یک دوست

 

امروز زنگ زدم به یکی از دوستام، کسی که اولین و آخرین بار حدود نه ماه پیش دیده بودم! کارتشو بهم داده بود، مدت ها گمش کرده بودم. تا اینکه متوجه شدم که توی نوت گوشیم اطلاعات کارت رو یادداشت کردم!! بعد از روی اون چیزی که توی نوت گوشیم بود ایمیل زدم بهش، برگشت خورد، تمام ترکیبات ممکن و محتمل رو امتحان کردمچشمک، بازم برگشت خورد!

یه بار به شماره هه زنگ زدم، کسی ورنداشت. به شک افتادم که نکنه کلا همه چی رو چپرو یادداشت کرده باشم، دیگه زنگ نزدم.

آدرس وبلاگش رو هم یادداشت کرده بود، رفتم نگاه کردم، ولی نمی دونم چرا اصلا به ذهنم نرسید که اونجا یه کامنت بذارم براشسوال!!! یعنی حتی یه ذره فکر نکرده بودم!

دو سه روز پیش دوباره رفتم توی وبلاگش، همون فکر بالا به ذهنم رسید! براش کامنت گذاشتم که من فلانی هستم، میشه شماره تو برام میل کنی. ایمیلمم گذاشتم. طفلکی فرداش جواب داد و شماره شو گذاشت، کلی هم حالمو پرسیده بود و از درسام و این حرفا.

منم امروز بهش زنگ زدم. خیییییییییلی دوسش دارمبغل، اصلا کلا همه اش می خنده، خیلی شاده. سی و خرده ای سنشه، یه دختر داره و یه پسر، بچه ی بزرگش تقریبا 15 سالشه!

آره، خیلی زود ازدواج کرده، مامانش آلمانیه باباش عرب ولی خودش متولد آلمانه. شیش سالش که بوده مامانش طی یه مراسمی مسلمون شده، نه تنها این مراسم رو یادش بود، بلکه می گفت اون روز خیلی روز مهمی بود برامون برای همین قشنگ یادمه.

مامان و باباش هر دو سنی بودن. بعد توی سن چهارده سالگی اینا، خود این دوستم، کتابای صحیح مسلم و صحیح بخاری (کتابای معتبر اهل سنت که هر کس میگه سنی ام باید هر دو تای این کتابا رو کامل قبول کنه وگرنه سنی حساب نمیشه) رو خونده، یه جاهاییش به تناقض رسیده. رفته مطالعه کرده و خلاصه شیعه شده. بعدش پدر و مادرش شیعه شدن. البته خودش می گفت، علت شیعه شدن اونا این نبود که من شیعه شده بودم.

بعدش هم توی سن پایین ازدواج می کنه و به قول خودش می گفت، همه اش خودمو با فاطمه ی زهرا مقایسه می کردم و با خودم می گفتم خب اونم تو سن کم ازدواج کرد. با همسرش میره مصر (همسرش مصری بوده) ولی بعدا از همسرش جدا میشه و برمی گرده آلمان و الان با بچه هاش زندگی می کنه.

مدتی کلاس قرآن داشت، خیییییییییییلی قشنگ هم قرآن می خوند ولی امروز که بهش زنگ زدم گفت دیگه کلاس ندارم، چون بچه هام خیلی بهم نیاز دارن و نمی تونم به تنهایی هم به بچه ها برسم، هم به کار کلاس و این چیزا، برای همین فعلا کلاس ندارم.

از اونجایی که عربی و انگلیسی و آلمانی رو کامل بلده، یادمه می گفت با کسایی در ارتباطه که تازه می خوان مسلمون یا شیعه بشن، ولی خب الان که فعلا بی خیال این جور کارا شده.

---

با اینکه زندگی خیلی خیلی پر فراز و نشینی داشته، ولی خیلی روحیه ی تحسین بر انگیزی داره، خوشرو، مهربون، همه اش اهل خندیدن، واقعا برای من آدم بسیار تحسین برانگیزیهتشویق. خیلی دوست دارم این آدمای این قدر قوی رو، آدمایی که هم از نظر روحی، هم از نظر جسمی قوی اند.

----

با اینکه متولد آلمانه، ولی یه سری از رفتارای ما ایرانی ها و عرب ها رو بیشتر می پسنده. مثلا خودش می گفت، کلاسامو ول کردم چون بچه هام بهم نیاز داشتن و خودتم می دونی که اینجا با اینکه آدم پدر و مادرش نزدیکشن ولی مثل ایرانی ها و عرب ها نیستن که خیلی به هم کمک کنن، هر کس زندگی خودشو داره.

البته از اون طرف هم با یه سری رفتارای مسلمونا مشکل داره. مثلا خودش می گفت من مصرو دوست داشتم و دوست داشتم حتی بعد از جدا شدنم اونجا بمونم ولی نمی تونستم رفتارای خاله زنکی مصری ها رو تحمل کنم، اینکه زناشون مدام دارن پچ پچ می کنن و راجع به رفتارای بقیه حرف می زنن.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید