ایکیا/مهمونی

 

دیروز صبح من نوبت دکتر داشتم برای معاینه. از قبل بچه ها صحبت کرده بودن که این هفته بریم ایکیا (IKEA)، ما هم اون موقع موافقت کرده بودیم. ولی خب بعدا دکتر من قرارمو گذاشت شنبه، ما مجبور شدیم ایمیل بزنیم بگیم ما نمیایم.

اون روز که با همسر رفته بودیم بیرون (یعنی پریروزنیشخند)، دوستمون زنگ زد گفت نمیشه که بدون شما بریم، ما همه جا رو با هم میریم، یه کمی دیرتر میریم که شما هم کارتون با دکتر تموم بشه و بتونین بیاین مژه. بعله دوستای ما به این خوبین چشمک.

ما هم قبول کردیم. دیروز صبح ساعت 11:30 وقت دکتر داشتم. ما همیشه یه جوری می رفتیم که راس ساعتی که دکتر گفته اونجا باشیم، ولی خب بعد باید توی اتاق انتظار بشینیم تا صدامون کنن و همیشه 45 دقیقه ای طول می کشه! این دفعه گفتیم خب ما زودتر میریم، 45 دقیقه زودتر میریم که ساعت 11:30 نوبتمون بشه. همین کارو هم کردیم و همین طورم شد! یعنی من 11:35 تو اتاق دکتر بودم و دکتر داشت منو معاینه می کرد.

از اون طرف بلیت من و همسر هر دوش تا 28 فوریه وقت داشت. منم به همسر گفتم تا من میرم دکتر، تو برو بلیتامونو بخر از ایستگاه قطار. بنابراین وقتی از خونه با هم اومدیم بیرون، همسر رفت سوار دوچرخه شد که بره بلیت بخره و من تنهایی رفتم دکتر.

هنوز من تو اتاق انتظار بودم که همسر اومد و گفت که بلیت منو تونسته بخره ولی بلیت خودشو نه. طرف گفته بود برای بلیت ماهانه فقط به دانشجوهای همین شهر تخفیف میدیم، و همسر کارت دانشجوییش مال یه شهر دیگه بود.

البته اون طرف بلد نبوده، وگرنه هم همسر قبلا دو بار تو شهر ما بلیت ماهانه تخفیف دار خریده و هم من زمانی که می رفتم شهر اونا، بلیت ماهانه رو با تخفیف می گرفتم. همسر هم نخریده بود تا دوشنبه با کارت دانشجویی کلاس زبانش بره که دیگه کسی بهونه نیاره.

البته همین که همسر دوشنبه بره و مسئول همیشگیش اونجا باشه کافیه و می تونه بلیت تخفیف دار بخره لبخند.

خلاصه، کارمون تو دکتر ساعت 12 تموم شد و برگشتیم خونه. من یه کم دیگه روی پروژه ی دانشگاهم کار کردم و دیگه 12:20 اینا آماده شدیم و رفتیم که با دوستامون بریم ایکیا.

وقتی رسیدیم بقیه قبلا اومده بودن قطار هم حدود ده دقیقه دیگه حرکتش بود.

ایکیا یه فروشگاه خیلی بزرگه که همه چی داره، از پیچ و مهره گرفته تا مبل و کمد و این چیزا. قیمتای این فروشگاهم خیلی ارزونه. برای همین کسایی که تازه رفتن خونه ی نو یه بار میرن ایکیا و هرچی می خوان برای خونه شون میخرن ولی ما هیچ کدوممون خرید کلی نداشتیم، فقط یه سری چیزای خرده ریزه بود که می خواستیم بخریم که خریدیم. خریدمونم خیلی زود تموم شد. تا قبل از دو ساعت اومدیم بیرون که به قطار برسیم، وگرنه باید دو ساعت دیگه صبر می کردیم!

وقتی رسیدیم شهر خودمون، دو تا از بچه ها که از ما جدا شدن و رفتن خونه شون، چون می خواستن اسکایپی با ایران صحبت کنن. ما موندیم و اون یکی خانواده. اونا هم گفتن بیاین بریم خونه ما. رفتن یه بستنی هم خریدن که بریم خونه ی اونا.

از اونجایی که من و همسر خیلی گرسنه بودیم و ناهار نخورده بودیم، ما گفتیم پس بریم مغازه ی ترکا که همون نزدیکی بود تا یه کم سوسیس بخریم برای خودمون (آخه خیلی هوس سوسیس کرده بودیم!). اونا هم باهامون اومدن و نتیجه این شد که همبرگر و سوسیس خریدیم که بریم خونه ی اونا بخوریم نیشخند و دقیقا هم همین کارو کردیم چشمک.

همبرگره خیلی چسبید، ولی سویسشون اصلا خوب نبود، به قول دوستمون مزه ی تخم مرغ می دادچشمک.

بعد از خوردن شام، تازه نشستیم بستنی خوردیم. دیگه بعدش می خواستم بیایم خونه مون که تازه فهمیدیم چایی نخوردیم نیشخند. آخه چایی رو اول دم کردن ولی چون می خواستیم شام بخوریم گفتیم باشه بعد از شام که بعد از شام هم یادمون رفته بود!

این شد که دوباره یه بیست دقیقه دیگه نشستیم و چاییه رو خوردیم بعدش دیگه بالاخره پا شدیم اومدیم خونه مون.

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
لیلی

IKEAی شهر شما قهوه مجانی با کارت عضویت نمیده؟

یک ذهن پریشان

به به پس حسابی خوش گذروندین