبت به اون فعل سرزنش می کنه نفس مسوله اون کار رو در نظر انسان زیبا جلوه می ده و ذهن آدم رو پر می کنه از توجیهات گوناگون که برای هممون کاملا ملموس هست.

این آیه شریفه به عملکرد همین نفس اشاره داره همونطور که حضرت یعقوب به فرزندانش که حضرت یوسف رو در چاه انداختند فرمود: "بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا" "بلکه نفستان کارى (زشت) را در نظرتان آراسته است‏" و کلمه "مسوله" هم از ریشه همین "سولت" گرفته شده. یه نکته دیگه هم هست.

در مورد آیات سوره توبه که در انتهای مطلب اومده، خداوند پیامبر و مومنین رو از استغفار برای مشرکین نهی کرده و از آیه 114 مشخصه که پدر حضرت ابراهیم که با عنوان "أب" ازش یاد شده دشمن خداست و حضرت ابراهیم نباید براشون طلب آمرزش بکنه.

اما در جاهای دیگه در قرآن حضرت ابراهیم برای والدینشون طلب مغفرت می کنن مثل آیه 41 سوره ابراهیم: "رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ" به ظاهر اینها با هم در تناقض هستند اما باید به این نکته توجه داشت که با توجه به مصادیق متعددی در کلام عرب گاهی عربها عموی خودشون رو هم با عنوان "أب" یاد می کنند و این کلمه فقط معنای پدر رو در بر نداره و می دونیم که طبق آیه 74 سوره أنعام "آزر" عموی حضرت ابراهیم بت پرست و مشرک بود که در همین آیه هم "آزر" با عنوان "أب" خطاب شده.

نتیجه بحث اینکه در آیه 114 سوره توبه منظور از "أب" عموی حضرت ابراهیم هست و مشرک بودن او تناقضی با طلب آمرزش حضرت ابراهیم برای پدر و مادرشون نداره. امیدوارم نکته ای که گفتم مفید بوده باشه البته برای کسایی که نمی دونستن.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بحثی که دیروز تو جلسه ی قرآن کردیم، خیلی گسترده بود و هر کس نظر خودشو می گفت. من نمی تونم تمام اونچه که گذشتو بگم، اما سعی می کنم قسمت های مهمشو بگم.

آیه هایی که خوندیم از 48 تا 54 بقره بود. خیلی هاش بحث زیادی نمیشد روش کرد. بحث برانگیز ترین آیه، همون آیه ی 48 بود که راجع به این صحبت می کرد که برای فلان کسان، شفاعتی در روز قیامت قبول نمی شه.

حالا بحث این بود که شفاعت یعنی چی و شفیع شدن به چه معنیه؟

معنی لغوی شفع، جفت شدن یا یکی شدن با چیزی یا کسی برای دست یابی آسانتر به هدفی یا به عبارتی هم افزایی هست. بین عرب اون زمان، این سنت وجود داشته که وقتی کسی نمی تونسته مثلا قرضشو ادا کنه، یه نفر می اومده شفیعش می شده، نه به این معنی که حالا که من شفیعش شدم پس قرضشو ببخشین. نه. یعنی از مال من بردارین و در واقع مال اون فرد رو ضمیمه ی مال خودش می کرده و می گفته مال ما دو نفر یکی هست، پس شما قرضتونو می تونین از مال من بردارین.

حالا آیا شفاعت همه جا جواب میده یا نه، بحثی بود که خییییییلی گسترده شد و ساعت ها راجع بهش بحث کردیم. بعضی دوستان معتقد بودن شرایط خاص خودشو داره شفیع شدن و قبول شدن شفاعت و قرآن بعضی جاها اصلا نمی پذیره، بعضی جاها می پذیره.

اما برای کی پذیرفته میشه؟ شفاعت کلا مال اصحاب یمین هست، یعنی کسایی که بهشتی هستن. یعنی این طوری نیست که مثلا پیامبر بیاد شفیع کسی بشه، طرفو از جهنم در آره، ببره تو بهشت. طرف خودش از قبل شرایط خوبی داره و بالقوه بهشتیه، حالا یه کمی با شفاعت می تونه جاشو تغییر بده و بالاتر بره.

--

این خلاصه ی اون همه بحث بود که می شد نوشتش خنثی.

--

اما یه حدیثی رو هم یکی از بچه ها گفتن که قبلا شنیده بودم، ولی چون یادآوری خیلی مهمی بود، اینجا می نویسم برای شما:

دو چیزو هیچ وقت فراموش نکن: خدا و مرگ

دو چیز رو همیشه فراموش کن: بدی ای که کسی به تو کرد، خوبی ای که تو به کسی کردی.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا چیزاییه که دوستمون، دختری به نام امید در حین خوندن قسمت خودش بهشون برخورده:

اولین مورد جالبی که دیدم عکس هایی که اینجا گذاشتم بود http://s5.picofile.com/file/8159698476/2014_12_21_22_05_34.jpg http://s5.picofile.com/file/8159699218/2014_12_21_22_06_21.jpg وقتی جز 11 رو باز کردم این کارت دقیقا تو همون صفحه بود، خیلی سعی کردم عکس واضحی بگیرم اما نمیدونم چرا اینجوری شدن! خلاصه ببخشید انقدر بی کیفیت شدن. جمله شاید ناخوانا باشه، نوشته روی کارت اینه: "مهدی (عج) در میان امت من قیام می کند و خداوند او را فریادرس مردم قرار می دهد" منم با دیدن این کارت با نیت سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج) خوندم.

--

 وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَّسَّهُ کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ (یونس 12)

ترجمه: و چون انسان را آسیبى رسد ما را به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده مى‏خواند و چون گرفتاریش را برطرف کنیم چنان مى‏رود که گویى ما را براى گرفتاریى که به او رسیده نخوانده است این گونه براى اسرافکاران آنچه انجام مى‏دادند زینت داده شده است (۱۲)

آخرین جمله برام جالب بود که چطور میشه اعمال اشتباه آدم زینت داده میشه، کاش همیشه حواسمون باشه هدف از بودن تو این دنیا چیه! :)

أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (یونس، 62)

ترجمه: آگاه باشید که بر دوستان خدا نه بیمى است و نه آنان اندوهگین مى‏شوند (۶۲) درسته اولیا الله نیستم اما از وقتی این آیه رو خوندم  انگار غم و غصه دنیا برام کمرنگ تر شده، هر جا یه غمی سراغم میاد یاد این آیه میفتم و دلم آروم میشه، ان شالله یه روزی هممون به این مقام برسیم.

--

وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا کُلٌّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (هود، 6).

ترجمه: و هیچ جنبنده ‏اى در زمین نیست مگر [اینکه] روزیش بر عهده خداست و [او] قرارگاه و محل مردنش را مى‏داند همه [اینها] در کتابى روشن [ثبت] است (۶)

وقتی خوندمش از خودم خجالت کشیدم که گاهی برای همین چیزی که خدا به عهدش گرفته و گفته از پیش معلومه حرص الکی زدم! حالا تازه مال دنیا واسه من خیلی هم مهم نیست! نمیدونم کسایی که دائما حرص مال دنیا رو دارن اگه این آیه رو با دقت بخونن چقدر خجالتزده میشن! یا برای مرگی که زمانش از پیش معلومه و ما غافلیم که شاید خیلی نزدیک باشه! خیلی نزدیک. چون یادم نبود تا کی فرصت دارم بخونم، همون روز دوم تموم کردم تا پای عهدم مونده باشم، برای همین فرصت نشد همه آیات رو با دقت بخونم، ان شالله تو فرصت باقی مونده میخوام با دقت بیشتر بخونم، اگه فرصت کنم تفسیر آیات رو هم میخونم و نکات جالب رو یادداشت میکنم :)

--

 داشتم تفسیر المیزان رو برای بخشی که سهم من بود میخوندم، یه نکته جالب دیدم، تو تفسیر آیه های 113 و 114 و 115 سوره توبه، نوشته بود: " یکى از سنتهاى الهى این است که نعمت و هدایت خود را بر بنده اش مستمر بگرداند و از او سلب نکند، تا خود بنده بخاطر کفران و تعدیش موجبات تغییر آن را فراهم آورد، آنوقت است که خداى تعالى نعمت و هدایت خود را از او مى گیرد."

این موضوع درباره استغفار برای کفار بیان شده، و نهایتا نویسنده نتیجه گیری کرده که: "اگر در این آیات حکم به وجوب تبرى از دشمنان خدا و حرمت دوستى با آنان نموده، این حکم اختصاص به یک نحو دوستى و یا دوستى با یک عده معینى ندارد، بلکه همه انحاء دوستى را شامل مى شود، خواه تولى به سبب استغفار باشد یا به غیر آن و خواه دشمن، مشرک یا کافر و یا منافق و یا غیر آنها از قبیل اهل بدعتى که منکر آیات خدا هستند باشد و یا نسبت به پاره اى از گناهان کبیره از قبیل محاربه با خدا و رسول اصرار داشته باشد."

--

با تشکر از این دوست عزیزمون لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب فک کنم تا الان دیگه هر کس که قبول کرده بود قرآن بخونه، باید سهمشو خونده باشه چشمک.

قرار شد وقتی قرآنامونو خوندیم، هر کس هر آیه ای به نظرش قشنگ بود بیاد بگه. چقدرم که شما اومدین گفتین چشمک.

حالا من یه سری از آیه هایی که خودم دوست داشتمو اینجا می ذارم:


وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِن لاَّ یَشْعُرُونَ (بقره 12)

معنیش واضحه دیگه. به یه سر یها میگن تو زمین فساد نکنین، میگن ما داریم اصلاح می کنیم. امیدوارم هیچ وقت جزء این دسته نباشیم. دسته ای که فکر می کنن دارن کار درست می کنن، در حالی که دارن خراب کاری می کنن.

 

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (بقره 44)

اینم که معنیش واضحه، مردمو به خوبی امر می کنین و خودتونو فراموش می کنین، در حالی که کتاب (آسمانی) می خونین؟ ماها رو میگه ها نیشخند.

 

فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا یَکْسِبُونَ (بقره 79)

این آیه هم که معنیش واضحه، میگه وای به حال کسایی که خودشون یه چیزایی می نویسن میگن این از طرف خداست.

این آیه از این جهت برام جالب بود که توش "ویل" داشت، یعنی همون "وای به حال ... ". نمی دونم چند بار این کلمه تو قرآن تکرار شده. اما هر وقت می بینمش توجهم بهش جلب میشه. چون به نظرم میاد (این نظر شخصیه ها، جزو هیچ تفسیری نیست) تو زندگی عادی، این خیلی تهدید خطرناکیه. یعنی مثلا بعضی وقتا مامانا در مورد چیزی به بچه تذکر نمی دن و وقتی انجام بده تنبیهش می کنن، اما گاهی وقتا قبل از اینکه اصلا بچه بخواد خطایی بکنه براش خط و نشون میکشن، میگن وای به حالت اگه ... . به نظرم تو حالت دوم، بعدا تنبیه به مراتب سخت تر و بدتری در انتظار اون بچه خواهد بود؛ وقتی قبلا در مورد یه چیزی بهش تذکر داده شده و خط و نشون های شدیدی با عبارت های شدیدی مثل "وای به حالت" کشیده شده، اما بچه بازم رعایت نمی کنه.

به سایر "ویل" ها هم که نگاه می کنم به نظرم چیزای مهم و سختی میاد. مثلا قرآن نمی گه وای به حال کسی که خمس نمیده، اما میگه ویل لکل همزه لمزه (وای بر هر عیب جوی مسخره کننده)، میگه ویل للمطففین (وای بر کم فروشان)، ویل للمصلین، الذین هم عن صلاتهم ساهون، الذین هم یرائون و یمنعون الماعون (وای به حال نمازگزارانی که در نمازشون سستی و کاهلی می کنن، ریا می کنن و از دادن "ماعون" امتناع می کنن.

ماعون رو سرچ کردم، معنی های مختلفی داشت. مثلا یه جا گفته بود چیزهای ضروری زندگی رو می گن که مردم معمولا از در و همسایه قرض می کنن. حتی یه جا دیدم گفته بود زکات واجب رو میگن.

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ (بقره 104)

این آیه هم شاید تفسیرای زیادی داشته باشه، من فقط یکیشو خوندم و اون گفته بود اینجا به مسلمونا میگه شما از کلمه ی "راعنا" استفاده نکنین. به جاش بگین "انظرنا". دلیلش هم این بود که این کلمه (احتمالا کلمه ای مشابه این) تو زبون یهودی معنی بد و ناسزا مانندی داشته. و بعضی از یهودی ها همین کلمه رو با حالت مسخره و به عنوان ناسزا برای مسلمونا به کار می بردن. واسه همین خدا به مسلمونا میگه شما از این کلمه استفاده نکنین، به جاش از کلمه ی "انظرنا" استفاده کنین.

--

این نتیجه ی مطالعات من بود یول. به زودی نتیجه ی مطالعات یکی دیگه از دوستان که زحمت کشیدن، یه قسمت هایی از مطالعاتشونو برامون نوشتن منتشر میشه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست فعلا ثابته. پست های جدیدتر زیر این پست قرار می گیرن.

 

اگه دوست دارین یه کمی تو قرآن خوندن با من/ما همراه باشین، بفرمایید ادامه ی مطلبو بخونین ...

---

دوستای عزیزی که تو این ختم شرکت کردین، الان دو تا حالت داریم:

1) من بذارم این پست همچنان بالا بمونه که کسایی که سهمشون هنوز تموم نشده یادشون نره و هر کس سهمشو خوند کامنت بذاره که هر وقت کامل تموم شد خوندنامون، بذارم این پست بره پایین و دیگه پست ثابت نباشه.

2) هر کی خونده دستش درد نکنه، هر کس هم هنوز تموم نکرده، خودش یادش می مونه و من همین الان می تونم پستو بذارم بره پایین.

چیکار کنیم؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٩/٢٧ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

درباره ی تفسیر آیه ی 44 سوره ی بقره:

"أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ

آیا مردم را به نیکى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏کنید با اینکه شما کتاب [خدا] را مى‏خوانید آیا [هیچ] نمى‏اندیشید" (متن و ترجمه از اینجا):

مردی پیش ابن عباس شد  گفت خواهم که امر به معروف و نهی از منکر به جای آرم. ابن عباس گفت اگر نترسی که تو را فضیحت آید به سه آیه از قرآن این کار بکن:

یکی

اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم (آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید؟)

دیگر

لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون کَبُرَ مَقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون (چرا چیزی می گویید که انجام نمی دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندید)

سه دیگر

و ما أریدُ أَن أُخالفکم إلی ما أَنهاکم عنه (من نمى‏خواهم در آنچه شما را از آن باز مى‏دارم با شما مخالفت کنم [و خود مرتکب آن شوم])

---

چیزایی که داخل پرانتز نوشتم ترجمه هایی هستن که از همون سایت بالا برداشتم و جزء متن کتاب نبودن.


[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در تفسیر آیه ی 43 سوره ی بقره ( و اقیمواالصلاه و آتوا الزکاه و ارکعو مع الراکعین) میگه:

"اندر نماز عبادت حق است و اندر زکات خلق با خلق است. معنی زکات افزودن است و زکات را بدان نام کردند که سبب افزودن مال است، هر مالی که زکات از آن بیرون کنند بیفزاید".

--

معنی قسمت دوم که کاملا واضحه، ولی اون قسمت اول منظورش اینه که چیزی که مربوط به روابط انسان با سایر انسان هاست، هم تراز و بلافاصله بعد از چیزی آورده شده که رابطه ی انسان با خدا رو نشون میده.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

این قسمت تفسیر آیه ی 40 سوره ی بقره است که من به زبون خودم میگم.

متن آیه اینه:

یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُواْ بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ

معنیش که فکر می کنم واضحه، ولی به هر حال این معنی دقیقشه:

اى فرزندان اسرائیل نعمتهایم را که بر شما ارزانى داشتم به یاد آرید و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم و تنها از من بترسید (از اینجا).

 

و اما اون چیزی که کتاب میگه اینه که این آیه زمانی که نازل میشه، یه سری یهودی وجود داشتن دور و بر پیامبر که خب ایمان نمی آوردن و هدف از این قسمت قرآن اون یهودی ها هستن. یعنی خدا داره با اون یهودی ها حرف می زنه و میگه به یاد بیارین که چه نعمت هایی به پدران شما دادم و حالا به عهدتون وفا کنین.

حالا عهد مورد نظر چیه؟ همین که توی تورات گفته شده که به محمد که بعدا خواهد اومد، ایمان بیارن.

حالا اینجای این آیه داره میگه به عهدتون (که الان گفتم چی بوده) وفا کنین تا منم به عهدم وفا کنم.

حالا عهدی که خدا در مقابل داشته چی بوده؟ عهد خدا اینه که جای دیگه می گه "یؤتکم کفلین من رحمته" یعنی "شما را دو بهره تمام  از مزد دهم به رحمت خویش، یک مزد بر پذیرفتن کتاب اول و دیگر مزد بر پذیرفتن کتاب آخر".

پس هر کسی که به عهدش وفا می کنه،  خدا میگه اولئک یوتون اجرهم مرّتین و هر کسی که کافر میشه و پیمان شکنی می کنه هم خشم خدا دو بار شامل حالشون میشه، همون طور که تو قرآن میگه فباؤ بغضب علی غضب.

---

آیه ی بعدی (41 سوره ی بقره)، فقط یه قسمت کوچیکشو میگم.

اون قسمتی که میگه "و لا تشتروا بآیاتی ثمنا قلیلا"، یعنی آیات ما رو به بهای اندکی نفورشید.

کتاب میگه برای این قسمت سه تا معنی گفته شده:

یکی اینکه دنیا رو به دین ترجیح ندین (چند تا آیه هم میاره درتوصیف آدمایی که دنیا رو به دین ترجیح میدن).

معنی دوم اینه که یه سری از علمای یهودی قسمت هایی از تورات رو که در نعت پیامبر بوده از مردم عامه مخفی می کردن و به ازای این کار رشوه می گرفتن و قرآن میگه این کارو نکنین.

معنی سوم میگه وقتی به مسلمونی دین حق رو یاد می دین، به خاطرش مزد نخواین.


[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز درسم رسیده بود به سوره ی مومنون (قرآن خوندنمو میگم چشمک). دیشب پریشب بود خیلی خسته بودم، نمی خواستم حتی چشمامو اذیت کنم که کتاب بگیرم جلو چشمم، می دونستم رسیدم به سر سوره ی مومنون. فقط زدم یوتیوب که العفاسی واسم سوره ی مومنونو بخونه، منم چشامو ببندم گوش بدم.

هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که محو آهنگ این آیه شدم، به ده دقیقه نرسیده بود که با خودم گفتم باید این سوره رو حفظ کنم. هرچند که آهنگی که اجرا می کنه خیلی سخته و من می دونم که اصلا حنجره ی من قابلیت تولید صداهای این مدلی رو نداره!!! از بس ترتیلای مختلفو امتحان کردم، خودم می دونم چیو نمی تونم بخونم، یا به عبارتی ناتوانایی های خودمو می دونم چشمک.

ولی خب از طرفی هم حاضر نیستم با ترتیل دیگه ای بخونمش.

به نظرم یه خوبی گوش دادن به ترتیلایی که عربها می خونن اینه که واقعا با جون و دل می خونن، چون واقعا می فهمن چی دارن می خونن. از طرفی زبون خودشون هم هست، قشنگ جاهایی که تاکید داره یا مثلا نکته ی مهمی گفته میشه رو چند بار تکرار می کنن (با آهنگ های مختلف) که هم می فهمی چقد این جمله مهمه یا چقد قشنگه و هم خسته نمی شی. از این گذشته تفاوت قرآن خوندن ما و عربا مثل حافظ خوندن ما و عرباست چشمک.

خلاصه که اون روز یه ده دقیقه ایشو گوش دادم و بعد رفتیم شام بخوریم و بعدش هم می خواستیم بخوابیم. یه بار دیگه اومدم بخونم سوره رو، باز قسمت نشد، فقط یه چند دقیقه ایشو تونستم گوش بدم، ولی نمی تونستم هم زمان خودم بخونم. آخه دیگه هزار تا کارو که با هم نمی تونم بکنم! یا اون باید بخونه من پردازش کنم چی میگه که در این صورت تا وقتی من عربیو پردازش کنم، طرف سه خط رد شده از اونجایی که بوده نیشخند، یا باید حداقل متن عربی رو ببینم که بتونم همزمان بخونم و بفهمم چی می گه.

این شد که باز قسمت نشد بخونمش. باز دوباره صبح بعد از اینکه کارام تموم شد (پست مفصلشو فردا میذارم) گفتم بشینم این سوره رو بخونم. باز یه کمی خوندم، یهو گفتم پاشم غذا درست کنم. ساعت 12:40 دقیقه بود. منم ساعت 1:15 اینا می خواستم برم!

سریع یه برنج (به قول ما قاطی پلو) درست کردم و دم کردم، همسر که اومد بهش گفتم غذا رو چند دقیقه دیگه خاموش کنه و بخوره. بازم نشد سوره رو تموم کنم.

دیگه بالاخره امشب نشستم تا آخر سوره گوش دادم، دیدم هنوز نظرم عوض نشده، اصلا راه نداره من این سوره رو حفظ نکنم.

خلاصه که گفتیم ما که نمی تونیم جزو مومنون باشیم، حالا سورشو حفظ کنیم، شاید بعدا جایی خدا خواست بنده استخدام کنه، به دردمون خورد چشمک.

--

راستی اینم بگم من خیلی سوره ها رو با صدای العفاسی گوش دادم، ولی تا الان فقط سوره ی قاف و مومنون چشمو گرفته (یا بهتر بگم گوشمو گرفته چشمک). اگه خواستین شروع کنین، من پیشنهاد می کنم با اینا شروع کنین (هرچند که سلیقه ها ممکنه با هم فرق داشته باشه).


[ ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در مورد اینکه آیا آدم از "بهشت" بیرون شده، یا اونجایی که توش بوده بهشت نبوده، بلکه فقط یه باغ بوده، نظرهای مختلفی وجود داره.

این کتاب در جواب اونایی که میگن جایی که حضرت آدم بوده فقط باغ بوده میگه:

"معتزلی گفت اگر بهشت بودی آدم بیرون نیامدی که الله میگوید - ما هم منها بمخرجین- جواب آنست که هرکه ثواب را در بهشت شود هرگز بیرون نیاید و آدم که در بهشت بود نه ثواب اعمال را در بهشت بود همچون رضوان و خازنان بهشت، که ایشان از بهشت بیرون می آیند از بهر آنک نه جزاء اعمال و ثواب را در بهشتند."

---

بعضی علما گفته اند که الله تعالی آدم را از بهشت آن روز بیرون کرد که با فرشتگان می گفت" انی جاعل فی الارض خلیفه آدم که در زمین خلیفه می بایست که باشد در بهشت چون ماندی؟

---

آیه ی 38 سوره ی بقره در مورد کسانی که هدایت شدن میگه "فلا خوف علیم و لا هم یحزنون".

حالا در این باره کتاب میگه:

اگر کسی گوید چونست که الله تعالی اینجا نفی خوف از دوستان خود کرد و بگردانید(ن) خوف ازیشان از کمال نعمت شمرد و جای دیگر ایشان را در خوف بستوند و گفت - یخشون ربهم و یخافون سوءالحساب- جواب آنست که .. آن خوف که ایشان را بستوند در دنیاست، اما در عقبی ایشان را همه ام و راحت است.

---

میگم خوب شد این کتاب یه سری سوالا رو مطرح کرد و خودش هم جواب داد، من که حتی به ذهنم نرسیده بود این سوالا رو بپرسم!!نیشخند

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در ادامه ی تفسیر سوره ی بقره که خدا به فرشته ها میگه سجده کنین برای آدم و ابلیس سجده نمی کنه:

گفتند آدم را فرموند که گرد شجره مگرد، فرمان را خلاف کرد و ابلیس را فرمودند که سجود کن نکرد و فرمانرا خلاف کرد، هر دو نافرمانی کردند پس ابلیس مستوجب لعنت گشت و آدم نه، چه حکمت است؟ جواب آنست که نافرمانی آدم از جهت شهوت بود و نافرمانی ابلیس از عجب و تکبر، و تجبر و تکبر مزاحمت ربوبیت و وجب نقمت* است.

گفتند از آدم یک زلت آمد در حال وی را از بهشت بیرون کردند، و از فرزندانش هر روز چندین معاصی و زلات آید و آن گه عقوبت نمی رسد؟ جواب آنست که آدم بر بساط قرب معصیت آورد و فرزندان بر بساط محنت، و یک زلت بر بساط قرب صعب تر است از هزاران گناه بر بساط محنت.

--

نقمت یعنی عقوبت، عذاب

وجب یعنی واجب شدن

وجب نقمت یعنی واجب شدن عذاب

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در مورد تفسیر این قسمت از سوره ی بقره:

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿۳۱)

قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿۳۲﴾

قَالَ یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ (۳۳)

 

یه سوال این هست که منظور از "اسم" چیه که خدا میگه به آدم اسم همه چیزو یاد داد؟

یه نظریه اینه که خدا اسم تمام موجودات و حتی اسم فرشتگان رو به آدم یا داد. یه ایده ی دیگه اینه که خدا علم اسم گذاری رو به آمد یاد داد، یعنی آدم بلده هرچیزی که می بینه روش یه اسمی بذاره، ولی فرشته ها اینو بلد نیستن.

خلاصه، تو این آیه ی اول میگه خدا یه سری چیزا رو (که اینکه چی هست روش بحثه، ولی من راجع بهش اینجا حرف نمی زنم) به فرشته ها نشون داد گفت اگه راست میگین بگین اسم اینا چیه؟ فرشته ها گفتن ما چیزی که علمشو بهمون ندادی که نمی دونیم.

بعد خدا به آدم میگه تو اسم اینا رو بگو. آدم اسم تمامشونو میگه (یه ایده اینجا اینه که آدم اسم تمام فرشته ها رو بهشون میگه)، و اینجاست که خدا میگه نگفتم بهتون من غیب آسمونا و زمینو میدونم که شما نمی دونین؟

---

حالا تا اینجا که شاید خیلی حرف جدیدی براتون نداشت. یه نکته ای که کتاب گفته بود و برای من خیلی جالب بود این بود که میگه این اتفاق نشون داد که "فضل علم" از "فضل عمل" برتره. چرا که فرشته ها از نظر طولانی بودن مدت طاعت و عبادتشون بر آدم فضیلت داشتن، اما آدم بر اونا فضیلت داشت فقط به خاطر یک علم. یعنی آدم با همون یه علمی که بلد بود از فرشته ها با اون همه عبادت، افضل شد.

و کتاب دو تا حدیث هم از پیامبر میگه:

فضل العلم خیر من فضل العباده (فضیلت علم بهتر از فضیلت عبادت است).

فقیه واحد اشد علی الشیطان من الف عابد (یک نفر فقیه قوی تر هست نسبت به شیطان در مقایسه با هزار عابد).

و چقدر قشنگ در ادامه ی کتاب چهار تا دلیل آورده برای برتر بودن علم از عمل که من عین متن کتابو میذارم چون خیلی قشنگ گفته (البته برای اینکه خیلی طولانی نشه، یه جاهاییشو حذف کردم):

و گفته اند علم بر عمل شرف دارد از چهار وجه:

1) یکی آنست که مقام علم مقام نبوت است و علما به جای پیغمبرانند و مقام عمل مقام ولایت است و صاحب عمل بر مقام اولیاست، چندانکه میان انبیاء و اولیا فرق است، نیز همچندان نیز میان عالم و عامل فرق است.

(یعنی میگه عالمان به جای پیامبران هستن و عاملان (یعنی عابدها)، مثل اولیای خدا هستن و همون طور که پیامبران از اولیای خدا بالاتر هستن، عالمان هم از عاملان بالاتر هستن.)

2) وجه دیگر آن است که عمل لازم است و از عامل فراتر نشود و به دیگری سرایت نکند، و علم متعدی است نفع آن و اثر آن به دیگران تعدی کند، راست (یعنی درست) همچون چراغ است که خود روشن است دیگران را روشن دارد، روشنایی خود به دیگران دهد و از وی چیزی نکاهد، عالم همچنانست.

3) وجه سوم آنست که عمل بی علم به کار نیاید و عبادت نبود و علم بی عمل به کار آید و عبادت بود.

4) وجه چهارم آن است که عمل از ماست و علم از خداست.

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آقا من یه کتاب جدید کشف کردم که خوندنش (حداقل برای من) خیلی لذت بخشه. توصیه می کنم شما هم بخونین لبخند.

کتاب کشف الاسرار و عده الابرار که نویسنده اش ابوالفضل رشیدالدین میبدی هست. این کتاب، یه کتاب عرفانی تفسیر قرآن هست. من که یه کمیشو خوندم خیلی لذت بردم. حالا اون چیزایی که خوندمو اینجا برای شما می نویسم:

 

آیه ی 30 سوره ی بقره، اون آیه ای هست که خدا به ملائکه میگه من می خوام تو زمین خلیفه قرار بدم (انی جاعل فی الارض خلیفه).

این کتاب میگه، هر وقت خدا می خواد بنده ایشو تحویل بگیره (یا به قول کتاب "تشریف دهد")، قبل از اینکه بسازدش، راجع بهش خبر میده. مثلا قبل از اینکه پیامبر رو بیافرینه، راجع بهش به پیامبرای دیگه خبر میده و تو کتاب تورات و انجیل ازش یاد می کنه.

اینجا هم وقتی می خواد اولین آدم رو درست کنه، قبلش به ملائکه میگه می خواد چیکار کنه.

اما چرا میگه خلیفه؟

وقتی خدا زمینو خلق می کنه، یه سری جانّ (که فکر می کنم همون جن باشه) از آتش درست می کنه و تو زمین قرار میده. اما این جن ها موجودات تبهکار و شهوانی ای بودن و خیلی خون و خونریزی راه می اندازن تو زمین.

خدا هم یه لشکری از فرشته ها رو می فرسته به زمین که این اولاد جن رو به جزیره ها می رونن و خودشون جاش می شینن. فرشته ها هم که همیشه تسبیح خدا رو می کنن.

حالا علت اینکه خدا میگه آدم خلیفه هست، همینه که قراره جایگزین پیشینیانش بشه (می دونین که "خلف" هم یعنی پشت، خلیفه هم یعنی کسی که میاد و جایگزین پیشینیانش میشه).

 

واسه همینم هست که فرشته ها (که اون زمان یه سریشون تو آسمون بودن و یه سریشون تو زمین) میگن ما که تسبیح تو رو میگیم، آیا می خوای کسی درست کنی که خون و خونریزی به پا کنه؟

و خدا میگه من چیزی میدونم که شما نمی دونین.

حالا طبق گفته ی کتاب چند تا چیز می تونه منظور باشه اینجا (یعنی خدا چه چیزی رو میدونه که فرشته ها نمی دونن؟). یه عقیده اینه که دو تا چیز بوده که خدا می دونسته و فرشته ها نه: یکیش اینکه ابلیس با اون مقامش قراره معصیت خدا رو بکنه و سرپیچی کنه از دستور خدا و آدم (با اینکه ممکنه خون و خون ریزی به پا کنه، موجودی هست که توبه می کنه به درگاه خدا).

اما نویسنده میگه ایده های دیگه ای هم وجود داره در مورد چیزی که خدا می دونه و فرشته ها نمی دونن. مثلا یکیش اینه که خدا می دونه از نسل آدم هم کسایی میان مثل پیامبران و صالحن که تسبیح خدا رو می کنن.

یا مثلا یه ایده اینه (چون کتاب عربیشو فقط گذاشته، من عربیشو میذارم و ترجمه مال خودمه، ببخشید اگه غلط غلوطه!):

لانکم تعلمون فساد جوارحهم و انا اعلم محبه قلوبهم و محبه قلوبهم شفیع فساد جوارحهم.

یعنی شما فساد اعضا و جوارح آدما رو می دونین (یعنی فقط از اون چیزی که به چشم میاد اطلاع دارین)، ولی من محبت قلب های اونا رو هم می دونم و این محبتی که توی قلب آدما هست شفاعت اونا رو در مورد فسادی که جوارحشون انجام میده، میکنه.

(من فکر می کنم این قسمت باز هم ناظر به همون توبه هست. یعنی آدم گرچه ممکنه یه فسادی بکنه، اما بعدش قلبا پشیمون میشه).

---

یه قسمت کتاب در توضیح خلیفه نوشته از سلمان می پرسن فرق "ملک" (معمولا ما ترجمه اش می کنیم به پادشاه) با "خلیفه" چیه؟ سلمان میگه خلیفه کسی هست که بین مردم به عدالت رفتار کنه، و تقسیم ها رو بین اونا به مساوات انجام بده و با اونا به شفقت رفتار کنه مثل مردی که نسبت به خانواده اش با شفقت رفتار می کنه و به پروردگارش خدمت می کنه (حدیثو خودم ترجمه کردم، لطفا شما کل مضمونو بگیرین، نه کلمه به کلمشو، ممکنه غلط باشه!).

یه حدیث هم تو کتاب میگه که پیامبر میگه خلافت بعد از من سی ساله، بعد از اون ملک میشه.

(من کاری ندارم که آیا تمام اون سی سال واقعا خلافت پیامبر بوده، ولی اگه واقعا پیامبر چنین حرفی زده باشه، برای ماهایی که 1400 سال بعدش داریم زندگی می کنیم، فکر می کنم خیلی جای تامل داره!).

---

بازم تاکید می کنم من بعضی از احادیث یا متون عربی متن اصلی رو خودم ترجمه کردم و ممکنه غلط باشه. ضمن اینکه همین که من به زبون خود می نویسم، یعنی یه جورایی دارم برداشت خودمو می نویسم، پس بازم ممکنه غلط باشه. برای دونستن اون چیزی که واقعا نویسنده می خواسته بگه، لطفا به متن اصلی کتاب مراجعه کنین. نگران نباشین، متنش خیلی سنگین نیست، ولی من دوست داشتم به زبون خودم بنویسم.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز قرار بود جلسه ساعت 5 شروع بشه، اما بچه ها دیر اومدن و عملا ساعت 6 اینا جلسه شروع شد و تا 7.5 8 هم بیشتر نبود. واسه همین خیلی حرفی واسه گفتن ندارم.

اما خب چیزایی که یاد گرفتم به زبون ساده ایناست (ما آیه های یک تا 20 سوره ی بقره رو خوندیم با هم):

آیه های سوم و چهارم "متقین" رو توصیف می کنه و براشون پنج تا صفت میگه:

1- ایمان به غیب

2- نماز به پا داشتن

3- انفاق کردن

4- ایمان به اونچه که به پیامبر و پیامبران قبلی نازل شده.

5- یقین به روز آخرت.

موردهای یک و سه و پنجو توضیح میدم:

1- منظور از غیب هرچیزی هست که ما نمی تونیم حسش کنیم، اما تو قرآن در موقعیت های مختلف به معانی مختلفی به کار میره (یا حداقل می تونیم بگیم تاکید بیشتری روی یه معنی غیب هست نسبت به سایر معانیش). مثلا خدا، قیامت، وحی، آخرت، همه چیزایی هستن که دیده نمی شن اما ممکنه توی یه آیه وقتی گفته میشه غیب منظور بیشتر خدا باشه یا بیشتر آخرت باشه.

3- انفاق کردن فرق داره با خمس و زکات دادن. انفاق کردن یعنی اینکه چیزی رو که دوست داری و بهش نیاز داری رو به کسی ببخشی، نه اینکه چیزی رو که نمی خوای و اگر کسی پیدا نکنی می اندازی دور! اگه این کارو کردی دیگه اسمش انفاق نیست، یه جور بخششه.

تو جای دیگه ای هم قرآن می گه "انفقوا مما تحبون" نمی گه "مما یحبون"، یعنی حتی اگر چیزی بود که شما دوست نداشتی (مثلا یه لباسی که از کسی هدیه گرفتی ولی دوسش نداری) و کس دیگه ای هست که اونو دوست داره (مثلا یه دوستی اون لباسو می بینه و میگه خیلی قشنگه)، اگه شما اون لباسو بدی به اون دوستت کاری که کردی اسمش "انفاق" نیست. شما فقط اون لباسو به دوستت بخشیدی.

تو همین آیه ی سه سوره ی بقره هم میگه از اونچه که "روزیشان کردیم". روزی یعنی چیزی که مال شماست. میگن یه نفر می خواد یه سوالی از امام صادق بکنه که نتونه جواب بده (یعنی می خواد امامو مسخره کنه)، از امام می پرسه این سیبی که دست منه روزی من هست یا نه؟ به دوستاش هم میگه اگه گفت آره، من سیبو پرت می کنم دور، نمی خورم. اگه گفت نه، خب می خورمش. امام صادق میگه اگه از گلوت پایین رفت، روزیته، اگه نرفت روزیت نیست!

حالا روزی دقیقا اون چیزیه که بتونه از گلوی شما پایین بره، یعنی دقیقا فقط و فقط مال شخص شخیص شماست! حالا شما اگه از "این" روزی اومدی چیزی به دیگران دادی، اسمش میشه انفاق.

5- "یقین داشتن" با "ایمان داشتن" فرق داره. کسی که ایمان داره، یعنی قلبا و علنا یه چیزی رو قبول داره و بهش ایمان داره، اما ممکنه گاهی یادش بره. اما کسی که به چیزی یقین داشته باشه، حتی یه لحظه هم از یاد اون موضوع غافل نمی شه. این آیه تاکید می کنه متقین کسایی هستن که به آخرت "یقین" دارن. ایمان داشتن به آخرت قبلا تو قسمت ایمان به غیب مشمول شده، الان دیگه بحث از یقین داشتنه.

یه سری چیزای دیگه هم که من موقع مطالعه های خودم در مورد این بحث بهشون ( و در موردشون چندان بحث نکردیم) اینا هستن:

1) برای اینکه آدم جزو متقین باشه باید به جنبه های مختلفی توجه کنه، مثلا هم جنبه ی مربوط به خدا (نماز و ایمان به عالم غیب و این چیزا) و هم جنبه ی انسانی و ارتباط با مردم (انفاق کردن و بی تفاوت نبودن نسبت به دیگران).

2) همون طور که ایمان مرتبه داره، کفر هم درجه داره. تو این آیه های بقره خدا راجع به کسایی حرف می زنه که پیامبر چه بهشون هشدار بده، چه نده یکسانه. اما اینا تمام کفار نیستن. اینجا منظور دقیقا اون کافرهایی هست که مرحله ای رسیدن که دیگه (به قول خودمون) ته کفره و هشدار دادن یا ندادن بهشون بی فایده است. وگرنه تمام کفار این طوری نیستن.

کفر پنج قسم داره: اول کفر جحود، و جحود هم خودش دو جوره، سوم کفر بترک دستورات الهى، چهارم کفر برائت و پنجم کفران نعمت .

اما قسم اول از دو قسم جحود انکار ربوبیت خدا است یعنی کسی که بگه نه ربى هست و نه بهشتى و نه جهنمی. وجه دوم جحود، جحود بر معرفته یعنی کسى با اینکه حق رو شناخته و برایش ثابت شده انکار کنه.

وجه سوم از کفر، کفران نعمته. وجه چهارم کفر، ترک دستورات خدا است. وجه پنجم، کفر برائته ( که خدا درباره اش از ابراهیم علیه السلام حکایت کرده که میگه: (کفرنا بکم ، و بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا حتى تومنوا باللّه وحده )، (از شما بیزاریم ، و میان ما و شما دشمنى و خشم آغاز شد، و دست از دشمنى برنمیداریم ، تا آنکه بخداى یگانه ایمان بیاورید) که تو این آیه کفر بمعناى بیزارى اومده.

3) هرجا قرآن میگه "الذین آمنوا" منظور مردم مکه هستن که مسلمون شدن، مگر اینکه قراین آیه خلاف اینو ثابت کنه و هرجا هم می گه "کافران" منظورش کافرای مکه هستن، مگر اینکه قرائن آیه خلافشو ثابت کنه.

4) در مورد کفار خدا میگه "ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم، و علی ابصارهم غشاوه". یعنی خدا بر قلب ها و گوش هاشون مهر زد و پرده ای بر چشمانشان است. اینجا یه نکته داره این آیه و اونم اینکه داره میگه عدم درک و فهم کفار دو تا چیزه، یه مقدار از گمراهیشون به خاطر خداست و خدا به قلب هاشون مهر زده، یه مقداریش هم به خاطر خودشونه. به عبارتی اول خودشون یه سری کارهایی کردن که باعث گمراهی خودشون شدن و بعد در نتیجه ی اون کارشون خدا مهر زد به دلهاشون و بیشتر گمراه شدن (همون قضیه ای که میگن آدم هرچی بخواد خدا در همون راه بهش کمک می کنه، اگه کسی دنیا رو بخواد خدا بهش کمک می کنه دنیا رو به دست بیاره، اگه کسی آخرت رو بخواد خدا در اون جهت بهش کمک می کن).

5) تو این آیه ها قرآن از سه دسته آدم حرف می زنه، مومنان، کافران و منافقان. اول راجع به مومنا صحبت کرد، بعد راجع به کفار و بعد میره سراغ منافقا. اما برای دسته ی سوم یه حدیثی هست که میگه: سه صفت است که در هرکس باشد منافق است هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: کسى که در امانت خیانت مى کند، وکسى که به هنگام سـخـن گـفـتـن دروغ مـى گـوید، و کسى که وعده مى دهد و خلف وعده مى کند.

6) در توصیف منافقین آیه ی 17 رو میگه (مثلهم کمثل الذى استوقد نارا... تا آخر آیه ). این آدما به ظاهر دم از ایمان می زنن و از یه سری فواید دین برخوردار میشن، مثلا با مومنا ازدواج مى کنند و امثال اینا، اما همینکه می میرن، خدا نورشو ازشون مى گیره و اونچه بعنوان دین انجام دادن تا به اجتماع بقبولونن که ما مسلمونیم هم باطل بوده و تو ظلمت می مونن و هیچ چیزو درک نمی کنند.

---

هشدار: این لپ کلام چیزی بود که "من" فهمیدم. تک تک جمله های این متن احتمال اشتباه توشون هست. پس لطفا صد درصد بهشون اعتماد نکنین.

اگه می خواین بیشتر بدونین یا متن دقیق برداشت هایی که نوشتمو ببینین به تفسیر نمونه و المیزان مراجعه کنین.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آقا من امروز قرآن می خوندم، به یه آیه رسیدم که با خودم گفتم کاشکی ما جزو این دسته نباشیم. بعد با خودم فکر کردم اینو بیام اینجا بنویسم ولی وقتی ادامه دادم خوندنمو دیدم اینایی که داره میگه مشخصات آدمای خییییییلی داغونیه که دیگه انشاءالله ما از اوناش نیستیم. واسه همین بی خیال نوشتن این آیه شدم. ولی از صبح انگاری هی یکی میزنه پس کله ام میگه برو بنویس این آیه رو!!!

حالا اومدم بنویسم که به خودم مدیون نباشم نیشخند.

آیه های 11 و 12 سوره ی بقره:

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿۱۱﴾

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِن لاَّ یَشْعُرُونَ ﴿12)

 

معنیش:

و چون به آنان گفته شود در زمین فساد مکنید مى‏ گویند ما خود اصلاحگریم (۱۱)

بهوش باشید که آنان فسادگرانند لیکن نمی فهمند (12)

 

من متن و معنی رو از اینجا ورداشتم.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٤ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

داشتم قرآن می خوندم، چند تا آیه اش برام جالب بود. واقعا نمی فهمم چرا با اینکه چند بار قرآنو خوندم تا حالا، هر بار هی چیزای جدید می بینم توش!!

سوره ی فصلت، آیه ی   34 و 35:

 

وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿۳۴﴾

مکارم: هرگز نیکی و بدی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمی شوند!

 

وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ﴿۳۵﴾

مکارم: اما به این مرحله جز کسانی که دارای صبر و استقامتند نمی‏رسند، و جز کسانی که بهره عظیمی از ایمان و تقوا دارند به آن نائل نمی‏گردند.

من متن و ترجمه ها رو از اینجا برداشتم.

هیچی دیگه! فقط خواستم یادمون بمونه که چه کسایی می تونن بدی رو با خوبی جواب بدن! یا به عبارتی اول آدم باید به مقام صبر کردن برسه، بعد به اینکه بدی رو با خوبی جواب بده. من فکر می کردم دومی آسون تر باشه! ولی مثل اینکه خدا نظرم با من متفاوته!

---

این آیه هم (آیه ی 49 ) قشنگ بود :

لَا یَسْأَمُ الْإِنسَانُ مِن دُعَاء الْخَیْرِ وَإِن مَّسَّهُ الشَّرُّ فَیَؤُوسٌ قَنُوطٌ ﴿۴۹﴾

مکارم: انسان هرگز از تقاضای نیکی (و نعمت) خسته نمی‏شود، و هر گاه شر و بدی به او رسد ماءیوس و نومید می‏گردد.

 

قسمت اولش که خیلی منو توصیف می کنه! همیشه به خدا میگم اینو بهم بدی دیگه هیچی نمی خوام، بعد اونو که میده تازه رفتم مرحله ی بعد، چیزای بزرگتر می خوامچشمک! ولی خب خدا با ما مهربونه لبخند!

---

کتاب جنایات و مکافات تموم شد. ان شاءالله از این به بعد که قراره کتاب اخلاق ناصری رو بخونم، هی میام تیکه هاشو براتون میذارم.

کتاب جنایات و مکافاتو من خیلی بهتون توصیه نمی کنم، ولی کلا بد هم نبود، خوب بود فقط من نفهمیدم چرا اسمش جزو کتابای شاهکار میاد خیلی وقتا و خیلی کتاب معروفیه.

به نظرم اگه می خواین کتابو بخونین، حتما بخونین! نگین کسی براتون تعریف کنه. چون اگه کسی براتون تعریف کنه تو دو دقیقه تموم میشه همه اش! با اینکه کتابش نزدیک 800 صفحه است.

ضمن اینکه واقعا باید متن کتابو بخونین تا تو حس و حال کسی که جنایت رو انجام داده قرار بگیرین و آخرش که می فهمین چرا کشته، واقعا درک کنین وگرنه اگه کسی براتون تعریف کنه، حتما میگین چقدر مسخره است کتابش!

به هر حال بخونینش دیگه. کلا کتابای معروفو آدم باید بخونه که نخونده از دنیا نره نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱/٤ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه (اگه تکراریه ببخشید)، چند وقتی تو اینترنت یا قاری پیدا کردم به اسم "العفاسی"، خیلی قشنگ می خونه. تمام سوره ها رو هم داره. حیفه اگه اهلش هستین از دستش بدین.

همین الان داشتم سوره ی فاطر رو با صدای همین آقا گوش می دادم.

یکی دو تا آیه اش خیلی برام جالب بود:

یا ایهاالناس انتم الفقراء الی الله و الله هوالغنی الحمید

شاید اینی که نوشتم خیلی معنی ساده ای داشته باشه، ولی خیلی از ماها گاهی یادمون میره. نوشتم که یادآوری شده باشه.

ولی این یکی آیه واقعا برام جدید و جالب بود، تا حالا بهش توجه نکرده بودم:

... انما تنذرالذین یخشون ربهم بالغیب و اقامواالصلوه و من تزکی فانمایتزکی لنفسه و الی الله المصیر.

معنیش:

"[تو] (منظور پیامبر هست) تنها کسانى را که از پروردگارشان در نهان مى‏ ترسند و نماز برپا مى‏ دارند هشدار مى ‏دهى و هر کس پاکیزگى جوید تنها براى خود پاکیزگى مى‏جوید و فرجام [کارها] به سوى خداست."

این ترجمه رو از اینجا برداشتم.

ترجمه ی قرآن خودمم مشابه همینه، فقط یه خرده فرق داره:

"و تو ای رسول تنها آنان را که در خلوت و پنهان از خدای خود می ترسند و نماز به پا می دارند، توانی خداترس و پرهیزکار گردانی و هر کس خود را منزه ساخت، سود و سعادتش برخود اوست و بازگشت همه به سوی خداست."


یعنی فکر کن خدا به پیامبر میگه تو فقط به این آدما هشدار می دی (یا به تعبیر قرآن من، فقط این آدما رو میتونی هدایت کنی)

----

پی نوشت: این پست اصلاح شده!

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آیا می خواد شما را آگاه سازم که شیاطین بر چه کسانی نازل می شوند؟ بر هر شخص دروغگوی بدکار.

سوره ی شعرا، آیه ی 221 و 222.

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب