باز با بهانه ی همیشگی دلم گرفت

 

باز با بهانه ی همیشگی دلم گرفت

یاد درس و کار و زندگی ... دلم گرفت

فکر در به در شدن ها برای کار

فکر یک لقمه نان و ... گشنگی ... دلم گرفت

فکر دکترا و ارشد و ... چه کشک

این همه درس و بیکارگی ... دلم گرفت

این طرف، انگ کشتن و اسم قاعده*

آن طرف ...خارجی و کابارگی ... دلم گرفت

این طرف، روسری، نماد وحشت و غلو دین

آن طرف، روسری و کفر و بیگانگی ... دلم گرفت

فکر ماندن و نرفتن و راه پیش رو...

فکر رفتن و حس آوارگی دلم گرفت

--

* منظور القاعده است.

---

9:27 دقیقه ی بعد از ظهر، 7 دسامبر 2013

----

نمی خواستم شعر بگم ، اصلا نمی خواستم شعر بنویسم! اومدم اینجا که بگم داشتیم با یکی از بچه ها صحبت می کردیم که بعد از 12 سال اینجا بودن برگشته ایران و هیچ جا بهش کار نمی دن و میگن تو مشکوکی که این همه مدت اونجا بودی و حالا خواستی که برگردی!!! آدمی که اینجا وقتی باهاش قرار داشتی، راس ساعت نماز میگفت برات چایی می ریزم تو بخور، من میرم نماز! آدمی که وقتی وسایلشو می خواست جمع کنه، ما رفتیم خونه اش. چند تا قرآن بود توی خونه اش که از بس خونده شده بودن پاره پاره شده بودن، انگاری روزی صد بار طرف اینا رو خونده...

اومدم بگم که دلم گرفت که ما هم اگه برگردیم کشور خودمون شاید حس غریبگی داشته باشیم، شاید حس از اینجا موندن و از اونجا رونده شدن داشته باشیم.

عنوانشو که نوشتم، احساس کردم می تونه یه مصراع یه شعر باشه، بعدش هم ادامه اش دادم و بقیه ی شعرو گفتم. ببخشید اگه وزنش مشکل داره. خودم احساس می کنم وزنش مشکل داره، مخصوصا بیت اول که حس می کنم توش سکته هست ولی واقعا حس و حال چک کردنش و در آوردن وزنشو ندارم.

می خواستم بیشتر حرف بزنم، ولی اصلا حسشو ندارم...

/ 7 نظر / 2 بازدید
صبا

فقط می تونم بگم درکتون می کنم

پیرامید

ما هم دلمون گرفت [ناراحت] یاد میراث آلبرتا2 افتادم و اون حرفایی که اون پسره می زد... همون که تو فرانسه بود... با گروهی که فیلم رو ساخته بودن رفت موزه لوور...

604

نمی خوام ته دلتون رو خالی کنم اما وقتی ما می خواستیم بریم یعنی 90 درصد کارهای همسرم اوکی شده بود یکی از اساتید خوب وبا وجدانش بهمون گفت اگه میخواید برید که برا همیشه بمونید برید اما اگه میرید که برگردید این کارو نکنید چون قبل از اینکه اصلا جامعه بخواد پذیرای شما باشه خودتون هرگز نمیتونید خودتون رو با اینجا وفق بدید اونوقت تبدیل میشید به یک شهروند غرغرو... نمیدونم کار خوبی کردیم یا بد اما، همیشه یه چیزی ته دلم میگه: ای کاش میرفتیم وخودمون تجربه می کردیم!!! حالا شاید برای فرصت مطالعاتی یا پست دکترای همسر آمدیم نمیدونم شاید....... من براتون از صمیم قلب بهترینهارو آرزو دارم واینو مطمئنم خوب بودن وخوب زندگی کردن هرگز وهرگز چیزی نیست که بخواد توسط چند تا آدم سنجیده بشه وارزش واعتبار اون برای همیشه تا ابد ماندگاره [لبخند]

صبا

ولی از همه اینا بگذریم، خوب شعر می گی ها[گل]

لیلی

نمی خوام بگم اونها حق دارن یا درست می گن ولی عده ای فکر می کنن کسی که توی ایران درس خونده مستحق تره برای یک شغلی تا کسی که خارج درس خونده. در صورتی که درس خوندن به زبان غیرمادری خیلی سخت تره ما که خارج از ایران زندگی کردیم و کرامت و احترام رو دیدیم برامون بی احترامی و تندخویی و حق به جانب برخورد کردن دیگران خیلی سخت تر هست تا نسبت به کسی که آرامش و احترام رو ندیده باشه

لیلی

نمی خوام بگم که ایران خیلی اوضاع خوبه و یا فرش قرمز برامون و براتون پهن کردن ولی زود ناامید نشو و زود تصمیم نگیر برای ماندن یا رفتن. در هر دو صورت تلاشت رو بکن اگر نشد بگو می مونم

صبا

یرای استخدام شدن که عقاید مطرح نیست، فقط بند پ لازم هست!! و یه مساله دیگه اینکه شماهایی که اونجا بودین وقتی برگردین اینجا کار متناسب با تخصصتون وجود نداره حتی اگر استخدام بشین-- البته برای ماها که اینجا هستیم هم وجود نداره--- کلا 10 تا دانشگاه داریم که سرشون به تنشون بیارزه، دیگه نه آزمایشگاهی، نه مرکز تحقیقاتی، هیچی... باید بری به یه عده دانشجو که از سر بیکاری اومدن دانشگاه و سطح آی کیو و درک اجتماعیشون زیر خط فقر هست درس بدی.[ناراحت]