یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

پنج شنبه با دوستم رفتم بیرون. رفتیم یه سری به فروشگاها زدیم و یه دوری زدیم. من کلا اهل خرید رفتن الکی نیستم به هیچ وجه. ولی خب دیگه، تو رودرواسی مجبور بودم لباسا رو نگاه کنم و هی بگم وااای چقد خوشگلن و این چقد به تو میاد و از این حرفا خنثی.

بعد از گشتن تو یکی دو تا فروشگاه (که البته فک کنم یه ساعتی یا شایدم بیشتر طول کشید)، رفتیم یه جا یه چیزی خوردیم و صحبت کردیم. این تیکه اش برای من خیلی قابل تحمل تر از دیدن لباساش بود!

--

این روزا خوندن کتاب برباد رفته رو شروع کردم. از بیانش که خوشم اومد. ولی خب هنوز 100 صفحه شو بیشتر نخوندم. نمی تونم راجع به محتویاتش نظر بدم. ولی کلا کتاب بخونین، خیلی خوبه نیشخند.

--

رفتم تو سایت goodreads عضو شدم و یه سری از کتاب هایی که خونده بودمو نظرمو راجع بهشون نوشتم و بهشون امتیاز دادم. به شما هم توصیه می کنم این کارو بکنین. خوبه که یه مرجعی باشه که آدم قبل از خوندن یا خریدن یه کتاب بتونه بهش مراجعه کنه و ببینه نظر دیگران راجع به اون کتاب چی بوده.

--

تو همین سایت، همون اول که عضو شدم، ازم پرسید می خوای خودتو به یه چالش دعوت کنی؟ منم گفتم آره! حالا خودمو دعوت کردم که تا آخر سال 12 تا کتاب بخونم حداقل. الان افتادم تو هچل. باید حتما بخونم خنثینیشخند. شمام برین خودتونو تو این دردسرا بندازین. مفیده. هم برای خودتون، هم برای بقیه چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فقط اومدم بگم هستم، زنده ام، سالمم لبخند. فقط هیچ اتفاقی نمی افته که بیام براتون تعریف کنم. دقیقا هیییییییچی!

فقط یه برنامه نوشته ام که یه جاهاییش کار می کنه، ولی نمی دونم چرا!! یه جاهاییشم کار نمی کنه، نمی دونم چرا خنثی. فعلا چند روزیه درگیر اونم.

--

یکی از دوستان خواسته بود من کتاب معرفی کنم. والا به خدا من اصلا در حدی نیستم که بخوام کتاب معرفی کنم. اصلا مگه چند تا کتاب تو عمرم خونده ام که بخوام معرفی کنم؟ البته کتاب زیاد خونده ام، ولی موقعی که نوجوون بودم بیشترشو خوندم. و الان نه یادمه، نه اگه یادم باشه مناسب سن و سال های ماست.

تو دوره ی دانشگاه هم خیلی وقتا کتاب های اطلاعات عمومی و روانشناسی (از اونایی که برای عموم مردمه، نه تخصصی) می خوندم.

به هر حال اگه بخوام از این چند تا کتابی که خونده ام یه سری رو بهتون معرفی کنم، من کلیدر، شوهر آهو خانوم، جای خالی سلوچ، محاکمه و خرمگس رو معرفی می کنم. داستان دو شهر هم قشنگ بود، ولی باید با حوصله بخونینش.

خرمگس رو تازه خونده ام و به نظرم خیلی قشنگ بود (در مورد بقیه، قبلا نظرمو گفتم تو همین وبلاگ). متاسفانه هیچی از کتاب خرمگس رو نمی تونم توضیح بدم، چون هرچی بگم یه تیکه از داستان لو میره، مخصوصا که داستانش هم 300 صفحه بیشتر نیست. در ضمن اگه براتون عجیبه که چرا اسمش اینه، باید بگم خرمگس، لقب یکی از شخصیت های داستانه. در مورد زمینه ی اتفاقاتی که می افته همین قدر بگم که یه عده افراد رو نشون میده که فعالیت دارن علیه حکومت و از اونجایی که پاپ کاتولیک هم از حکومت دفاع می کرده، در واقع این اشخاص پاپ رو هم یه جورایی دشمن خودشون می دونن. خرمگس یکی از همین شخصیت های انقلابیه.

دیگه اگه بیشتر بگم، داستانو لو میدم، خودتون برین بخونین نیشخند.

--

دوستای دیگه هم اگه کتابی خونده ان می تونن با یه توضیح مختصر یکی دو خطی (اگه دوست دارن) کتاباشونو معرفی کنن. ما استقبال می کنیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ ] [ ۳:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز بالاخره بعد از مدت هااااااا کتاب صد سال تنهایی رو تموم کردم. این جور موقع ها مامانم میگه چهل روش افتاده! این از چهل هم رد شده بود، صد افتاده بود روش فک کنم نیشخند.

آخه راستش من زیاد دوست نداشتم کتابشو. اصلا کل بیانشو دوست نداشتم، نمی تونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم. فقط دلم می خواست زودتر تموم بشه.

در کل به نظر من همیشه هر کتابی به یه بار خوندنش می ارزه. بالاخره تو هر کتابی یه جمله برای یاد گرفتن پیدا میشه و همون اون کتابو ارزشمند میکنه. قرار نیست آدم از هر کتابی یه عالمه چیز یاد بگیره. حداقل چیزی که آدم یاد می گیره اینه که مثلا می فهمه این سبک کتابو دوست نداره، مثلا شعر دوست نداره، رمان دوست نداره، دانستنی ها دوست نداره یا فلان نویسنده رو دوست نداره و یا چیزایی شبیه این.

مثلا من بعد از کلیدر احساس کردم خیلی باید کتابای محمود دولت آبادی رو دوست داشته باشم. بعدش جای خالی سلوچو خوندم که خیلی دوست داشتم (البته نه مثل کلیدر)، بعدش سلوکشو خوندم که اصلا دوست نداشتم!

حالا از مارکز هم باید یکی دو تا کتاب دیگه بخونم تا بفهمم مشکلم کلا با نویسنده است یا با این یه کتاب بوده فقط چشمک.

--

یه مشکل کتابای ما ایرانی ها اینه که خیلی خیلی سنگینن. اینجا یه کتاب دویست صفحه ای آدم می خره، باور کنین اندازه ی یه کتاب پنجاه صفحه ای ما وزن نداره. جنس کاغذاشون کلا فرق داره و همیشه هم تیره تره، یا به قول خودمون کاهیه. نمی دونم علت اینکه کتاب اینجا گرونه جنس کاغذاشونه یا چیز دیگه ولی به هر حال که من به شخصه خیلی راضیم از کتابای آلمانی که انقد سبکن لبخند.

از این به بعد می خوام باز با خودم کتاب ببرم برای تو راه که میرم مدرسه، بخونم.

--

یه کتاب تو خونه مون داریم به اسم "شوهر آهو خانم". جلدش مشکی، قرمز و نارنجیه (به ترتیب از بالا به پایین). اون دفعه یکی از دوستامون اومده بود خونه مون می گفت من هر وقت می اومدم اینجا فک می کردم این کتاب قطور فرهنگ لغت آلمانیه، الان احساس کردم روش فارسی نوشته، دقت کردم دیدم نوشته شوهر آهو خانوم خنده.

این کتاب تو لیست "بخون" هامه! ان شاءالله خدا قسمت کنه بخونم چشمک.

[ ۱۳٩٤/٧/۱٤ ] [ ٥:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کتاب فیه ما فیه آخرین کتابیه که تموم کردم. قصد داشتم قسمت هاییشو براتون بنویسم. ولی کتاب اون قدر قشنگ، روون و ساده است که نمی تونم دقیق انتخاب کنم کجاهاشو براتون بنویسم. کل کتاب مجموعه ای از وعظهای مولانا هست. یه قسمت هاییش توضیحی درباره ی بعضی آیات قرآنه (البته نه مثل سایر کتاب های تفسیری که می خونیم)، یه سری هاش استدلال هایی برای یه سری چیزایی هست که قبول داریم، و خلاصه خیلی چیزهای دیگه.

من قبل از اینکه کتابو بخونم، فکر می کردم باید خیلی متن سختی داشته باشه. واقعا نمی دونم چرا، شاید بر اساس اسمش که عربیه. اما الان می تونم بگم یکی از روون ترین کتاب هایی بوده که به عمرم خوندم.

دویست صفحه هم بیشتر نیست همه اش. از اون کتاباس که آدم اگه به موضوعش علاقه داشته باشه، از دستش نمی افته تا تموم بشه.

حالا صرفا جهت نمونه و تبلیغ کتاب  (چشمک)، یکی دو نمونه از وعظهاشو براتون می ذارم:

فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فود. یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم. گفت "تا ببینم که آن فلانی چه کس است. او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟ اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است. زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عَرَض (آنچه دوام و وجودی مستقل نداشته باشد) است. و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است، آن گه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد".

حکایت او همچنان باشد که گویند: پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی وب لاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم؟ گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف ( میان تهی) است .

گفت چون نشانه های راست دادی، پس حکم کن که آنچه چیز باشد؟ گفت می باید که غربیل (آن چه با آن آرد و گندم را پاک می کنند) باشد. گفت آخر این چندین نشانه های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی، از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟

اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنه مهم است و به او نزدیک تر همه ی آن هست، خودی اوست و خودی خود را نمی داند.

--

... مثلا ده کس خواهند که در خانه روند، نه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند. قطعا این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند؟ و از من چه بی ادبی آمد؟ گناه بر خود نهد و خویشتن را مصر و بی ادب شناسد، نه چنان که گوید این را با من حق می کند، من چه کنم؟ خواست او چنین است. اگر بخواستی راه دادی.

--

آدمی در مثال طاس نعلینی است یا دکان عطاری است که وی از خزاین صفات حق، مشت مشت و پاره پاره در حقه ها ( ظرف هایی که در آن اشیاء را می گذاشتند) و طبل ها نهاده اند تا در این عالم تجارت می کند لایق خود. از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کرم پاره ای و از علم پاره ای. اکنون پس مردمان طوّافان حقند. طوّافیی می کنند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی. روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دند. مثلا روشنی چشم را می بینی؟ در آن عالم دیده هاست و چشم ها و نظرها مختلف. از آن نموذجی (نمونه ای) به تو فرستاند تا بدان تفرج عالم می کنی. دید آنقدر نیست ولیک آدمی بیش از این تحمل نکند. "این صفات همه پیش ماست بی نهایت. به قدر معلوم به تو می فرستیم".

--

معنی کلماتی که داخل پرانتز نوشتم، برداشته شده از پاورقی های خود کتابه. البته کتاب کلمات ساده تری رو هم معنی کرده بود که دیگه من ننوشتم.

 

[ ۱۳٩٤/٤/٢٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره بعد از خوندن 319 صفحه از کتاب هزار و یک کلمه (جلد سوم) نوشته ی علامه حسن زاده آملی، من یه کلمه شو فهمیدم که بیام اینجا بنویسم!!

کتابش انقد سخته که کلا تقریبا می تونم بگم اندازه ی دو صفحه تا الان بیشتر ازش نفهمیدم نیشخند.

حالا همینی که فهمیدمو اینجا می نویسم:

"و در اخبار آمده است که برلقمان حکمت و نبوت عرضه کردند، او حکمت را برگزید. و از این جمله معلوم می گردد نبوت راه دیگر است و حکمت راه دیگر برای تحقیق حقائق. و نیز حکمت منحصر به علوم دنیوی مانند طب و ریاضی نیست، چون سخنان لقمان که از روی حکمت گفت مسائل الهی و الخاق بود. عقل او را به راهی هدایت کرد که انبیا مردم را بدان راه می خوانند... و نیز خداوند درباره سایر پیغمبران فرمود: آتیناهم الکتاب و الحکمه. به تفسیری کتاب آن بود که به وحی دریافتند و حکمت آن که به عقل دانستند. و نیز فرمود و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا. دین و شریعت برای همه است، اما حکمت را به همه کس ندادند و آن را که دادند خیر بسیار دادند، چون شریعت را با بصیرت یافت.

 --

قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال الله تعالی: من شغله ذکری عن مسئلتی اعطیته افضل ما عطی للسائلین.

کتاب ترجمه نکرده این متنو، من اصلشو گذاشتم که بخونین. من خودم ترجمه می کنم، اگه غلط بود من مسئولیتی ندارم!:

پیامبر فرمود که خدای تعالی فرمود: هرکس یاد من چنان مشغولش کند که خواسته ی خودش از ذهنش برود، به او چیزی بهتر از چیزی می دهم که به سائل می دهم.

(یعنی اگه یه نفر انقدر حواسش به صحبت کردن با خدا پرت بشه که اصلا یادش بره برای خودش دعا کنه و خواسته شو به خدا بگه، خدا بهش چیزی میده که به کسی که دقیقا اومده و خواهش کرده و دعا کرده و خواسته شو گفته نمی ده)

--

یه قسمت کتاب راجع به علم اعداد و جفر و این چیزا صحبت می کنه و اینکه عدد کلمات چقدر مهم هستن. و اینکه تو یه سری شعرهایی که قبلا گفته شده در همین باب ها، عددها خیلی مهم بودن و شاعر اون شعر از به کار بردن هر کلمه منظور خاصی داشته، یعنی مثلا فلان کلمه رو به کار برده چون دقیقا عددش می شده 130 یا حالا هر عددی. اما بعدا تو یه سری نسخه ها این کلمات تحریف شدن! و اینا غلط هستن، چون دیگه این کلمات شامل اون عددها نمی شن.

مثلا تو شعر:

یعنی اعداد حروف ار نبود/ سرّ دعوات مقرر نشود

تو بعضی نسخه ها نوشته شده "اسمای حروف" که باعث میشه غلط باشه.

آخه به قول کتاب همون طور که آدما ظاهر (جسم) و باطن (روح) دارن، کلمات هم جسم دارن و روح که روحشون همون عددشون هست.

من نمی خوام زیاد وارد این بحث بشم، فقط خواستم بگم که این قسمت کتاب راجع به چی بحث می کنه، و در نهایت می خواستم اینو بگم که تو کتاب نوشته:

من تلا بسم الله الرحمن الرحیم عدد قواه الظاهره و هی 786، ثم صلی علی النبی و آله 132، فانه لایسال الله شیئا الا اعطاه و ان واظب علی ذلک یوشک ان یکون مستجاب الدعوه

فکر می کنم معنیش واضحه ولی من باز با زبون خودم ترجمه می کنم:

هر کس بسم الله الرحمن رحیم رو به عدد قوای ظاهرش که 786 هست تلاوت کنه، بعد 132 بار بر پیامبر و خاندانش صلوات بفرسته، نمیشه از خدا چیزی بخواد و خدا اجابت نکنه و اگه بر این کار مواظبت کنه (شاید منظورش تکرار کردن باشه، مطمئن نیستم)، بعید نیست که مستجاب الدعوه بشه.

--

قبلا فکر می کنم از کتاب مفتاح الفلاح براتون یه نکته رو گفته بودم، ولی باز تو این کتاب هم دیدم گفتم دوباره تاکید کنم که عدد دعاها مثل دندونه های کلید هستن. همون طور که کلید اگه یه دندونه اش کم باشه یا زیاد باشه درو باز نمی کنه، دعاها هم باید دقیق به همون شکلی که توصیه میشن خونده بشن.

 

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا که کتاب مقامات العلیه رو می خوندم یاد گرفتم (و احتمالا نوشتم) که فرق عُجب با تکبر اینه که تو حالت اول آدم دچار خودپسندیه، مستقل از اینکه کس دیگه ای وجود داشته باشه یا نه، اما تو حالت دوم آدم خودشو از کس دیگه ای برتر می دونه. یعنی صفت تکبر نسبت به دیگران معنی پیدا می کنه، اما صفت اول رو آدم می تونه همیشه داشته باشه، حتی وقتی خودشو با کسی مقایسه نمی کنه.

الان تو کتاب اخلاق ناصری یاد گرفتم که توصیف دیگه ای از تفاوت این دو تا صفت این میشه که تو عُجب آدم به خودش دروغ میگه (و خودش رو بالاتر از اون چیزی که هست می دونه) ولی تو تکبر آدم به دیگران دروغ میگه (و خودش رو برتر از اونا نشون میده، هرچند که قلبا ممکنه خودش هم به اون تعریفایی که از خودش می کنه معتقد نباشه).


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب حالا میریم سر وقت اون چیزایی که قرار بود براتون بنویسم.

اون روز که می خواستیم بریم خونه ی دوستامون، یه خورده دیر جنبیدیم، قرار شد همسر تندتر بدوه، من یواش یواش برم. آخه همسر باید بلیت می خرید. یه مقداری رو دوید، بعد دیدم وایستاده. گفتم چرا نمیری؟ گفت فهمیدم بلیت دارم از قبل.

بلیت های تک سفره ی اینجا عملکردش مثل بلیت های تک سفره ی متروی ایرانه (اما شکلشون فرق داره). بلیتو هر وقت خواستین می تونین بخرین، اما تا وقتی تو دستگاه نزنین می تونین نگهشون دارین. هر وقت هم که سوار قطار شدین، می زنین توی دستگاهی که توی قطار هست.

همسر متوجه شد که دفعه های پیش چندتایی خریده و داره. بعد که نشستیم تو قطار من یهویی به همسر گفتم من بلیت ندارم! آخه بلیت ترمی من تا 28 فوریه مهلت داشت و اون روز یک مارچ بود! همسر هم بلند شد سریع یکی از بلیت هایی که هنوز تو کیفش داشت زد تو دستگاه.

بعد از چند دقیقه به همسر گفتم الکی بلیتو زدیم. آخه با کارت دانشجویی میشه هر روز بعد از ساعت هفت و روزهای تعطیل (کل روز) رایگان تمام اتوبوس ها و قطارهای داخل شهر رو سوار شد. بعدش باز گفتم نه الکی نزدیم. آخه برای اینکه کارت دانشجوییت معتبر باشه باید بزنیش توی دستگاه، من که نزدم هنوز!

خلاصه، نتیجه مون این شد که کارمون درست بوده که بلیتو زدیم تو دستگاه.

رفتیم خونه ی دوستامون. موقع برگشت باز به این فک کردیم که من باید بلیت بخرم و چقدر گرون میشه برامون. آخه هر دومون باید بلیت می خریدیم، چهار تا بلیت تقریبا میشد 8 یورو! خب کم هم نبود. اونم واسه منی که می تونستم بلیت داشته باشم و به خاطر سهل انگاری خودم نداشتم.

بعد یهویی با دوستامون که صحبت می کردیم یادمون اومد که برای بلیت ماهانه این طوریه که هر وقت آدم بلیتش شنبه تموم بشه، یکشنبه هم اعتبار داره. نمی دونم واسه بلیت دانشجویی ترمی هم این قضیه برقراره یا نه ولی ما بنا رو بر این گذاشتیم که برقراره چشمک. آخه واسه بلیت سه روزه هم می دونم که این شرط بالا برقراره. ما هم با سلام و صلوات رفتیم سوار قطار شدیم و اومدیم خونه مون. کسی هم بلیتمونو چک نکرد. بلیت چک کن ها هر از گاهی به صورت تصادفی وارد یه قطار می شن و شروع می کنن بلیت همه رو از یه طرف چک کردن. تو بعضی شهرها بیشتر چک می کنن، اما تو شهر ما خیلی کمتر چک می کنن، من خودم کلا شاید تا الان چهار یا پنج بار تو کل مدتی که این شهر بودم، بلیتمو چک کردم. اما من یکی دو بار دیدم که اول ترم ها دارن چک می کنن. فک می کنم واسه اینکه مچ دانشجوها رو بگیرن اول ترمی چک می کنن چشمک.

خلاصه که کسی ما رو نگرفت خدا رو شکر ولی ما هم خودمونو کشتیم واسه یه بلیت 1.8 یورویی نیشخند.

--

اون موضوع ترشرویی که می خواستم از اخلاق کتاب ناصری براتون بنویسم، خیلی خلاصه میگم (البته کتاب خیلی قشنگ گفته ها، ولی من به زبون خودم می گم):

همه ی آدما چون خودشونو دوست دارن، عیب های خودشونو نمی بینن، حتی اگه عیبشون عیان و واضح باشه. بنابراین، باید وقتی با کسی دوست شدن و مدتی از دوستیشون گذشت به طرف بگن که اگه میخوای صدق دوستیتو نشون بدی، باید عیب های منو بهم بگی تا بتونم از اونا دوری کنم. و نباید به این راضی بشن که طرف بگه من عیبی در تو نمی بینم. اگه طرف چنین چیزی گفت، شما باید رو ترش کنین و باهاش با عتاب صحبت کنین و به خیانت متهمش کنین (یعنی بهش بگین اگه عیب های منو بهم نگی، این کار خیانته به دوستیمون) و خیلی خیلی اصرار کنین، اگر طرف همچنان نمی گفت عیباتونو، باید به وضوح ناراحتیتونو نشون بدین و ازش رو برگردونین تا وقتی که طرف یه چیزی که قابل سرزنش کردن هست در شما بهتون بگه.

وقتی این کارو کرد نباید انکار کنید و هیچ کراهتی هم نداشته باشین از گفتنش. بعد تلاش کنین که اون عیب رو برطرف کنین تا به دوستتون ثابت بشه که شما هدفتون از دونستن عیب هاتون واقعا اصلاح اونها هست و به این ترتیب طرف دفعه ی بعد هم که ازش بپرسین، راستش رو بهتون میگه.

--

چقدر هم که من این شکلی ام که کتاب گفته متفکر.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

در ادامه ی کتاب اخلاق ناصری، راجع به اینکه چطور وقتی نقطه ی دقیق یه فضیلت رو بلد نیستیم، باید رفتار کنیم توضیح داده.

به نظرم اومد بد نیست اینا رو به شما هم بگم. چون میتونه تصور فضیلت و رذیلت رو شفاف تر کنه. لبخند.

مثل میگه: "سخا با آنکه وسط است میان اسراف و بخل، زیادت درو به احتیاط نزدیکتر از نقصان".

در مورد عدالت هم میگه: "تفضّل، عدالت است و زیادت، و متفضل عادلی است محتاط در عدالت و سیرت او آن بود که در نافع خود را کمتر دهد و دیگران را بیشتر، و در ضار خود را بیشتر دهد و دیگران را کمتر ... و معلوم شد که تفضّل از عدات شریفتر است از آن جهت که مبالغت است در عدالت، نه از آن جهت که خارجست از عدالت".

--

قسمت اول که معلوم بود دیگه. سخاوتمندی صفت خوبیه و میانه ی اسراف و بخله. درسته که آدم نباید به اسراف کشیده بشه و نباید هم به بخل کشیده بشه، اما اگه می خواین جانب احتیاطو نگه دارین، بهتره به اسراف نزدیک تر باشین.

در مورد قسمت دوم هم که بازم فکر می کنم واضحه. میگه یه صفتی هست به اسم تفضل که آدم اگه اونو داشته باشه از عدالت هم بهتره. یعنی کسی که موقع برقراری عدالت، برای اینکه مطمئن باشه حق طرفو ادا کرده، به خودش یه خورده کمتر میده و به طرف مقابلش یه مقدار بیشتر و وقتی ضرری رو باید تقسیم کنه ضرر بیشتر رو متوجه خودش می کنه و برای طرفش ضرر کمتری در نظر می گیره.

اما جمله ی آخرش به نظرم خیلی جمله ی قشنگیه، شما اگه این کارو بکنین، از عدالت خارج نشدین، یعنی وارد فضیلت دیگه ای نمیشین، این خودش یه مرتبه ای از فضیلت عدالت حساب میشه لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون زمان که کتاب مقامات العلیه رو می خوندم این نکته رو توش خوندم، اما نمی دونم اینجا هم نوشتم یا نه. اما به هر حال الان که دارم کتاب اخلاق ناصری رو می خونم و دوباره به اون نکته رسیدم، گفتم حتی اگه قبلا هم نوشتم، خوبه که دوباره تکرار کنم:

همه تون مسلما اینو می دونین که به صفت های خوب می گیم فضیلت اخلاقی و به صفت های بد می گیم رذیلت اخلاقی. حالا این کتاب فضیلت ها رو دسته بندی کرده و رسیده به رذیلت ها. حالا اولش می خواد تعریف کنه که رذیلت چی هست؟

این طوری تعریف می کنه:

هر فضیلتی را حدیست که چون از آن حد تجاوز نمایند، چه در طرف غلو و چه در طرف تقصیر، به رذیلتی ادا کنند.... پس هر فضیلتی به مثابت وسطی است و رذایل که به ازای او باشند به منزلت اطراف. مانند مرکز و دایره، تا همچنان که بر سطح دایره یک نقطه که مرکز است دورترین نقطه هاست از محیط، و دیگر نقاط، که اعداد آن در حصر و عدّ نیاید از جوانب، چه بر محیط و چه داخل محیط، هر یک در جانبی که باشد به محیط نزدیکتر باشند از مرکز؛ ... و اینست مراد حکما از آنچه گویند فضیلت در وسط بود و رذایل بر اطراف. پس از این روی، به ازای هر فضیلتی رذیلت های نامتناهی باشد، چه وسط محدود بود و اطراف نامحدود.

--

فک می کنم معنیش واضح بود دیگه، یعنی اگه اخلاق رو مثل یه فضای دو بعدی در نظر بگیریم روی یه سطح، فضیلت اخلاقی درست مثل یه نقطه است و آدم به هر طریقی که از اون نقطه فاصله بگیره، کارش تبدیل به یه رذیلت اخلاقی شده! (فک کنم بالقوه معنیش این باشه که خوب بودن خیلی سخته چشمک.)

--

در ادامه اش یه مثال زده که عربیه، من عربیشو می نویسم که احیانا اگه اشتباه ترجمه کردم، خواننده لااقل اصل کلامو داشته باشه (کتاب ترجمه نکرده این عربی ها رو):

اصابه نقطه الهدف اعسر من العدول عنها.

یعنی احتمال اینکه تیر آدم به هدف بخوره از اینکه به غیرهدف بخوره سخت تره.

اینو دیگه فک کنم هممون دیدیم و یه مثال عینی و واضحه برای مطلبی که خواسته برسونه لبخند.

--

خب حالا میریم سراغ اون دسته بندی ای که گفتم کرده برای فضیلت و رذیلت. فضیلت ها رو چهار دسته می دونه که عبارتند از حکمت، شجاعت، عفت و عدالت.

حالا به ازای هر کدوم از اینا در کل می شه گفت دو دسته رذالت داریم. یه دسته در جهت افراط و یه دسته در جهت تفریط.

من نمی خوام همه شو براتون بگم (واقعا برین کتابو بخرین بخونین، به نظر من شدیدا می ارزه لبخند) ولی نکات جالبشو براتون میگم.

مثلا اون دو دسته رذیلت مربوط به حکمت رو اسماشونو گفته. یکیش سَفَه هست (که کلمه ی سفیه باهاش هم خانواده است) به معنی "استعمال قوت فکری در آنچه واجب نبود یا زیادت بر آنچه مقدار واجب بود". این از جانب افراط کردن بود دیگه. اون یکیش "بَلَه" هست (که با کلمه ی ابله هم خانواده است) "و آن در طرف تفریط است، تعطیل این قوت [فکری] بود به ارادت [اراده] نه از روی خلقت.

--

برای فعلا بسه دیگه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب جای خالی سلوچ:

این جمله شاید نکته ی خاصی توش نباشه، ولی چون تکیه کلام مامانمه و تو کتاب بود، می نویسمش:

"از روز برف مترس، از دگر روز برف بترس!"

دلیلشم حتما می دونین دیگه. چون روزی که برف میاد هیچ مشکلی پیش نمیاد، فرداشه که جاهایی که یه کمی برف رو زمین بوده یخ زده و نمیشه راه رفت!

حالا بریم سراغ بقیه ی چیزایی که تو کتاب بود و برام جالب بود:

سلوچ بارها برای ابراو گفته بود:

فقط وقتی مرد می تواند سرش را میان مردم بلند نگاه دارد که تخت شانه هایش در کار عرق کند. دست که به شانه ی مرد می کوبی، خاک باید از آن بلند شود!

--

بیزار به کار نمی رفتند. نه فقط اجبار، که شوقی هم پاهایشان را پیش می برد. دل هاشان از چیزی نو به شوق بود: گذار از سیاهی.

--

- می خواهم نباشد! تا بود نان خشک و کتک داشتیم. حالا که نیست فقط نان خشک داریم. چه گلی توانست به سرمان بزند؟

- پدر بود بالاخره. همان سایه اش هم غنیمت بود.

--

هاجر هنوز بدان پایه از بلوغ نرسیده بود که زبانی پنهانی با مادر خود جسته باشد. آخر، میان یک دختر بالغ و مادرش، همیشه چیزهایی هست که ناگفته، دانسته  و هضم می شوند. اما گرچه مِرگان می توانست چنان مادری باشد؛ هاجر چنان دختری - هنوز- نبود.

--

خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.

[اون تیکه ای که پررنگ کردمو خیلی دوست داشتم].

--

زن هایی به عمر مرگان، اگر دَقمَصه [دردسر] های او را نداشتند، تازه اوج زنی شان بود. اما دریغ، بعضی ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می شوند. مرگان هم یکی از همین ها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در این جور آدم ها می میرد. نه، جوانی پنهان می شود و می ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می کند. چهره نشان نمی دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد.

--

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده یتو که دیواری را سفید می کنند. عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.


[ ۱۳٩۳/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره کتاب جای خالی سلوچ هم تموم شد و من اومدم یه تیکه هاییشو براتون بنویسم.

قضیه ی کلی از این قراره که سلوچ (اسم یه مَرده) یه روز بدون هیچ خبری و دلیلی میذاره میره از خونه شون. گرچه اواخری که سلوچ بوده هم زندگی خانواده اش سخت بوده، اما با رفتنش سخت تر هم میشه؛ حداقل به این دلیل که مِرگان (زن سلوچ)، یه آدم بی کس و کار و بی سرپناه تلقی میشه از نظر مردم روستا.

تمام داستان هم به تصویر کشیدن همین سختی ها و زندگی مرگان و بچه هاش هست و سلوچ فقط تو چند صفحه ی اول داستان توی داستان حضور داره! آخر داستانو هم من نفهمیدم نیشخند!! لطفا اگه کسی این کتابو خونده بگه بالاخره آخرش سلوچ برمی گرده یا فقط تو فکر و خیال مرگان این اتفاق می افته؟!!

البته این طور که من تو اینترنت گشتم، پایان داستان کلا گنگ و وهم آلود هست. یعنی نمیشه نتیجه گیری کلی کرد. ولی خب می خوام بدونم حس بقیه نسبت به اون دو سه خط آخر داستان چی بوده.

خب حالا بریم سراغ قسمت هایی از کتاب:

... همه ی آن چیزهایی پنهان  آشکاری که زن و شوی را به هم می بندند، از میان مرگان و سلوچ برخاسته بود. نه کاری بود و نه سفره ای. هیچ کدام. بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق ،سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد.

--

گیرم به لحنی دلسوز دلداریش بدهند. که چی؟ دلداری؛ دلسوزی های بی ثمر. گیرم که از ته دل هم باشند این دلسوزی ها؛ خوب؛ چه چیزی را عوض می کنند؟ این حرف و سخن ها، کی توانسته اند باری از دل بردانرد؟ پس چرا مرگان یکباره سرکَن، از در بیرون زده و یکراست راه خانه ی کدخدا نوروز را پیش گرفته بود؟ ... چه سود؟ عادت! این فقط یک عادت بود که مشکل را با بزرگ تر در میان بگذاری. پشیمانی. این هم پشت عادت.

--

- تا حالی کی را دیده ای که هیزنم از ده به صحرا ببر؟ می خواهی مردم بهت بخندند؟

- بگذار بخندن؛ مگر مردم نان شب من را می دهند که بهم بخندند؟!

--

خداوندا، امید به تو. مرا اگر فقیر کردی، به دیگران بخشندگی ببخش! دست های مرا اگر بستی، به دل دیگران فراخی ببخش.

--

دو نفر آدم، وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را به هم گره می زند. در هر حال، از کشمکش - پنهان یا آشکار- پرهیز نمی توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه ای به دور دست ها، شانه ها، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشته به دست دیگری باشد. بندی همدیگر. در این کشمکش - که انگار جبریست- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد. سر رشمه اگر از دست ها نگریزد، به هر حال کشمکش برقرار می ماند.

--

 اخلاق کربلایی را هنوز نمی شناسی تو، کدخدا؟ او یک کلام را صد بار دور دهانش می چرخاند و بعد نصفش را ادا می کند. تازه، آن هم آخر از همه.

--

از آصادق دکان دار هم نمی شد حرف بیرون کشید. خودش را محرم همه کس می دانست [یعنی وقتی کسی حرفی بهش می زد، خودشو محرم راز طرف می دونست و حرف طرفو فاش نمی کرد]. نه این که جنس دزدی می خرید، خیال می کرد همه کاری پنهانی و سرّی باید باشد.

[ ۱۳٩۳/٩/٢۳ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره یه فرصتی دست داد تا قسمت هایی از کتاب داستان دو شهر رو براتون بنویسم.

هیچی از داستانو بهتون نمی گم، چون هر جاشو بگم، یه تیکه از داستان لو میره! آخه داستان اصلا به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست. حتی به نظر من آخر داستان حتی قهرمان داستان هم عوض میشه و اون کسی که شما فک می کنین قهرمان داستان نیست!

واسه همین من داستانو بهتون نمیگم چی بوده. اما کلیت داستان مربوط به زمان انقلاب فرانسه است و اینکه انقلابیون معتقدن که تمام اشراف زاده ها و خانواده هاشون باید کشته بشن، مستقل از اینکه آدمای خوبی بودن یا بدی و داستان حول خطراتی هست که یکی از این اشراف زاده ها رو تهدید می کنه و مردم خواهان کشتنش هستن.

حالا بریم سر قسمت هایی از کتاب:

... یه صحبت دیگه هم بود؛ می گفتند اونو برای این آوردند اینجا که در همون جایی که جریان اتفاق افتاده اعدامش کنند. و حتی می گفتند چون حضرت اشرفو کشته و حضرت اشرف نسبت به رعیت هایش سمت پدری داشته و با اون ها مثل پدر رفتار می کرده بنابراین اونو به عنوان یه کسی که پدرشو کشته باشه اعدام می کنند.

 

... میس پراس در دنباله ی سخن گفت: بله، از همون روز اول، قبل از اینکه تو گهواره برین عزبی رو مثل یه قبا به قامتتون بریدن.

آقای لوری گفت: اگر این طوره، جدا معامله ی درستی با ما نکردند، چون لااقل می بایست نظرم را در مورد طرح قبا می پرسیدند.

 

... سیدنی باز چشم بر آتش دوخت، پس از لحظه ای چند که در سکوت گذشت گفت: می خواستم سوال کنم: آیا دوران کودکی در نظرتان بعید جلوه می کند؟ آن ایامی که بر زانوی مادرتان می نشستید خیلی دور به نظرتان می رسد؟

آقای لوری که بر اثر لحن به رقت گراییده ی کارتن سخت متاثر گشته بود جواب داد: در بیست سال قبل، چرا؛ اما در این مرحله از عمر، نه. چون هر قدر که به مقصد راهپیمایی نزدیک تر می شویم به مبدا حرکت عمر نزدیک تر می شویم، چون روی دایره ای حرکت می کنیم و ظاهرا این هم یکی از همان چیزهایی است که ناراحتی را برطرف می کند و راه را هموارتر می سازد.

 

... من در همین باستیل نیز می توانم دو نوع غرور متضاد را که با هم به مقابله برخاسته بودند ببینم: غرور نجیب زاده همه بی اعتنایی و لاقیدی و غرور دهقان، احساسات سرکوفته و خواهش شدید به انتقام بود. [ این قسمت در مورد پسر دهقانی گفته شده که اشراف زاده ای قصد تجاوز به خواهرشو داشته، اما در نهایت هم پسر دهقان و هم خواهرش می میرن، اما حاضر به تن دادن به خواسته ی اشراف زاده ها نمی شن و این جملات رو پزشکی می گه که در آخرین لحظات جون دادن اون پسر و خواهرش بالا سرشون بوده.]

 

... زندگی، هرچند وقتی به صورت نامناسبی از آن استفاده کنیم ارزش ندارد، معذلک به این تلاش می ارزد. اگر نداشت آن وقت ارزش فدا کردن هم نداشت.

 

... در قصص حکیمانه ی عرب پیشگویان به افسون شدگان می گویند: اگر به اراده ی خداوند تغییر صورت داده و به این قیافه درآمده ای به همین صورت بمان! اما اگر به نیروی سحری زودگذر چنین صورتی یافته ای به قیافه ی سابقت بازگرد.

 

[با توجه به اینکه انقلابیون معتقد بودن که تمام اشراف زاده ها، مستقل از بد بودن یا خوب بودنشون، باید مجازات بشن، اینو شخصی که به سمت گیوتین میره که کشته بشه میگه:]

.... شهری زیبا و مردمی شادمان را می بینم که از درون این ورطه سر بر می آورند و در کشاکش مبارزه و مجاهده در راه نیل به آزادی واقعی و در عرصه ی شکست ها و پیروزی هایشان و از خلال سال ها و سالیان دراز آینده، تباهی این دوران و مفاسد روزگاران گذشته را که این وضع خلف صدق آن است می بینم، و می بینم که به تدریج کفاره ی این وضع را می دهند و از میان می روند.

[ ۱۳٩۳/۸/۳٠ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این چالشو خیلی وقتی پیش دیدم که راه افتاده بود تو وبلاگا (هم زمان با چالش سطل آب یخ که بعدترها متاسفانه جاشو به چالش سطل اسید داد!!) ولی خب تازه الان موجش به ما رسیده و پیرامید عزیز ما رو به این چالش دعوت کرده.!

من شخصا اصلا با اسم چالش موافق نیستم برا این موضوع. آخه چالش ترجمه ی چلنج (challenge) هست. یعنی یه مسئله ای که خیلی سوال برانگیزه و آدما دوست دارن زودتر حلش کنن و به نتیجه برسن. اما کتاب خوندن که این طوری نیست. ما از خدامونه آدما کتاب بخونن.

حالا به هر حال اگه قرار باشه من یه کتاب بهتون معرفی کنم، قطعا کلیدرو معرفی می کنم لبخند. بعد از این کتاب، من کتاب داستان دو شهر و بیگانه رو هم خوندم. اما هیچ کدوم به اندازه ی کلیدر به دلم ننشست. الانم دارم کتاب جای خالی سلوچ رو از همون نویسنده ی کلیدر، یعنی محمود دولت آبادی می خونم. این داستانو هم دوست دارم، اما چون هنوز تموم نشده نمی تونم بگم بهتر از کلیدره یا نه. پس فعلا به معرفی همون کتاب کلیدر بسنده می کنم.

"به نظر من"، هدف کلی کتاب و نویسنده، قهرمان پروری و بولد کردن یه شخص خاص نیست، بلکه هدف نشون دادن برهه ای از زندگی مردم یه سرزمین خاصه. و این دقیقا همون ویژگی ای هست که من خیلی دوست دارم.

کتاب توصیفات خیلی خیلی دقیقی در مورد زندگی مردم، محل زندگیشون، نحوه ی زندگیشون، رفتار اشخاص، حتی قدر و منزلت افراد پیش همدیگه داره و این باعث میشه آدم بتونه دقیقا تصویر کنه چیزایی که نویسنده میگه. یعنی میتونین کل جامعه ای که توی کتاب گفته شده رو با تمام جزئیاتش تو ذهنتون بسازین. طوری که خیلی وقتا وقتی رفتاری از کسی سر میزنه تو داستان، براتون اصلا عجیب نیست و شخصیت ها به قدری قشنگ پرداخته شدن که به راحتی براتون قابل درکه که چرا فلان شخص فلان برخورد رو می کنه.

نقطه ی اوج داستان از نظر من، اونجایی هست که گل محمد تبدیل به یک شخص خیلی خوب و مرجع میشه برای مردم، طوری که حتی مردم اختلافات خانوادگیشونو هم میبرن پیش گل محمد تا براشون حل کنه.

اینو وقتی که داستانو بخونین متوجه میشین. آخه گل محمد یه کسایی رو هم به ناحق کشته نگران. و من دقیقا همینو دوست داشتم. اینکه نویسنده به قدری زیبا داستانو (بعد از کشتن اون افراد) ادامه میده و شخصیت پردازی می کنه برای گل محمد که شما با قهرمان داستان همراه میشین و آخرای داستان که گل محمد تو مخمصه می افته، شما هم براش ناراحت و نگران میشین و باهاش همدردی می کنین لبخند.

اگه بخوام کلیت داستان رو براتون بگم، راستش نمیشه گفت! آخه داستان انقد طولانیه و فراز و نشیب داره که آدم نمیدونه کجاش مهم ترین قسمته یا کجاش جالب ترین قسمته برای گفتن.

اما در کل، کتاب زندگی ایلیاتی کردهای محلی به نام کلیدر (منطقه ای در سبزوار) به تصویر می کشه. گل محمد هم یکی از پسرهای فردی هست به نام کَلمیشی. قسمت اصلی قضیه از اون جایی شروع میشه که دو نفر مامور دولت میان، از کلمیشی ها مالیات می خوان، اما کلمیشی ها حاضر نیستن مالیات بدن چون به نظرشون دولت داره پول زور از اونا می گیره (آخه طبق چیزی که اونا دارن کلمیشی ها بیشتر از چهارصدتا گوسفند دارن، درحالی که گوسفندای کلمیشی ها بیمار شدن و خیلی هاشون از بین رفتن)، این وسط یکی از مامورا حاضره که رشوه بگیرن و یه جوری بشه که نه سیخ بسوزه نه کباب، اما کلمیشی ها به اینم راضی نمیشن و اتفاقایی می افته که ...

دیگه بقیه شو خودتون بخونین تا بفهمین چی میشه آخرشچشمک.

--

ضمنا، صبا خانوم، بی زحمت زحمت معرفی یه کتابو بکش نیشخند. ما خیلی کتابخون نمیشناسیم این دور و بر چشمک.


[ ۱۳٩۳/۸/٢٧ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بخش هایی از کتاب بیگانه:

 ...خیلی تعجب کرد دید کراوات سیاه زده ام و پرسید مگر عزادارم. گفتم مامان مرده. چون می خواست بداند کی، جواب دادم: دیروز. یک کمی جا خورد، اما هیچی نگفت. دلم می خواست بهش بگویم که تصیر من نیست، اما جلوی خودم را گرفتم زیرا فکر کردم قبلا این را به رئیسم گفته ام. بی معنی بود. باری، آدم همیشه یک خرده مقصر است.


---

... اما زنه کشیده ای به او زده و رمون هم کتکش زده بود. بقیه اش را دیده بودم. گفتم به نظرم حالا زنه تنبیه شده و او باید خوشحال باشد. عقیده ی او هم همین بود، و گفت که پاسبان هرچه بکند نمی تواند ضربه هایی را که زنه خورده بود پس بگیرد.

---

... گفت که به خدا باور دارد، و به اعتقادش هیچ انسانی آن قدر گناهکار نیست که خدا نیامرزدش، اما برای این کار لازم است که انسان توبه کند و به کودکی مبدل شود که روحش خالی و آماده ی پذیرفتن همه چیز است.


---
گفت: آره، به خاطر همین است که می اندازنتان تو زندان.
یعنی چی، به خاطر همین؟
معلوم است، به خاطر آژادی. از آزادی محرومتان می کنند.
من هرگز به این نیندیشیده بودم. حرفش را تصدیق کردم. گفتم: راست است، وگرنه مجازات چه میشد؟
[ توضیح این قسمت اینکه شخص مرتکب جرم شدن، در انتظار مجازات (احتمالا مرگ) است. اما پاسبان به او میگوید که خود "گرفتن آزادی از شخص" در واقع مجازات است و اینجا صرفا محلی برای انتظار برای مجازات شدن نیست.]


---

به نحوی، این طور می نمود که دارند بدون مشارکت من به این پرونده رسیدگی می کنند. همه چیز بدون دخالت من رخ میداد. سرنوشتم بی آنکه نظر مرا بخواهند تعیین می شد. گاه و بیگاه، دلم می خواست حرف همه را ببرم و بگویم: "خوب، به هرحال، متهم کیست؟ متهم بودن مهم است و من حرفی دارم بزنم". اما فکرش را که کردم، هیچ حرفی نداشتم بزنم.


---

اما اینجا در این دادگاه، فضیلت کاملا منفی مدارا و تحمل باید به فضیلت سخت تر ولی متعالی ترِ عدالت مبدل شود.


---

او امیدوار بود که عدالت انسانها بدون سستی کیفر دهد. اما باکی از آن نداشت بگوید نفرتی که آن جنایت در او می انگیخت کمتر از نفرتی نبود که از بی احساسی من حس می کرد.

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.).

این آخرین قسمت یادداشت های من از این کتابه.


ما پشتمان را به مردم تکیه می دهیم، اما روی پای خودمان می ایستیم (به نظرم این یکی از قشنگ ترین جمله های کتاب بود).

---

 

نادعلی چارگوشلی؟! هه... او فقط نومزادش را گم نکرده، جوانی اش را هم گم کرده! زندگانی اش را هم گم کرده...

---

جنگ و صلح کی از هم جدا بوده اند؟!... زبان را برای صلح در دهان داریم و تفنگ را برای جنگ در دستها. رسم مردی همین است!

---

اینکه دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است، اما اینکه ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر است. یک کمی فکر کن گل محمد؛ این از سیل و زلزله هم وحشتناک تر است.

این مردمی که من می شناسم هنوز به خود نیامده، هنوز خودش را به حساب نمی آورد. برای همین هم نمی تواند از خودش بگذرد، نمی تواند خودش را فدای خودش بکند. هیچ امیدی به خودش ندارد. هیچ چیزی را از خودش نمی داند.... همین است که نمی تواند از خودش بگذرد؛ چون خودی ندارد و باوری به خودش ندارد. یک لقمه زمین، فقط یک لقمه زمین! آن هم مال خودش نیست. به او قبولانده اند که نمی تواند و نباید مال خودش باشد. می فهمی این یعنی چه؟ هیچ چیز ندارد؛ هیچ چیز! و هیچ چیز را نمی خواهد از کسی بگیرد؛ چون به او حقنه کرده اند که نباید به دارایی دیگران نگاه بکند! در این دنیا از چکمه و سرنیزه می ترسد، و در آن دنیا از آتش جهنم! فقط می ترسد، فقط می ترسد!

---

- دارند آدمها را سر میدان جمع می کنند!

- بد نیست؛ اما حیف که من آدم نیستم!

- مردها را، مردها را جمع می کنند!

- من مرد هم نیستم! دیگر چی؟

- حرف از جنگ و جدال است، جنگ با یاغی های دولت. می گویند این حکم شخص شاه است که هرکس هر جوری می تواند باید به مامورها کمک کند؛ جانا و مالا!

- خوب است؛ این کارشان که دیگر نمره ی یک است. اما دست بر قضا من مرد جنگ هم نیست! تو که خوت بهتر می دانی خواهر جان که من نه جان دارم و نه مال.

---

فی الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد! مثل گرگ آدم را تکه پاره می کند و شب هم می رود و آرام و به قرار سر روی بالین می گذارد و می خوابد. آدم را پاره پاره می کند و فردایش هم راست راست در خیابان راه می رود. این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام تر می نماید.

---

از اینجا به بعد خطر لوث شدن داستانو داره (به قول ویکی پدیا!). پس اگه قصد دارین کتابو بخونین، از اینجا به بعدو تا قبل از تموم کردن کتاب نخونین.

 

 

- چی هست حرف آخر؟

- تسلیم یا مرگ!

- ما کدامیک را می خواهیم، تسلیم یا مرگ؟

- ما هیچکدام را نمی خواهیم، نه تسلیم نه مرگ!

- آخر چطور می شود همچه کاری؟

- دو تا کاسه ی زهر پیش دست تو می گذارند و می گویند آزادی که هر کدامش را دلت می خواهد ورداری و سربکشی؛ خوب .. تو چکار می کنی؟ یکی از آن کاسه ها را ورمیداری و سر می کشی؟! (با تلخیص)

 ---

دوره ی کار تو به سر آمد، گل محمد! تو از آن مردمی هستی که به خودت واقف شده ای و خودت را یافته ای. فرق تو با آن جماعتی که ریششان را به دمب گاوشان گرده زده اند، همین است. تو خودت را شناخته ای و به خودت یقین داری؛ تو باور کرده ای که آدمی. این را هم باور کرده ای که بزرگی به ارث و آوازه نیست؛ تو خود هستی، اینست که از میان برداشته می شوی.

---

ما باخته ایم و شکست خورده ایم؛ راست اینکه نمی خواهیم در شکست خود خوار بشویم.

 ---

وقتی که زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا بشود، پس زنده باد مرگ. وقتی که زندگانیِ شایسته دست رد به سینه ی مرد گذاشت، پس خوشا مرگ.

 ---

ما برای زندگی و به عشق زندگی کشته می شویم، نه اینکه به عشق کشته شدن زنده باشیم!

 ---

چرا آمدی تو، قربان؟

آمدم که با تو بمانم، گل محمد!

من کشته می شوم، قربان؛ این جنگ نابرابر است.

می دانم گل محمد؛ برای همین آمدم که همراه تو باشم. (با تلخیص).

---

 

- می خواهم حکم کنم سرت را ببرند؛ چه وصیت داری؟

- هیچ

- کسانت اینجا هست؛ پسرت را می خواهی ببینی؟

- نه

- زنت را چه؟

- نه

- مادرت؟

- نه

- چرا؟ قلب در سینه نداری؟

گل محمد لبخندی زد.

- از چه می خندی؟

گل محمد پلکها فروبست و گفت:

- از پا افتادن مرد... دیدنی نیست.


 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):


- در واقع داری از من می پرسی که چرا و برای چی زندگی می کنم، ها؟!

-ها ... همین!

ستار پرسید:

-چرا همچه سوالی باید به خاطر آدم خطور کند؟

نادعلی پرسید:

- چرا همچه سوالی نباید به خاطر آدم خطور کند؟

ستار پس درنگی کوتاه، همراه لبخندی پخته به تصدیق پرسش نادعلی، گفت:

-راستی هم! ... راستی چرا نباید همچه سوالی به خاطر آدم خطور کند؟

سپس آرام خندید و گفت:

- چه حرف پرتی زدم من! هه ... این سوال باید خیلی هم قدیمی باشد، خیلی کهنه و قدیمی!

نادعلی گفت:

نمی دانم؛ این را نمی دانم. اما هر کسی که به همچه سوالی برسد، تازه او انگار اولین کسی است که به این سوال رسیده. اقلا من خیال می کنم که آدم، هر آدمی که به همچه گرهی بربخورد، باید از راه دل خودش به این سوال رسیده باشد. باید این سوال در خود آدم پیدا شود تا برایش معنا داشته باشد، نه اینکه از زبان دیگران شنیده باشد؛ یا اینکه در جایی دیگران نوشته باشندش.

--

- می میدانم... این را می دانم... وجود خودم گواه است که آدم بدون عشق نمی تواند زندگانی کند. این را من می دانم، این را نه از کسی شنیده ام و نه در جایی دیده ام تا به یادم مانده باشد. این را از وجود خودم، با وجود خودم، از عمری که تباه کرده ام فهمیده ام. نه! آدم بدون عشق نمی تواند زندگانی کند! مغز سرم لانه ی موریانه ها شده از بس در این معنا فکر کرده ام. هم فکر کرده ام که عشق برای هر کسی یک جور شکل و معنایی دارد. این را هم خوب فهمیده ام. ملتفت هستی که چه می خواهم بگویم؟

- می دانم، می فهمم!... ملتفتم. آدم بدون عشق نمی تواند زندگی کند. حرفت را با همه ی وجودم می فهمم!

-اطمینان دارم که می فهمی، اطمینان دارم! و جویای همینم که تو ... که تو را چه عشقی است که این جور زندگانی می کنی. با چه عشقی؟ آخر کور که نیستم من؟ می بینمت... می بینمت که تو صدبار تنهاتر و بی کس تر از من هستی. زن نداری و می دانم که دلبسته ی زنی هم نیستی. چون چنین خبرهایی در این ولایت پوشیده نمی ماند. پدر و مادر نداری. سود و سرمایه نداری. زمین و خانه نداری، مال و حشمی هم نداری. حتی یک کلوخ نداری که جل رویش بنشیند! خودت هستی و نیمتنه ی برت. نه تنها این چیزها را نداری، آنچه را هم که داری - از جان و آبرو- داو می گذاری که هرکاری می خواهند با آنها بکنند. تن می دهی به اینکه اگر دلشان خواست به آخور اسب ببندنت و چوبت بزنند، تن می دهی به اینکه اگر دلشان خواست آبرویت را بریزند، تن می دهی به هرچه که پیش بیاید. آخر به من بگو مرد؛ تو، در میانه ی این دو منزل... با چه عشقی زندگانی می کنی؟ با چه عشقی؟!

سخن کوتاه، ستار گفت:

- با خود عشق

نادعلی از سکو کند و سرتخت، رخ با رخ ستار نشست و سمج پرسید:

- چیست آن خود عشق؟

بی فزون و بی کم و کاست، ستار مکرر کرد:

- خود عشق!

نادعلی بی تاب و پرعطش از لب تخت برخاست و به سوی دهانه ی در کشید، درگاه را با قامت و چوخایش پوشانید و ماند رو در بیابان بی پایان، و با خود واگوی کرد:

-کجاست آن؛ در کجای وجود؟!

گفته آمد:

- خود وجود!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):

 

برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می دزدند؛ و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را به خود محتاج می کنند. با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می دهد، خوار و زبون می شود و به غیرخودی وابسته می شود؛ و نوکر می شود، و می شود مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها...

- دست ما مردم خالی است، ستار. خالی ست یک مردمی با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه چه می تواند بکند؟

- انقلاب! فقط می تواند انقلاب کند و نه هیچ کار دیگری!

- انقلاب؟

- فقط انقلاب! اگر ملتی می خواهد زندگانی کند، باید بتواند بجنگد. جنگ با دشمنی که مشخصا آن رامی شناسد. خودت میگویی ما مردمی هستیم با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه. خوب؛ در این جنگ انقلاب، ما مردم چی از دست می دهیم؟...

- جانمان، جانمان چی؟

- جانمان؟! وقتی که جان آدم ذلیل و برده شده باشد، دیگر چه قیمتی دارد؟

نه، بلخی نمی توانست بدین سادگی به خود بباوراند که مردمی چون او "هیچ چیزی" ندارند تا از دست بدهند. این درست که نوکران اجنبی، این مالکان املاک و اربابان مردم، چیزی برای مردم، برای من و تو باقی نگذاشته اند؛ اما "چیز"ی باقی نگذاشته اند، فقط. گرسنه و برهنه بداشته اند مردمان را از پوشاک و آشیانه و نان. اما برهنه بودن، باز هم "بودن" است. گرسنه و بی آشیانه بودن، باز هم بودن است. بودن، باز هم بودن است و همین "بودن" که "چیز" نمی نماید، عمده ترین چیز است.

(این تیکه ای که پررنگ کردمو خیییییییلی دوست داشتم.)

---

او ... اگرچه به ظاهر همچنان قدرتمند می نماید، اما هیچ کسی بهتر از خودش نمی داند که برابر قدرت به خاک افتاده. جهن [اسم شخصی است] زانو زده، برای همین بی مروت و خطرناک است. جهن، دیواری است که شکسته. برای همین، چه در ظاهر و چه در باطن، دشمن همه ی مردانیست که هنوز سر پا ایستاده اند و نمی خواهند زانو بزنند.

---

درد اینجاست که درد را نمی شود به هیچ کس حالی کرد.

---

دشمنی که از رو به رویت می آید، بیم ندارد. فکر آن دشمنها باش که نمی بینیشان!

---

بخت و خطر دو بال یک شاهینند، برادر!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):

هنگامی که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می نماید. واین سازش راهی به ستایش می یابد. میدان اگر بیابد، به عشق می انجامد. بسا که پاره ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطه ی ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده اند و تمام عشقهای گم کرده ی خویش را در او جستجو کرده و -به پندار- یافته اند! این، هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایه ی ترس، از ترس. گونه ای گریز از دلهره ی مدام. تاب بیم را نیاوردن. فرار از احتمال رویارویی با قدرتی که خود را شکسته ی محتوم آن می دانی و در جاذبه ی آن چنان دچار آمده ای که می پنداری هیچ راهی به جز جذب شدن در او نداری. پناه! چه خوی و خصال شایسته ای که بدو نسبت نمی دهی؟! او - قدرت چیره- برایت بهترین می شود؛ زیباترین و پسندیده ترین! آخر جواب خودت را هم باید بدهی! اینجا نیز حضور موذی خود، آرامت نمی گذارد. دست و پا می زند که خود را نجات دهد. آخر نمی توانی که ببینی که ناروا رفتار می کنی! پس، به سرچشمه دست می بری. به قدرت، جامه ی زیبا می پوشانی. با خیالت زیب و زینتش می دهی تا پرستش و ستایش به دلت بنشیند. دروغی دلپسند برای خود می سازی.

--

- تو هیچ وقت عاشق بوده ای ستار؟

ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفت:

- عاشق زیاد دیده ام!

پس ساده و یکرویه، بیگ محمد پرسید:

- راه و طریقش چه جور است، عشق؟

ستار جواب گفت:

من که نرفته ام، برادر!

- آنها که رفته اند، چی؟ آنها چی می گویند؟

ستار گفت:

- آنها که تا به آخر رفته اند، وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویند.

- به جد می پرسم، ستار!

- من هم به جد جواب میدهم به جان همدیگر. آنکه عاشق است، خودش خودش را نمی تواند ببیند تا بتواند حال خودش را وصف کند. مگر تو همین یک دم پیش این را نمی گفتی؟ نمی گفتی که حیران و لال شده بودی؟ همین است، دیگر. آنجور شده بوده ای، که خودت از خودت غافل شده بوده ای. حالا بگیر که همان یک "دم" بشود همیشه. آن وقت حرفی به زبانت می آید که از حال خودت برای دیگران بزنی؟ گیرم که حرفی به زبانت بیاید؛ تازه گفتنت چیزی را روشن نمی کند.

---

یک گلوله، بس بود یک گلوله ی سربی تا قلب مرد را از تپش وابدارد. هلاکت! بس با یک گلوله. حجمی خردینه تر از یک بادام. و آن گاه، آدمی، این جهان کوچک از هم می گسیخت.

---

آی ی ی ی ... زندگانی، همیشه پیش چشمم در حجاب بوده ای. چشم بینا هم که داشتم، رو به من نشان ندادی! هزار چشم هم اگر می داشتم، رو به من نشان نمی دادی. روی خودت را به چشم های همه ی عالم، به همه ی چشم های عالم هم نشان نمی دهی، نشان نخواهی داد... در این سفر که دارم به آخر می رسانم، به جز جهل چی دارم؟ چی با من است؟ چی؟ در خاطر من چی هست؟ در طفولیت سرما، در جوانی، آفتاب. در پختگی عرق کار، در پیری، خاک راه. در کهولت، سایه. سایه و سیاهی. چیزهای دیگر چرا در خاطرم نمانده اند؟!... هی .... [اگر] چیزهایی بود، لابد در خاطرم می ماند!


[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، دوباره میریم سر قسمت هایی از کتاب کلیدر. بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.

 

 

- بانک، سی تومن!

خاموشی قمار می باید بر همه، سلطان شده باشد. افسون بازی. خاموشی پر تب و تاب. کوشش پنهان. اضطراب نهفته. دلهره ی خاموش. هر بازیگر، در اندیشه ی برگ خود. در اندیشه ی خود. قمار، بروز و تجلی فردیت. هرچه بر محور "من" می چرخد.

"تو نابود شو! دردی نیست. اگر خواستم بعدا دستت را می گیرم. اول، من!".

----

مرگ و مرد دو خصمند زیر یک سقف.

----

- چی می خواهی برایت فراهم کنم، ارباب؟

- خدا را می خواهم، خدا را.

----

- چه راهی را پیشنهاد می کنی تو؟

- آتش به جای باد. پیشنهاد من این است.

- بازش کن مطلب را.

مطلب اینکه حرف، باد است. اما فکر آتش است. آتش را اول باید گیراند، باد خودش به آن دامن می زند. کاری باید کرد که خود مردم زبان باز کنند. نباید عادتشان داد به اینکه دیگری به جای آنها بگوید و به جای آنها تصمیم بگیرد. برای اینکه خود مردم بان باز کنند، اول باید چیزی در آنها برانگیخته شده باشد تا آنها بخواهند بر زبان بیاورندش..... من اینجا و دلبرم آنجا، نمی شود. نمی شود موتور ماشین اینجا افتاده باشد و چرخ و پر ماشین آنجا، در بیابان افتاده باشد تا گهگاه موتور را حمل کنی و ببری و باز خاموشش کنی و موتور را باز کنی بیاوری شهر و بیندازی کنج گاراژ و بروی دنبال کار خودت. موتور ماشین، همان جا باید باشد. همه جا باید باشد. آنجا، اینجا و همه جا باید ساخته بشود و آماده بشوند تا هر وقت که لازم شد، خودش بتواند روشن بشود و به کار بیفتد. این همان آتشی است که باید همیشه و در همه جا روشن نگاهش داشت.

----

پدر تو کج خلق است. به چشم عزت من را نگاه نمی کند. پیش چشمش آبرومند نیستم! من  فقیر بوده ام که بوده ام، اما حقیر نبوده ام.

----

روی دست بلندت می کنند، اما نه برای اینکه در بالا نگاهت دارند، پسرم. روی دست بلندت می کنند تا بر زمینت بزنند، مادرجان.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بازم می خوام یه کمی از کتاب کلیدر بنویسم. بازم برای بار n ام تاکید می کنم این کتاب رمانه و من خودم این قسمت ها رو انتخاب کردم. لطفا با خوندن این قسمت های کتاب فک نکنین متن کتاب سنگینه، یا کل کتاب همش از همین چیزاست لبخند.

 

هرچه و به هر سبب، هنگام که این حس غریب، این آفت در روح جوانه زد، به دشواری می توان آن را واپس راند! بسی به دشواری. همان دم است که دعوای تا با "او" آغاز می شود. دعوای تو با "تو"! دعوا با خودت - تو- آنچه بوده ای - می خواهی که یکپارچه و یکتخته دشمن یو کینه باشی. اما او - آنچه هست- می طلبد که تو یکپارچه و یکتخته مهر و بخشایش باشی. تو دو تا، دو تن، دو جان شده ای و در دم یکی، یک تن، یک جان هستی. یکی هستی و در دم دو تا هستی. دو شقه از یک تن. دو آدم در یک جان. و جدال. و این جدال، شب و روزگونه، در تو تکرار می شود.

--

به خود باورانده بود که خودنوازی خویش، نوعی بیماری است. مرضی است که دامنگیرت اگر بشود، دیگر رهایی از آن ناممکن اگر نباشد، محال است. و در روح اگر زمینه ی رشد بیابد، کُشنده است. روح را چون خوره نابود می کند. زیرا که این احساس شیرین؛ تنبلی و توقع، تفرعن و خودنمایی، تحقیر و نارضایی از دیگران را به دنبال می آورد.

--

به قد و پاچه ات نمی آید که این قدر تیز و هوشیار باشی! اگرچه، شما شهری ها به موشها می مانید. کارها را زیرزیرکی تمام می کنید. بیخ ریسمان را می جوید. اما ما، نه. کار بیابانی ها روی روز است. مثل آفتاب روشن است. خودمان را نمی توانیم قایم کنیم. جز بیابان جایی را نداریم. بیابان باز و گشاد است، اما پیداست. عیان است ... .هرجا باشی، هر کار بکنی، دیده می شوی. اما شما مثل همین کوچه پس کوچه های شهر، پیچ واپیچ دارید.

--

بزرگ ترین حسن زن همین است که می توان مرد را به شوق درآورد. بزرگ ترین عیب زن هم این است که می تواند مرد را به بیزاری بکشاند. زن است دیگر!


[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

و اما رسیدیم به نوشتن قسمت هایی از کتاب کلیدر چشمک.

مجددا تاکید می کنم، این کتاب یه رمانه. اما بخش هایی که من انتخاب کردم طوری هستن که به رمان بودن داستان هیچ ربطی نداره. پس اگه می بینید تمام چیزایی که من می نویسم اصلا نشون نمیدن که داستانی در حال وقوعه، فک نکنین این کتاب، کتاب پند و نصیحته!! یا کل روال داستان همینه.

اینا فقط و فقط بخش های (شاید بشه گفت) اخلاقی داستان هستن:

 

"آدم که همین طوری به قد و قامت نمی رسد! جان من و این زن خورشت شماها بوده تا به این قد و بالا رسیده اید. نور چشم و رمق زانو ضایع کرده ام تا تو بارآمده ای. این است که من نمی توانم ببینم جوانم فدای هیچ و پوچ می شود."

--

"پیرمرد خاموش به گوش بود. خوش نمی داشت پندار پر امید و خروشان جوانش را در هم بریزد."

--

"چیست؟"

همواره این پرسش با ستار بود: چیست؟ مایه ی رنجشش، مایه ی کاوشش، مایه ی امیدش. پاسخی می جست. پاسخی می خواست.

"ما مردم چیستیم؟ کیستیم؟ چگونه ایم؟ برما چه رفت؟ بر ما چه می رود؟ بر ما چه خواهد رفت؟ دهقان ما، کیست؟ چوپان ما؟ گله داران؟ زنها؟ روستایی؟ دور از چشمه و چپق و چارقد، روستای ما چه جوانه هایی در خود دارد؟ واکنشهای مردم؟ روحیات؟ خصلت های عمده، چیست؟ خصلت های کهنه، غبارگرفته؟ به چه چیزهایی مردم ما پایبندند؟ به چه چیزهایی بی قید؟ کینه ها به کدام سوی می رود؟ مهر به کجا؟ عشق از چی؟ به چی؟ زودباوری تا چه پایه؟ امکان فریب، در کدام پله؟ کدام چهره در آنها نفوذ تواند کرد؟ در دروغ، این سلاح ملایم و خمنده، چه می جویند؟ خدایشان کیست؟ خدای راستین کجاست؟ مایه های ایمان بشری، آیا تا چه پایه در ایشان مسخ شده است؟ تا چه پایه بوده است؟ تا چه پایه مانده است؟ آیا مانده؟ بی رحم می پرسم، نه؟ می پرسم، آری می پرسم: دشمن از دست بازمی شناسند؟ می پرسم: چیست؟ چیست؟"

--

چه خانه ی خلوتی! مثل مسجد.

--

عشق و رنجت را به همان حد مجال بروز بده که پَرَش قلب دیگری نخراشد.

--

برای فعلا بسه دیگه چشمک.


[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه عالمه نامه از دانشگاهی که قراره براش کار کنم گرفتم. در واقع قرارداد کار بود که باید امضا می کردم و براشون پس می فرستادم. منشی محترم دانشگاهی که قراره برم، چند تا کاغذ چسبی روی قسمت های مختلف چسبونده بود و راهنمایی کرده بود که کدوما رو باید براشون پس بفرستم و کدوما برای منن.

دو تا از فرم ها فقط امضا کردنی بود، ولی یکیش به نظر می اومد پرکردنی باشه. از اونجایی که فرم حساسی بود و نمی خواستم چیزی رو اشتباه پر کنم، امروز ورداشتم همه رو بردم دانشکده که به منشی بگم برام ترجمه کنه نیشخند.

رفتم تو اتاق منشی، گفتم میشه تو پر کردن یه سری فرم بهم کمک کنین؟ قرارداد کاریمه برای فلان جا که با استادمه. گفت مال فلان دانشگاهه یعنی؟ گفتم آره؟ احساس کردم چون مال دانشگاه خودمون نیست دوست نداره کمک کنه، ولی بعد دیدم اشتباه کردم. آخه ادامه داد، چون فرم مال دانشگاه ما نیست، من ممکنه کامل بلد نباشم، آخه فرماشون با ما فرق داره. ولی بیار من هرچیشو بتونم کمکت می کنم.

فرما رو براش درآوردم، فقط سه جا رو باید امضا می کردم نیشخند. اون فرمی هم که باید پر می کردم، در واقع باید توش محل های کار قبلیمو می نوشتم. اما از اونجایی که من اولین باره تو آلمان دارم قرارداد کاری امضا می کنم، چیزی نداشتم که توی اون جاهای خالی بنویسم.

خلاصه، اون جاهایی که بایدو امضا کردم و تموم شد. یه سری نامه هم برام اومده بود که اونا رم به منشیمون گفتم برام ترجمه کنم ببینم باید چیکار کنم (تریپ ننه من سواد ندارم، ببین این چی میگه چشمک).

اونا رو هم برام توضیح داد و راهی خونه شدم. تو ایستگاه اتوبوس داشتم کتاب کلیدرو می خوندم که یه خانوم و آقای ایرانی رو دیدم که تقریبا هم تیپ خودمون بودن. اما مطمئن نبودم که ایرانی ان، ممکن بود افغانی هم باشن. آخه خانومه شال سرش کرده بود و یه ور شالشو از روی شونش رد کرده بود و انداخته بود پشتش، همون تیپی که چندین سال پیش تو ایران مد بود، واسه همین مطمئن نبودم که ایران ان و چیزی نگفتم.

می خواستیم سوار قطار بشیم، اونا سلام کردن، منم جواب دادم و با هم رفتیم تو. تو قطار هم نزدیک هم نشستیم و یه کمی صحبت کردیم. خانومه دانشجو بود تو شهر ما و آقاهه پست داک بود. دو سالی بود اینجا بودن. نمی دونم چرا شهر به این کوچیکی ما تا حالا اینا رو رویت نکردیم تو شهر متفکر.

متاسفانه دو ایستگاه بیشتر با هم نبودیم، من باید پیاده میشدم. خداحافظی کردم و پیاده شدم. حتی یادم رفت اسمشونو بپرسم!! ولی وقتی اومدم خونه به همسر گفتم، سریع رفتیم تو سایت دانشکدشون و اسم آقاهه رو درآوردیم نیشخند. ولی اسم خانمه رو هنوز نمی دونیم.

احتمالا اینا رو هم میذاریم تو لیست که به جمع دوستامون اضافشون کنیم لبخند.

---

رفتنی هم داشتم تو قطار همون کتاب کلیدرو می خوندم. یه آقایی اون ور نشسته بود شروع کرد با من عربی حرف زدن. گفتم آقا یواش برو، من عرب نیستم نیشخند، گفت آها، فکر کردم کتابی که دستته عربیه. گفتم نه، فارسیه. آقاهه مصری بود. یه کمی با هم آلمانی، انگلیسی حرف زدیم. واقعا انقد قاطی پاطی حرف زدیم که نمی تونم بگم انگلیسی بود آلمانی قاطیش بود یا آلمانی بود انگلیسی قاطیش داشت!!

---

این کتاب کلیدر خیلی خیلی کتاب قشنگیه. حتما بخونینیش. من مدت ها پیش اسم این کتابو شنیدم، وقتی خیلی خیلی بچه بودم، در حد ابتدایی. با اینکه اون موقع کتاب رمان زیاد می خوندم، (فکر کنم پنجم ابتدایی که بودم تقریبا تمام کتابای رمان کتابخونه ی عمومی نزدیک خونمونو تموم کرده بود!! هر بار که می رفتم خانوم مسئول کتابخونه باید کلی می گشت و یه کتابی که من هنوز نخوندم برام پیدا می کرد!) ولی هیچ وقت رغبت نکرده بودم این کتابو بخونم. حتی با اینکه این کتاب بین کتابای عموم که تو خونه ی مامان بزرگم بود، وجود داشت، هر ده جلدش!! ولی من بازم هیچ وقت نرفتم سمتش.

شاید چون تعداد جلداش زیاد بود و من اون موقع بچه بودم و می ترسیدم از کتاب های طولانی. فکر می کردم نمی تونم تا آخرش بخونم.

الان دوباره دنیا یه دور چرخید و این ور دنیا، دوباره این کتاب کلیدر دست ما افتاد!! این دفعه مشتاق بودم بخونمش.

هنوز بیست صفحه از کتابو نخونده بودم که عاشق کتابش شدم. واقعا کتاب قشنگیه، البته به شرط اینکه به توصیفات علاقه داشته باشین. من به شخصه کتابایی رو دوست دارم که همه چی رو دقیق توصیف کرده باشن. من دوست دارم وقتی کتاب می خونم، بتونم خودمو اونجا تصور کنم. این کتاب اینجوریه توصیفاش، همه چی دقیقه. اینکه کی چی پوشیده، صورتش چه شکلیه، موهاش چه شکلیه، خونشون چه شکلیه، چی کجاست و همه چی رو کامل و دقیق توضیح میده. و من اینو خیلی دوست دارم.

اما اگه از اون دسته آدما هستین که دوست دارین فقط قضایای اصلی رو بدونین، احتمالا این کتاب خیلی براتون حوصله سربر خواهد بود.

الان بیشتر از 200 صفحه از کتابو خوندم، هنوز تو جلد اولم! ولی کتابو خیلی مشتاقانه دنبال می کنم.

جدای از اینکه چقدر کتابش قشنگه، حداقل از اونجایی که یکی از طولانی ترین رمانای دنیاست، به نظرم حتما بخونینش. طولانی نوشتن رمان هم کار هر کسی نیست. من نمی دونم بقیه ی کتاب چطور خواهد بود، اما الان به نظر من چیز حشوی نداره. بعضی کتابا وقتی طولانی میشن، آخراشون خیلی چرت و پرت میشن. من نمی دونم آخرای این کتاب چطوریه، ولی الانش که خیلی قشنگه.

خلاصه که آقا کتاب بخونین، کتاب بخونین، کتاب بخونین نیشخند، اگه کلیدر ندارین هرچی دستتون میاد بخونین. فقط بخونین.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

درباره ی تفسیر آیه ی 44 سوره ی بقره:

"أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ

آیا مردم را به نیکى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏کنید با اینکه شما کتاب [خدا] را مى‏خوانید آیا [هیچ] نمى‏اندیشید" (متن و ترجمه از اینجا):

مردی پیش ابن عباس شد  گفت خواهم که امر به معروف و نهی از منکر به جای آرم. ابن عباس گفت اگر نترسی که تو را فضیحت آید به سه آیه از قرآن این کار بکن:

یکی

اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم (آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید؟)

دیگر

لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون کَبُرَ مَقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون (چرا چیزی می گویید که انجام نمی دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندید)

سه دیگر

و ما أریدُ أَن أُخالفکم إلی ما أَنهاکم عنه (من نمى‏خواهم در آنچه شما را از آن باز مى‏دارم با شما مخالفت کنم [و خود مرتکب آن شوم])

---

چیزایی که داخل پرانتز نوشتم ترجمه هایی هستن که از همون سایت بالا برداشتم و جزء متن کتاب نبودن.


[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در تفسیر آیه ی 43 سوره ی بقره ( و اقیمواالصلاه و آتوا الزکاه و ارکعو مع الراکعین) میگه:

"اندر نماز عبادت حق است و اندر زکات خلق با خلق است. معنی زکات افزودن است و زکات را بدان نام کردند که سبب افزودن مال است، هر مالی که زکات از آن بیرون کنند بیفزاید".

--

معنی قسمت دوم که کاملا واضحه، ولی اون قسمت اول منظورش اینه که چیزی که مربوط به روابط انسان با سایر انسان هاست، هم تراز و بلافاصله بعد از چیزی آورده شده که رابطه ی انسان با خدا رو نشون میده.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

این قسمت تفسیر آیه ی 40 سوره ی بقره است که من به زبون خودم میگم.

متن آیه اینه:

یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُواْ بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ

معنیش که فکر می کنم واضحه، ولی به هر حال این معنی دقیقشه:

اى فرزندان اسرائیل نعمتهایم را که بر شما ارزانى داشتم به یاد آرید و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم و تنها از من بترسید (از اینجا).

 

و اما اون چیزی که کتاب میگه اینه که این آیه زمانی که نازل میشه، یه سری یهودی وجود داشتن دور و بر پیامبر که خب ایمان نمی آوردن و هدف از این قسمت قرآن اون یهودی ها هستن. یعنی خدا داره با اون یهودی ها حرف می زنه و میگه به یاد بیارین که چه نعمت هایی به پدران شما دادم و حالا به عهدتون وفا کنین.

حالا عهد مورد نظر چیه؟ همین که توی تورات گفته شده که به محمد که بعدا خواهد اومد، ایمان بیارن.

حالا اینجای این آیه داره میگه به عهدتون (که الان گفتم چی بوده) وفا کنین تا منم به عهدم وفا کنم.

حالا عهدی که خدا در مقابل داشته چی بوده؟ عهد خدا اینه که جای دیگه می گه "یؤتکم کفلین من رحمته" یعنی "شما را دو بهره تمام  از مزد دهم به رحمت خویش، یک مزد بر پذیرفتن کتاب اول و دیگر مزد بر پذیرفتن کتاب آخر".

پس هر کسی که به عهدش وفا می کنه،  خدا میگه اولئک یوتون اجرهم مرّتین و هر کسی که کافر میشه و پیمان شکنی می کنه هم خشم خدا دو بار شامل حالشون میشه، همون طور که تو قرآن میگه فباؤ بغضب علی غضب.

---

آیه ی بعدی (41 سوره ی بقره)، فقط یه قسمت کوچیکشو میگم.

اون قسمتی که میگه "و لا تشتروا بآیاتی ثمنا قلیلا"، یعنی آیات ما رو به بهای اندکی نفورشید.

کتاب میگه برای این قسمت سه تا معنی گفته شده:

یکی اینکه دنیا رو به دین ترجیح ندین (چند تا آیه هم میاره درتوصیف آدمایی که دنیا رو به دین ترجیح میدن).

معنی دوم اینه که یه سری از علمای یهودی قسمت هایی از تورات رو که در نعت پیامبر بوده از مردم عامه مخفی می کردن و به ازای این کار رشوه می گرفتن و قرآن میگه این کارو نکنین.

معنی سوم میگه وقتی به مسلمونی دین حق رو یاد می دین، به خاطرش مزد نخواین.


[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در مورد اینکه آیا آدم از "بهشت" بیرون شده، یا اونجایی که توش بوده بهشت نبوده، بلکه فقط یه باغ بوده، نظرهای مختلفی وجود داره.

این کتاب در جواب اونایی که میگن جایی که حضرت آدم بوده فقط باغ بوده میگه:

"معتزلی گفت اگر بهشت بودی آدم بیرون نیامدی که الله میگوید - ما هم منها بمخرجین- جواب آنست که هرکه ثواب را در بهشت شود هرگز بیرون نیاید و آدم که در بهشت بود نه ثواب اعمال را در بهشت بود همچون رضوان و خازنان بهشت، که ایشان از بهشت بیرون می آیند از بهر آنک نه جزاء اعمال و ثواب را در بهشتند."

---

بعضی علما گفته اند که الله تعالی آدم را از بهشت آن روز بیرون کرد که با فرشتگان می گفت" انی جاعل فی الارض خلیفه آدم که در زمین خلیفه می بایست که باشد در بهشت چون ماندی؟

---

آیه ی 38 سوره ی بقره در مورد کسانی که هدایت شدن میگه "فلا خوف علیم و لا هم یحزنون".

حالا در این باره کتاب میگه:

اگر کسی گوید چونست که الله تعالی اینجا نفی خوف از دوستان خود کرد و بگردانید(ن) خوف ازیشان از کمال نعمت شمرد و جای دیگر ایشان را در خوف بستوند و گفت - یخشون ربهم و یخافون سوءالحساب- جواب آنست که .. آن خوف که ایشان را بستوند در دنیاست، اما در عقبی ایشان را همه ام و راحت است.

---

میگم خوب شد این کتاب یه سری سوالا رو مطرح کرد و خودش هم جواب داد، من که حتی به ذهنم نرسیده بود این سوالا رو بپرسم!!نیشخند

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در ادامه ی تفسیر سوره ی بقره که خدا به فرشته ها میگه سجده کنین برای آدم و ابلیس سجده نمی کنه:

گفتند آدم را فرموند که گرد شجره مگرد، فرمان را خلاف کرد و ابلیس را فرمودند که سجود کن نکرد و فرمانرا خلاف کرد، هر دو نافرمانی کردند پس ابلیس مستوجب لعنت گشت و آدم نه، چه حکمت است؟ جواب آنست که نافرمانی آدم از جهت شهوت بود و نافرمانی ابلیس از عجب و تکبر، و تجبر و تکبر مزاحمت ربوبیت و وجب نقمت* است.

گفتند از آدم یک زلت آمد در حال وی را از بهشت بیرون کردند، و از فرزندانش هر روز چندین معاصی و زلات آید و آن گه عقوبت نمی رسد؟ جواب آنست که آدم بر بساط قرب معصیت آورد و فرزندان بر بساط محنت، و یک زلت بر بساط قرب صعب تر است از هزاران گناه بر بساط محنت.

--

نقمت یعنی عقوبت، عذاب

وجب یعنی واجب شدن

وجب نقمت یعنی واجب شدن عذاب

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اتفاقی به یه فایل تو اینترنت برخوردم با عنوان برگزیده ای از "تفسیر عرفانی و ادبی قرآن مجید" خواجه عبدالله انصاری.

البته من جای دیگه خوندم که خواجه عبدالله انصاری هیچ کتاب تفسیری نداره. اما تو کتاب کشف الاسرار و عده الابرار، توی مقدمه، نویسنده یه چیزی رو میگه از تفسیر شیخ انصاری نوشته و این باعث شبهه شده که نویسنده ی اون کتاب تفسیر مذکور، خواجه عبدالله انصاری بوده.

حالا به هر حال من کاری ندارم کتاب مال کیه، یا اصلا کل کتاب صحبت داره یا نه. فقط چند تا جمله رو از توش می نویسم که شما از اینا هم فقط نکته ی اخلاقیشو بگیرین. وگرنه ممکنه حتی اصل روایت هم درست نباشه و همچین روایت های هیچ وقت اتفاق نیفتاده باشن و مثلا خدا هرگز به حضرت موسی فلان چیزو نگفته باشه، ولی شما نکته ی اخلاقیشو بگیرین لبخند.

و اما اون چیزایی که می خواستم بنویسم:

زندگی سه قسمت است: زندگی بیم، زندگی امید، زندگی مهر. زندگی بیم در نیکوکاری پیدا، زندگی امید در خدمت پیدا، زندگی مهر در یاد پیدا- زنده ی بیم را روز مرگ او را ایمن کنند! زنده امید را روز واپسین نوازش کنند، زنده ی مهر را بر بساط کرم در مجلس انس نشانند!

--

فرق میان امت بنی اسرائیل با امت محمد آنکه به آنها گفت: نعمت مرا یاد دارید، به اینان فرمود: مرا یاد دارید! آنان را نعمت داد و اینان را محبت! آنانرا به شهود نعمت از خود بازداشت و اینانرا به شرط محبت با خود بداشت.

--

خداوند فرمود: ای محمد! امت تو از سه حال بیرون نیستند یا مطیعانند یا عاصیانند یا مشتاقانند؛ مطیعان را بهشت من بهره است، و عاصیان را رحمت من و مشتاقان را رضای من و دیدار من بهره است.

--

اینو به زبون خودم میگم حکایتشو:

عارفی تو روز عرفه عده ی زیادی رو می بینه که همه دارن گریه و زاری می کنن و دستاشونو به سمت خدا بلند کردن. به همراهاش میگه الان اگه همه ی این آدما با هم، فقط یه کمی پول از یه نفر بخوان، به نظرتون بهشون میده؟ میگن خب آره میده. عارف میگه: " به خدائی خدا، که بندگانرا به آمرزش خود نواختن به نزد حق، آسانتر است از آن که یک دانگ سیمی که مخلوقی به این گروه فراوان دهد.

---

وحی آمد ای موسی به آنها بگو: شما وقتی از برابر مرداری می گذرید بینی خود را از بوی گند آن می گیرید، بدانید که گناهان شما نزد من از آن مردار گندیده تر است! ای فرزند عمران، اینان در سختی ها مرا می خوانند و پس از رسیدن به آسانی، مرا فراموش می کنند. به آنها بگو: از دارایی جهان آنقدر بگیرید که توانایی تحمل وبال آن را دارید و گناه آن قدر مرتکب شوید که تاب کیفر آن را دارید و نعمت را آنقدر بخواهید که از عهده ی شکر آن برآیید.


[ ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در مورد تفسیر این قسمت از سوره ی بقره:

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿۳۱)

قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿۳۲﴾

قَالَ یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ (۳۳)

 

یه سوال این هست که منظور از "اسم" چیه که خدا میگه به آدم اسم همه چیزو یاد داد؟

یه نظریه اینه که خدا اسم تمام موجودات و حتی اسم فرشتگان رو به آدم یا داد. یه ایده ی دیگه اینه که خدا علم اسم گذاری رو به آمد یاد داد، یعنی آدم بلده هرچیزی که می بینه روش یه اسمی بذاره، ولی فرشته ها اینو بلد نیستن.

خلاصه، تو این آیه ی اول میگه خدا یه سری چیزا رو (که اینکه چی هست روش بحثه، ولی من راجع بهش اینجا حرف نمی زنم) به فرشته ها نشون داد گفت اگه راست میگین بگین اسم اینا چیه؟ فرشته ها گفتن ما چیزی که علمشو بهمون ندادی که نمی دونیم.

بعد خدا به آدم میگه تو اسم اینا رو بگو. آدم اسم تمامشونو میگه (یه ایده اینجا اینه که آدم اسم تمام فرشته ها رو بهشون میگه)، و اینجاست که خدا میگه نگفتم بهتون من غیب آسمونا و زمینو میدونم که شما نمی دونین؟

---

حالا تا اینجا که شاید خیلی حرف جدیدی براتون نداشت. یه نکته ای که کتاب گفته بود و برای من خیلی جالب بود این بود که میگه این اتفاق نشون داد که "فضل علم" از "فضل عمل" برتره. چرا که فرشته ها از نظر طولانی بودن مدت طاعت و عبادتشون بر آدم فضیلت داشتن، اما آدم بر اونا فضیلت داشت فقط به خاطر یک علم. یعنی آدم با همون یه علمی که بلد بود از فرشته ها با اون همه عبادت، افضل شد.

و کتاب دو تا حدیث هم از پیامبر میگه:

فضل العلم خیر من فضل العباده (فضیلت علم بهتر از فضیلت عبادت است).

فقیه واحد اشد علی الشیطان من الف عابد (یک نفر فقیه قوی تر هست نسبت به شیطان در مقایسه با هزار عابد).

و چقدر قشنگ در ادامه ی کتاب چهار تا دلیل آورده برای برتر بودن علم از عمل که من عین متن کتابو میذارم چون خیلی قشنگ گفته (البته برای اینکه خیلی طولانی نشه، یه جاهاییشو حذف کردم):

و گفته اند علم بر عمل شرف دارد از چهار وجه:

1) یکی آنست که مقام علم مقام نبوت است و علما به جای پیغمبرانند و مقام عمل مقام ولایت است و صاحب عمل بر مقام اولیاست، چندانکه میان انبیاء و اولیا فرق است، نیز همچندان نیز میان عالم و عامل فرق است.

(یعنی میگه عالمان به جای پیامبران هستن و عاملان (یعنی عابدها)، مثل اولیای خدا هستن و همون طور که پیامبران از اولیای خدا بالاتر هستن، عالمان هم از عاملان بالاتر هستن.)

2) وجه دیگر آن است که عمل لازم است و از عامل فراتر نشود و به دیگری سرایت نکند، و علم متعدی است نفع آن و اثر آن به دیگران تعدی کند، راست (یعنی درست) همچون چراغ است که خود روشن است دیگران را روشن دارد، روشنایی خود به دیگران دهد و از وی چیزی نکاهد، عالم همچنانست.

3) وجه سوم آنست که عمل بی علم به کار نیاید و عبادت نبود و علم بی عمل به کار آید و عبادت بود.

4) وجه چهارم آن است که عمل از ماست و علم از خداست.

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آقا من یه کتاب جدید کشف کردم که خوندنش (حداقل برای من) خیلی لذت بخشه. توصیه می کنم شما هم بخونین لبخند.

کتاب کشف الاسرار و عده الابرار که نویسنده اش ابوالفضل رشیدالدین میبدی هست. این کتاب، یه کتاب عرفانی تفسیر قرآن هست. من که یه کمیشو خوندم خیلی لذت بردم. حالا اون چیزایی که خوندمو اینجا برای شما می نویسم:

 

آیه ی 30 سوره ی بقره، اون آیه ای هست که خدا به ملائکه میگه من می خوام تو زمین خلیفه قرار بدم (انی جاعل فی الارض خلیفه).

این کتاب میگه، هر وقت خدا می خواد بنده ایشو تحویل بگیره (یا به قول کتاب "تشریف دهد")، قبل از اینکه بسازدش، راجع بهش خبر میده. مثلا قبل از اینکه پیامبر رو بیافرینه، راجع بهش به پیامبرای دیگه خبر میده و تو کتاب تورات و انجیل ازش یاد می کنه.

اینجا هم وقتی می خواد اولین آدم رو درست کنه، قبلش به ملائکه میگه می خواد چیکار کنه.

اما چرا میگه خلیفه؟

وقتی خدا زمینو خلق می کنه، یه سری جانّ (که فکر می کنم همون جن باشه) از آتش درست می کنه و تو زمین قرار میده. اما این جن ها موجودات تبهکار و شهوانی ای بودن و خیلی خون و خونریزی راه می اندازن تو زمین.

خدا هم یه لشکری از فرشته ها رو می فرسته به زمین که این اولاد جن رو به جزیره ها می رونن و خودشون جاش می شینن. فرشته ها هم که همیشه تسبیح خدا رو می کنن.

حالا علت اینکه خدا میگه آدم خلیفه هست، همینه که قراره جایگزین پیشینیانش بشه (می دونین که "خلف" هم یعنی پشت، خلیفه هم یعنی کسی که میاد و جایگزین پیشینیانش میشه).

 

واسه همینم هست که فرشته ها (که اون زمان یه سریشون تو آسمون بودن و یه سریشون تو زمین) میگن ما که تسبیح تو رو میگیم، آیا می خوای کسی درست کنی که خون و خونریزی به پا کنه؟

و خدا میگه من چیزی میدونم که شما نمی دونین.

حالا طبق گفته ی کتاب چند تا چیز می تونه منظور باشه اینجا (یعنی خدا چه چیزی رو میدونه که فرشته ها نمی دونن؟). یه عقیده اینه که دو تا چیز بوده که خدا می دونسته و فرشته ها نه: یکیش اینکه ابلیس با اون مقامش قراره معصیت خدا رو بکنه و سرپیچی کنه از دستور خدا و آدم (با اینکه ممکنه خون و خون ریزی به پا کنه، موجودی هست که توبه می کنه به درگاه خدا).

اما نویسنده میگه ایده های دیگه ای هم وجود داره در مورد چیزی که خدا می دونه و فرشته ها نمی دونن. مثلا یکیش اینه که خدا می دونه از نسل آدم هم کسایی میان مثل پیامبران و صالحن که تسبیح خدا رو می کنن.

یا مثلا یه ایده اینه (چون کتاب عربیشو فقط گذاشته، من عربیشو میذارم و ترجمه مال خودمه، ببخشید اگه غلط غلوطه!):

لانکم تعلمون فساد جوارحهم و انا اعلم محبه قلوبهم و محبه قلوبهم شفیع فساد جوارحهم.

یعنی شما فساد اعضا و جوارح آدما رو می دونین (یعنی فقط از اون چیزی که به چشم میاد اطلاع دارین)، ولی من محبت قلب های اونا رو هم می دونم و این محبتی که توی قلب آدما هست شفاعت اونا رو در مورد فسادی که جوارحشون انجام میده، میکنه.

(من فکر می کنم این قسمت باز هم ناظر به همون توبه هست. یعنی آدم گرچه ممکنه یه فسادی بکنه، اما بعدش قلبا پشیمون میشه).

---

یه قسمت کتاب در توضیح خلیفه نوشته از سلمان می پرسن فرق "ملک" (معمولا ما ترجمه اش می کنیم به پادشاه) با "خلیفه" چیه؟ سلمان میگه خلیفه کسی هست که بین مردم به عدالت رفتار کنه، و تقسیم ها رو بین اونا به مساوات انجام بده و با اونا به شفقت رفتار کنه مثل مردی که نسبت به خانواده اش با شفقت رفتار می کنه و به پروردگارش خدمت می کنه (حدیثو خودم ترجمه کردم، لطفا شما کل مضمونو بگیرین، نه کلمه به کلمشو، ممکنه غلط باشه!).

یه حدیث هم تو کتاب میگه که پیامبر میگه خلافت بعد از من سی ساله، بعد از اون ملک میشه.

(من کاری ندارم که آیا تمام اون سی سال واقعا خلافت پیامبر بوده، ولی اگه واقعا پیامبر چنین حرفی زده باشه، برای ماهایی که 1400 سال بعدش داریم زندگی می کنیم، فکر می کنم خیلی جای تامل داره!).

---

بازم تاکید می کنم من بعضی از احادیث یا متون عربی متن اصلی رو خودم ترجمه کردم و ممکنه غلط باشه. ضمن اینکه همین که من به زبون خود می نویسم، یعنی یه جورایی دارم برداشت خودمو می نویسم، پس بازم ممکنه غلط باشه. برای دونستن اون چیزی که واقعا نویسنده می خواسته بگه، لطفا به متن اصلی کتاب مراجعه کنین. نگران نباشین، متنش خیلی سنگین نیست، ولی من دوست داشتم به زبون خودم بنویسم.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

بازم چون این قسمت ها طولانی بود، من به زبون خودم، خلاصشو میگم:

عمر قبل از فوتش وصیت می کنه که بعد از مرگش یکی از شش نفری که معرفی کرده به خلافت برسه و در راس این لیست شش نفره، حضرت علی بوده. اما قبل از فوتش عایشه باهاش صحبت می کنه و تلاش می کنه عمر رو راضی کنه که اسم حضرت علی رو نیاره به عنوانی یکی از پیشنهادها برای خلافت، یا حداقل اسمشو اول نذاره. علتش هم این بوده که عایشه می ترسید که اگر علی (ع) به خلافت برسه از مستمری اون از بیت المال کم کنه.

بعد از اینکه عمر رو به خاک می سپرن، سلمان میره پیش حضرت علی و راجع به خلافت بعد از عمر با حضرت علی صحبت می کنه. در خلال این صحبت ها می فهمه که حضرت علی قصد نداره پا پیش بذاره. سلمان از حضرت علی می پرسه چرا این کارو نمی کنه؟ حضرت علی میگه برای اینکه در اون صورت می گن من خلافت رو برای مزایای مادیش می خوام.

سلمان میگه در تمام عربستان همه تو رو می شناسن و کسی در مورد تو چنین فکری نمی کنه. اگر تو پا پیش نذاری، خلیفه نمی شی و من اطلاع دارم که عایشه و طلحه دارن تلاش می کنن تا طلحه خلیفه بشه.

حضرت علی میگه طلحه خلیفه نمی شه و اگر بشه زود برکنار میشه.

سلمان بازم با حضرت علی صحبت می کنه و در نهایت نتیجه ی صحبت اون روزش با حضرت علی این هست که حضرت علی می گه "من خود برای خلافت اقدام نخواهم کرد و فقط به یک شرط حاضرم که خلافت را بپذیرم و آن اینکه مردم به سوی من بیایند و مرا خلیفه کنند."

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٢ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چون این قسمت کتاب خیلی طولانی گفته شده، من خلاصشو به زبون خودم می گم.

بعد از اینکه تو زمان خلیفه ی دوم، عربا به ایران حمله می کنن و ایرانو فتح می کنن، کلی طلا و جواهر و غنیمت از دربار ساسانیا بهشون می رسه. ظاهرا خزانه ی ایران پر از جواهرات خیلی با ارزش بوده و حتی بعضی از اتاق های کاخ های ساسانیان، کَفِشون از طلا بوده و اونایی که کفشون طلا نبوده، تمام اتاق با فرش های کاملا اندازه که نه کوچیکتر از اتاق بودن و نه بزرگتر، پوشیده شده بودن.

خلاصه اینکه غنیمت ها و ثروت های دربار ساسانی خزانه ی مسلمونا رو پر می کنه.

بعد از این قضیه، عایشه می ره پیش خلیفه و میگه می خوام مقرری منو زیاد کنین (اون زمان زن هایی که همسر نداشتن، مقرری می گرفتن از بیت المال و زن های پیامبر هم مستثنی نبودن از این قضیه).

کلی بحث میشه بین خلیفه و عایشه و عایشه کلی استدلال می کنه که من نمی خوام تو خونه ی کوچیک زندگی کنم، زندگی خوب داشتن و راحت زندگی کردن خلاف اسلام نیست، من می خوام کارگر داشته باشم برای خودم و از این حرفا. خلیفه میگه خب اون جوری بقیه ی زن های پیامبر هم میان میگن مقرری ما رو بیشتر کن. عایشه استدلال می کنه که من خیلی به اسلام خدمت کردم! من تمام قرآنو حفظ هستم و خیلی وقتا که عمر نیازی داشته بهش مشورت شرعی می دادم (آخه اون زمان هنوز قرآن نوشته شده وجود نداشته و برای کارهایی که نیاز به قرآن داشتن، نیاز به کسی بوده که قرآنو حفظ باشه. اما هر کس یه کمی از قرآنو بلد بوده ولی عایشه کسی بوده که کل قرآنو حفظ بوده).

خلیفه از عایشه می پرسه چقدر می خوای مقرریت اضافه بشه؟

فکر می کنین عایشه میگه چقدر؟!!

میگه 15 برابر! و خلیفه هم این کارو می کنه!

البته عایشه به همین اکتفا نمی کنه و میگه هرچی جواهر هم از ایران به دست اومده می خوام. خلیفه میگه جواهراتی که از ایران به دست اومده خیلی خیلی زیاده و مال بیت الماله، ما نمی تونیم اونا رو به یه نفر بدیم.

عایشه میگه پس حداقل اون غنیمت های جواهری رو که مربوط به زیورآلات زنان هست بدین به من.

خلیفه هم بعد از کلی بحث این کارو می کنه!

به این ترتیب مقرری عایشه میشه یکصد و هشتاد هزار درهم در سال (15 برابر سایر زن های پیامبر) و غنیمت های زیورآلاتو هم میگیره.

---

قسمت دیگه ای که می خوام براتون بنویسم مربوط به چگونگی قتل خلیفه ی دوم هست از زبان سلمان فارسی:

در جریان فتح ایران، مسلما یه عالمه آدم اسیر میشن. یکی از این اسیرا اسمش ابولؤلؤ بوده که صنعتگر ماهری بوده. این شخص موقع قسمت کردن اسیرا می رسه به شخصی به اسم "مغیره بن شعبه".

مغیره، ابولولو رو با خودش میاره مدینه. وقتی میاردش مدینه، ابولولو میره پیش خلیفه و از صاحبش شکایت می کنه. خلیفه می پرسه شکایتت چیه؟ تو که لباست خوبه و از رنگ و روت هم پیداست که خوب بهت غذا میدن. میگه از این بابت مشکلی ندارم. خلیفه می پرسه تو رو اذیت می کنه؟ میگه نه. میگه نه، صاحبم به من اجازه میده زمان هایی که به خدمت اون مشغول نیستم، به کارهای قبلی خودم بپردازم.

خلیفه می پرسه کار قبلی تو چی بوده؟ میگه شغل اصلیم نجاری بود ، اما مسگری می کردم و از چلنگری (چلنگری یعنی قفل و کلید سازی) هم اطلاع دارم.

خلیفه می پرسه خب شکایتت چیه؟ میگه صاحبم منو مجبور می کنه هر ماه صد درهم نقره بهش بدم. خلیفه می پرسه آیا در ازای اینکه تو رو آزاد می ذاره تا به شغل قبلیت برسی این مبلغو ازت درخواست میکنه؟ ابولولو میگه بله.

خلیفه میگه چون تو غلام اون هستی، تمام وقت در اختیار اون هستی و این جزو اختیارات اون هست و من نمی تونم شکایتت رو قبول کنم. ابولولو چون مسلمون نبوده و از شیوه ی غلام گرفتن اعراب کلا خبر نداشته، اصلا نمی تونه اینو بپذیره و درک کنه. از خلیفه میخواد که از اربابش بخواد که حداقل این پولی که میده رو در ازای آزادیش حساب کنه و هر وقت قیمت خودش رو پرداخت (یعنی قیمت خرید یه غلام رو)، ارباب آزادش کنه. اما خلیفه قبول نمی کنه و میگه همچین قانونی در مورد غلام ها نداریم. تو غلام اون هستی و تمام وقت در اختیار اون هستی و اون مجبور نیست تو رو آزاد کنه.

ابولولو درخواست میکنه که به جای ماهی صد درهم، ماهی ده درهم ازش بگیرن. ولی بازم خلیفه میگه اختیار تو دست اربابته.

خلاصه که ابولولو به خلیفه میگه این کار تو طرفداری از ستمه. بعد از یه کم دیگه بحث کردن از پیش خلیفه میره، ولی بازم اصلا نمی تونه این موضوعو قبول کنه.

تو بازار سلمان رو می بینه. چون هر دوشون فارس هستن، سلمان می ایسته و باهاش صحبت می کنه و ابولولو ماجرا رو براش میگه. سلمان یه ساعت با ابولولو صحبت می کنه، اما نمی تونه راجع به قضیه ی غلام داشتن توی عربستان ابولولو رو قانع کنه.

وقتی ابولولو می خواد از سلمان جدا بشه، بهش می گه "بعد از این سفر، تو دیگر مرا در مدینه نخواهی دید." سلمان این حرفو یه حرف بی اساس در نظر می گیره و فکر نمی کنه ابولولو بخواد خلیفه رو بکشه، آخه موقع حرف زدن هیچ اثری از عصبانیت تو چهره ی ابولولو نبوده.

سلمان از ابولولو جدا میشه. سه روز بعد سلمان تو خونش بوده که صدای همهمه می شنوه. برای اینکه ببینه چه خبره در خونه رو باز می کنه و از مردم می پرسه که چی شده؟ میگن خلیفه رو کشتن.

خلیفه وقتی داشته نماز می خونده، ابولولو میاد بهش حمله می کنه و با دشنه بهش چند ضربه می زنه. اما خلیفه تا زمانی که می تونه نمازش رو ادامه میده، طوری که تا وقتی نمی افته، کسی از پشت سریهاش متوجه نمیشه که طرف قصد کشتنش رو داشته باشه. طوری که به قول یکی از کسایی که برای سلمان تعریف کرده، فکر می کرده طرف قصد شوخی با خلیفه رو داره و داره باهاش شوخی می کنه و حتی این فرد فکر کرده حتما این شخص دیوانه است، وگرنه کی سر نماز با خلیفه شوخی می کنه؟

اما وقتی خلیفه نمی تونه نمازشو ادامه بده و می افته، این شخص که تو ردیف اول بوده نمازشو می شکنه و میگه ای کافر تو چیکار کردی؟ خلیفه رو کشتی و به این ترتیب همه نمازشونو می شکنن و هر کس با دشنه یا خنجری که داشته به ابولولو حمله می کنه.

بعد میرن سر وقت خلیفه و می بینن هنوز هوش و حواس داره و می تونه حرف بزنه. خلیفه وقتی می فهمه کی بهش حمله کرده، می گه خدا رو شکر که به دست یک مجوسی به قتل رسیدم، نه به دست یه مسلمون.

خلیفه رو برای مداوا می برن خونش اما ابولولو رو مردم تو همون مسجد کشتن و جنازش از مسجد خارج میشه!

مدت سه روز عمر تحت مداوا قرار می گیره و علاوه بر پزشک عرب، یه موبد ایرانی هم تو معالجه ی عمر مشارکت داره. اون موقع عده ای از ایرانی ها تو مدینه زندگی می کردن و همه صنعتگر بودن و حتی بعضی هاشون تو بیت المال به کار حسابداری می پرداختن. قسمتی از این افراد مسلمون نبودن و به همون دین مجوسی خودشون بودن.

بعد از فوت خلیفه، طلحه میره پیش عایشه و میگه آیا غیرت تو قبول می کنه که یه مجوسی خلیفه ی ما رو به قتل برسونه؟ و ما دست روی دست بذاریم و انتقام خونه خلیفه رو نگیریم؟ عایشه میگه یعنی منظورت اینه که مجوسا رو بکشیم؟ طلحه میگه آره و به نظر من تمام مجوسای توی مدینه رو بکشیم چون در قتل خلیفه شرکت داشتن.

عایشه میگه ولی خلیفه گفت [خلیفه قبل از فوتش اینو گفته] چون ابولولو کشته شده، انتقام گرفته شده و دیگه کسی نیست که مسئول قتلش باشه. اما طلحه تلاش می کنه عایشه رو قانع کنه که یه غلام به تنهایی نمی تونه قصد جون خلیفه رو بکنه و حتما مجوسایی که صنعتگر هستن اونو تحریک کردن که خلیفه رو بکشه.

در نهایت طلحه نمی تونه عایشه رو قانع بکنه، اما یه عده ای از اعرابو با خودش هم عقیده می کنه و حمله می کنن به ایرانی ها و هرکی به دستشون می رسه می کشن (از جمله ی این افراد همون پزشک خلیفه بوده!). یه عده ای از ایرانی ها به بیت المال پناه می برن، چون می دونن اونجا امنه. اما این سپاهی که تشکیل شده به اونجا هم حمله می برن که ایرانی ها رو بکشن.

ولی حضرت علی خودشو به بیت المال که دراش بسته بوده می رسونه و به طلحه می گه تو می خوای کسایی رو به قتل برسونی که در پناه اسلام هستن؟ اینا با اعتماد به قوانین دین ما ساکن این شهر شدن و فکر کردن که جون و مالشون در پناه اسلامه.

اگه یه مسلمون کسی رو بکشه، آیا باید تمام مسلمونا رو کشت؟ مجوسا هم همین طور هستن، اگه یه نفر کسی رو کشته، نباید همه ی مجوسا رو کشت. به این ترتیب حضرت علی طلحه و سوارانشو برمی گردونه.

اما یه سری از این افراد قبل از اینکه این اتفاق توی بیت المال بیفته، می رن خونه ی سلمان و میگن تو هم چون ایرانی هستی تو جرم شریکی! اگه مسلمون نبودی می کشتیمت، ولی چون مسلمون هستی فقط حبست می کنیم! سلمان میگه منو چرا؟!! میگن چون یه عده ای تو رو دیدن که تو بازار داشتی با ابولولو صحبت می کردی. سلمان توضیح میده که اتفاقی ابولولو رو دیده و توضیح میده که راجع به شکایت ابولولو از اربابش صحبت کرده باهاش. اما سپاه قانع نمی شن و سلمانو حبس می کنن.

ولی حضرت علی بعد از اینکه یه سری از ایرانی ها رو تو بیت المال نجات میده، میاد سلمانو هم آزاد می کنه.

بعد از این ماجرا، عده ای شایعه پخش می کن که عایشه طلحه رو وادار کرده که ایرانی ها رو قتل عام کنه ولی عایشه بر خلاف شهرتی که داده شده، خواهان مرگ مجوسا نبوده و بعد از شنیدن خبر متاسف میشه.


[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این یه قسمت از نامه ی سعد ابی وقاص هست به عمربن خطاب در مورد فتح ایران که برای من جالب بود:

"دو روز بعد از آغاز محاصره دو نفر از سربازان ما در حال مستی مشاهده شدند. من در حالی که عده ای از افسران و سربازان ما حضور داشتند آن ها را مورد تحقیق قرار دادم تا اینکه بدانم خمر را از کجا تهیه کرده اند و نوشیده اند. آنها اعتراف نمودند که وارد خانه یک دهقان شدند و او را وادار کردند که چند پیمانه شراب به آنها بنوشاند. گفتم نوشیدن خمر بر مسلمانان حرام است و شما هنگامی که ما مشغول جهاد فی سبیل الله هستیم خمر نوشیده اید و گناه شما بزرگتر از گناه یک مسلمان است که در موقع عادی شراب بنوشد. شما با نوشیدن خمر نشان دادید که جهاد در راه خدا را کوچک می شمارید و برای فداکاری مسلمین که هم کیش شما هستند قائل به ارزش نمی باشید. اگر در موقع عادی شراب می نوشیدید من در صدد قتل شما بر نمی آمدم، برای اینکه مجازات نوشیدن شراب، قتل نیست. ولی چون در این موقع شراب نوشیده اید باید به قتل برسید و امر کردم که هر دو را گردن زدند و از آن موقع تا امروز که این نامه را برای تو می فرستم هیچ یک از سربازان ما شراب ننوشیده اند."

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب اخلاق ناصری:

ادامه ی کتابو که خوندم معلوم شد که "صبر" ( که با "حلم" فرق داره)، تحت جنس "عفت" قرار می گیره و تعریفشم اینه که آدم بتونه در مقابل هوا و هوس خودش مقاومت کنه تا کارهای قبیحی که لذت بخش هستن رو انجام نده.

پس فرق صبر با حلم اینه که صبر یعنی آدم در مقابل کارهایی که انجامش منافی عفت هست، اختیار نفسشو به دست بگیره، اما حلم یعنی آدم در مقابل کارهایی خودشو کنترل کنه که ناشی از عصبانیت و غضب هستن.

---

تعریف "مکافات" می دونین چیه؟

مکافات یعنی "احسانی را که با او کنند به مانند آن یا زیادت از آن مقابله کند و در اساءت به کمتر از آن". ( یعنی اگه کسی بهتون خوبی کرد با مثل همون خوبی یا بهترش مقابله به مثل کنین، اما اگه بهتون بدی کرد، با کمتر از اون با طرف مقابله به مثل کنید).

---

پی نوشت: یاد گرفتن این کلمات دقیق و تعریفاشونم مکافاتیه ها چشمک.


[ ۱۳٩۳/٤/٧ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب اخلاق ناصری می خوام براتون یه چیزایی بنویسم.

قبلا گفتم این کتاب نثرش خیلی خیلی سنگینه، ولی به نظر من خیلی خیلی قشنگه. پس توصیه می کنم خودتون بخونین کتابو، چون چیزایی که من می گم مجبورم به زبون خودم بگم، وگرنه متن خیلی سنگینی میشه که با توجه به اینکه شما توی بافتش نیستین و قبل و بعد مطلبو نمی دونین، ممکنه حوصلتونو سر ببره.

این کتاب فضیلت های اخلاقی رو از چند "جنس" مختلف می دونه، مثل یکیش جنس حکمت هست، یکیش جنس شجاعت، یکیش جنس عفت، یکیش جنس عدالت و الی آخر.

اما هر کدوم از این دسته از فضیلت های اخلاقی، خودش یه عالمه زیرشاخه داره.

حالا اون فضیلت های اخلاقی که تحت جنس شجاعت قرار می گیرن، یازده نوعند که عبارتند از کِبَر نفس، نَجدَت، بلندهمتی، ثبات، حلم، سکون، شهامت، تحمل، تواضح، حمیت و رقّت.

هر کدوم از این فضیلت های اخلاقی تعریف دقیق و خاص خودشونو دارن، مثلا حلم (که ما معمولا توی صحبت های روزمرمون صبر میگیم بهش)، با تحمل فرق داره (من که خودم تا همین الان که کتابو خوندم نمی دونستم).

حالا دونه دونه توضیح میده که تعریفای اینا چیه و من به زبون خودم براتون میگم (امیدوارم من متن کتابو اشتباه نفهمیده باشم، اگه اشتباه فهمیده باشم شما به بزرگی خودتون ببخشید):

کبر نفس چیه؟ یعنی اینکه اگه کسی کراماتی داره (کرامات یعنی یه کار خارق العاده ای که دیگران نمی تونن انجام بدن، اما آدمای خیلی خوب یا اولیای خدا می تونن، مثلا از دل کسی خبر داشتن یا چیزایی مثل این)، بهش خیلی "مبالات" نکنه ( "مبالات" یعنی توجه کردن) و اگر هم کراماتی نداشت، بازم بهش توجه نکنه.

خلاصه بگم، یعنی درگیرِ داشتن یا نداشتن کرامات نکنه خودشو.

نجدت چیه؟ نجدت یعنی اینکه در حالت "خوف" (ترس)، جزع و فزع نکنه.

بلند همتی چیه؟ یعنی آدم برای رسیدن به سعادت، اصلا سعادت و یا شقاوت این دنیا در نظرش مهم نباشه، به حدی که حتی از مرگ هم نترسه.

ثبات چیه؟ ثبات یعنی آدم قدرت مقاومت در مقابل دردها و مشکلاتی که براش پیش میاد رو داشته باشه تا وقتی همچین اتفاقایی براش می افته، شکسته نشه.

حلم چیه؟ حلم یعنی نفس آدم چنان طمأنینه ای داشته باشه که به راحتی عصبانی نشه.

سکون چیه؟ سکون داشتن یعنی آدم توی جنگ و جدال هایی که برای محافظت حرمت دین لازم هست، شتابزدگی نکنه (کلمه ای که کتاب به کار برده "سبکساری" هست که من "شتابزدگی" رو برای معادلش انتخاب کردم).

شهامت چیه؟ راستش منم نفهمیدم! هر کی میدونه بگه. جمله اش اینه:

" شهامت آن بود که نفس حریص گردد بر اقتنای امور عظام از جهت توقع ذکر جمیل."

تحمل چیه؟ تحمل یعنی اینکه آدم اجازه بده بدنش در جهت اکتساب امور پسندیده، فرسوده بشه. (ساده بگم یعنی صرفا به این خاطر که یه کمی بدن آدم خسته میشه، سریع کار خوبو ول نکنه.)

تواضع چیه؟ یعنی آدم خودشو از کسایی که در جاه (شکوه و جلال) ازش کمترن برتر ندونه.

حمیت چیه؟ یعنی آدم در محافظت از ملت یا حرمت چیزایی که محافظتشون واجبه، کوتاهی نکنه.

رقت چیه؟ یعنی آدم وقتی درد و تألمی رو تو آدمای دیگه می بینه، متاثر بشه، اما بدون اینکه در اعمال و کارهاش اضطرابی به وجود بیاد.

--

پی نوشت 1: دوباره تاکید می کنم تو تمام پست هایی که در مورد این کتاب می نویسم احتمال اشتباه کردن من به شدت بالاست. لطفا اگه چیزی از این متن به نظرتون اشتباهه در موردش تحقیق کنین و برداشت های شخصی منو نظر نویسنده ی کتاب ندونین.

پی نوشت 2: متن کتاب سنگین بود و من ننوشتم، ولی اگه می خواین وبلاگ های دیگه ای قبلا نوشتنش، مثلا اینجا.


[ ۱۳٩۳/٤/٧ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

در زمان حکومت عمر، عمربن عاص فرمانده قشونی بوده که به مصر فرستاده میشه تا مصر رو فتح کنه. بعد از انجام این کار عمربن عاص نامه ای به عمر می نویسه و توش راجع به مصر توضیحاتی میده که یکی دو تا نکته اش برای من جالب بود که برای شما هم می نویسم.

اول اینکه میگه اسکندریه خیلی بزرگه و من نمی دونم چطوری بزرگیش رو برات (یعنی برای عمر) توصیف کنم، فقط اینو بگم که وسط شهر یه شهر دیگه هست که بهش می گن دانشگاه! و کتابخونه هم اونجاست.

دانشمندای ما قبلا به من گفته بودن که وقتی اسکندریه رو فتح کردین، حواستون باشه که کتاب هاشونو از بین نبرین، اونجا کتابخونه ای هست که سیصد و پنجاه هزار و یا به روایتی چهارصد و پنجاه هزار کتاب داره.

اما من نتونستم عده ای از قشون رو کنترل کنم و اونا کتاب ها رو روی هم جمع کردن و سوزندن چون می دونستن که این کتابا به دست کفار نوشته شده و چون تعداد کتابها زیاد بود، عمارت کتابخونه رو دستخوش حریق کردن که کتاب ها زودتر بسوزن.

البته من خیلی هم از از بین رفتن این کتابها ناراحت نیستم، چون ما قرآنو داریم و خودت، ای خلیفه، می دونی که توی قرآن گفته شده "لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین" یعنی از هر تر و خشکی تو قرآن سخن گفته شده و چیزی نیست که توی قرآن نباشه. و چون ما مسلمونا از قرآن استفاده می کنیم نباید برای سوختن کتابای اسکندریه خیلی متاسف باشیم.


[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

وقتی مسلمونا فلسطین رو میگیرن، چون بیت المقدس هم برای مسیحی ها مقدس بوده و هم برای مسلمونا و خیلی از پیامبرهای بنی اسرائیل مال این منطقه بودن، مسلمونا هیچ کدومشون وارد شهر نمی شن و میگن بهتره که اول از همه خلیفه ی مسلمین وارد این سرزمین بشه.

تو اون زمان، عمربن خطاب خلیفه ی مسلمونا بوده و کل فرمانده و قشونش منتظر می مونن تا خلیفه برسه.

گوینده ای که داره این موضوع رو تعریف می کنه میگه اون روز ما منتظر رسیدن خلیفه بودیم و اسقف بزرگ بیت المقدس هم مطلع بود از این قضیه و منتظر پذیرایی از خلیفه ی مسلمین بود. ناگهان از دور شتری نمایان شد که دو نفر باهاش بودن و یه نفر از اون دو نفر افسار شتر رو گرفته و اون یکی سوار شتر هست. من فکر کردم که این دو نفر رهگذر هستن و مرکب خلیفه ی اسلام هنوز نرسیده. اما وقتی نزدیک شدن دیدم اونی که افسار شترو گرفته دستش خلیفه ی مسلمینه.

وقتی خلیفه نزدیک شد، ابوعبیده (فرمانده قشون) به استقبال خلیفه رفت و گفت چرا خبر ندادی تا برات اسب بفرستم؟ خلیفه میگه همین شتر برای من کافیه. ابوعبیده پرسید چرا پیاده راهپیمایی می کنی؟ خلیفه میگه این شتر بار سنگینی داره، چون آذوقه و آب و وسایل سفرمونو داره حمل می کنه، اگه دو نفری سوارش می شدیم نمی تونست ما رو به مقصد برسونه و هلاک میشد، این شد که نوبتی سوار میشیم.

در همین حال ابوسفیان لباس کهنه و خاک آلود عمرو نگاه کرد و گفت ای خلیفه تو امروز قراره وارد بیت المقدس بشی و همه ی سکنه ی شهر منتظرن تا خلیفه ی مسلمین رو ببینن و شایسته نیست که تو با این لباس وارد شهر بشی.

ابوعبیده پیشنهاد داد که از لباس هایی که به صورت غنیمت جنگی نصیبشون شده استفاده کنه. ابوسفیان هم حرف ابوعبیده رو تایید کرد و گفت خلیفه باید لباسی انتخاب کنه که مناسب مقامش باشه.

اما عمر جواب داد:

"ای ابوسفیان، این حرف را نز و یک مسلمان نسبت به مسلمان دیگر، مرتبه و مقام ندارد و همه ی مسلمین مساوی هستند. من اگر لباس گرانبها بپوشم و غذای لذیذ و گرانقیمت بخورم، علاوه بر اینکه از صراط مستقیم منحرف خواهم گردید برای مسلمین هم سرمشقی ناپسند خواهم بود. زیرا مسلمان ها وقتی ببینند که خلیفه جامه ی گرانبها می پوشد و غذای گرانقیمت و لذیذ می خورد از اون سرمشق خواهند گرفت و آنها نیز می خواهند جامه ی گرانبها بپوشند و غذای لذیذ بخورند و تجمل دوستی و تن پروری جانشین زندگی کنونی امت اسلام خواهد شد."

وقتی عمر با همون لباس ها وارد شهر میشه، همه تعجب می کنن و به قول گوینده ای که داره این قضیه رو تعریف می کنه سکنه ی شهر فهمیدن که برتری خلیفه ی مسلمین به خاطر شخصیتشه نه به خاطر لباسش.

عمر رو به سمت یه میدون بزرگ راهنمایی می کنن که سکنیه ی شهر دورش قرار گرفتن. خلیفه ی مسلمین اونجا خطاب به مردم میگه:

"ای مردم، تمام کسانی که در این کشور متدین به دین یهودی و مسیحی هستند می توانند آزادانه به وظایف دینی خود عمل نمایند. هیچ یک از کنیسه ها و کلیساهای این کشور از طرف ما ویران نخواهد شد و مسلمین مانع از به انجام رسیدن تکالیف مذهبی شما نخواهند گردید و فقط شما نباید در ساعاتی که مسلمین مشغول ادای فریضه هستند در کلیساها ناقوس بزنید زیرا صدای ناقوس کلیسا مانع این میشود که مسلمین بتوانند با حواس جمع نماز بخوانند."

ظهر که میشه موقع نماز میشه و خلیفه ی مسلمین (عمر) به همون میدون بزرگ برمی گرده تا نماز بخونه. اسقف مسیحی ها به عمر میگه بیا و توی کلیسا نماز بخون (میدون بزرگ درست جلوی یه کلیسا بوده)، ما مانع از ورود غیرمسیحی ها به کلیسامون نمیشیم و شما می تونین اون تو نماز بخونین. اما عمر قبول نمی کنه و نماز رو توی همون میدون می خونه. بعد که نمازش تموم میشه اسقف میپرسه چرا وارد کلیسای ما نشدی و اونجا نماز نخوندی؟

عمر میگه، ای مرد، من می تونستم وارد کلیسای شما بشم و اونجا نماز بخونم اما طبق قانون ما وقتی پیامبر یا جانشین وارد سرزمینی بشه که به دست مسلمین فتح شده، هر جا اولین نمازو بخونه، اونجا باید مسجدی ساخته بشه. اگه من تو کلیسای شما نماز می خوندم، اونجا باید مسجدی درست می شد و من نخواستم بر اثر نماز خوندن من تو اون کلیسا، کلیسای شما خراب بشه.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

تو این قسمت از کتاب راوی خاطرات خودش رو میگه که در زمان خلافت ابوبکر به عنوان یکی از فرماندهان قشون اعزام شده بوده برای جنگ روم.

نقل می کنه که پادشاه روم یه سری مزدور داشته که بهشون پول می داده تا بجنگن، اما اونا در مقابل مسلمونها ضعیف بودن، گرچه در کل جنگجوهای خوبی بودن.

حالا این تیکه ی کتاب به نظرم جالب بود (البته من در مورد صحت و سقمش اطلاعی ندارم):

سربازان مزدور پادشاه روم فقط برای مزدی که از پادشاه می گرفتند می جنگیدند در صورتی که ما برای این می جنگیدیم که به بهشت برویم. حتی آن دسته از سربازان اسلام که سلحشوری وسیله ی اعاشه ی آنها بود* میدانستند اگر کشته شوند به بهشت می رفتند و لذا از مرگ بیم نداشتند. در هر نقطه که سربازان اسلام فاتح می شدند برات آزادی پیروان مذاهب توحیدی صادر می گردید و از آن پس هیچ کس به مسیحیان و کلیمیان کاری نداشت و آنها را مجبور نمی کرد که دین اسلام را بپذیرند.

هر کس می خواست مسلمان شود به طیب خاطر مسلمان می شد و آنهایی که نمی خواستند مسلمان شوند آزادانه به تکالیف مذهبی خود عمل می کردند و فقط هر سال مالیاتی که مبلغ آن کم بود به مسلمین می پرداختند.

----

این افراد رو قبلا توی کتاب مفصل تر راجع بهشون توضیح داده. قبل از ظهور اسلام یه عده شغلشون راهزنی بود. اما بعدش دیگه هیچ کس راهزنی نمی کرد و همه مسلمون شده بودن و با هم خوب بودن و این افراد بیکار شده بودن. این افراد به جنگ ها می رفتن تا با استفاده از غنیمت هایی که نصیبشون می شد روزگارشونو بگذرونن.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب مقامات العلیه:

فراموشى از اعمال و غفلت از محاسبه آنها:

... این سبب کلى هلاکت اکثر مردمان است ، چنانچه تاجر اگر هر چند یکدفعه بحساب خود نرسد و از سود و زیان و دخل و خرج و کارکنان غفلت نماید اندک وقتى همه سرمایه او بر باد رود و ورشکست شود.

---

این آخرین پست مربوط به این کتاب بود. این کتاب هم به سلامتی تموم شد.

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب مقامات العلیه:

درباره ی کوتاه کردن آمال و آرزوها:

مروى است که هیچ خانواده اى نیست مگر آنکه ملک الموت شبانه روزى پنج مرتبه ایشان را بازدید مى نماید و عجب است از آدمیزاد خیره سر یقین به مرگ و رفتن در قبر دارد و از خواب غفلت بیدار نمى شود و در فکر کار آنجا نمى باشد

خانه پرگندم و یک جو نفرستاده بگور

غم گورت چو غم برگ زمستانى نیست

 

 

پس بر هر طالب نجاتى لازم است که هر روز گاهى مردن را یاد آورد و زمانى متذکر گردد حال امثال و اقران و یار و دوستان را که از دنیا رفته و در وحشت آباد گور تنها خفته اند یاد آورد صورت و هیئت آمد و شد ایشان را فکر کند که حال چگونه خاک صورت ایشان از هم ریخته و اجزاى ایشان در قبر از هم پاشیده زنانشان بیوه و گرد یتیمى بر چهره اطفالشان نشسته و خانه ها از ایشان خالى مانده و نامشان از صفحه روزگار برافتاده پس یک یک از گذشتگان را بخاطر گذراند و ایام حیات و خنده و نشاطشان را یادآورى نماید و امید و آرزوها و سعى ایشان را در جمع نمودن اسباب زندگانى تصور نماید.

---

در مورد گناهکاری و اصرار بر معاصی:

جناب امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فرمودند که دندان خود را بخنده ظاهر مساز و حال آنکه اعمال قبیحه از تو صادر شده و شب ایمن مخواب و حال آنکه گناه از تو سر زده باشد.

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب مقامات العلیه:

در باره ی حب جاه و مال:

محبت جاه و شهرت از محبت مال بیشتر است و حقیقت این صفت تسخیر قلوب مردم و مالک شدن دلهاى ایشان است و آن از مهلکات عظیمه است، ... و در خبر است که دو گرگ درنده که در جایگاه گوسفندان رها کرده باشند اینقدر از گوسفندان را فاسد نمیکند که دوستى مال و جاه در دین مسلمان...

و ضد محبت جاه، محبت گمنامى است، که آن شعبه اى است از زهد و از صفات حسنه مقربین و از علائم اهل بهشت است و خدا دوست دارد شخص گمنام را بلکه در بعضى روایات است که: حقتعالى در مقام منت بر بعضى از بندگان خود میفرماید که آیا انعام به تو نکردم ؟ آیا تو را از مردم پوشیده نداشتم ؟ آیا نام تو را از میان مردم گم نکردم ؟ بلى چه نعمت بالاتر از اینکه کسى خداى خود را بشناسد و بقلیلى از دنیا قناعت کند و کسى او را نشناسد چون شب درآید بعد از عبادت خود به امن و استراحت بخوابد و چون روز شود بخاطر جمع بشغل خود بپردازد.

---

صفت بیستم ، محبت ثناء و مدحت و کراهت از مذمت است ، و آن نتیجه حب جاه و از مهلکات است زیرا که چنین کس پیوسته طالب رضاى مردم است.... و روایت شده که روزى مردى مدح دیگرى را در خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم کرد، آنحضرت فرمود: که اگر آنکسى را که مدح کردى حاضر بود و به مدح تو راضى میبود و به این حالت مى مرد داخل آتش میشد.

و اما بدى کراهت از مذمت پس آن نیز بالمقایسه معلوم شد، و علاج آن، آن است که تامل کنى اگر آن شخص در آن مذمت راستگو است و غرضش نصیحت است پس چه جاى کراهت است؟ بلکه سزاوار است که شاد شوى و او را دوست خود دانى و سعى کنى در ازاله آن صفت مذمومه.

و اگر غرضش ایذاى تو است باز هم باید شاد شوى و دشمنى او را در خود نگیرى چه ترا آگاه کرد بعیبى که جاهل به آن یا به قبح آن بودى.

و اگر در آن مذمت دروغگو بوده پس بدانکه افتراى او کفاره گناهان تو است.

و علاج عملى حب مدح آن است که چون کسى مدح او را گوید روى از او بگرداند و سخن او را قطع کند و آنچه مقصود او است بعمل نیاورد تا بتدریج این صفت نقص از او زایل شود.

----

صفت بیست و یکم ریا است که عبارت است از طلب کردن اعتبار و منزلت در نزد مردم بوسیله افعال پسندیده و یا آثارى که دلالت بر صفات نیک کند.
(مراد از آثار داله بر خیر افعالى است که خود آن فعل خیر نباشد و لکن از آن پى به امور خیریه توان برد مثل اظهار ضعف و بیحالى بجهت فهمانیدن کم خوراکى و روزه بودن یا بیدارى شب و مثل آه بى اختیار کشیدن بجهت اظهار آنکه بفکر خدا یا یاد روز جزا افتاده است و امثال اینها)...

در حدیث نبوى صلى الله علیه و آله و سلم است که ریا شرک اصغر است و در روز قیامت ریاکار را بچهار اسم میخوانند و میگویند اى کافر اى فاجر، اى غادر، اى خاسر، عمل تو فاسد و اجر تو باطل شد تو را امروز پیش ما نصیبى نیست ، بگیر مزد خود را از آنکه عمل براى او مى کردى .

و بدان که ماده مرض ریا طمع در مال و منافع مردمان یا محبت مدح و ستایش ایشان است ، و علاج آن قطع اصل ماده و تفکر در ضرر و مفاسد آن است.

و ضد ریا اخلاص است و آن مقامى است رفیع از مقامات مقربین... و از جناب امیر (علیه السلام ) مروى است که چندان در قید بسیارى عمل نباشید، در قید آن باشید که بدرجه قبول برسد.

و بس است در مدح این صفت آنکه حقتعالى از زبان شیطان پلید در قرآن مجید حکایت فرموده که آن لعین قسم بعزت رب العالمین یاد کرده که جمیع بندگان را گمراه کند مگر اهل اخلاص را.

---

صفت بیست و سوم ، غرور است که منشاء اکثر فساد و آفات و شرور است و مراد فریفته شدن بشبهه و خدعه شیطان است در ایمن شدن از عذاب حقتعالى و مطمئن شدن به امرى که موافق هوا و ملایم طبع باشد چون بیشتر مردم بخود گمان نیک دارند و اعمال و افعال خود را درست پندارند و حال آنکه در آن گمان خطا کرده اند پس ایشان مغرورند مثل کسانى که مال مردم را گرفته و بمصرف خیرات و مبرات میرسانند و آنها را عمل نیک خود پندارند.

و بدان که اهل غرور و غفلت بسیار و طوایف مغرورین بیشمارند و تعداد آنها بطریق اجمال از این قرار است:

اول طایفه کفار و صاحبان مذاهب فاسده که مغرورند به شبهات واهیه،

دوم طایفه فرورفتگان بشهوات دنیویه از اهل فسق و معاصى..

سوم مغرورین طایفه اهل علمند که سبب غرور آنها، یا دانستن علم صرف و نحو یا منطق یا معانى یا اصول یا دارا بودن قوه عبارت فهمى یا تکمیل نمودن آداب مناظره و ایراد و شکوک و شبهات یا کامل کردن فن عبادات و معاملات و امثال اینها، و از این طایفه هستند جمعى که نفسهاى ایشان باخلاق ناپسند آکنده و لکن غرور و غفلت ایشان را بجائى رسانده که گمان میکنند که شاءن ایشان بالاتر از آن است که صفت بدى در آنها باشد و اخلاق رذیله را در عوام الناس منحصر میدانند.

چهارم: مغرورین از طایفه واعظانند و اهل غرور ایشان بسیار است، گروهى از احوال نفس و صفات آن از خوف و رجاء و توکل و رضا و غیر اینها سخن گویند و چنان پندارند که به گفتن اینها خود نیز متصفند، و حال آنکه در این صفات از پایه ادناى عامى ترقى ننموده اند، گروهى دیگر خود را مشغول قصه خوانى و نقالى ساخته و در کلمات خود سجع و قافیه به هم انداخته سعى در تحصیل قصه هاى غریبه و احادیث عجیبه مینمایند و طالب آنند که مستمعان صدا را به گریه بلند کنند، و صورت را بخراشند و از شنیدن کلمات او اظهار شوقیه نمایند، و از انواع این امور لذت مى برند و بسا باشد که قصه هاى دروغ جعل نمایند از براى رقت عوام و شوق و میل ایشان.

پنجم مغرورین از اهل عبادتند... گروهى ... از اهل عبادت به حج و زیارت خود فریفته شوند و برخى دیگر ببعضى از اعمال صالحه چون قرائت قرآن و نماز شب و غسل جمعه و کثرت ذکر یا خواندن ادعیه و تعقیبات مغرور شوند.
ششم طایفه اهل تصوفند و مغرورین ایشان از هر طایفه بیشتر است جمعى قلندرانند که صاحبان بوق و شاخند و به آنها مغرورند و آنها ارذل ناس و اذل مردمند.

گروهى دیگر دست از شریعت مقدسه برداشته و اساس دین و ملت را نابود انگاشته و احکام خدا را پشت پا زده و مباحى مذهب گشته اند نه حلال میدانند نه حرام از هیچ مالى اجتناب نمیکنند، گاهى مى گویند که خدا از عبادت مالى بى نیاز است چرا خود را به عبث رنجه داریم ، و زمانى گویند خانه دل را باید عمارت کرد اعمال ظاهریه را چه اعتبار و در انواع معاصى فرو روند و میگویند نفس ما به مرتبه اى رسیده است که امثال این اعمال ما را از راه خدا باز نمى دارد و ضعفاء نفوس محتاج به عبادت و طاعتند. و این گمراهان مرتبه خود را از پیغمبران و اوصیا بالاتر مى دانند.

هفتم : مغرورین از طایفه اغنیا و مال دارانند و غرور ایشان نیز از راه هاى بسیار است ، بعضى گمان کنند که اقبال و سعه دنیایى نتیجه قرب بخدا است و به این سبب خود را بر فقرا ترجیح دهند.


 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب مقامات العلیه:

در حدیث نبوى صلى الله علیه و آله و سلم است که هر گاه مؤ منى بدون عذر شرعى دروغى بگوید، هفتاد هزار فرشته بر او لعنت میکنند و از دل او گندى بلند مى شود تا بعرش میرسد و حقتعالى بسبب آن دروغ گناه هفتاد زنا بر او مى نویسد که آسانترین آنها زنائیست که با مادر خود کرده،

و از اخبار دیگر مستفاد مى شود که مؤمن دروغگو نمى باشد، و بنده مزه ایمان را نمى یابد تا دروغ را ترک کند،

و دروغ روزى را کم مى کند، و دروغ بدتر از شراب است و حال آنکه کلید قفلهاى معاصى شرابست ، و از حضرت عسکرى (علیه السلام ) مروى است که جمیع اعمال خبیثه در خانه ایست و کلید آن خانه دروغست.

مخفى نماند که دروغهاى بسیار میباشد که غالب مردم به آن مبتلا میباشند و آنرا سهل میدانند و از مفاسد آن غفلت دارند.... مانند تکلم کردن به بعضى فقرات نماز و ادعیه و مناجات چون گفتن ((وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض )) و گفتن ((ایاک نعبد و ایاک نستعین )) و نحو اینها، در وقتیکه دل از این مطالب بى خبر و در کوچه و بازار و دکان به صد هزار فکر بى اثر مشغول باشد.

 

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینى

 

و بدانکه : امثال این دروغها بسیار است بخصوص در دعاها، و اکثر مردم به آن مبتلا میباشند آیا ندیده اى در سحرهاى ماه مبارک رمضان بعضى ها را که دعاى ابى حمزه مى خواندند در حالى که مشغول بشرب دخان و قهوه و صحبت با رفقا و خنده بودند، و بکمال سرعت آن دعاى شریف را که از جمله فقرات آن تکرار ((ابکى : ابکى :))است مى خواندند! پس اى عزیز من ! بپرهیز از دروغ گفتن . و در وقت نماز و دعا و مناجات با قاضى الحاجات توجهى پیدا کن و ببین با که تکلم میکنى و راز دل با که میگوئى ، اگر با یکنفر مخلوق تکلم کنى چگونه خود را متوجه به او میکنى ، پس معامله تو با خدا العیاذ بالله به قدر یک مخلوق ذلیلى هم نیست ؟ زهى جهل و نادانى.

... بسیارى از آفات از غیبت و بهتان و دروغ و شماتت و سخریه و جدال و مراء و مزاح و تکلم به فضول و فحش و غیرها از مفاسد زبان است و ضرر این عضو به انسان زیاده از سایر اعضا است ... و از حضرت صادق (علیه السلام ) منقولست که : هیچ روزى نیست مگر اینکه هر عضوى از اعضاء بزبان خطاب میکنند و میگویند ترا قسم میدهیم که ما را بعذاب نیندازى ...

 

و ضد همه آفات زبان خاموشى است ، که صاحب آن در نظر همه کس عزیز و محترم است.

 


[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دنبال کتابی می گردم که بخرم و با خودم ببرم آلمان. دقیقا نمی دونم چند تا کتاب می تونم بخرم ولی بی زحمت شما اگر کتابی خوندین که ارزش خوندن داره به منم معرفی کنید.

در مورد موضوعش هم نمی تونم نظر خاصی بدم، مثلا کتابای اخلاق و عرفان رو دوست دارم ولی مثلا همین "مقامات العلیه" که خلاصه ی معراج السعاده هست، کتاب خیلی خوبیه و من شک دارم که آیا لازمه کتاب اخلاق دیگه ای هم بخونم؟ یا به عبارتی بهتره یه کتاب اخلاق دیگه هم بخونم یا یه دونه کافیه و بقیه اش بستگی به عمل من داره؟

کتاب عرفان هم که چیز خاصی هنوز پیدا نکردم.

از کتابای تاریخی هم دوست دارم راجع به زمان پیامبر بیشتر بدونم، ولی فقط و فقط از جنبه ی تاریخی، یعنی کتابی باشه که غرض ورزانه نوشته نشده باشه.

از بقیه ی کتابا هم دوست دارم کتابایی که معروف هستنو بخونم، چه ایرانی چه خارجی ولی واقعا نمی دونم بین این همه کتاب معرفی شده کدوما ارزشمندتر هستن. لطفا شما راهنماییم کنین.

----

پی نوشت 1: لطفا از کتابای پائولو کوییلو بهم معرفی نکنین، تو اون خطها نیستم چشمک!!

پی نوشت 2: دوست دارم یا کتاب معروف باشه یا نویسنده (البته معروف منظورم این نیست که من بشناسم، منظورم اینه که وقتی میرم سرچ می کنم یه چیزی راجع بهش پیدا کنم، نه اینکه مثلا تو کل دنیا یه جا اسم طرف اومده، اونم پشت جلد کتابشه!)

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ ] [ ۸:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب دو چوب و یک سنگ:

به بیان خودم می نویسم این قسمت رو که خلاصه کنم.

در تفسیر "واعبد ربک حتی یاتیک الیقین" گفته شده که منظور از یقین، موت هست. منظور این هست که تا زمانی که نفس در بدن انسان باقی هست، آدم باید بندگی خدا رو بکنه.

این رو از اون جهت بیان می کنه که بعضی از فرقه ها، مثل صوفیه، معتقدن که طرف وقتی به یه مرحله ای می رسه، یه به اصطلاح واصل به حق میشه، دیگه لازم نیست عبادت عملی انجام بده ولی این آیه به گفته ی این کتاب نشون میده که این تصور غلطه و آدم باید تا آخرین لحظه ی زندگیش باید عبودیت و بندگی خدا رو بکنه.

----

در اصول کافی در باب اجتماع در دعا اومده:

"چهل نفر دعا کنند مستجاب شود، اگر چهل نفر نشد، چهار نفر ده مرتبه دعا کنند؛ اگر نشد یک نفر چهل مرتبه دعا کند مستجاب می شود."

----

یه حدیث دیگه از امام صادق هست که می گه: "کسی که خوش دارد دعای او مستجاب بشود، کسب را حلال و پاک کند."

---

"آیا صبر در فقر اهم است یا شکر در غنا و بی نیازی؟" (واقعا به نظر شما کدومش مهم تره؟)

این کتاب که میگه : "در بعضی از اخبار صبر فقیر را مهمتر دانسته از شکر غنی."

"غنا و بی نیازی بر دو قسم است: یکی آنکه دارایی و ثروت باشد و بی نیازی باشد و یکی آنکه فقر و نداری باشد و بی نیازی باشد.

قسم اول از صفات ربوبیت است و قسم ثانی از صفات عبودیت است."

----

"علامت مومن کراهت ذنوب است، یعنی خوش نداشتن گناه و معصیت. ... پس کسی که خداناکرده مرتکب معصیت بشود و کراهت نداشته باشد آن را، از زمره ی مومنین خارج و داخل در کفار است."

---

یه قسمت هایی از کتاب به عربی نوشته شده، اگر درست متوجه شده باشم، معنیش این هست که حضرت علی میگه دوازده آیه از تورات رو به عربی نقل می کنم و هر روز سه بار به این آیه ها نگاه می کنم. یکیش اینه:

یابن آدم، علی رزقک و علیک فریضتی؛ فان خالفتنی فی فریضتی، فانی لااخالفک فی رزقک.

یعنی ای پسر آدم، رزق تو به عهده ی منه و به جا آوردن فریضه های من به عهده ی تو. اگه تو در انجام فریضه های مربوط به من کوتاهی کنی و عهدت رو به جا نیاری، من در دادن روزی تو عهدم رو نمی شکنم.

---

خب این کتاب هم به سلامتی تموم شد. البته کتاب خیلی طولانی تر از این حرفا بود، ولی من که نصف کتابو نفهمیدم، اون چیزایی هم که فهمیدم همه اش رو نمی شد نوشت، چون خیلی به هم پیوسته بود. این بود که همین خرده ریزا رو بیشتر نتونستم براتون بنویسم.


 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب دو چوب و یک سنگ:

در مورد تفسیر "الصمد" توی سوره ی اخلاص (توحید) به نقل از امام صادق می گه:

لم یلد و لم یولد تا آخر، تفسیر لفط "الصمد" است.

بعد در ادامه توضیح میده که:

ولادت در آیه ی شریفه، اعم است از ولادت نسبی و سببی، چون ولادت ولد از پدر و مادر و ولادت معلول از علت.

و در ادامه هم توضیح میده که کلا این "لم یلد و لم یولد"، خیلی خیلی گسترده تر از اون چیزی هست که ما معنی می کنیم و حتی راه نداشتن خواب و خستگی و حزن و خوشی در خدا هم از کلمات همین آیه قابل برداشت هستند.

----

در مورد روایت " انه لایعرف الله الا به" که در کتاب اصول کافی اومده، توضیح می ده:

فرمود صادق (ع) که فرمود علی بن ابی طالب (ع): بشناسید خدا را به خدا و رسول را به رسالت و ولی امر را به امر به معروف و عدل و احسان.

در ادامه توضیح میده که خدا رو به خدا شناختن یعنی چی؟

... در وقتی که سلب بشود از خداوند شباهت ابدان و شباهت ارواح، پس خدا شناخته شده است به خدا و در زمانی که تشبیه بشود خدا به روح یا بدن یا نور، پس خدا شناخته نشده است به خدا.

---

فکر می کنم اون قسمت تشبیه کردن خدا به نور و جسم و این چیزا رو ما خیلی زیاد داریم. مخصوصا اون قسمت کلاه شرعی درست کردن که فکر می کنیم منطق خدا هم مثل مائه!!!

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب دو چوب و یک سنگ:

آدمی باید تکیه به عمل نکند، خصوصا آن عملی که خودش آن را گمان می کند خوب است.

این جمله رو درست بعد از ذکر کردن آیه ی 103 و 104 سوره ی کهف گفته. اون آیه ها هم اینها هستن:

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا ( بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم؟)

الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا ([آنان] کسانى ‏اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود می پندارند که کار خوب انجام میدهند)

---

یه قسمت از کتاب در مورد اثبات ادعای پیامبر مبنی بر اینکه قرآن کلام خداست صحبت می کنه. همه ی این قسمت رو اگه بخوام بیارم طولانیه و ضمنا به قسمت های قبلی ربط داره که دیگه نوشتن اونا هم از حوصله ی بحث خارجه، هم لازمه اش خوندن چند باره ی متن هست، برای همین من فقط یه قسمت هاییش رو میارم.

طبق گفته ی کتاب شما فرض کنید که محکمه ای تشکیل شده و قراره ادعای پیامبر ثابت بشه و فرض کنید که قضات یهودی، نصارا و مجوسی هستند، یک نفر مسلمون هم هست که داره از پیامبر دفاع می کنه و یه قریشی هم هست که از قبیله ی قریش دفاع می کنه. حالا متن کتابو می نویسم (البته کمی یه جاهاییش رو که تکرار مکررات بود حذف کردم که خیلی طولانی نشه):

نماینده ی مسلمین: آقای نماینده ی قریش، آیا عرب به مجرد اظهار محمد عربی، نبوت و رسالت و کتاب مجید را همگی از او تصدیق کردند یا تسلیم نشدند و تکذیب کردند و قدم به جدال و دعوا و خصومت پیش نهادند و قتال کردند؟

نماینده ی عرب: تسلیم نشدند و تکذیب کردند و تصدیق کتابش نکردند.

قضات: بلی، مسلم است که عرب خصومت های شدیدی آغاز کردند.

نماینده ی اسلام: بلی نزاع عرب با حضرت خاتم الانبیاء مسلم است، چه جنگ های خونین خانمان سوز کردند، چه جوان های ذی قیمت و شجاعی کشته شدند و فوق العاده قتال کردند.... سوالی دارم، بفرمایید آیا خصومت و جدال حرفی دشوارتر است یا عداوت و جدال و جنگ سیفی؟ خلاصه حرف زدن راحت تر است یا شمشیر زدن؟

نماینده ی عرب: البته حرف و سخن راحت تر است.

قضات به کلمه ی واحده: مسلم و ضروری است که جنگ به حرف از جدل به سیف نزد عاقل مقدم است، برای آنکه سهل است.

نماینده ی اسلام: چرا عرب با آنکه متخصص در بلاغت و فصاحت بودند و نوابغ بزرگی در سخنوری داشتند اقدام در جدل و قتال کردند با آنکه پیامبر خاتم در همین کتاب مورد تمسک غیبی از طرف خدای خودش به آنها فرمود "فاتوا بسوره مثله"، با این صدا و درخواست و تن دادن به حکمیت حرف و سخن، چه جا دارد رجوع به سیف و جدال و قتال خونین؟! می خواستند یک سوره به مثل او بیاورند، او را به سخن قرآن خودش محجوج نمایند.

نماینده ی اسلام: آقای نماینده ی محترم اعراب و قریش، چرا قریش با چنین کسی جنگ کردند به سیف، چرا جنگ به حرف نکردند؟

نماینده ی عرب: از کجا جدل حرفی نکردند و از کجا جدل منحصر به سیف و شمشیر بوده؟

نماینده ی اسلام: اگر معارضه واقع شده باشد و مثل قرآن در فصاحت و بلاغت بوده باشد ...، چگونه می شود نشر نشود و کسی در هیچ مملکتی از ممالک متمدنیه و غیرها که خیلی از تواریخ و قضایا و قرآن و واقعات حرفی و سیفی را آورده اند، ... چگونه می شود بر آن ها مخفی باشد.... هر گاه عرب مثل قرآن کتابی -ولو از هرکه- می داشتند، بر له خودشان و علیه محمد عربی، به هر اندازه از مخارج و بذل مال حاضر می شدند، نشر در عالم می دادند؛ زیرا از محمد عربی اقدر در نشر کتاب بودند و وسائل آنها از مال و پارتی و نفرات و کارکنان مهیا تر بود، چگونه می شود آن را تعقیب ننمایند و به قتال و جدال اصرار نمایند؟

قضات: الان موقع ختم محاکمه است، هر که حرفی دارد اظهار کند.

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب دو چوب و یک سنگ:

"... بزرگترین راه اغفال نفس، همانا انتشار و شهرت ثناء جمیلی است که انسان اهلش نیست، چنانچه مولی حضرت امیر المومنین در دعای کمیل اشاره و اشعار فرموده است: و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته، یعنی بسا یاد خیری که من اهلش نیستم تو ای خدا مشهور کرده ای".


فکر می کنم مفهوم بود چیزی که نوشتم ولی اگه نبود، منظورش اینه که آدم وقتی به صفت خوبی مشهور میشه که واقعا اهلش نیست، این چندان چیز خوبی نیست، چون باعث میشه آدم از خودش غافل بشه، یا شاید حتی باور کنیم که اون صفتو داریم!!

--

سوره ی قاف:

و قال قرینه هذا ما لدی عتید

القیا فی جهنم کل کفار عنید

منّاع للخیر معتد مریب

اینو چند روز پیش متوجه شدم، چیزی که برای من جالب بود همون قسمتی هست که پررنگ کردم.

این قسمت سوره ی قاف راجع به اینه که روز قیامت اون فرشته ای که همیشه همراه آدمه و کارهای آدمو یادداشت میکنه میگه این اون چیزی هست که من تا الان ثبت کردم. هر کس که کافر و معاند هست بندازین توی جهنم.

حالا ادامه اش جالبه که در ادامه ی توصیف آدمایی که باید بندازن تو جهنم، میگه کسایی که دیگران رو از کار خیر منع می کنن.

 

آیا واقعا تا حالا تو زندگیمون پیش نیومده که یه نفر بخواد یه کار خیری بکنه، ما بهش بگیم بابا بی خیال حالا! نمی خواد این کارو بکنی، حالا واجب که نبود که ... .

--

پی نوشت: البته من می دونم که اینجا "منّاع" بر وزن فعال هست و صیغه ی مبالغه، یعنی کسی که به مقدار یا تعداد زیاد این کارو انجام میده ولی به نظرم به هر حال تخم مرغ دزده که شتر دزد میشه...

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب مقامات العلیه:

در حدیث نبوى صلى الله علیه و آله و سلم است که فرمودند: ((آیا میدانید که غیبت چه چیز است ؟ عرض کردند خدا و رسول داناترند، فرمود: آن است که یاد کنى برادر خود را بچیزى که او را ناخوش آید، شخصى عرض کرد که اگر آن صفت با او باشد باز بد است ؟ فرمود: اگر باشد غیبت است والا بهتان است ، و فرقى نیست در میان غیبت به کنایه یا تصریح بلکه بسا باشد کنایه بدتر باشد.
(غیبت به کنایه مثل آنکه بگویى الحمد لله که ما مبتلا به همنشینى ظلمه یا به حب ریاست نیستیم . یا آنکه گویى نعوذ بالله از بى شرمى یا خدا ما را محافظت کند از بى حیایى و امثال اینها؛ و غرض کنایه به شخصى باشد که مرتکب این اعمال باشد.)


و غیبت شنونده هم در حکم غیبت کننده است .

و از احادیث کثیره مستفاد شده که غیبت بدتر از زنا است ، و مى خورد حسنات را همچنانکه آتش هیزم را.

و حقتعالى چهل شبانه روز نماز و روزه غیبت کننده را قبول نمى فرماید، و آنکه غیبت کننده اگر توبه اش قبول شد آخر کسى است که بهشت میرود، و اگر نه اول کسى است که بجهنم میرود.

---

خدایا! من دیگه حرفی ندارم خنثی. ما رو تو این دسته قرار نده و اگه توی این دسته ایم، از این دسته درمون بیار!

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٤ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی وقته کتاب نخوندم، کتاب خونم افتاده! همین یه ذره ای رو که این نصف شبی تو این شرایط موفق شدم بخونم، باز یه ذره شو براتون می نویسمنیشخند.

از کتاب مفتاح الفلاح:

"علامت دوستی خدای تعالی مر بنده را آن است که توفیق دهد او را که قطع تعلق از دار غرور نموده، به عالم نور که عبارت از عالم انس به خدا و آشنایی اوست عروج نماید."

(یعنی می خواد بگه آدم تا وقتی مغروره دوست خدا نیست؟!!سوال)

یه تیکه ی دیگه از کتاب رو هم خیلی دوست داشتم ولی چون متنش سنگینه به بیان خودم می گم:

خواجه نصیرالدین طوسی شناخت و ایمان آدما رو به شناخت آدما از آتش تشبیه می کنه و میگه که این ایمان دارای مراتبی هست. مرتبه ی اول اون هست که طرف شنیده که "موجودی هست که هرچه به او می رسد معدوم می شود و آنچه به محاذات آن در می آید روشنی می گیرد، و هرچند از آن بر می دارند کم نمی شود و مردم تعبیر از آن به آتش می کنند، بی آنکه آتشی دیده باشد و احساس اثر کرده باشد". بعد در ادامه اش می گه، متناظر این در مردم کسانی هستند که "در حضیض تقلید گرفتارند و تصدیق به وجود حق کرده اند بی آنکه دلیل و برهانی بر آن دانند و به همین اعتماد کرده اند که از پدران و استادان خود این چنین شنیده ایم و ایشان دروغ نمی گویند."

ولی خب از این ایمان بهتر هم داریم و اون این طوریه:

از این مرتبه بالاتر، مرتبه ی کسانی است که " از دور دودی مشاهده کنند و یقین کنند که موجودی هست که این اثر آن است" و این مثل کسانی هست که با دلیل و برهان خدا رو پذیرفتند و از مشاهده ی عالم هستی و علم به وجود سازنده ای برای مصنوعات موجود، قبول کردن که خدا هست.

ولی از این بهتر هم داریم و اون مرتبه ی کسانی هست که گرمی آتش رو حس کرده باشند با روشنایی اون غبار ظلمت رو دور کرده باشند و یه سری چیزایی رو دیده باشند که با وجود غبار ظلمت نمی شد دید و این مرتبه ی ایمان رو کسانی دارند که اطمینان خاطری در شناخت خدا دارند و به علم الیقین می دونند که خدا خالق کائنات و روشنی بخش ارض و سماوات هست، همون طور که خدا در قرآن می گه: "الله نور السماوات و الارض".

"و از این بلند مرتبه تر کسی است که پیکر وجود خود را به آتش داده، به تمامی سوخته باشد و خاکستر گردیده و نظیر این معرفت، ارباب شهود و فناست که به عین الیقین مشاهده معشوق حقیقی کرده اند و از غایت التذاذ از آن وجود، خود را در میان ندیده، همه او شده اند و در هرچه می نگرند عین او می پندارند."

--

پی نوشت: این قسمت آخرو گرچه توی گیومه گذاشتم، یه جاهاییشو برای اینکه بهتر مفهوم باشه حذف کردم یا تغییر دادم.

[ ۱۳٩٢/٩/٢٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند تا چیز جدا از هم می نویسم از کتاب مقامات العلیه:

نمی دونستم همسایه انقدر به گردن آدم حق داره!!

"و بدانکه ، همچنانکه از براى والدین و خویشان حقى است از براى همسایگان نیز حقى ثابت است که آنرا حق جوار گویند، و در بعضى روایات است که همسایه آدمى مثل نفس اوست که باید ضرر به او نرساند، و حرمت همسایه بر همسایه مثل حرمت مادر است بر فرزند."

---

"نزدیکترین حالات بنده به کفر آن است که با مردى در دین برادر باشد و بدیها و لغزشهاى او را بشمارد، و نگاه دارد که روزى او را به آنها سرزنش نماید."

---

"فاضل ترین صدقات اصلاح بین الناس است ".

این حدیثو از این بابت نوشتم که ماها یه جوری تو زبون خودمون ترجمه می کنیم که انگاری صدقه یعنی پولی که بدی به کسی! این اشتباهه. صدقه خیلی خیلی گسترده تار از اون چیزی هست که فکر می کنیم. این حدیث یه نمونه اشه.

----

"مکرر مزاح از حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم ، و امیرالمؤ منین (علیهم السلام ) صادر شده بحدى که منافقین مزاح را در حضرت امیر المؤ منین (علیه السلام ) عیب شمردند."

واقعا چقدر از مذهبی های ما اهل مزاح و خوشرویی و خنده رویی هستند؟!!


[ ۱۳٩٢/٩/۱٦ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب مقامات العلیه:

حسد چیه؟

عبارت است از تمناى زوال نعمت از برادر مسلم خود از نعمتهائى که صلاح او باشد 

غبطه چیه؟

اگر تمناى زوال نکند بلکه مثل آن را از براى خود نیز بخواهد، آن را غبطه و منافسه گویند.

----

امر به معروف و نهی از منکر چطوری باید باشه؟

وجوب امر به واجب و نهى از حرام چهار شرط دارد:


اول آنکه شخص آمر و ناهى علم داشته باشد باینکه آن فعل واجب است یا حرام نه آنکه بر او مشتبه باشد.

دوم آنکه احتمال اثرى در آن بدهد (اصولا کسی به این توجه نمی کنه!!)

سوم آنکه متضمن مفسده و ضررى بخود یا بیکى از مسلمانان نباشد.

چهارم آنکه از تارک واجب یا فاعل حرام آثار پشیمانى و توبه به ظهور نرسد (یعنی طرف اگه کار حرامی انجام داده آثار پشیمونی یا توبه توش دیده نشه، یعنی اگه دیدی طرف توبه کرده یا پشیمونه، دیگه حق نداری بری نهی از منکرش کنی!)

و از جمله امورى که در این مقام لازم است آن است که علم بصدور آن بهم رسیده باشد، اما بمحض احتمال یا مظنه تجسس لازم ندارد و در صدد فحص نباید بر آید.

(منظورش اینه که مطمئن باشی که طرف واقعا اون کارو انجام داده، نه اینکه مثلا از کسی شنیدی که فلانی فلان کارو انجام داده و خودت مطمئن نیستی، در این شرایط نباید تفحص کنی که مطمئن بشی که طرف اون کارو کرده که تو بخوای امر به معروف و نهی از منکرش کنی، یک کلام به زور تلاش نکنین یه کاری پیدا کنین که طرف انجام داده باشه تا طرفو امر به معروف و نهی از منکر کنین چشمک)

و بدانکه سزاوار است از براى صاحب این صفت (احتمالا منظورش کسی هست که امر به معروف می کنه) آن که خوش ‍ خلق و صبور و حلیم و قوى النفس باشد و باید طمع در کسى نداشته باشد و خیرخواه مردم و مهربان بایشان باشد و معرفت بتفاوت اخلاق مردم داشته باشد تا با هر کسى بنوعى که مناسب است رفتار نماید (هرگز به عمرم نشنیدم کسی راجع به این موضوع حرف زده باشه و هرگز تر ندیدم کسی به همچین چیزی توجه کرده باشه!!) و بمکرهاى نفس مکاره و کید شیطان بینا و دانا باشد و نیت خود را از براى خدا خالص کند و استعانت و یارى از او جوید.

و نیز بدانکه از براى امر به معروف و نهى از منکر چند مرتبه است:

اول انکار قلبى (یعنی قلبا راضی نباشی از کاری که می کنه)

دوم ارشاد و هدایت (یعنی به طرف بفهمونی که کاری که کرده اشتباهه، به خاطر اینکه خیلی وقتا آدما اشتباهایی که می کنن از سر جهل و نادانیه)

سوم اظهار کراهت و تنفر از شخص عاصى و کناره جویى از اوست،

چهارم ، بزبان منع کردن است به نصیحت اگر مفید نشد به تهدید، اگر نشد بسخنان درشت اگر نشد بدشنام دادن بلفظ جاهل و احمق و نادان و امثال اینها.

 

--

بقیه ی مراحلشو دیگه ننوشتم چون هم زیاد می شد، هم اینکه اصولا وقتی به این مرحله می رسه آخرش دعوا میشه و در مورد هموطنای عزیز ما دیگه به مراحل بعدی نمی رسه نیشخند

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بازم دلم نیومد هیچی یاد نگیرم چشمک. یه سری زدم به کتاب مقامات العلیه. این کتاب یه کتاب اخلاقی هست. در واقع عین کتاب درمان و طب و این چیزا می مونه. دونه دونه صفات بد رو اسم می بره (عین بیماری)، توضیح میده، علائمشون رو میگه، اثرات مخربشون رو میگه، درمانشون رو هم میگه! برای گفتن درمانشون در واقع میگه که ضد این صفت چیه و یه صفت مثبت رو توضیح میده و دوباره علائم اونو میگه و از این چیزا دیگه.

این کتابو چون خیلی وقت پیش شروع کردم به خوندنش و همه اش رو هم نمیشه نوشت، فکر نمی کنم ازش زیاد اینجا بنویسم، چون واقعا باید پیوسته بخونینش، وگرنه من اگه بیام فقط علائم یه بیماری رو بنویسم که به درد نمی خوره! باید همه چیزش با هم باشه.

حالا یه کمی از کتابو که خیلی توی زندگی روزمره مون بارها دیدیم رو میذارم تا بفهمیم همین رفتار ساده نشون از یه بیماری اخلاقی داره و در واقع جزو رذایل اخلاقیه:

گفتن سخنان بیفایده:

و بدانکه ، همچنانکه کلام بیفایده بد و موجب خسران ابد است ، همچنین سؤ الهاى بیفایده نیز مذموم بلکه مذمت آن بیشتر و مفسده آن شدیدتر است ، مثل آنکه کسى را بینى که عبور مى کند گوئى از کجا مى آیى ؟ یا کجا مى روى ؟ یا از کسى بپرسى که امروز روزه اى ؟ یا نماز شب مى خوانى ؟ و امثال اینها، چه بسا باشد که آن شخص بملاحظه نخواهد اظهار کند، پس یا دروغ مى گوید یا توریه مى کند یا سکوت مى نماید، و تو یا باعث گناه یا موجب زحمت او یا اهانت خود گشته اى ، و از این قبیل است سؤ ال از مرض و لاغرى و بدتر از همه آنکه در نزد مریض شدت مرض او را بیان کنى که همه اینها علاوه بر آنکه سخن لغو است باعث ایذاء و گناه و شکستن خاطر مى شود، و سبب این نوع سخنان یا حرص بر شناختن چیزهاى بیفایده است ، یا خوش مشربى کردن تا مردم بصحبت او میل کنند، یا گذرانیدن وقت و بسر آوردن روز و شب ، و همه اینها از پستى قوه شهویه و متابعت هواى نفسانیه است .

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا رو در واقع دیروز یاد گرفتم ولی وقت نشد بنویسم. راجع به معاویه پسر یزیده. تا حالا فکر کردین که این آدم بنا به گفته ی (حداقل برخی از) کتابای تاریخ آدم خوبی بوده؟

از کتاب تاریخ یعقوبی:

"سپس معاویه بن یزیدبن معاویه که مادرش ام هاشم دختر ابوهاشم بن عتبه بن ربیعه بود، چهل روز و به قولی چهار ماه حکومت کرد و روشی نیکو داشت و برای مردم سخنرانی کرد و گفت:

پس از حمد و ثنای خداوند، ای مردم، ما بوسیله ی شما امتحان شدیم و شما به وسیله ی ما، و از آنکه ما را خوش ندارید و از ما بدگویی می کنید بی خبر نیستیم. همانا نیای من معاویه بن ابوسفیان با کسی در امر خلافت بنزاع پرداخت که در خویشاوندی با پیامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شایسته تر بود، کسی که پیشرو مسلمانان بود و اول مومنان و پسرعموی پیامبر پروردگار جهانیان و پدر فرزندان خاتم پیامبران، جد من نسبت به شما گناهانی مرتکب شد که می دانید و شما هم با او چنان رفتار کردید که انکار ندارید، تا مرگش فرا رسید و در گرو عمل خویش گرفتار آمد. سپس پدرم را عهده دار حکومت ساخت با اینکه از او امید خیر نمی رفت، پس بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نیکو شمرد و امیدش بسیار شد. لیکن آرزو به دستش نیامد و اجل دست او را کوتاه ساخت، نیرومندی او به انجام رسید و مدت او سرآمد و در گورش گرو گناه و اسیر بزهکاری خویش گردید.

پس گریه کرد و گفت: ناگوارترین چیزها بر ما آن است که بد مردن و برسوایی بازگشتن او را می دانیم، چه او عترت پیامبر را کشت و حرمت را از میان برد. ما بهره ای از آن بردیم، و اگر خسارت است آل ابوسفیان را همانچه از او بدست آورده اند، بس است. مروان بن حکم به او گفت : به روش عمر خلافت را به شورا واگذار. گفت نه زنده  و نه مرده کار شما را به عهده نمی گیرم و کی پسر یزید مانند عمر بوده است و کجا می توانم یک مرد مانند مردان عمر پیدا کنم؟

معاویه 23 ساله بود که مرد و خالدبن یزیدبن معاویه و به قولی عثمان بن محمد ابی سفیان بر او نماز گزارد و در دمشق به خاک سپرده شد و همانجا ساکن بود.

----

اینجا رو هم نگاه کنید

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ یعقوبی:

"و بعض ایشان گفت: از حسین شنیدم که می گفت: الصدق عز، والکذب عجز، والسر امانه، الجوار قرابه، والمعونه صداقه، والعمل تجربه، والخلق الحسن عباده، والصمت زین، والشح فقر، والسخا غنی، والرفق لب"

راستی عزت است، و دروغ ناتوانی، و راز امانت است، و همسایگی خویشاوندی، و یاری کردن دوستی است، و کار آزمایش، و خوی نیک بندگی، و خاموشی آراستگی، و بخل ناداری و سخاوت توانگری و نرمی و مدارا خردمندی".

----

پی نوشت 1: نمی دونم چرا بعضی حدیثا انقدر کاملند چشمک!!!

پی نوشت 2: اون تیکه ای که پررنگ کردم به نظرم چیزی بود که این روزا آدما خیلی ازش دور افتادن.

پی نوشت 3: عربیشو گذاشتم تا بخونین تا ببینین که ترجمه ای که شده با عرف معمول فرق داره، مثلا تجربه معنی شده آزمایش، یا عباده معنی شده بندگی. من نمی دونم عرف درسته یا این ترجمه ها، ولی به هر حال عمدا هر دوشو گذاشتم.

 

[ ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب حماسه ی حسینی:

"به خدا قسم من می ترسم زیانی که ما از راه امر به معروف و نهی از منکر جاهلانه کرده ایم یا صدمه هایی که از این راه به اسلام زده ایم، از زیان ترک امر به معروف و نهی از منکرمان بیشتر باشد."

---

واقعا فکر نمی کردم مطهری هم همین دغدغه های ما رو داشته باشه! یعنی سی سال پیشم همین جوری بوده وضعیت امر به معروف و نهی از منکر که این آدم انقدر ازش می ترسیده؟!!متفکر من تصورم از آدمای سی سال پیش خیلی بهتر بود! یعنی فکر می کردم بهتر از آدمای امروز بودن!

 

[ ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

داشتم دنبال رقیه (دختر امام حسین) می گشتم تو کتاب حماسه ی حسینی! اونو که پیدا نکردم هنوز، ولی یه چیز جالب دیدم گفتم بنویسم:

"شما می بینید مردم از انبیا و اولیا، زیاد پیروی می کنند ولی از حکما و فلاسفه آنقدرها پیروی نمی کنند. چرا؟ برای اینکه فلاسفه فقط می گویند، فقط مکتب دارند، فقط تئوری می دهند؛ در گوشه ی حجره اش نشسته است، پی در پی کتاب می نویسد و تحویل مردم می دهد. ولی انبیا و اولیا تنها تئوری و فرضیه ندارند، عمل هم دارند. آنچه می گویند اول عمل می کنند. حتی این طور نیست که اول بگویند بعد عمل کنند، اول عمل می کنند بعد می گویند."

"کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم" مردم را به دین دعوت کنید اما نه با زبان، با غیر زبان دعوت کنید؛ یعنی با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت کنید. "

----

پی نوشت 1: اون قسمت اولی که پررنگ کردم، نمونه ی بارزی از جامعه ی ما بود! ایران خودمون. من که بسیاااااااااار دیدم آدمی که میگه ببین من چطوری می پوشم، تو هم این طوری بپوش! ببین من این کارو نمی کنم، تو هم نکن، ببین من خوبم، تو هم خوب باش! اول حرف می زنن، بعد شاید عمل بکنن شاید نه!

پی نوشت 2: قسمت دومی که پررنگ کردم، اون جنبه ی دینه که خیلی ها از دیگران پنهان می کنن، اتفاقا بر عکس همه جا رو در و دیوار می زنن تذکر لسانی وظیفه ی همگانی!!! در حالی که تذکر غیرلسانی قبل از تذکر لسانی وظیفه ی همه است!

پی نوشت 3: حواسم به چیزایی که ازم خواسته بودین هست، اگه جواب ندادم، یعنی هنوز پیدا نکردم یا وقت نکردم بگردم. فعلا دارم دنبال رد پای شخصی به اسم رقیه می گردم توی کتابا (!!)، بعدش هم باید بگردم دنبال زمان اتفاق افتادن عاشورا توی همین کتابای تاریخی.


[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب حماسه ی حسینی:

"این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند؛ خیر، سه شبانه روز بود که [از آب] ممنوع بودند، ولی در این خلال توانستند یک دو بار آب تهیه کنند. از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتی غسل کردند، بدنهای خود را شستشو دادند."

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روضه چیست؟! تا حالا به این سوال فکر کردین؟

از کتاب حماسه ی حسینی:

"اولین کتابی که در مرثیه به فارسی نوشته شده همین کتاب روضه الشهدا است که در پانصد سال پیش نوشته شده است، چون وفات کاشفی در 910، اوایل قرن دهم، بوده است و این کتاب یا در اواخر قرن نهم هجری نوشته شده است یا در اوایل قرن دهم. قبل از این کتاب مردم به منابع اصلی مراجعه می کردند. شیخ مفید (رضوان الله علیه) ارشاد را نوشته است و چقدر متقن نوشته است. ما اگر به ارشاد شیخ مفید خودمان مراجعه کنیم، احتیاج به منبع دیگر نداریم. [در] تواریخ اهل تسنن، طبری نوشته است، ابن اثیر نوشته است، یعقوبی نوشته است، ابن عساکر نوشته است، خوارزمی نوشته است. من نمی دانم این بی انصاف چه کرده است! من وقتی این کتاب را خواندم دیدم حتی اسمها جعلی است؛ یعنی در میان اصحاب امام حسین اسمهایی را می آورد که اصلا چنین آدمهایی وجود نداشته اند؛ در میان دشمنها اسمهایی را می آورد که همه جعلی است؛ داستانها را به شکل افسانه در آورده است. چون این کتاب اولین کتابی بود که به زبان فارسی نوشته شد، [مرثیه خوانها] که اغلب بی سواد بودند و به کتابهای عربی مراجعه نمی کردند، همین کتاب را می گرفتند و در مجالس از رو می خواندند. این است که امروز مجلس عزاداری امام حسین را "روضه خوانی" می گوییم."....

"روضه خوانی یعنی خواندن کتاب روضه الشهدا، همان کتاب دروغ. از وقتی که این کتاب در دست و بالها افتاد، دیگر کسی تاریخ واقعی امام حسین را مطالعه نکرد."

 

[ ۱۳٩٢/٩/٧ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبل از اینکه بخوام متن این دفعه رو بنویسم، می خوام یه توضیحی راجع به این کتاب بدم. من یه فایل صوتی یه بار دانلود کردم و گوش دادم (البته نه همه اش رو) به اسم تحریفات واقعه ی عاشورا که صدای مطهری بود. نمی دونم اون سخن رانی نوشته های این کتاب رو می گفت، یا این کتاب متن همون سخن رانی هاست ولی به هر حال خوندن این کتابو بهتون توصیه می کنم. متنش بیش از حد آسون و روونه، اصلا قابل قیاس با سایر کتابای مطهری که قابل فهم نیست، نیست. دقیقا مثل یه سخن رانی می مونه که متنش رو نوشته باشن.

کلی هم با خوندنش می خندین به تحریفات ارائه شده توسط مسلمانان و شیعیان محترم. یه نمونه اش همینی که این زیر می نویسم:

از کتاب حماسه ی حسینی:

"در کتاب اسرارالشهاده نوشته است که در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر لشکر عمر سعد بود. آخر اینها از کجا پیدا شدند؟ اینها هم همه از کوفه بودند. مگر چنین چیزی می شود؟ در آن کتاب نوشته است امام حسین در روز عاشورا سیصدهزار نفر را با دست خودش کشت. با بمبی که روی هیروشیما انداختند، تازه شصت هزار نفر کشته شد. من چند روز پیش حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود، سیصد هزار نفر هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد. دیدید که جور در نمی آید، چه بکنند؟ گفتند عاشورا هم هفتاد ساعت بود. [همچنین نوشته است] حضرت ابوالفضل بیست و پنج هزار نفر را کشت. حساب کردم شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه می خواهد اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شده باشد."

 

[ ۱۳٩٢/٩/٦ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب حماسه ی حسینی:

قبلا گفتم که خود این کتاب، توش یه کتاب دیگه رو به اسم لولو و مرجان معرفی می کنه که نویسنده اش حاجی نوری هست. حالا بقیه اش رو از متن کتاب حماسه ی حسینی می نویسم:

"این مرد عالم، حاجی نوری، می گوید: اولین کسی که این [قضیه] را در کتابش نوشته است، ملاحسین کاشفی بوده در کتابی به نام "روضه الشهدا" و اصل قضیه دروغ و صد درصد دروغ است."

---

جای دیگه ای از کتاب حماسه ی حسینی می گه:

"مثلا در کتاب محرق القلوب - که اتفاقا نویسنده اش عالم و فقیه بزرگی است ولی در این موضوعات اطلاع نداشته- نوشته است یکی از اصحابی که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید، هاشم مرقال بود و یک نیزه ی هجده ذرعی هم دستش بود. آخر یک کسی هم گفته بود سنان بن انس که به قول بعضی سر امام حسین را برید (بیشتر هم می گویند او سر حضرت را برید) نیزه ای داشت که شصت ذرع بود. گفتند آخر نیزه ی شصت ذرعی که نمی شود! گفت خدا از بهشت برایش فرستاده بود! محرق القلوب نوشته است که هاشم بن عتبه مرقال با نیزه ی هجده ذرعی پیدا شد. در حالی که هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش کشته شده بود. برای امام حسین یارانی ذکر می کنیم که نداشته است."

 

[ ۱۳٩٢/٩/٦ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ادامه ی کتاب حماسه ی حسینی:

در ادامه ی ذکر کردن تحریفات واقعه ی کربلا:

"می گویند: در همان گرماگرم روز عاشورا که می دانیم مجال نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند، امام فرمود حجله ی عروسی راه بیندازید، من می خواهم عروسی قاسم را با یکی از دخترانم، لااقل شبیهش را هم شده، در اینجا ببینم. (حالا قاسم یک بچه ی سیزده ساله است.) چرا؟ آخر آرزو دارم، آرزو را که نمی توانم به گور ببرم."

"یکی از چیزهایی که از تعزیه خوانی های قدیم ما هرگز جدا نمی شد، عروسی قاسم بود، قاسم نوکدخدا، یعنی نو داماد، قاسم نوداماد، در صورتی که این قضیه در هیچ کتابی از کتابهای تاریخی معتبر وجود ندارد."

 

[ ۱۳٩٢/٩/٦ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ادامه ی کتاب حماسه ی حسینی در مورد تحریفات عاشورا:

یکی از معروف ترین قضایا که حتی یک تاریخ به آن گواهی نمی دهد، قصه ی لیلا مادر حضرت علی اکبر است. البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند، ولی یک مورخ نگفته است که لیلا در کربلا بوده است. اما چقدر ما روضه ی لیلا و علی اکبر خواندیم، روضه ی آمدن لیلا به بالین علی اکبر! حتی من در قم در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود، البته خود ایشان نبودند، همین روضه را شنیدم که علی اکبر رفت به میدان، حضرت به لیلا فرمود: از جدم شنیدم که دعای مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خیمه ی خلوت، موهایت را پریشان کن و در حق فرزندت دعا کن، بلکه خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند!

اصلا لیلایی در کربلا در کار نبوده. به علاوه این منطق منطق حسین نیست."

بعد یه تحریف دیگه رو در مورد همین لیلا نقل می کنه که جای دیگه شنیده:

"گفت وقتی که حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود، از کربلا تا مدینه ریحان بکارد! (سیصد فرسخ راه است) این را گفت، یکمرتبه زد زیر آواز: نذر علی لا عادوا و ان ارجعو -لازرعن طریق الطف ریحانا (من نذر کردم که اگر اینها برگردند، راه طف را ریحان بکارم). این بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر عربی از کجا پیدا شد؟ بعد رفتیم دنبالش گشتیم، دیدیم این طفی که در این شعر آمده کربلا نیست، طف آن سرزمینی بوده که لیلا [معشوق] مجنون عامری، همین عاشق معروف، در آن سرزمین سکونت می کرده است و این شعر از مجنون است برای لیلی و این آدم این شعر را برای لیلای مادر علی اکبر و برای کربلا می خواند."

 

[ ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، خیلی وقت بود از این موضوعا ننوشته بودم.

اومدم دوباره نشستم سر کتاب حماسه ی حسینی که مال مطهریه که ببینم بالاخره چی به ما یاد میده، اینایی که اینجا نوشتم ربطی به عاشورا و امام حسین نداره، ولی خب توی کتاب بود و منم نوشتم.

یه جمله اش که خیلی مصداق داشت برای امروز. من فکر می کردم امروزی ها این جوری اند، معلوم میشه سی سال پیش هم ایرانی ها همین جوری بودن:

"... ولی ما اگر فرنگی یک زنار ببندد، ما دو تا زنار می بندیم."

----

یه کتابی معرفی کرده توی این کتاب به اسم لولو و مرجان و توش راجع به انواع دروغ و روضه های دروغ توضیح میده. حالا به گفته ی این کتاب، توی مقدمه ی اون کتاب (لولو و مرجان) نوشته:

"و در مقدمه ی کتاب نوشته است که فلان عالم بزرگ از علمای هندوستان نامه ای به من نوشته است و از روضه های دروغی که در هندوستان خوانده می شود شکایت کرده و از من خواسته است که یک کاری بکنم، کتابی بنویسم که جلوی روضه های دروغ در آنجا گرفته بشود. بعد مرحوم حاجی به این عبارت ذکر می کند، می نویسد: این عالم هندی خیال کرده که روضه خوانها وقتی به هندوستان می روند دروغ می گویند، نمی داند که آب از سرچشمه گل آلود است، مرکز روضه های دروغ،  کربلا، نجف و ایران است. همان مراکز تشیع مرکز روضه های دروغ است."

---

پی نوشت: ماشاءالله ایرانی ها از همون اوایل انقلاب مشغول بودن به خوندن روضه های دروغ، الان که دیگه خدا به خیر کنه...

 

[ ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ یعقوبی:

دقیقا یادم نیست که تاریخ طبری هم چنین چیزی نقل می کرد یا نه و اینکه چقدر صحت داره، ولی به هر حال این تیکه رو از تاریخ یعقوبی می نویسم:

از امام سجاد نقل شده که میگه همون شبی که بامدادش پدرم کشته شد، اومد داخل خیمه و شعری خوند (که شعر و معنیش توی کتاب ذکر شده) که امام سجاد و زینب متوجه منظورش میشن و می فهمن که منظورش اینه که فردا قراره کشته بشن.

امام سجاد میگه که گریه راه گلوم رو گرفت ولی جلوی اشکمو گرفتم ولی عمه ام زینب که شنید : ".. و شان زنان نازکدلی و بیتابی است، بی اختیار سربرهنه و دامن کشان از جا می جست و می گفت: وای از بی برادری، [کاش] مرگ زندگی را از من گرفته بود ...". "پدرم به او نگریست و غصه ی خود را فرو خورد و سپس گفت: خواهر خدا را پرهیزگار باشه که مرگ ناچار می رسد." پس زینب لطمه بروی خویش زد و بیهوش افتاد و فریاد کرد: ای وای، بی برادر شدم. امام پیش رفت و آب بروی خواهر ریخت و باو گفت: خواهرا، بشکیبایی خدا، شکیبا باش، چه مرا و هر مسلمان را به پیامبر خدا اقتدا باید".

---

پی نوشت 1: من توی "" گذاشتم متن رو چون همه اش دقیقا متن کتابه، اما جاهایی که عربی داشته حذف کردم و اون جاهایی هم که ... داشته، یعنی توضیحات بیشتر بوده ولی من همه اش رو ننوشتم، چون مفهوم خاصی به متن اضافه نمی کرد.

پی نوشت 2: واقعا آدم وقتی این کتابای تاریخو می خونه تازه می فهمه امام و خواهر بردادراشون و کل خانواده شون واقعا آدم های معمولی بودن، مثل ما، اونا هم گریه می کنن، ناراحت میشن، جیغ می زنن، بی تابی می کنن و خیلی کارای دیگه.


[ ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با توجه به اینکه خیلی حوصله نداشتم برم کتاب حماسه ی حسینی رو ادامه بدم، رفتم سراغ تاریخ یعقوبی، ببینم اون راجع به کربلا چی نوشته. نکته ی اولش اینکه این کتاب خیلی خیلی خلاصه تر از کتاب تاریخ طبریه و اصلا با اون قابل قیاس نیست. تاریخ طبری فکر کنم یه شصت هفتاد صفحه ای توضیحات مربوط به کوفه و نامه ها و کربلا و این چیزا داشت ولی توی تاریخ یعقوبی این موضوع شاید پنج شیش صفحه بیشتر نباشه. برای همین چیز جدید زیادی نداره.

تا الان تنها چیز جدیدی که اینجا بوده ولی توی تاریخ طبری ندیده بودم این بوده:

"نخستین شیونگری که در مدینه صدا بشیون برداشت، ام سلمه همسر پیامبر خدا بود، پیامبر شیشه ای را که در آن خاکی بود به او داده و گفته بود: ان جبرئیل علمنی ان امتی تقتل الحسین، جبرئیل مرا خبر داده است که امت من حسین را می کشند.

ام سلمه گفت: آن خاک را به من داد و مرا گفت: اذا صارت دما عبیطا فاعلمی ان الحسین قدقتل، هرگاه خون تازه گردید، بدان که حسین کشته شده. خاک نزد وی بود و چون وقت آن رسید، در هر ساعتی بآن شیشه می نگریست و چون آن را دید که خون گردیده است فریاد برآورد: ای حسین، ای پسر پیامبر خدا. پس زنان از هر سو شیون برآوردند تا از شهر مدینه چنان شیونی برخاست که هرگز مانند آن نشنیده بود. (امام) حسین هنگام شهادت 56 ساله بود چه او در سال 4 هجرت تولد یافت."

---

پی نوشت: اینو ننوشتم که بگم حتما باید به این اعتقاد داشته باشین یا حتما ردش کنین، فقط خواستم بدونیم که همه ی این جور روایت هایی که برای ما میگن صرفا جنبه ی حدیث بودن نداره و بعضی هاش توی کتاب های تاریخی هم ذکر شده.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز یاد گرفتم که هرچی هم دیگران از یه نفر تعریف کنن، باعث نمیشه اون آدم هیچ عیبی نداشته باشه و نباید باعث بشه که ما فکر کنیم هر چی این آدم میگه درسته. به عنوان مثال اینکه مرتضی مطهری یه سری سخنرانی داره تحت عنوان تحریفات واقعه ی عاشورا، کتاب حماسه ی حسینی اش هم، در همین باب هست که امروز شروع کردم به خوندنش.

کتاب تاریخ طبری، بخش مربوط به امام حسینش تموم شد و دیگه چیزی در این مورد نداره که براتون بنویسم. بقیه ی چیزایی که نوشته مربوط به حوادث بعد از عاشورا هست که اونم مربوط به اسیرا و این چیزا نمیشه، بخش اسیرا رو هم یه کمیش رو براتون نوشتم. بقیه اش هم چیز مهمی نبود. دیگه از این به بعدش بحث سر قسمت کردن سرزمین های اسلامیه که فلانی میگه من سیستانو می خوام و فلانی رو بفرستن به مثلا مصر یا خلاصه چیزای این طوری دیگه.

حالا ادامه بدم این کتاب حماسه ی حسینی رو. اولین نکته اینکه این کتاب خیلی از تحریفات عاشورا رو گفته و در این هیچ شکی نیست و اتفاقا تحریفات قشنگی رو هم میگه ولی خب به نظر من حقیر ایراداتی هم داره. نه اون قسمتی که مربوط به تحریفاته، چون من اصلا در اون حد تاریخ بلد نیستم، بلکه به نظرم لحن کتاب ایراد داره و ضمنا دیدگاه نژادپرستانه ای داره توی اول کتاب. چرا؟

چون همون اول کتاب (صفحه ی 19) میگه "شرقی هرگز از نظر جنایت به غربی نمی رسد، شما اگر در تمام تاریخ مشرق زمین بگردید، دو جنایت را حتی در دستگاه اموی پیدا نمی کنید: یکی آتش زدن زنده زنده و دیگر قتل عام کردن زنان".

در ادامه ی کتاب میگه:

"هنوز هم باور نکنید که اینها روح انسانی داشته باشند. آنچه در ویتنام صورت می گیرد، ادامه ی روحیه ی جنگ های صلیبی و جنگ های آندلس آنهاست. این کار که چند صد هزار نفر را زنده زنده در کوره ی آتش بگذارند - ولو این افراد جانی هم باشند- کار مشرق زمینی نیست و از عهده ی مشرق زمینی چنین جنایتی بر نمی آید. این کار فقط از عهده ی مغرب زمینی قرن بیستم بر می آید".

خب حالا نظر شما راجع به این متن ها چیه؟ به نظر من که واقعا این تیکه از متن نژادپرستانه است. اصلا مگه فقط "مدل کشتن" مهمه برای مقایسه ی اینکه کی جنایتکار تره؟ یعنی اگه ما مسلمونا مثلا روزی ده نفر رو با چاقو بکشیم، غربی ها روزی دو نفر رو تو آتیش بسوزونن، آیا ما می تونیم ادعا کنیم که ما هرگز از نظر جنایت مثل غربی ها نبودیم؟ یا مثلا الان اگه غربی ها ادعا کنن که شما سنگسار و اعدام دارین که ما نداشتیم (یا حداقل الان نداریم) ما چه جوابی می خوایم بدیم؟! آیا صرفا نوع کشتن می تونه تعیین کننده ی این باشه که کی جنایت کار تره؟

از اونجایی که نویسنده ی کتاب کسیه که خیلی ها قبولش دارن، واقعا دوست داشتم زنده بود و به این سوالای من جواب میداد. شاید واقعا جواب قانع کننده ای داشت ولی خب حیف که نیست...

---

پی نوشت 1: راستش من قبلا پراکنده قسمت هایی از این کتاب رو توی اینترنت خونده بودم خوشم اومده بود، آخه واقعا یه سری از تحریفات رو خوب گفته. ولی با خوندن اوایل کتاب که چندان خوشم نیومد ازش. با این وجود سعی می کنم ادامه بدم و اگه چیز خوب و ارزشمندی داشت براتون بنویسم.

پی نوشت 2: من ارزش کتاب رو زیر سوال نبردم و صرفا سوالی رو که برام پیش اومد پرسیدم. به نظر من هر کتابی ارزش خوندن داره، حداقلش اینه که آدم با خوندنش می فهمه که محتوای توش بی ارزش بوده!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

قبلا دو تا نقل قول گفتم از کتاب که گفته بود کشته شده های سپاه امام حسین 72 نفر بودن. حالا اینو هم بگم که یه جای دیگه که نوشته هر قبیله ای چند تا سر آورده (!!)، جمعش میشه 70 تا و البته کتاب هم ذکر می کنه که کل این سرهایی که آوردن شده 70 تا (البته دقت کنیم که یه احتمال می تونه این باشه که دو نفر وجود داشتن که سرشون رو نبریدن که ببرن).

بعد در ادامه ی کتاب کسایی که از هاشمی ها کشته شدن رو اسم می بره. من این وسط یه چیزی رو نفهمیدم. در مورد کسایی که من حدس می زنم بچه های امام حسین باشن (با فرض این که حسین بن علی دیگه ای به جز امام حسین توی اون سپاه نبوده باشه!)، این طور میگه که:

"علی بن حسین بن علی کشته شد، مادرش لیلی دختر ابوعمره بن عروه بن مسعود ثقفی بود"

"علی بن حسین بن علی (دیگر) صغیر بود و کشته نشد".

البته راجع به سایر بچه های امام حسین هم صحبت می کنه، ولی من همین دو تاش برام سوال بود.

الان این دو نفر کی هستن؟! کدوم علی بن حسین رو میگه کشته نشد؟ اگه منظورش امام سجاده که خب اون که صغیر نبوده (جای دیگه ی کتاب با دو تا نقل قول میگه که صغیر نبوده)، اگر هم منظور علی اصغره که اون بالاخره تکلیفش چی شد؟ کشته شد یا نشد؟!!

لازم به ذکره که اسم هیچ کدوم از سایر کشته شدگان، علی بن حسین بن علی نیست.

 

 

---

ماشاءالله تو تاریخ انقدر راست و دورغ قاطی میشه که آدم نمی دونه چیو باور کنه!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

گوید: آنگاه اسیران را پیش یزید آوردند، علی بن حسین نیز با آنها بود.

یزید گفت: علی! بگو ببینم.

علی بن حسین این آیات را بخواند:

ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان تبراها، ان ذلک علی الله یسری. لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم و الله لا یحب کل مختال فخور.

یعنی: هیچ مصیبتی به زمین یا نفوس شما نرسد مگر پیش از آنکه خلقش کنیم در نامه ای بوده که این برای خدا آسان است. تا برای آنچه از دستتان رفته غم مخورید و از آنچه به دستتان آمده غره مشوید که خدا خودپسندان فخر فروش را دوست ندارد.

یزید نیز این آیه را خواند:

ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر

یعنی: هر مصیبتی به شما رسد برای کارهایی است که دستهایتان کرده و بسیاری را نیز ببخشد.

----

اینو برای این نوشتم که اگه دو تا آیه بلدیم، فکر نکنیم خیلی بارمونه! یزید هم آیه می خوند و با قرآن جواب امامو می داد!!

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

خب در ادامه ی خوندن کتاب، جواب یکی از سوالا رو تا حدودی گرفتم و اونم اینکه همسر حضرت زینب توی کربلا نبوده و وقتی توی میدینه خبر کشته شدن دو تا پسرش رو توی کربلا می شنوه:

وقتی عبدالله بن جعفربن ابی طالب خبر یافت که دو پسر وی نیز با حسین کشته شده اند، یکی از غلامانش پیش وی رفت، در آن وقت کسان به وی تسلیت می گفتند.... گفت (غلامه گفته:): این را از حسین داریم و به سبب او به سرمان آمد.

گوید: عبدالله بن جعفر با پاپوش خویش او را بزد و گفت: ای پسر زن بوگندو، درباره ی حسین چنین می گویی؟ به خدا اگر آنجا بودم، دلم میخواست از او جدا نشوم، تا با وی کشته شوم....

گوید: آنگاه رو به حاضران کرد و گفت: حمد خدای، به خدا کشته شدن حسین برای من گران بود، اگر دستانم او را یاری نکرد، دو پسرم یاریش کردند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

دیروز یه چیزی نوشتم (اینجا، قسمت دوم)، یه پاورقی داشت که من توجه نکرده بودم.

توی پاورقی نوشته بود که ظاهرا این روایت و روایت های مشابه (که توی کتاب هم هستن) ظاهرا توسط دلبستگان حاکم وقت ساخته شده اند.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٢ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

گوید: وقتی سر حسین را با کودکان و خواهران و زنان وی پیش عبیدالله بن زیاد آوردند، زینب بدترین جامه ی خویش را به تن کرده بود و ناشناس شده بود که کنیزانش به دور وی بودند و چون در آمد بنشست.

گوید: عبیدالله بن زیاد گفت: "این زن نشسته کیست؟"

اما او سخن نکرد و عبیدالله سخن خویش را سه بار گفت و هر بار زینب خاموش ماند. عاقبت یکی از کنیزانش گفت: " این زینب دختر فاطمه است"....

گفت: "کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟"

گفت: "کشته شدنشان به قلم رفته بود و به آرامگاه خویش رسیدند. خدا تو را با آنها فراهم می کند تا در پیشگاه وی حجت گویید و از او داوری خواهید."

----

بعد از اینکه سر امام حسین و تمام یارانش رو برای ابن زیاد می برن، توی کوفه می گردونن سرها رو و بعدش می فرستن برای یزید.

نمی دونم این نقل قول کتاب چقدر حقیقت داره ولی اگه داشته باشه جالبه: وقتی فرستاده میره پیش یزید و مژده ی پیروز شدنشون رو با آب و تاب میده (طولانی می شد اگه می نوشتم )، این طوری میشه:

گوید: چشم یزید اشک آلود شد و گفت : " از اطاعت شما بی کشتن حسین نیز خشنود می شدم، خدا پسر سمیه را لعنت کند، به خدا اگر کار وی به دست من بود می بخشیدمش، خدا حسین را رحمت کند."

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

در ادامه ی همون چیزایی که توی آخرین "چیزایی که امروز یاد گرفتم" نوشتم، نوشته شده که چطوری بعد از اینکه امام حسین کشته شد، به اموالشون حمله کردن و همه چی رو تاراج کردن:

گوید: کسان به رناس ها و حله ها و شترها روی آوردند و همه را غارت کردند.

گوید: کسان به زنان حسین و بنه و لوازم وی روی کردند، زن بود که بر سر جامه ی تنش با او درگیر می شدند و به زور می گرفتند و می بردند.

-----

گوید: از یاران حسین علیه السلام هفتاد و دو کس کشته شد. مردم غاضریه، از قبیله ی بین اسد حسین و یاران او را یک روز پس از کشته شدنشان به خاک سپردند.

از یاران عمربن سعد هشتاد و هشت کس کشته شده بود بجز آنها که زخمی شده بودند. عمر سعد بر کشتگان نماز کرد و به خاکشان سپرد.

----

این قسمت مربوط به وقتی هست که دارن اسیرا رو که بینشون خانواده ی امام حسین هم هستن می برن:

گوید، هرچه را فراموش کنم گفته ی زینب دختر فاطمه را فراموش نمی کنم که وقتی بر برادر مقتول خویش گذشت می گفت: " ای محمدم، ای محمدم، فرشتگاه آسمان بر تو صلوات گویند، این حسین است، در دشت افتاده، آغشته به خون اعضا بریده!

ای محمدم، دخترانت اسیرند، باقی ماندگانت کشتگانند که باد بر آنها می وزد."

گوید: به خدا همه دشمن و دوست را بگریانید.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

 

حمیدبن مسلم گوید: حسین جبه ی خزی به تن داشت و عمامه به سر، و با وسمه خضاب کرده بود (یعنی موهاشو رنگ کرده بود با وسمه، خودمم نمی خودم وسمه چیه ولی سرچ کردم، یه گیاهه!!).

گوید: پیش از آنکه کشته شود شنیدمش که می گفت - در آن حال پیاده می جنگید چون یکه سواری دلیر، از تیر اجتناب می کرد، جای حمله را می جست، به سواران حمله می برد- می گفت: " برای کشتن من شتاب دارید، به خدا پس از من از بندگان خدا کس را نخواهید کشت که خدای از کشتن وی بیش از کشتن من بر شما خشم آرد، به خدا امیدوارم. خدا وهن شما را مایه ی حرمت من کند و به ترتیبی که ندانید انتقام مرا از شما بگیرد. به خدا اگر مرا بکشید خدایتان به جان هم اندازد و خونهایتان را بریزد. و به این بس نکند و عذاب دردناکتان را دو برابر کند."

گوید: مدتی دراز از روز ببود که اگر کسان می خواستند بکشتندش کشته بودند اما هرکس به دیگری وا می گذاشت و هر گروهی می خواست گروه دیگر مرتکب کشتن او شده باشد.

گوید: "آنگاه شمر میان کسان بانگ زد که وای شما، منتظر چیستید؟ مادرهایتان عزادارتان شود، بکشیدش".

گوید: پس از هر سو به او حمله بردند ضربتی بر کف دست چپ او زدند، ضربت را زرعه بن شریک تمیمی زد، ضربتی نیز بر شانه اش زدند، پس برفتند و او سنگین شده بود و در کار افتادن بود.

گوید: در این حال سنان بن انس نخعی حمله برد و نیزه در او فرو برد که بیفتاد و به خولی بن یزید اصبحی گفت: "سرش را جدا کن". می خواست بکند اما ضعف آورد و بلرزید و سنان بن انس بدو گفت:" خدا بازوهایت را بشکند و دستانت را جدا کند". پس فرود آمد و سرش را ببرید و جدا کرد و به خولی بن یزید داد، پیش از آن ضربت های شمشیر مکرر خورده بود.

جعفربن محمد گوید: وقتی حسین بن علی کشته شد، سی و سه ضربت نیزه و سی و چهار ضربت شمشیر بر او بود.

---

گوید: هرچه به تن حسین بود در آوردند، جامه ی زیر را بحربن کعب گرفت. روپوش را که خز بود قیس بن اشعث گرفت. نعلین او را یکی از بنی داوود گرفت اسود نام .شمشرش را یکی از بنی نهشل گرفت که پس از آن به کسان حبیب بن بدیل رسید.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

یه نفر که در اثنای کشته شدن امام حسین حضور داشته صحبت می کنه:

"با نیزه به حسین حمله بردم و نزدیک او رسیدم. به خدا اگر خواسته بودم فرو کرده بودم، اما باز آدم، نه چندان دور و با خویش گفتم چرا منش بکشم؟ دیگری او را می کشد"

"گوید: آنگاه پیادگان از راست و چپ به وی حمله بردند و او به راستی ها حمله برد تا پراکنده شدند و به چپی ها نیز تا پراکنده شدند. پوشش خز به تنش بود و عمامه داشت".

"گوید: به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم که فرزندان و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او محکم دل و آرام خاطر باشد و دلیر بر پیشروی. به خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم. وقتی حمله می برد پیادگان از راست و چپ او چون بزغالگان از حمله ی گرگ، فراری می شدند."

---

این تیکه ای که پررنگ کردمو خیلی دوست داشتم.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

یه قسمت کتاب (حدود صفحه ی 3050 اینا)، خود جنگ رو توصیف می کنه و اینکه کی به دست کی کشته شده و کی چند نفر رو کشته و از این حرفا. واقعا به خوندنش می ارزه.

ولی دو تا نکته ای که برای من خیلی جالب بود این بود که بود که واقعا یارای امام حسین چقدر جنگجو بودن، و حتی خود امام حسین!

مثلا یه نفر از یارای امام حسین فقط 12 نفر رو کشته، غیر از اونایی که فقط یکی دو تا ضربه ی شمشیر زده و زخمیشون کرده.

یا مثلا:

"ابوالشعثای کندی از تیره ی بنی بهدله پیش روی حسین زانو زد و یکصد تیر بینداخت که جز پنج تیر به زمین نیفتاد که تیرسواری چیره دست بود و چون تیری می انداخت می گفت: منم فرزند بهدله یکه سوار عرجله.

به نظرم واقعا هنر قابل توجهیه که یه نفر بتونه اینقدر ماهر باشه که توی اون حرکت اسب سوارا، تقریبا تمام تیرهایی که زده یا به آدما خورده یا به اسبا!

"و چون یکصد تیر را بینداخت برخاست و گفت: جز پنج تیر به زمین نیفتاد و معلومم شد که پنج کس را کشته ام".

 

"گوید: ابوالشعثا از جمله کسانی بود که همراه عمربن سعد به مقابله ی حسین آمده بودند و چون شرایط حسین را نپذیرفتند سوی وی رفت و همراه وی جنگید تا کشته شد."

----

 حالا آیا واقعا الان کسایی که ادعای دین دارن امروزه، اینقدر آماده ی جنگ هستن؟!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٩ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

وقتی حبیب ابن مظاهر، از یاران امام حسین، رو می کشن، دو نفر در کشتن همدست بودن. از اونجایی که سر های بریده رو می بردن تا جایزه بگیرن، اینا قرار می ذارن که یکیشون سر رو به اسبش آویزون کنه و توی کوفه یه چرخی بزنه تا مردم بفهمن که اینم همدست بوده توی کشتنش و بعد بده اون یکی ببره قصر ابن زیاد و پاداش رو بگیره.

"گوید: قاسم پسر حبیب که در آن وقت نزدیک بلوغ بود، وی [منظورش نفر دومه که سر رو به گردن اسبش آویزون کرده و داشته می برده قصر تا جایزه رو بگیره] را بدید و با سوار برفت و از او جدا نشد، وقتی به درون قصر می شد با وی به درون می شد و چون برون می شد با وی برون می شد که تمیمی [ اسم همون شخص سوار بر اسب هست] از او بدگمان شد و گفت: پسرکم، چکار داری که مرا دنبال می کنی؟

گفت: چیزی نیست.

گفت: چرا پسرکم بگو.

گفت: این سر که همراه توست، سر پدر من است، آن را به من می دهی که به خاک کنم؟

گفت: پسرکم، امیر رضا نمی دهد که آن را به خاک کنند. من می خواهم امیر به سبب کشتن وی مرا پاداش نیک دهد.

پسر بدو گفت: "اما خدایت بر ای کار پاداش بسیار بد می دهد. به خدا او را که بهتر از تو بود کشته ای" و بگریست.

گوید: پسر بماند و وقتی بالغ شد هدفی جز دنبال کردن قاتل پدر نداشت مگر فرصتی به دست آورد و او را به انتقام پدر بکشد.

گوید: به روزگار مصعب بن زبیر که در باجمیرا (امیدوارم اسم رو درست نوشته باشم) به جنگ بود، پسر وارد اردوگاه مصعب شد و قاتل پدر را دید که در خیمه ی خویش بود و هم چنان به دنبال وی و انتظار فرصت برفت و بیامد و نیمروزی که خواب بود بر او در آمد و با شمشیر چندانش بزد که جان داد.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین لا به لای مذاکراتش با فرستاده های ابن زیاد، سه تا حالت پیشنهاد میده و بهشون میگه بذارین یکی از این سه تا کار رو بکنم (تمام متن دقیقا از متن کتاب نوشته شده):

"یکی از سه چیز را از من بپذیرید، یا به همان جا که از آن آمده ام باز می گردم، یا دست در دست یزید ابن معاویه می نهم که در کار فیما بین، رای خویش را بگوید یا مرا به هر یک از مرزهای مسلمانان که می خواهید بفرستید که یکی از مردم مرز باشم و حقوق و تکالیفی همانند آنها داشته باشم."

"عقبه ابن سمعان گوید: همراه حسین بودم با وی از مدینه به مکه رفتم و از مکه به عراق، تا وقتی کشته شد از او جدا نشدم و از سخنان وی با کسان در مدینه و مکه و در راه عراق و در اردوگاه تا به روز کشته شدنش یک کلمه نبود که نشنیده باشم، به خدا آنچه مردم می گویند و پنداشته اند نبود و نگفته بود که دست در دست یزید بن معاویه نهد یا اورا به یکی از مرزهای مسلمانان فرستند، بلکه گفت "بگذارید در زمین فراخ بروم تا ببینم کار کسان به کجا می کشد"."

----

من نمی خواستم این مطلب بالا رو بنویسم، و علت نوشتنش این بود که میخواستم قضیه ی حر و اومدنش به سپاه امام حسین رو بنویسم. آخه اونجا یه حرفی میشه از سه تا حالت پیشنهاد شده ی امام. حالا با توجه به اینکه این نوشته ی بالا اون سه حالت رو رد می کنه، من نمی دونم حر چرا اون حرف رو می زنه و قضیه چی بوده ولی به هر حال قضیه ی حر این طوریه (عین متن کتاب رو آوردم):

"عدی بن حرمله گوید: وقتی عمربن سعد حمله برد، حربن یزید بدو گفت: خدایت قرین صلاح بدارد با این مرد جنگ می کنی؟

گفت: به خدا، جنگی که دست کم سرها بریزد و دست ها بیفتد.

گفت: به یکی از سه چیز که به شما گفت رضایت نمی دهید؟

عمربن سعد گفت: به خدا اگر کار با من بود رضایت می دادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.

گوید: حر بیامد  و با کسان ایستاد، یکی از مردم قومش نیز با وی بود به نام قره پسر قیس [متن کتاب خوب نخورده بود، امیدوارم اسم رو درست نوشته باشم]، حر بدو گفت: امروز اسبت را آب داده ای؟

گفت: نه

گفت: نمی خواهی آبش دهی؟

قره گوید: به خدا پنداشتم که می خواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمی خواهد به هنگام این کار او را ببینم و از او خبر دهم، گفتمش: آبش نداده ام و می روم و آبش می دهم.

گوید: از جایی که وی بود دور شدم.

گوید: به خدا اگر مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود، با وی پیش حسین رفته بودم.

گوید: بنا کرد، کم کم به حسین نزدیک شد، یکی از قوم وی به نام مهاجر پسر اوس گفت: ای پسر یزید چه می خواهی؟ می خواهی حمله کنی؟

گوید: او خاموش ماند و لرزش سراپایش را گرفت.

مهاجر گفت: به خدا کار تو شگفتی آور است، هرگز به هنگام جنگ ترا چنین ندیده بودم که اکنون می بینم، اگر به من می گفتند: دلیرترین مردم کوفه کیست از تو نمی گذشتم، این چیست که از تو می بینم؟

گفت: به خدا خودم را میان بهشت و جهنم مردد می بینم، به خدا اگر پاره پاره ام کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت بر نمی گزینم.

گوید: آنگاه اسب خویش را بزد و به حسین علیه السلام پیوست و گفت: خدایم فدایت کند، من همانم که ترا از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در این مکان فرودت آوردم. به خدایی که جز او خدایی نیست گمان نداشتم این قوم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد. به خوش می گفتم که قسمتی از دستور این قوم را اطاعت می کنم که نگویند از اطاعتشان برون شده ام ولی آنها این چیزها را که حسین می گوید می پذیرند، به خدا اگر می دانستم که نمی پذیرند چنان نمی کردم، اینک پیش تو آمده ام و از آنچه کرده ام به پیشگاه پروردگارم توبه می برم، ترا به جان یاری می کنم تا پیش رویت بمیرم. آیا این را توبه ی من می دانی؟

گفت: آری، خدا توبه ات را می پذیرد و تو را می بخشد، نام تو چیست؟

گفت: من حرم پسر یزید.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

بازم سخن رانی های امام حسین قبل از شروع جنگ:

... "آیا اندک تردیدی دارید که من پس دختر پیمبرتانم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیمبری وجود ندارد، تنها منم که پسر پیمبر شما هستم. به من بگویید آیا به عوض کسی که کشته ام یا مالی که تلف کرده ام یا قصاص زخمی که زده ام، از پی منید؟"

 اما خاموش ماندند و با وی سخن نکردند.

آنگاه بانگ زد:

"ای شبث بن ربیعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث، ای یزیدبن حارث! مگر به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغستانها سرسبز شده و چاهها پر آب شده  و پیش سپاه آماده ی خویش می آیی، بیا".

"گفتند: ما ننوشتیم.

گفت: سبحان الله، چرا به خدا شما نوشتید."

آنگاه گفت:

"ای مردم! اگر مرا نمی خواهید بگذاریدم از پیش شما به سرزمین امانگاه خویش روم"

"قیس بن اشعث گفت: چرا به حکم عموزادگانت تسلیم نمی شوی؟ به خدا با تو رفتاری ناخوشایند نمی کنند و از آنها بدی به تو نمی رسد."

حسین بدو گفت: ...." نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمی شوم و مانند بردگان گردن نمی نهم".....

آنگاه مرکب خویش را خوابانید و عقبه بن سمعان را بگفت تا آنرا زانوبند زد و قوم حمله کنان سوی وی آمدند....

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین چندین بار با کسایی که راهش رو گرفتن که به کوفه نره صحبت می کنه، مذاکره می کنه، هی پیام می فرسته، فرستاده می فرسته تا ببینه با غیر جنگ راضی میشن یا نه و البته هرگز هم حاضر به جنگ نمیشه. در واقع کاری که امام حسین می کنه دفاع از خوده، نه جنگ، چون سپاه امام نیست که جنگ رو شروع می کنه.

حتی یه قسمت کتاب نوشته که سپاه امام هیزمی فراهم کردن و آتیشی برپا کردن تا دشمن از پشت نتونه بهشون حمله کنه (البته جنگ هنوز شروع نشده بوده) که شمر که کاملا مسلح بوده با اسبش میاد اون دور و بر و فریادمی زنه: "ای حسین در این دنیا پیش از روز رستاخیز آتش را به شتاب خواستی؟"

امام حسین می پرسه این کیه؟ انگار شمربن ذی الجوشنه؟

یاراش میگن بله، خودشه.

مسلم بن عوسجه (از یارای امام حسین) میگه: "ای پسر پیمبر خدا، فدایت شوم، تیری به او بیندازم که در تیررس من است و تیرم خطا نمی کند، این فاسق از جباران بزرگ هست.

حسین گفت: تیرش نزن که نمی خواهم من آغاز کرده باشم."

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه قسمت از کتاب تاریخ طبری رو خوندم که الان پیداش نمی کنم، به هر حال نقل به مضمونش اینه که امام حسین که داشته می رفته کوفه، حر و یارانش (که طرفدار جبهه ی ابن زیاد بودن) جلوی امام حسین رو می گیرن و امام حسین میگه یا بذارین برگردم یا بذارین به یه مسیر دیگه برم.

حالا بحثم سر این نیست، نکته اینجاست که یه جای این مذاکراتی که بین امام حسین و دشمناش میشه، وقت نماز می شه و امام حسین به حر میگه میخوایم نماز بخونیم، شما هم با ما می ایستین به نماز یا میرین به خیمه های خودتون. اونم میگه با شما می خونیم و واقعا وای می ایستن و پشت امام حسین نماز می خونن.

---

دشمنم دشمنای قدیم!! اون زمان دشمن، پشت سر امام حسین نماز می خوند، حالا شیعه پشت سنی و سنی پشت شیعه نماز نمی خونه!!

یا مثلا شما یه درصد احتمال بده که الان دشمن(!!) بگه ما حاضریم پشت سر شما نماز بخونیم، چقدر ما واسش حرف و حدیث در میاریم که این حتما فلان نقشه رو داره و میخواد بهمون نارو بزنه و چنینه و چنانه!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٧ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

قبلا هم گفتم این کتاب یه واقعه رو از زبون خیلی ها نقل می کنه، من گاهی یکیشون رو اینجا میذارم، ممکنه دیگران واقعه رو طور دیگه ای بیان کرده باشن یا اصلا گفته باشن همچین چیزی نبوده، به هر حال این یه واقعه است که یکی نقل کرده:

عبیدالله بن ابی حصین ازدی که نسب از بجیله داشت بانگ زد و گفت : ای حسین آب را می بینی که به رنگ آسمان است، به خدا یک قطره از آن نمی چشی تا از تشنگی بمیری.

حسین گفت: خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز نبخش.

حمیدبن مسلم گوید: به خدا بعدها هنگامی که بیمار بود عیادتش کردم. به خدایی که جز او خدایی نیست دیدمش آب می خورد تا شکمش پر می شد و قی می کرد، آنگاه باز آب می خورد تا شکمش پر می شد و قی می کرد، اما سیراب نمی شد و چنین بود تا جان داد.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٦ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

وقتی امام حسین داشته می رفته به سمت کوفه، یه سری آدم از کوفه دارن میان و خبر کشته شدن مسلم و کسی که بهش پناه داده بود (هانی) رو به اطرافیان امام میدن و اونا هم به امام می گن. امام حسین هم نوشته ای در میاره و برای مردم می خونه:

به نام خدای رحمان رحیم،

اما بعد: خبری فجیع آمده، کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن بقطر. شیعیانمان مارا بی یاور گذاشته اند. هر کس از شما می خواهد بازگردد، بازگردد که حقی بر او نداریم.

مردم یکباره از وی پراکنده شدند و راه راست و چپ گرفتند و او ماند و یارانش که از مدینه با وی برون آمده اند. این کار را از آن رو کرد که گمان داشت بدویان از پی او آمده اند به این پندار که سوی شهری می رود که مردمش به اطاعت وی استوارند و نخواست با وی بیایند و ندانند که کجا می روند می دانست وقتی معلومشان کند جز آنها که می خواهند جانبازی کنند و با وی بمیرند همراهش نمی روند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین که میخواد از مکه بره به سمت عراق، خیلی ها میان که منعش کنن از این کار، یه سری هاشون به خاطر خیرخواهی بوده و به امام حسین می گن که اونجا آدماش خوب نیستن و بنده ی دینار و درهم اند و از این حرفا، بعضی هاشون هم با اغراض شخصی به امام حسین می گن که نره. این یه نمونه اشه:

ابن زبیر بیامد و مدتی با وی سخن کرد و گفت: نمی دانم چرا این قوم را واگذاشته ایم و دست از آنها بداشته ایم، در صورتی که ما فرزندان مهاجرانیم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو می خواهی چه کنی؟

حسین گفت: به خاطر دارم که سوی کوفه روم که شیعان آنجا و سران اهل کوفه به من نامه نوشته اند و از خدا خیر می جویم.

ابن زبیر بدو گفت: اگر کسانی همانند شیعیان تو را آنجا داشتم، از آن چشم نمی پوشیدم.

گوید: آنگاه از بیم آنکه مبادا حسین بدگمان شود گفت: اگر در حجاز بمانی و اینجا به طلب خلافت برخیزی ان شاءالله مخالفت نخواهی دید.

آنگاه برخاست و از پیش وی برفت. حسین گفت: این، هیچ چیز دنیا را بیشتر از این دوست ندارد که از حجاز سوی عراق روم که می داند با حضور من چیزی از خلافت به او نمی رسد و مردم او را با من برابر نمی گیرند، دوست دارد از اینجا بروم که حجاز برای وی خالی بماند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه کمی سرچ کردم راجع به امام حسین و ماجراهای اون موقع. یه کتابی دیدم به اسم "لهوف" که ظاهرا خیلی معروفه و خیلی جاها گفته بودن بهترین کتاب در مورد حوادث عاشوراست و از این حرفا.

من که یه کمیش رو خوندم خوشم نیومد. به نظرم هر کتابی خوبه بی طرفانه نوشته شده باشه، بی غرض باشه. توی متن این کتاب دیدم مثلا نوشته: معاویه ی پلید، مروان ملعون، حسین مظلوم!! و غیره..

برای همین تصمیم گرفتم اصلا این کتابو نخونم. رفتم سراغ همون تاریخ طبری که هرچی روایت شنیده و بوده گفته، حالا اینکه کدوم درسته رو خود آدم باید بره تحقیق کنه ولی با این وجود وقتی یه چیزی بین تمام روایت هایی که گفته مشترکه، میشه برداشت کرد که اون قسمت درسته.

بنابراین من اتفاقات مربوط به امام حسین رو از کتاب تاریخ طبری می نویسم:

امام حسین اول مسلم بن عقیل رو به کوفه می فرسته و بهش میگه تو برو و ببین اگر این چیزی که کوفی ها برای من نوشتن راسته یا نه، اگر که هست به سمت اونا بریم.

مسلم می ره و دوازده هزار نفر باهاش بیعت می کنن، ولی بعد تنهاش می ذارن و کشته میشه. توضیح اینکه چطور تنهاش میذارن و کشته میشه، روایت های مختلفی داره، برای همین من توضیح نمیدم، چون نمی دونم کدوم درسته.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

ادامه ی قسمت قبلی که یه نفر داره زندگی ساده ی پیامبر رو توصیف می کنه:

مسلمونا می دونستن که جلوی پیامبر راجع به دو تا چیز نباید صحبت کرد، یکی راجع به مادر پیامبر، آمنه، و یکی راجع به خدیجه، همسر اول پیامبر. چون هر وقت راجع به این دو تا صحبت می شد، پیامبر چشماش اشک آلود میشد.

پیامبر نسبت به یتیم ها خیلی مهربون بود، و میگفت من میدونم این یتیم ها چی میکشن، چون خودم یتیم بودم. این مهربونی و رافت پیامبر حتی نسبت به یتیم های دشمن هم وجود داشت، پیامبر نسبت به یتیمای دشمن هم مهربون بود، هرچند که پدران اونا مشرک بودن.

یه بار دو طایفه به اسم های بنی ثعلبه و بنی محاربه در صدد برمیان که به مدینه حمله کنن و خیلی هم به تعداد زیاد قشونشون مغرور بودن. پیامبر هم یه قشون مسلمون رو مسلح می کنه که با اونا بجنگن. این دو تا طایفه موقع جنگ، طوری از حمله ی قشون مسلمونا وحشت می کنن که فرار می کنن و یه عده ای از بچه هاشون رو توی صحرا جا میذارن. پیامبر دستور میده این بچه ها رو به مدینه ببرن و براشون یه خونه اختصاص بدن و براشون سرپرست تعیین می کنه. حتی خود پیامبر هر دو روز یه بار میرفته به اون خونه تا وضع اونا رو بدونه و بدونه که بهشون بد نمی گذره.

توی یه جنگ دیگه در منطقه ی نجران هم قشون پیامبر با طایفه ای به اسم بنی سلیم می جنگه و قشون مسلمونا پیروز میشه، اموال اون طایفه هم غنیمت مسلمونا میشه، ولی پیامبر زنای اونا رو اسیر نمی کنه و میگه بچه هاشون یتیم میشن. بعد از اون جنگ زنای اون طایفه شیون و زاری می کنن که همه ی اموال ما رو به غنیمت بردین ما نمی تونیم شکم خودمون و بچه هامونو سیر کنیم. پیامبر هم سهم خودش رو از غنایم میده به اونا. مسلمونا هم که می بینن پیامبر این کارو کرد، همین کارو می کنن و این جوری میشه که مسلمونا بدون هیچ غنیمتی از اون جنگ برمی گردن.

----

این قسمت توی بحبوحه ی همون مسائل بالا بود، ولی دیگه چون تکراری میشد من راجع به یتیماش صحبت نمی کنم ولی یه تیکه اش خیلی جالبه که متن اصل کتاب رو میارم:

به مناسبت وفور جنگجویان دشمن، وحشت بر مسلمانان چیره شد و پیغمبر ما متوجه گردید که مسلمین ترسیده اند و برای اینکه وحشت را از دل ما زائل کند، لحظه به لحظه فریاد می زد: الله اکبر.

---

حالا به نظر شما، وقتی ما صدای الله اکبر رو می شنویم، آیا واقعا حس خاصی نسبت بهش پیدا می کنیم؟!!

[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت از کتاب همون فرستاده ی فلسطین به عربستان (پیش پیامبر) از سادگی پیامبر و اخلاق و منش پیامبر میگه. من خیلی به طور خلاصه می نویسم و نثر کتاب رو نمیارم، چون خیلی طولانی توضیح داده.

گاهی اوقات که همین شخص می رفته خونه ی پیامبر میدیده که پیامبر بیل دستش گرفته و داره باغچه ی خونه اش رو میکنه. پیامبر توی دو سال آخر زندگیش توی باغچه اش سبزی می کاشت و به همین دلیل قسمتی از خونه رو جدا کرده بود برای بزهایی که پرورش می داد تا بزها نرن توی باغچه سبزی ها رو بخورن. محصول سبزیها رو هم یه مقداریش رو به رایگان میداده به سایر مسلمونا.

قبل از اینکه آب جاری به خونه ی پیامبر بیاد، مجبور بودن از چاه آب بکشن، ولی پیامبر خودش این کار رو انجام می داده.

گاهی وقتا هم پیامبر شیر بزها رو می دوشیده، در صورتی که توی عربستان شیر بز و میش رو میدادن غلام ها یا زن ها بدوشن ولی پیامبر هیچ ابایی از این کار نداشته.

یکی دیگه از کارای خونه که مردا هیچ وقت انجام نمی دادن، آرد کردن گندم و طبخ نون بوده. این طوری بوده که گندم رو باید زنا آرد می کردن و طبخ نون  هم به عهده ی زن ها یا غلام ها بوده ولی پیامبر این کار رو هم انجام می داده.

یکی دیگه از کارایی که پیامبر توی خونه اش انجام می داده رفت و روب و شستن بوده. با اینکه عده ای زن توی خونه ی پیامبر زندگی می کردن (فکر می کنم منظورش همسرهای پیامبر هست) ولی پیامبر خودش خونه رو رفت و روب می کرد و رخت می شست. طوری که گاهی وقتا در همون حال رخت شستن بوده که عده ای از مسلمونا به خونه ی پیامبر میان و باهاش صحبت می کردن ولی پیامبر هیچ وقت معذب نمیشده که عده ای اونو در حال رخت شستن ببینن.

یکی دیگه از کارایی که پیامبر انجام میداد، دفن اموات بود. خودش کلنگ دست می گرفت و برای بعضی از اموات قبر حفر می کرد و با دو دست خودش جنازه رو توی قبر می ذاشت.

اینجای کتاب یه نکته ی خیلی جالب میگه که دقیقا متن کتاب رو میذارم:

ما متوجه بودیم که محمد (ص) اهمیت نمی داد که دیگران از اعمال او تقلید می کنند یا نه. وقتی خانه را رفت و روب می کرد یا نان می پخت یا رخت می شست یا برای مرده ای قبر حفر می نمود در درجه ی اول می خواست وظیفه ای را که برای خود تعیین کرده بود به انجام برساند.

در ادامه ی کتاب میگه زمانی که پیامبر در قید حیات بود، عده ای از مسلمونا اعمال پیامبر رو تقلید می کردن، ولی بعد از رحلت پیامبر دیگه کسی اون کارهای پیامبر رو انجام نمی ده و تو (خطاب به شخصی که باهاش صحبت می کرده داره صحبت می کنه) الان در سراسر عربستان و سایر کشورهای عرب، یه مرد رو نمی بینی که کارهای خونه رو به عهده بگیره، یا برای اموات قبر حفر کنه و جنازه رو با دستای خودش بذاره توی قبر.

 

اندکی تامل:

یک لحظه تصور کنین یه نفر توی مملکت ما بره خونه ی بالاترین مقامات مملکت و اونا رو در حال لباس شستن ببینه. فکر کنم تا حالا تو طول تاریخ هیچ جا در جوامع اسلامی همچین لحظه ای اتفاق نیفتاده باشه! حداقل دلیش این که اگه تو کشورمون اتفاق افتاده بود، مطمئنا الان روزی هزار بار زده بودن تو سرموننیشخند.

یه لحظه مقایسه کنین مسئولینی که ادای درخت کاری رو درمیارن، صرفا به این منظور که مردم تشویق بشن و این کارو بکنن، با پیامبری که آدمای اطرافش به وضوح متوجه شدن که به خاطر اونا این کارو نمی کنه!

یه لحظه تصور کنین مسئولینی رو که میرن ادای درخت کاری رو در بیارن ولی حتی بلد نیستن کلنگ بزنن!! آدم اگه میخواد ادای کاری رو دربیاره، لااقل یه کاری رو انتخاب کنه که یه ذره بلده!!

یه لحظه مقایسه کنین کسایی رو که به سوالات مردم جواب میدن و خدم و حشمی دارن برای پذیرایی و انجام کارهای همین مردم، با پیامبری که داره لباس میشوره و به سوالای مردم جواب میده.

نکته ی آخر اینکه این آدمی که داره صحبت می کنه، خودش کسیه که زمان پیامبر رو درک کرده، یعنی وقتی داره اینو تعریف می کنه خیلی از رحلت پیامبر نگذشته و زمان حکومت معاویه است. حالا شما فکر کنین دیگه، اون زمان طرف داره میگه مردم رفتار پیامبر رو فراموش کردن، الان که 1400 سال گذشته، ما چقدر از اون رفتارا رو میدونیم؟ چه برسه به اینکه بخوایم عمل کنیم؟


[ ۱۳٩٢/۸/٧ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

توی این قسمت کتاب یه بنده خدایی داره صحبت می کنه، وسط صحبت هاش یه چند جمله توصیف پیامبر رو میگه، به نظرم جالب اومد:

بارها اتفاق افتاد که کسانی نزد رسول الله آمدند که او را نمیشناختند و من هم حضور داشتم، چون لباس پیغمبر فرقی با لباس مسلمین نداشت و هیچ کس نمی توانست از روی لباس ها و علائم ظاهری تشخیص بدهد که وی پیغمبر است.

در مواقع عادی پیغمبر بین مسلمان ها قرار می گرفت و بر آن ها مقدم نمی شد تا کسانی که می خواهند پیغمبر را ببینند از روی تقدم وی، رسول الله را بشناسند.

معهذا قیافه ی پیامبر ما طوری جذاب و دارای روحانیت بود که هرکس که میخواست پیغمبر را ببیند در نظر اول بین عده ای از مسلمین وی را می شناخت و به سوی محمد (ص) می رفت.

-----

وقتی مسلمونا توی فلسطین پیروز میشن، شخصی به نام خالدبن ولید میشه حاکم اونجا که بت پرستی بوده که بعدا مسلمون شده بوده. منتها وقتی مسلمون میشه خیلی متعصب میشه و هر کسی که مسلمون نبوده و مسلمون نمیشده رو به قتل می رسونده.

بنابراین یکی دیگه از مسلمون های فلسطین یه نامه می نویسه و میده که یه نفر (همونی که توصیفات بالا رو داشت میگفت) ببره برای پیامبر. اونم می بره و پیامبر وقتی متوجه میشه قضیه چیه خیلی متاثر میشه و به حضرت علی میگه یه نامه از طرف من به خالدبن ولید بنویس و بگو:

خداوند در قرآن میگوید یهودیان و عیسویانی که از دستور پیغمبر خود پیروی نمایند و از نیکوکاران باشند به بهشت می روند. ما مکلف هستیم که از امر خدا اطاعت کنیم و خداوند امر نکرده که اهل کتاب به زور دین اسلام را بپذیرند. از قول من به او بنویس که بعد از این از ابراز فشار به یهودیان و نصرانیان خودداری کند و اگر اموال یهودیان و نصرانیان را که کافر حربی نبوده اند ضبط کرده به آنها بدهد.

---

این تیکه ی صحبت پیامبر که پررنگش کردم واقعا برام خیلی جالب بود. پیامبر به صراحت بعد از اینکه اسلام رو معرفی کرده و همه می تونستن مسلمون بشن، بازم گفته میشه یه آدمی یهودی یا مسیحی باشه و بره بهشت، ولی من یه سری از مسلمونا رو دیدم که اصرار دارن که نخیر، بهشت رفتن مسیحی ها و یهودی ها فقط برای اونایی بوده که مال قبل از اسلام بودن و بعد از اینکه پیامبر اسلام رو معرفی کرده، هرکی مسلمون نشه دیگه نمیره بهشت!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر:

یکی از فرستاده هایی که پیامبر به کشورهای دیگه فرستاده بود، فرستاده ای بود به نام عثمان که پیامبر به مصر فرستاده بود (هم زمان با فرستاده ای دیگه ای که به استانبول فرستاده بود).

وقتی عثمان به مصر میره، برخلاف پادشاه استانبول، که بهش می گفتن رم، پادشاه مصر خیلی با عثمان با رفتار خوش برخورد می کنه و بهش میگه که روزی یه بار بیاد به دربارش و باهاش صحبت می کنه.

اونجا پادشاه مصر به عثمان میگه که من مطمئنم اگه پیامبر شما که تونسته اعراب رو خدا پرست کنه به کشور ما بیاد، ما رو از دست یونانی ها نجات میده.

پادشاه مصر اینم میگه که پادشاه استانبول (که بهش بیزان تیوم هم گفته میشده) هم که ادعا میکنه رمی هست،  در واقعا رمی نیست، بلکه یونانیه و اون سرزمین استانبول هم خاک رم نیست، بلکه رم اونجایی هست که پایتختش همون روم هست، و استانبول در واقع ملک یونانی هاست.

تقریبا هزار سال پیش یونانی ها به مصر حمله کردند و شهر اسکندریه رو توی این کشور ساختند و ما از اون به بعد از دست رومی ها و یونانی ها آسایش نداشتیم. هیچ وقت هم رابطه ی ما با یونانی ها خوب نشده، گرچه یه سری مناسباتی بین مصر و یونانی ها وجود داره الان. اگه قرار بود رابطه ی ما با یونانی ها خوب بشه باید توی این هزار سال اتفاق می افتاد! ولی مصری ها نسبت به اعراب اصلا بدبین نیستن و ازشون به نیکی یاد می کنن.

حالا تو که رفتی پیش پیغمبرت بگو که با قشونش به مصر بیاد. البته بهش بگو که بعد از فوت من بیاد! من پیر هستم و به زودی می میرم و توی این مدت کمی که زنده هستم نمی تونم دینمو که قبطی هست تغییر بدم. به پیامبرتون بگو همین که من فوت کردم راه بیفته و با قشونش بیاد اینجا و مطمئن باشه که در مدت کمی اینجا رو تسخیر می کنه.

من خیلی علاقه مندم که پیامبر شما به اینجا بیاد و اینجا عدالت و مساوات رو برقرار کنه. من بعد از مرگ خودم از ظلم هرقل (پادشاه استانبول) به مردم اینجا می ترسم، الان که زنده هستم نمیذارم هرقل و عمالش به مردم ظلم کنن ولی وقتی من بمیرم، هرقل و عمالش دیگه مانعی نمی بینن در مقابل ستمگری هاشون.

بعد ا زاین حرفا، پادشاه مصر یه سری هدیه به عثمان میده که برای پیامبر ببره.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٦ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت از کتاب چون بیشتر توصیفی بود، خودم خلاصه اش رو می گم و هیچی از متن کتاب رو نمی ذارم.

پیامبر وقتی تصمیم میگیره به پادشاه های کشورهای دیگه نامه بنویسه (به پیشنهاد عایشه) به چهار تا کشور نامه می نویسه که یکیش روم هست. ولی این روم که همیشه گفته میشه، منظور ایتالیا نیست، بلکه، استانبول امروزی هست.

پیامبر نامه رو می نویسه و میده به یه بنده ی خدایی از اصحابش که ببره. این آدم هم به همراه غلامش بلند میشه با شتر میره روم. اول که به یکی از شهرهای اونجا می رسه تازه می بینه دنیا یه شکل دیگه هم می تونه باشه! آخه اونجا خیلی آباد بوده، با سنگ های مرمر. آب داشتن به مقدار زیاد و صد البته آبادانی، چیزی که توی عربستان واقعا کیمیا بوده. حتی وقتی میره حمام تعجب می کنه که اینا هرچقدر که دلشون بخواد آب مصرف می کنن. شترهاشون هم با دیدن اون چیزهای متحرک داخل شهر (کتاب مستقیما اسم نبرده، ولی احتمالا منظورش کالسکه بوده) رم می کنن و نگه داشتنشون سخت بوده.

خلاصه، با زبون بی زبونی (چون زبون کشور روم رو بلد نبودن و رومی ها هم که عربی بلد نبودن!) سعی می کنن خودشون رو به هرقل پادشاه روم برسونن (که البته توی یه شهر دیگه و در واقع پایتخت روم بوده). اولین آدم مهمی که اینا می تونن به محضرش برسن یه فرمانده ی قشون هست که وقتی نامه رو از اینا می گیره و مترجم میاره و مترجم براش ترجمه می کنه، اینا رو حبس می کنه و هر روز یه قرص نون بهشون میده فقط. شترها و پولشون رو هم می گیره. بعد از چند روز میان اینا رو از حبس در میارن و بهشون می فهمونن که قراره با سربازهایی که دارن میرن پیش پادشاه (هرقل) برن اونجا. این بندگان خدا هم میگن خب شترهامونو بدین تا بریم ولی تازه می فهمن که ارتش شترهاشونو ضبط کرده.

با پای پیاده با اون سربازهای شترسوار میرن به شهری که هرقل هست. روزی که می رسن اونجا یه یکشنبه ی خاص هست. روزی که مسیحی های اونجا (هرقل ارتدکس بوده) معتقد بودن عیسی در چنین روزی وارد بیت المقدس شده. توی اون روز عده ای از رجال میرن به دربار پادشاه و براش هدیه می برن و این بندگان خدا اونجا می فهمن (مترجمه بهشون میگه) که اون فرمانده ی قشون این دو تا آدم رو داره به عنوان هدیه می فرسته برای پادشاه!!

توی این مسیری که داشتن با سربازا می رفتن، همیشه باید شبا روی زمین یا نهایتا کاه می خوابیند. یه بار وقتی که همین طوری دراز کشیده بودن روی زمین یه خانمی داره رد میشه، بالای سر اینا وای می ایسته و با دستش علامت صلیب می کشه و بعد مکالمه ای بینشون پیش میاد که مترجم براشون ترجمه می کنه و اینا می فهمن که هرقل هر کسی رو که مذهب نستوری داره می کشه یا کور می کنه (مثل شوهر این خانم). مذهب نستوری هم یه جور مسیحیت بوده که معتقد بوده عیسی پسر خدا نیست، بلکه پیامبر خداست. این خانم بهشون هشدار میده که اگه با یه مذهب دیگه برن پیش هرقل حتما یا کشته میشن یا یه بلایی سرشون میاد.

خلاصه اینکه، اینا قبل از اینکه برن دربار حساب دستشون اومده که با چطور کسی طرف هستن. به هر حال وقتی که مراسم انجام میشه، در نهایت نوبت اینا میشه و با مترجم میرن جلو. نامه رو میدن به مترجم و برای هرقل ترجمه می کنه. هرقل هم می خونده و یه سکه میده به مترجم که بده به فرمانده ی قشون و میگه تفریح خوبی بود. این آدما دیوونه ان و باید ببرنشون دیوونه خونه و بعد هم از اون محل خارج میشه.

این قسمت آخری رو مترجم برای این بندگان خدا ترجمه نمی کنه و وقتی ازش می پرسن و بهشون میگه، میگن خب چرا نگفتی که ما عاقل هستیم و دیوونه نیستیم و مترجم میگه من جرئت ندارم که با پادشاه مخالفت کنم و اونم میره.

بعدش یه عده میان و این بنده های خدا رو می برن دیوونه خونه. البته اونا که نمی دونن کجا می رن، چون زبون رومی بلد نبودن ولی وقتی می رسن می فهمن که کجان.

اینجا هم هر روز فقط یه قرص نون بهشون میدن و چند روز به همین منوال میگذره. تا اینکه یه شب یه کشیش روحانی میاد پیششون و اینا متوجه میشن که این کشیش عربی بلده. ازش می پرسن که آیا به عربستان سفر کرده تا حالا، کشیش می گه نه ولی یه مدتی توی مرز عربستان، توی شام (سوریه ی امروزی) بوده و عربی رو اونجا یاد گرفته.

کشیش می دونسته اسلام چیه و به اینا می گه که من می دونم که دین شما دین عدالت هست، در حالی که اینجا همه اش بساط ظلم هست و هرقل هم آدم ستمگری هست و هر کسی که ارتدکس نباشه رو می کشه (حتی اگه مسیحی باشه)، شما خیلی شانس آوردین که نکشدتون و کورتون هم نکرده و بعد هم بهشون میگه که شام و مصر هم تحت سلطه ی همین پادشاه هست و مردم واقعا از ظلم این آدم به تنگ اومدن. شما به پیامبرتون بگین که اگه به مصر و سوریه حمله کنه و با این پادشاه بجنگه، حتما پیروز میشه و مردم نجات پیدا می کنن.

این فرستاده ها هم میگن باشه به پیامبر می گیم، ولی اول باید از اینجا بریم بیرون. کشیش میگه من راهش رو بلدم. راهش اینه که من به مسئولین اینجا میگم که شما عاقل بودین و خودتون رو به دیوونگی زدین، اونا 25 ضربه شلاق بهتون می زنن و آزادتون می کنن. بعد بیاین به فلان کلیسا و بگین که با فلانی کار دارین (که این فلانی خود همین کشیش هست).

بعد کشیش می ره و تا چند روز هیچ خبری نمیشه. بعد از چند روز یه روز میان اینا رو می برن بیرون، 25 ضربه شلاق می زنن و ولشون می کنن. اینا هم که زبون رومی بلد نبودن، فقط به هرکی می رسیدن اسم کلیسا رو می گفتن و مردم راه رو نشونشون می دادن. بالاخره کلیسا رو پیدا می کنن.

خدمه ی کلیسا اول میخوان اینا رو بندازن بیرون، ولی اینا اسم کشیش رو چند بار صدا می زنن و اون خدمه هم با هم صحبت می کنن و ظاهرا متوجه میشن که اینا با فلانی کار دارن. بهشون اشاره می کنن که دنبالشون برن و اینا هم میرن و وارد یه حجره ای میشن. چند لحظه ی بعد کشیش دم حجره ظاهر میشه اونم به شکلی بسیار عصبانی و به رومی یه چیزایی بهشون میگه، وسط حرفاش هم میگه که این عصبانیت ساختگی هست و من مجبورم این کارو بکنم تا این خدمه شهادت بدن که من با شما دوستی نکردم. خلاصه بهشون یه نامه ای میده برای اسقف شهر بیت المقدس.

وقتی از کلیسا خارج میشن توی کسیه ای که بهشون داده رو نگاه می کنن و می بینن که علاوه بر اون نامه 10 سکه ی طلا هم براشون گذاشته. این ده سکه برای رسیدنشون به مدینه کافی بوده و با این پول برای خودشون لباس می خرن و کفش و خلاصه برمیگردن عربستان. وقتی می رسن به ماسه های بیابون و به اولین شهر مرزی عربستان کلی خوشحال میشن که بالاخره به وطن خودشون برگشتن.

جالبه که اینجای ماجرا که می رسه میگه توی عربستان هرچند که آب خیلی کمه و مرتع کمه، ولی هرچی که هست متعلق به همه است، در حالی که توی روم آب رو می فروختند با وجود اون همه آبادانی ای که داشتن.

-----

یه چیز دیگه هم که برام جالب بود اینجا می نویسم، این رو همین فرستاده ی پیامبر میگه ولی خب جزو داستان نیست و اونم این که سبز نماد قبیله ی هاشم بوده.


[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی (دیگه صفحه های آخرم، داره تموم میشه. واسه همین تند تند پست های اینو میذارمچشمک) :

الا لا خَیْرَ فى عِلْمٍ لَیْسَ فیهِ تَفَهُّمٌ، الا لاخَیْرَ فى قِرائَةٍ لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ، الا لاخَیْرَ فى عِبادَةٍ لا فِقْهَ فیها


آگاه باشید! علمى که در آن فهم نباشد فایده‌اى ندارد. بدانید! قرائت قرآن اگر همراه با تدبّر و اندیشه (در معانى آن) نباشد بى‌فایده است. آگاه باشید! عبادتى که در آن تفکّر و اندیشه نباشد خیرى ندارد.


[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

ثَلاثٌ یُمْتَحَنُ بِها عُقُولُ الرِّجالِ: هُنَّ الْمالُ وَ الْوِلایَةُ وَ الْمُصیبَةُ؛


با سه چیز عقل انسان‌ها محک زده مى‌شود: ثروت، پست و مقام، مصیبت‌ها و مشکلات.

-----

این روایت رو هم نمی دونم مال حضرت علی هست یا نه، ولی توی کتاب نقل قول شده بود:

مجذوب فراوانى نماز و روزه و سایر عبادات دیگران مشوید! چون گاهى این‌ها را از سرِ عادت انجام مى‌دهند، بلکه افراد را به راستگویى و أداى امانت امتحان کنید.

به نظرم این توصیه واقعا واسه ی خیلی از ماها مفیده!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از زندگی حضرت علی :

اینکه در روایات آمده است: «شیطان لشکریانش را در فاصله زمانى بین نماز مغرب و عشا بسیج مى‌کند»  به خاطر این است که در این ساعت معمولًا مردم بیکار هستند.

بدین جهت آن لحظات «ساعة الغفلة» نامیده شده.

و «نماز غفیله» که بین نماز مغرب و عشا خوانده مى‌شود را نیز بدین جهت «نماز غفیله» نامیده‌اند که از آثار زیان‌بار غفلت مى‌کاهد.

 

پی نوشت: دقت داشته باشین که این روایت اول لزوما مال حضرت علی نیست، فقط از این کتاب نقل قول کردم.


[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

 

یا کُمَیْلُ! انَّ هذِهِ الْقُلُوبَ اوْعِیَةٌ، فَخَیْرُها اوْعاها، فَاحْفَظْ عَنى ما اقُولُ لَکَ، النَّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبَّانِىٌّ، وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى‌ سَبیلِ نَجاةٍ، وَ هَمَجٌ رَعاعٌ اتْباعُ کُلِّ ناعِقٍ، یَمیلُونَ مَعَ کُلِّ ریحٍ، لَمْ یَسْتَضیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَ لَمْ یَلْجَئُوا الى‌ رُکْنٍ وَ ثیقٍ؛


اى کمیل! این دل‌ها همانند ظرف‌هاست؛ بهترین آن‌ها، ظرفى است که قدرت حفظ و نگهدارى و گنجایش بیش‌ترى داشته باشد، بنابراین آنچه براى تو مى‌گویم حفظ کن.

مردم سه گروهند: اوّل علماى ربّانى، دوم دانش‌طلبانى که در راه نجات دنبال تحصیل علم هستند، و سوم احمقان بى‌سر و پا که دنبال هر صدایى مى‌روند (و پاى هر پرچمى سینه مى‌زنند) و با هر بادى حرکت مى‌کنند! همان‌ها که با نور علم روشن نشده‌اند و به ستون محکمى تکیه نکرده‌اند.


[ ۱۳٩٢/۸/۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

قال على علیه السلام:
اللَّهُمَّ اغْفِرْلى رَمَزاتِ الْالْحاظِ، وَ سَقَطاتِ الْالْفاظِ، وَ شَهَواتِ الْجَنانِ، وَ هَفَواتِ اللِّسانِ

الهى! نگاه‌هاى اشارت‌آمیز، سخنان بى‌فایده، خواسته‌هاى نابجاى دل، و لغزش‌هاى زبان را بر من ببخش!

----

فکر می کنم همه ی ما همه ی اینا رو چندین بار مرتکب شدیم. ولی من فکر می کنم اولی و آخریش یه چیز دیگه است!! مخصوصا اون نگاه های اشارت آمیز که خودمون فکر می کنیم ما که چیزی نگفتیم که بخواد غیبت و تهمت و فلان و فلان باشه.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با توجه به اینکه مخم پکیده!!! پناه بردم به کتاب خوندن از شر کارهای درسی روزانهنیشخند.

این حاصلش شد:

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

مرد عربى خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: اى پیامبر خدا! به من قرآن بیاموز. پیامبر اسلام یکى از اصحابش را فراخواند و به او دستور داد که به آن مرد عرب تعلیم قرآن کند.


صحابى رسول اللَّه سوره «زلزال» را به مرد عرب تعلیم داد. وقتى عرب بیابانى سوره زلزال را فراگرفت، از جاى برخواست تا با پیامبر خداحافظى کند و برود. همگان متعجّب شدند!


پیامبر پرسید: کجا مى‌روى؟

مرد گفت: یا رسول اللَّه! دو آیه آخر این سوره

«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ»


براى تمام عمر من کافى است!
پیامبر فرمود: «او را به حال خود بگذارید، که مرد فقیهى شد!

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه حدیثی توی این کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی نوشته بود که معلوم نشد مال حضرت علی ه یا کس دیگه. به هر حال به خوندنش می ارزیدچشمک:

«آن کس که غیبت مردم کند اگر توبه نماید آخرین کس است که وارد بهشت مى‌شود و اگر توبه نکند نخستین کسى است که وارد دوزخ مى‌شود!»

[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

 

على علیه السلام:
لا یَذُوقُ الْمَرْءُ مِنْ حَقیقَةِ الْایمانِ، حَتّى‌ یَکُونَ فیهِ ثَلاثُ خِصالٍ: الْفِقْهُ فِى الدینِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَصائِبِ، وَ حُسْنُ التَّقْدیرِ فِى الْمَعاش

 

 

 

هیچ انسانى طعم ایمان را نمى‌چشد، مگر این که داراى سه خصلت باشد:
1- آگاهى در دین، 2- صبر در برابر مصیبت‌ها، 3- اندازه‌گیرى در مخارج

 

هیچ وقت فکر نمی کردم "اندازه گیری در مخارج" اینقدر مهم باشه!متفکر

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چرا پیامبر با حفصه ازدواج کرد؟

بعد از جنگ احد، چون تعداد زیادی از زنا بیوه شدن و بچه ی بی سرپرست داشتن و خودشون هم سرپرست نداشتن دیگه، پیامبر پیشنهاد داد که هر کس از مردا با یکی از این بیوه ها ازدواج کنه.

دو نفر از پیامبر خواستن که اونا رو از این کار معاف کنه، یکی حضرت علی که به پیامبر گفت من انقدر به فاطمه علاقه دارم که نمی تونم زن دیگه ای بگیرم و نفر دیگه ابوبکر که به پیامبر گفت چون سالخوره است نمی خواد ازدواج کنه مجددا.

از بین سایرین عثمان داوطلب بود که با یکی از بیوه ها ازدواج کنه. از طرفی دختر عمر بن خطاب هم از جمله بیوه های جنگ احد بود. عمر به عثمان پیشنهاد میده که با دخترش،حفصه، ازدواج کنه ولی عثمان امتناع می کنه. عمر هم خیلی ناراحت میشه، چون اگه عثمان داوطلب ازدواج با بیوه ها نشده بود، کسی به زور نمی خواست دخترش رو به زنی به کسی بده و عمر هم به دلیل داوطلب شدن عثمان این پیشنهاد رو به اون داده بود و حالا عثمان رد کرده بود.

طبق گفته ی اون کسی که داره تعریف می کنه، بعد از اینکه عثمان از ازدواج با حفصه امتناع نمود، اگر داماد پیامبر نبود، در همان لحظه به دست عمربن خطاب کشته میشد.

ولی چون داماد پیامبر بود، عمر به احترام پیامبر از قتلش صرف نظر می کنه و موضوع رو به پیامبر می گه و پیامبر هم برای اینکه عمر رو راضی کنه و از خشمش کم کنه،  موافقت می کنه که با حفصه ازدواج کنه.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین الان توی کتاب عایشه بعد از پیامبر یه چیزی دیدم که واقعا شاخ در آوردم! اگه واقعا این حرف درست باشه، وای به حال ما با این اسلام اجرا کردنمون...

قضیه در مورد ازدواج پیامبر با ام سلمه است. پیامبر از ام سلمه خواستگاری می کنه و ام سلمه به سه دلیل رد می کنه: 1- من خیلی سالخورده ام و تو که همسری مثل عایشه داری چرا باید منو بخوای 2- چطور من چهار تا بچه ی یه شوهر دیگه رو به خونه ی یه شوهر جدید می تونم بیارم؟ 3- تو همیشه منو با عایشه مقایسه خواهی کرد.

پیامبر در جواب اولی میگه تو از من سالخورده تر نیستی، حتی اگر هم بودی من باز با تو ازدواج می کردم، خدیجه از من 15 سال بزرگتر بود. در مورد دومی میگه اصلا نگران بچه هات نباش و در مورد سومی بهش اطمینان میده که مشکلی پیش نمیاد.

بعدش که ام سلمه قبول می کنه (این اون تیکه ای بود که واسه من خیلی جالب بود و تا الان نمی دونستم):

ام سلمه موقعی که می باید زوجه ی پیغمبر شود جهیز نداشت و دارای خویشاوندی ذکور نبود که به او جهیز بدهد. بر طبق قانون اسلام هر زن که جهیز ندارد و دارای خویشاوندی از طبقه ی ذکور نیست که به او جهیز بدهد، می باید جهیز خود را از بیت المال دریافت کند.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چند تا پست قبل تر یه صحبتی از حضرت علی گذاشتم که گفته بود که بعد از فوت پیامبر در زمان خلافت حضرت علی، از بیت المال سهمی به عایشه تعلق می گرفته. توی همون پست گفتم که این تصور پیش نیاد که طرف چون زن پیامبر بوده سهمی داشته از بیت المال، ممکنه علت دیگه ای داشته باشه.

الان در ادامه ی کتاب این توضیح داده شده (البته هدف این قسمت چیز دیگه ای هست ولی به طور اتفاقی به اون شبهه ای که الان گفتم جواب داده):

بعد از جنگ احد تعداد زیادی از مسلمونا شهید میشن وزن های بیوه و بچه هاشون بی سرپرست میشن. پیامبر اونجا بهشون میگه که هر وقت وضع مادی مسلمونا خوب شد ما از بیت المال به این زن ها و بچه های بی سرپرست مستمری میدیم، ولی الان که وضعمون خوب نیست، بهتره که همین مسلمونایی که هستن با یکی از این زن ها ازدواج کنن و سرپرستی بچه های اونا رو به عهده بگیرن و خودش هم میگه مثلا من با ام سلمه ازدواج می کنم که چهار تا بچه ی صغیر داره و از این بچه ها مثل بچه ی خودم نگه داری می کنم.

این طوری میشه که پیامبر با ام سلمه ازدواج می کنه و اون قضیه ی مستمری هم که گفتم، طبق گفته ی خود پیامبر به زنای بی سرپرست تعلق می گرفته و از اونجایی که وقتی پیامبر فوت می کنه زناش بی سرپرست محسوب میشن، در زمان خلافت حضرت علی به اونا مستمری داده میشده (قبل و بعدش رو من نمی دونم).


[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب