و اما دیروز

 

دیشب قرار بود ما شام خونه ی دوستامون دعوت باشیم. عصری هم یه کیک بپزیم و بریم خونه شون، به همین راحتی!

ولی صبح یکی از دوستامون زنگ زد و همسر رو به فوتبال دعوت کرد. همسر هم همیشه این دعوتو رد می کنه، چون کفش نداره نیشخند. دیگه این دفعه قبول کرد و تصمیم گرفتیم بریم براش کفش بخریم که از این به بعد بتونه بره فوتبال. آخه همیشه این دوستمون زنگ می زنه و همسر هم همیشه رد می کنه!

این شد که مجبور شدیم بریم خرید. صبح هم خیلی دیر بیدار شده بودیم، تا خواستیم بریم بیرون شد ساعت 1.5 اینا (بدون اینکه ناهاری درست کرده باشیم یا خورده باشیم!)

منم چند وقتی هست دنبال یه لباس می گردم با یه مشخصات خیلی خاص. بهتر بگم یه لباس داشتم که الان رنگ و روش رفته، اصرار شدیدی دارم که دقیقا مثل همونو پیدا کنم ولی خب هنوز موفق نشدم. این چند روز هم هی رفتیم خرید ولی پیداش نکردیم.

تصمیم گرفتیم برای منم دنبال اون لباس بگردیم.

همون اول خیابون اصلی شهر، یه فروشگاه بزرگ هست که توش لباس هم داره، رفتیم اونجا و من یه لباس که تخفیف خورده بود پسندیدم، هرچند که اصلا هیچ شباهتی به اون لباسی که داشتم نداشت، ولی خب قشنگ بود و تصمیم گرفتم همینو به جای اونی که دنبالشم بخرم (قضیه ی همون نقد و نسیه بودن چشمک).

از اونجا رفتیم یه جاها ناهار نودل خوردیم که از گشنگی نمیریم، بعدش دوباره راه افتادیم که بریم برای همسر کفش بخریم. ساعت 3 اینا بود و فوتبال هم ساعت شیش شروع می شد!

هنوز تو مغازه ی دوم کفش فروشی بودیم که دوستامونو دیدم که شام قرار بود بریم اونجا! البته الان دیگه اصلا معلوم نبود برنامه چیه و آیا شام میریم خونه شون یا نه؟ آخه آقای اون خانواده هم می خواست بره فوتبال با همسر. بعد از فوتبال هم به نظر من احتمالا خسته بودن و شاید بهتر بود نریم خونه شون.

خلاصه اونجا با هم صحبت کردیم و قرار شد اول خریدامونو بکنیم و بعد تصمیم بگیریم که بالاخره چیکار کنیم؟ ما خانوما هم بریم تشویقشون کنیم؟ بریم اونجا بدمینتون بازی کنیم؟ اصلا نریم با اونا و بمونیم خونه؟

دوباره از هم جدا شدیم و هر کس رفت دنبال خریدای خودش. تا ساعت 4 همسر یه جفت کفش فوتبال و یه شلوارک ورزشی خرید و رفتیم به سمت ماشین اونا. با هم هماهنگ کردیم و حدود پنج دقیقه بعدش اونا اومدن.

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم با هم (آخه یه تیکه ی مسیر مشترک بود). من بهشون گفتم که ما خانوما میریم خونه هامون، یعنی من میرم خونه ی مون و دوستم هم بره خونه ی خودشون، آقایون هم برن فوتبال.

من و همسر نزدیک خونه مون پیاده شدیم تا همسر لباس ورزشی ورداره برای خودش و دوستامون هم برن خرید، بعد برن خونه و آقای خونه لباسشو عوض کنه، بیاد دنبال همسر و با هم برن ورزش.

هنوز پامونو تو خونه نذاشته بودیم که خانم دوستمون زنگ زد و گفت که خب بعدش شام بیاین خونه ی ما! بهش گفتم خب آقایون خسته ان، شاید بخوان برن دوش بگیرن و استراحت کنن. گفت نه، کاری نمی خوان بکنن که! می خوان شام بخورن دیگه! خلاصه قرار شد برای شام بریم اونجا. به دوستم گفتم اگه کمک نیاز داری زودتر بیام، گفت نه، چیز خاصی نمی خوام درست کنم. منم با خودم گفتم چه بهتر نیشخند. آخه واقعا حوصله نداشتم دیگه، از صبح خیلی خسته شده بودم، یه عالمه پیاده روی کرده بودیم. ظهر هم یه عالمه ناهار خورده بودیم و بعدش نخوابیده بودم، اصلا دلم می خواست فقط دراز بکشم!

وقتی رسیدیم خونه ساعتای 5 بود. همسر نمازشو خوند، سریع لباس عوض کرد و رفت سر قرار که منتظر دوستمون باشه. منم یه کمی نشستم به نت گردی و با خواهر بزرگتر اسکایپی صحبت کردن!

قرار بود فوتبال ساعت 6 تا 8 باشه. منم گفتم خب من یه جوری میرم که ساعت 8 اینا اونجا باشم.

نشستم یه عالمه تو نت دنبال کیک گشتم که درست کنم! کیک اسفنجی رو پیدا کردم. بعد از اینکه کلی گشتم و دستوری براش پیدا کردم که ساده و قشنگ باشه، متوجه شدم که این کیک یه عالمه پف می کنه و من قالبم اصلا اون قدر عمق نداره که!! کل عمقش دو سه سانته!

منم تصمیم گرفتم در یه حرکت ابتکاری کیک دو طبقه ی خامه ای درست کنم، به این شیوه که یه کیک معمولی درست کنم، نصفش کنم! دو تا نصفه اشو بذارم روی هم و وسطش خامه بریزم، روشم با خامه تزئین کنمنیشخند.

دلیل این کارم هم صرفا این بود که می خواستم کیکم متفاوت باشه و از طرفی نمی خواستم تو قالبی که وسطش خالیه درست کنم، چون ممکنه بود موقع برگردوندن خراب بشه و دیگه فرصتی نداشتم برای یه کیک دیگه درست کردن!

خلاصه، یه کیک درست کردم و نصفش کردم. خامه ریختم، خامه ها رفت تو نیشخند، آخه داغ بود. منم یه کم دست نگه داشتم تا سرد بشه و دوباره امتحان کردم. بازم خیلی خوب نشد ولی خب دیگه نمی رفت تو. بعد که لایه ها رو گذاشتم رو هم، گذاشتم تو یخچال که زود سرد بشه و بتونم روشو تزئین کنم با خامه.

خامه های رو هم یه کمی فرو رفت توش ولی خب باز یه کمی بهتر بود!

همون جوری ورداشتم گذاشتم تو یه نایلون و راه افتادم. اتوبوسو که از دست دادم و مجبور شدم 20 دقیقه پیاده روی کنم! وسط راه هم به همسر پیامک زدم که من زودتر از 20:48 نمی رسم! اگه شما زودتر می رین، منم وسط راه سوار کنین (ضمنا گوشیم هم شارژ نداشت اصلا، صفر درصد بود، در حدی که خودش صفحه شو تاریک کرده بود نیشخند)!

20 دقیقه رو پیاده رفتم تا رسیدم به اون محلی که قرار بود از اونجا اتوبوس عوض کنم. همین که من رفتم اون اتوبوسی که می خواستم اومد. منم با یه کم دو خودمو بهش رسوندم و همون ساعت 20:48 رسیدم!

همسر اینا هنوز نیومده بودن و من کلی خوشحال شدم، چون اگه اومده بودن، همسر منو دعوا می کرد، می گفت مگه قرار نبود زودتر بیای کمکش کنی؟ چشمک

گوشیمو زدم به شارژ و چهل دقیقه ای با دوستم صحبت کردیم تا بالاخره آقایون اومدن! البته ورزشکاران خیلی سرفراز اومدن چشمک، 4-0 برده بودنلبخند و ما بسیار مشعوف شدیم.

یه کمی میوه و آب میوه خوردیم و رفتیم سراغ شام که یه غذای من درآوردی بود که مخلوطی از گوشت مرغ و لوبیا و ذرت و زرشگ و این جور چیزا و خیلی هم خوشمزه بودلبخند.

بعد از شام هم وقت تنگ بود، تند تند کیک و چایی خوردیم که به اتوبوس برسیم! با اتوبوس 12:25 راه افتادیم و امدیم خونه. تا خوابیدیم ساعت 1:40 اینا بود!! البته همسر پای اینترنت بود که من خوابیدم، نمی دونم اون کی خوابید، فقط فهمیدم که خیییلی دیرتر خوابید.

/ 1 نظر / 5 بازدید
یک ذهن پریشان

منم دفعه اول که میخواستم کیک خامه ای درست کنم با کیک معمولی درست کردم که زیاد خوب نشد ,بعد اون دیگه همیشه با کیک اسفنجی درست میکنم که هم طعمش هم بافتش عالی میشه , حتما امتحان کن