یه روز ....

 

هوا از صبح ابریه. صبح که همسر رفت سر کار من دیگه نخوابیدم. بلند شدم کم کم کارامو شروع کنم که خواهر کوچیک تر اومد اسکایپ. اولش یه کمی تایپ کرد و منم تایپ کردم. بعد بهش گفتم خب چرا زنگ نمی زنی؟ میگه گفتم کار داری مزاحمت نشم زیاد!! خب واقعا تایپ کردن کمتر وقت می گیره یا حرف زدن؟! من وقتی تایپ کنم می تونم بقیه ی کارامو هم با کامپیوتر انجام بدم یا وقتی حرف می زنم؟!!نیشخندمتفکر خلاصه بقیه ی احوال پرسی رو صوتی انجام دادیم.

بعدش اومدم کارامو شروع کنم که خواهر بزرگتر اومد اسکایپ! دیروز یه پاورپوینت داده بود براش یه جاهاییشو درست کنم، منم درست کردم. امروز یه سری ورد بود که پر از جدول و عکس و این چیزا بود، اونا رو هم براش درست کردم. البته واقعا بهش حق میدم، خودمم مشکلشو حل نکردم، دور زدمچشمک. آخه یه سری از جدولاشو هر کار می کردی از حاشیه ی صفحه می زدن بیرون، واقعا درست کردنش سخت بود!

خلاصه اونو درست کردم، دیگه وقت نشدم به کارای خودم برسم، باید می رفتم یه جلسه ی اجباری. در واقع یه ورک شاپ بود که یه استاد دعوت شده اومده بود. تا آخر هفته، هر روز هست. 

وقتی داشتم با خواهر بزرگتر صحبت می کردم، همسر زنگ زد و گفت که داره برمی گرده. آخه سرما خورده و تب داره. البته صبح هم که میخواست بره گفت که سرما خورده ولی با این وجود رفت، ولی بعد دیده بود نمی تونه تحمل کنه و نیاز به استراحت داره. خلاصه منم بدو بدو لباسامو می پوشیدمو چایی رو هم برای همسر آماده می کردم!

بالاخره موفق شدم همه ی کارا رو انجام بدم و ساعت تقریبا 9:47 از خونه بزنم بیرون. جلسه ساعت 10 شروع می شد و از خونه ی ما هم ده دقیقه راه بود تا محل جلسه. اندازه ی سه دقیقه دویدم و راس ساعت ده سر جلسه بودمعینک.

ورک شاپ خوبی بود. یه استاد کار درست بود استاده که خیلی برای تهیه ی اسلایداش وقت گذاشته بود و اصلا خسته کننده نبود، اتفاقا خیلی هم مفید و پر بار بود.

داشتیم با بچه ها حرف می زدیم و می اومدیم بیرون از جلسه که استادم صدام زد و گفت میشه زمان قرارتو با من عوض کنی؟ آخه قبلا گفته بودم علاوه بر این ورک شاپا هر کس هم میخواست می تونست درخواست بده که یه ملاقات حضوری یه ساعت و نیمه با این استاد مدعو داشته باشه و ازش راهنمایی و کمک بخواد. من هم قبلا درخواست داده بودم و امروز ساعت 2 قرار داشتم. ولی با توجه به اینکه استادم میخواست زودتر بره (آخه خونه اش یه شهر دیگه است)، ساعت 4 براش دیر بود. منم موافقت کردم و قرار شد استادم ساعت 2 با استاد مدعو ملاقات داشته باشه و من ساعت 4.

با استاد خداحافظی کردم و با بچه ها راه افتادیم. توی راه یه کمی باهاشون راجع به تزم و اینکه باید موضوعشو عوض بکنم صحبت کردیم، بعدش هم که مسیرامون جدا شد من تند تند اومدم خونه. چون همسر زودتر از من رسیده بود و منم اینو می دونستم. زنگ زدم همسر درو باز کرد. تند تند اودم بالا و براش سوپ گذاشتم که بپزه.

الانم همسر خواااااااااابهخمیازه.منم سعی میکنم آروم تایپ کنم که همسر بیدار نشه، بلعه مژه!!! به نظرم هیچی واسه یه آدم سرما خورده بهتر از استراحت و خواب نیست.
---

یکی از بچه هایی که امروز اومده بود، بچه اش تازه به دنیا اومده، شاید یه ماهش باشه یا یه کمی بیشتر. بچه اش تمام مدت بغلش بود.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید