امروز

 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد که براتون بگم.

همسر تحت تاثیر ایران رفتنش دیشب گفت شبا زود بخوابیم صبحا زود بیدار شیم لبخند. منم از خدا خواسته گفتم باشه! من کلا آدمی ام که به شدت موافقم صبحا زود بیدار شیم، شبا هم زود بخوابیم. کلا من طرفدار صبحم همیشه؛ طرفدار روز، روشنایی، خورشید، آفتاب.

واسه همین، دیشب نزدیکای یازده خوابیدیم. صبح هم یه ربع به هفت قرار بود بیدار شیم. ولی من زودتر بیدار شده بودم و هی فک می کردم چرا گوشی همسر زنگ نمی زنه. بالاخره گوشی همسر زنگ زد و بلند شدیم زندگیمونو تو یه روز قشنگ شروع کردیم لبخند.

من باید قبل از اینکه برم دانشگاه لباسمو اتو می کردم. واسه اینکه یادم نره دیروز لباسمو گذاشته بودم رو صندلی میز ناهارخوری که جلوی چشم باشه. صبح بعد از صبحونه، اونو اتو زدم و رفتم لباسامو بپوشم. اگه مثل همیشه می خواستم بپوشم سر وقت بودم، ولی امروز اصرار داشتم همه ی روسری هامو تک تک امتحان کنم ببینم کدوم بهم میاد!

فک کنم چهار تا روسری بود که همشونو امتحان کردم. دونه دونه هی می پوشیدم، هی می اومدم همسر نظر بده. نتیجه اش این شد که با روسری ای که خواهر همسر خریده بود رفتم. من که از اول گفتم سلیقه ام به خواهر همسر نزدیک تره تا به خواهرای خودم!!

قطارا امروز ساعتاشون عوض شده بود. فک می کنم علتش همون تغییر ساعت باشه که الان یه ساعت کشیدن عقب. قبلا چک نکرده بودم. به هوای این بودم که مثل هفته ی پیش برم ولی خب قبل از رفتن که چک کردیم، معلوم شد که اون ساعتی که من اون دفعه رفتم دیگه قطار نیست. مجبور بودم با قطار دیرتر برم.

تا رسیدم دانشگاه ساعت نزدیک یازده بود. رفتم پست باکسمو چک کردم، هیچی توش نبود! وسایلمو گذاشتم تو اتاق. رفتم سراغ منشی گفتم کو قرارداد من؟ قرار بود تو پست باکسم باشه که. گفت آها ببخشید، من یادم رفته بذارم. هنوز پیش منه. قراردادو آورد. سه تا نسخه بود که باید امضا می کردم. خدا رو شکر دیگه از فرم پر کردنای دفعه ی قبل اصلا خبری نبود. فقط سه تا امضا کردم و تموم لبخند.

در همین حین که من تو اتاق منشی بودم یه نفر بهش زنگ زد. من اصلا گوش نمی دادم چی میگه. فقط متوجه شدم که داره راجع به یه مشکلی صحبت می کنه و سعی میکنه یه چیزی رو هماهنگ کنه. یهو دیدم اسم منو برد! گوشام تیز شد یهو نیشخند. متوجه شدم مربوط به کلاس منه که هنوز معلوم نیست کجا باید برگزار بشه!

اون اتاقی که دو جلسه ی اول ما اونجا کلاس داشتیم، در واقع اتاقی هست که در حالت عادی ازش استفاده نمی شه. فقط برای یه سری جلسات خاص استفاده میشه. استادم گفته بود این جلسات همیشگی نیست و هر از گاهیه و اگه تداخلی پیش اومد، کلاس تو رو جا به جا می کنیم. حالا معلوم شده که اون جلسات خیلی بیشتر از هر از گاهی برگزار میشه!

منشی داشت با استرس و تلاش تمام سعی می کرد درستش کنه. بعد که گوشیو گذاشت، شروع کرد به توضیح دادن اینکه داشته چی میگفته به اون خانوم اون ور خط و اون چی گفته و این حرفا. گفتم من این هفته کلاس ندارما! اگه جلسه دارین، در مورد این هفته حداقل مشکلی نیست. کلی خوشحال شد. گفت پس بذار اول زنگ بزنم مشکل امروزو حل کنم. بعد واسه هفته ی بعد درستش می کنیم.

به اون خانومه دوباره زنگ زد و قضیه رو گفت. بعد برگه ها رو چک کرد که همه رو امضا کرده باشم و همه چی درست باشه. گفت تمومه.

از اونجا رفتم اتاقمو کارامو شروع کردم. تمام روزو درگیر یه کار کاملا مسخره بودم. هنوزم درگیرشم و فکر هم نمی کنم امروز و فردا بتونم نتیجه ای ازش بگیرم.

واقعا اعصاب آدم به هم می ریزه وقتی درگیر کارای به قول اینا تکنیکال (و نه ساینتیفیک) میشه. (کار تکنیکال یعنی باید مثلا یه برنامه بنویسم که یه کاری برام انجام بده و من نتیجشو لازم دارم که تازه به عنوان ورودی یه چیزی استفاده کنم. یعنی خود این کار اصلا اهمیتی نداره، فقط و فقط نتیجه اش مهمه. اون وقت تو همین کار انقد ارور و مشکلات به وجود میاد که آدم یه هفته درگیرشه!! تو این حالت میگیم الان کارمون گیر تکنیکی داره. اما یه وقتایی هست که آدم یه کاری رو انجام میده، بعد می بینه نتیجه اش خوب نیست. می فهمه یه جای ایده اش مشکل داشته. اون وقتی که میذاره تا این ایده رو درست کنه و کارو به شکل دیگه ای انجام بده، داره کار ساینتیفیک انجام میده).

خلاصه، الان که درگیر این کارای تکنیکال مسخره ام! ساعتای یک بود که بچه های اولین گروه ایمیل زدن میشه ما بیایم پیشت، یه سری سوال داریم. گفتم بیاین. من همین الانم تو اتاقم هستم. گفت نه ما 2.5 میایم. گفتم باشه. 2.5 اومدن و یه کمی سوال پرسیدن و یه جاهایی رو براشون حذف کردم (آخه واقعا مقالشون زیاد بود طفلکی ها). هی این یکیشون سوال می پرسید، اون یکی جواب میداد و برعکس. من نفهمیدم چرا اومده بودن از من بپرسن اونا که خودشون می تونستن سوالاشونو جواب بدن سوال.

خلاصه، اونا هم یه ربع بیست دقیقه ای بودن و بعد رفتن. دوباره من بودم و ادامه ی کارام. هم اتاقیم هم بعدش رفت سر کلاسش. خدا رو شکر جلسه ی دوم تعداد دانشجوهاش بیشتر شده و کلاسش کنسل نشده لبخند.

تا ساعت 4:40 کار کردم. بعد گفتم بذار ببینم قطارای این ور یه وقت عوض نشده باشن. اتفاقا اونا هم عوض شده بودن. باید خودمو به قطار 5:14 می رسوندم. هنوز وقت زیاد داشتم. سر فرصت وسایلمو جمع کردم و رفتم ایستگاه قطار.

با خودم هم کتاب داستان دو شهرو برده بودم که تو راه بخونم. تا برگشتم خونه 160 صفحه خونده بودم. منتها هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده تو کتاب خنثی. کلا کتاب 400 و خورده ای صفحه است. من نمی دونم پس اتفاقاش کی قراره بیفتن؟!سوال

در کل هنوز نمی تونم نظر خاصی راجع به کلیت کتاب بدم. ولی به نظرم سبک منحصر به فردی رو در پیش گرفته برای معرفی شخصیت های کتاب! اولاش هر چند صفحه اش یه فصله و تو هر فصل عملا شخصیت های جدید معرفی میشن. یعنی تو هر فصل صحنه ی جدیدی رو توصیف می کنه و تو هر صحنه یه عده آدم معرفی میشن. حالا بخونم ببینم بالاخره جریان چیه اصلا تو کتاب!

وقتی من اومدم خونه همسر رفته بود. امروز کلاس داشت. هر دوشنبه از این به بعد همین طوری خواهد بود. من که میام همسر نیست. همسر هم خیلی دیر میاد. البته امروز استثنائا نه اینا برمی گرده. اما عادیش ده و نیم میاد خونه.

از راه اومدم یه عدس پلو گذاشتم که همسر میاد با هم بخوریم لبخند. از وجنات خونه معلومه همسر غذای درست و حسابی ای برای خودش درست نکرده چشمک!!

/ 8 نظر / 3 بازدید

خيلي باحال بود

ابراهیم

سلام تا برگشتی خونه 160 صفحه رو خونده بودی!!! بعد هم میگی من یه دختر معمولی هستم[تلفن] ولی حسابی منو به فکر انداخت.یعنی منم می تونم مثل شما مطالعه کنم.چونکه وقت پرت زیاد دارم!!؟

خواهرشوهر

خواهش میکنم.اون شلوار زرشکیه رو نپسندیدی؟راستشو بگو میخوام بدونم انشالله برای دفعه دیگه چجوری باید بخرم

مادر

چرا نظر من رو تائید نکردن پس ؟ [ناراحت]

مادر

چه خوب یعنی شما اونجا تدریس می کنید امروز صبح که به محل کارم می اومد به شما فکر می کردم که ای خدا من کجااااا اون کجاااااااا من اینجا اون اون ور دنیا ولی به راحتی داریم با هم حرف می زنیم خیلی خوبه من جنوب ایرانم و شما آلمانی راستی به حجاب گیر نمی دن ؟ کامنت دیروزم رو جواب ندادی ازتون خواسته بودم کتاب خوب که کمتر تحریف شده باشه در باره عاشورا معرفی کنید ممنون میشم از دکتر علی شریعتی هم کتابی هست ؟

دزیره

سلام عزیز معمولی چشمت روشن که همسرت اومد و زمان غذا خوردنت تنظیم شد کتاب داستان دوشهر خیلی قشنگه سبک نویسنده هم جالبه کلا کتاب خوبیه من وقتی 12 سالم بود خونده بودم کلا چیزی ازش نفهمیده بودم اما چند سال پیش که دوباره خوندم خیلی خوشم اومد انگار وقتی یه کتابو تو سنای مختلف میخونی برداشتهای مختلفی ازش میکنی امیدوارم همیشه شاد و خندون باشی

ماهام

سلام. بابت توضیح ساینتیفیکال و تکنیکال ممنون. خوشحالم که کلاس هم اتاقیتون حذف نشد.

لیلا

اما من هیچ جوره نمیتونم صبح زود بیدار شدن رو تحمل کنم، حاضرم شب تا صبح بیدار بمونم درس و کار و تحقیق انجام بدم اما خوابیدم دیگه زود نخوام بیدار بشم، اگه هم روزی استاد شدم حاضرم اخراجم کنن اما هشت صبح کلاس نذارن. واقعا خیلی هنر میخواد صبح زود بیدار شدن من برای نماز صبح که بیدار میشم شاید یک ساعتی یا بیشتر توی رختخواب دارم جون میکنم تا خوابم ببره. اگه نخوابم شروع کنم به خوردن صبحانه و آغاز کارام اونوقت کل روز رو باید در خواب آلودگی بسر ببرم..... ببخشید زیادی طولانی شد این بحث خواب و بیداری....