پارتنر زبان!

 

یه سری سایتا هستن که آدم میره توشون زبون مادری خودش، زبونایی که بلده و زبونایی که می خواد یاد بگیره رو مشخص می کنه. از اون طرف مشخصات بقیه رو می خونه تا ببینه کی می تونه پارتنرش بشه تا به همدیگه زبون خودشونو یاد بدن. یعنی مثلا منی که فارسی بلدم به یه نفر فارسی یاد می دم، در مقابل اون به من آلمانی یاد می ده!

خلاصه منم چند روز پیش رفتم توی یکی از سایتا ثبت نام کردم و مشخصاتمو گذاشتم. دیروز یه ایمیل دریافت کردم که یه نفر علاقه مند شده فارسی یاد بگیره. منم جوابشو دادم.

قرار اسکایپی گذاشتیم برای امروز صبح. امروز صبح ساعت 8:30 قرار داشتیم و هر دومون سر وقت رفتیم سر قرار و شروع کردیم به صحبت کردن. یه چند دقیقه ای اون از من پرسید که چی کار می کنم تو آلمان، از کی اومدم و از این حرفا و بعدش هم من از اون یه سری سوال پرسیدم.

خب اینکه من بخوام آلمانی یاد بگیرم خیلی طبیعیه، چون دارم اینجا زندگی می کنم ولی اینکه یه نفر بخواد اینجا فارسی یاد بگیره یه خرده عجیبه!

طرف توی ایمیلاش گفته بود که یه کمی فارسی بلده و قبلا 30 ساعت کلاس رفته و حروفو میشناسه و تا حدودی می خونه.

خلاصه من ازش پرسیدم چرا می خوای فارسی یاد بگیری و اون بیشتر از یه ساعت توضیح داد نیشخند. ولی واقعا داستانی که می گفت خیلی خیلی جالب بود.

(من خلاصه شو می گم) می گفت: بچه که بودم چندین بار خواب یه آقایی رو می دیدم که با یه لباس بلند می اومد و یه سری محل ها و مکان ها رو به من نشون میداد. به پدر و مادرم گفتم که من همچین خوابی می بینم و اونا بهم گفتن که حتما پیگیری کن و ببین اون محل ها کجا هستن، این خوابا می تونه نشونه ی خوبی باشه. منم رفتم تحقیق کردم و به نظرم اومد که ترکیه از همه بیشتر شبیهه به اون چیزایی که من تو خواب دیدم. بلند شدم رفتم ترکیه. اونجا دقیقا محل های دیدنی ای که می رفتم همون چیزایی بود که تو خواب دیده بودم. یکی از این محل هایی که رفتم کارت ورودی به من داد که به محض اینکه کارتو گرفتم، روش یه عکس دیدم. عکس یه آقایی بود. همون آقایی که من همیشه تو خواب می دیدم. سریع پرسیدم این آقا کیه؟ بهم گفتن این آقا مولاناست. و من از اون موقع به این آقا علاقه مند شدم و فهمیدم که شاعره و شروع کردم به خوندن شعراش.

خلاصه بعد از اینکه این قصه ی علاقه مند شدنش به فارسی رو تعریف کرد، کلی هم راجع به حافظ و مولانا (و به قول خودش حضرت پیر مولانا) صحبت کرد و گفت که می خواد تو یکی دو سال آینده بره ایران و وقتی بره ایران خیلی شهرها می خواد بره، مثلا شیراز، طوس، مشهد، نیشابور و ....!!! و می خواد که سر قبر حافظ، سعدی، خیام، عطار، فردوسی و خیلی های دیگه بره.

شاهنامه رو گفت چهار قسمتشو خوندم، مثنوی رو فکر کنم همه اشو خونده بود (به آلمانی البته)، از حافظ هم کلی چیزمیز خونده بود!

کلا فکر کنم بیشتر از من بلد باشه در مورد شعر فارسی چشمک. یعنی اگه من بخوام کل اطلاعاتی که به من داد رو به شما بدم، مختون می پکه، برا همین نمی گم نیشخند.

تازه با شهرام ناظری و سیاوش قمشه ای هم دیدار کرده بود تو ترکیه!! یعنی اون طور که خودش گفت با ناظری دو روز تو ترکیه بودیم، من فکر می کنم دیدنش بیشتر از صرفا شرکت کردن توی یه کنسرت بوده باشه! ولی دیگه من دقیق سوال نکردم، ماشاءالله بدون سوال پرسیدن من، بیشتر از یه ساعت حرف زد نیشخند.

بعضی حرفاش خیلی جالب بود، مثلا می گفت من وقتی مثنوی مولانا رو خوندم فهمیدم که گرچه الان اروپا خیلی مهد دانش و این جور چیزا حساب میشه، ولی وقتی مقایسه می کنم اخلاقیات اون زمان اروپا رو با اخلاقیاتی که مولانا توی شعراش گفته، می فهمم ما اون موقع هیچی نبودیم! یعنی اروپایی ها تو اون زمان هیچی برای گفتن نداشتن!

یه حرف جالب دیگه اش این بود که این قدر علاقه مند بود به حافظ و فردوسی و این جور شعرا که می گفت من گرچه هیچ وقت ایران نبودم، ولی احساس می کنم نصف من به اونجا تعلق داره، الان که دارم دنبال یاد گرفتن شعر فارسی می رم، در واقع دارم به خودم می رسم و سعی می کنم اون چیزی که بخشی از وجود منه یاد بگیرم.

فارسی حرف نمی زدم، یعنی در حد احوال پرسی ساده بلد بود، ولی می گفت: بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند... سه بیت شعرو خوند! راستش من اون دو تا بیت دیگه رو حفظ نبودم!!

خلاصه، انقدری که اون از شعر فارسی تعریف کرد، من تعریف نداشتم که بکنم!!

حالا جالب ترین قسمت ماجرا اینه که اصرار داره براش با شعر هم شروع کنم! یعنی حاضر نیست با کلمات ساده و روزمره شروع کنه! میخواد با شعر خوندن و معنی شعر و این چیزا شروع کنه.

جلسه ی بعدیمون قراره سه شنبه ی هفته ی بعد باشه، دو بار در هفته قرار داریم، سه شنبه و جمعه.

حالا ان شاءالله، دفعه ی بعدی میام اطلاعاتتونو راجع به اشعار مولانا و حافظ زیاد می کنم نیشخند، من که چیزی بلد نیستم، بذار این بنده خدا به من یاد بده، منم به شما یاد بدم نیشخند.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
آزیش

منم یه دوست اسرائیلی داشتم که عاشق تاریخ و کوروش بود [لبخند] بعد همیشه باهم درمورد این مسائل صحبت میکردیم [چشمک] ببینم این سایتی که گفتید میشه به منم معرفی کنید ؟؟[خجالت]

gilish

salam vai che khoob mishe adrese in site ke rafty sabte nam kardio be man ham begi kolli mamnoon misham kheili ziyad ma iraniya mamoolan hamishe az khodemoon dooorim nemoone barezesh man!!!!!!!

فهیان

عجب پستی، هم مفید بود هم جالب.یه جورایی آه از نهاد آدم بلند میشه،که من کجای قصه فرهنگ کشورم هستم؟اما یاد ورونیکا اشمیت هم افتادم که گفته بود اینقدرکه مردم ایران فوتبال و فوتبالیستهای ما رو میشناسن من نمیشناسم،اینجوری دلم خوش شد،که این به اون در.[زبان]

صبا

سلام. منم از این دوستا دارم. یکیشون دقیقا هدفش از فارسی یادگرفتن این بود که شاهنامه بخونه. ولی اطلاعاتش در حد این دوست شما نبود.[چشمک]

لیلی

دانشگاه شهر ما هم ایران شناسی داره وقتی من می بینم بچه ها توی کتابخونه شاهنامه دستشون هست و دارن می خونن سعی می کنم یواشکی در برم که منو نبینن و ازم سوال نکنن چون هیچی بلد نیستم