سرما خوردم

 

از دیروز سرما خوردم. یعنی دارم کم کم سرما می خورم. دیروز یه کمی سرگیجه داشتم. عصرش قسمت شمال شرقی گلوم درد می کرد! شب که شد شمال و شمال شرقی گلوم درد می کرد! سرگیجه ام خوب شده بود، ولی احساس می کردم تب دارم.

کلا نمی دونم چه جوریه من دمای بدنم انگاری در حالت عادی 37.5 نیست نیشخند! نوک انگشتای پام همیشه شدیداااااا یخه. طوری که اگه احیانا به کسی برخورد قطعا می پرسه پاتو شستی؟!! حالا همسر دست زده میگه الان کمتر یخه. این یعنی من تب دارم! تب داشتنمم عادی نیست!!

دیشب به همسر گفتم کتری برقیو روشن کنه تا آب جوش بشه. بعد با یه لیوان بذاره بالا سرم که شب اگه دیدم گلوم خیلی گرفته و به هم چسبیده، بلند شم یه کمی آب جوش بخورم. ولی خدا رو شکر تا صبح اصلا اون قدر گلوم بد نشد. بعضی وقتا واقعا این طوری میشم نصف شب. یعنی انقدر حس می کنم چرک گلومو گرفته که نمی تونم بزاقمو قورت بدم! این جور موقع ها مجبور میشم یه کمی آب جوش بخورم که گلوم وا بشه یه کم.

خدا رو شکر، صبح به اون بدی که انتظار داشتم نبودم لبخند. می خواستم یه کم بیشتر تو رختخواب بمونم. ولی به نظرم اومد اگه خودم به خودم تلقین کنم مریضم، واقعا بدتر میشم. بهتره بلند شم فعالیت های روزانه مو شروع کنم. هر وقت دیدم دیگه نمی کشم دراز بکشم.

بازم خدا رو شکر تا الان مشکلی پیش نیومده. حالم تقریبا خوبه. فقط گلوم یه کمی درد میکنه و هر از گاهی احساس می کنم یه کمی داغ شده بدنم. ولی حال عمومیم خوبه. مثل همیشه لبخند.

---

شنبه دعوتم خونه ی اوستا. هلک هلک میخوام بکوبم برم شهر دانشگاه دومم که برم خونه ی اوستا. که چی؟ که شیرینی کریسمس درست کنم! نه که شیرینی آماده بخورم!! دعوت شدم به baking party. می خوام برم ببینم بالاخره اینا چی درست می کنن؟ اصلا شرینی عیدشون چی هست؟ ما که هر شیرینی آلمانی ای امتحان کردیم دوست نداشتیم! اینا ذائقه شون یا خییییییلی شیرینه یا خییییییلی تلخه! کیکاشونم که اصلا خمیر نداره. مثلا وقتی پای سیب درست می کنن، حدود دو سه میلی متر خمیر کیکه، بقیه اش همه اش سیبه! همه ی کیکای دیگه شون هم همین طوره.

استاد یه بار از شیرینی های کریسمسی که پخته بودن، واسه من آورد. من خیلی هاشو دوست نداشتم. ولی خب یکی دو تاش هم بود که خیلی دوست داشتم. فقط حیف اسماشونو نمی دونم که برم بگم من از اینا می خوام بیشتر سفارش بدم نیشخند. باید صبر کنم همه تولید بشه، بعد ببینم کدوم اسمش چی بوده!

خودمم احتمالا یه کمی شیرینی کشمشی درست می کنم می برم که تم ایرانی هم قاطی مهمونیشون بشه چشمک. البته به شرط اینکه حالم خوب باشه.

---

از طرف دوستامونم دعوت شدیم به یه مهمونی که در واقع جلسه ی قرآنه. همون جلسه ای که توش چند آیه از قرآنو می خوندیم و هر کس برداشت خودشو از آیه یا تحقیقی که کرده بود و تفسیری که خونده بودو می گفت. متاسفانه به دلیل پراکنده شدن بچه ها، مدتی بود این جلسه ها تعطیل شده بود.

الان هممون دیگه سالای آخریم. هر کس سرش به کار خودش گرمه. یکی از بچه ها هم که کلا رفت یه شهر دیگه. از قضا دقیقا همون شهری رفته که من برای دانشگاهم میرم. جالبه که فقط خونه شون اونجاست. خودش هر روز میاد شهر ما واسه کارش. یعنی دوشنبه ها بین این دو تا شهر دو تا ایرانی رد و بدل میشه چشمک. من خونمون اینجاست، میرم اونجا واسه کار، عصری برمی گردم. اون برعکس. خونه شون اونجاست، واسه کار میاد شهر ما، عصری برمی گرده لبخند. به این ترتیب مجموع ایرانی های اینجا و اون شهر ثابت می مونه نیشخند.

جلسه ی قرآن قبلی رو ما نتونستیم بریم به دلیل کارای همسر. جلسه ی این دفعه رو هم به احتمال زیاد نمی ریم. چون هم تو یه شهر دیگه است (کلا این جلسه های قرآنمون فراشهری شده چشمک)، هم همسر کار داره، هم دعوت برای روز یکشنبه است. منم شنبه باید برم شهر اوستا واسه مهمونی. دوشنبه هم که دوباره باید برم واسه کلاس. دیگه نمی خوام یکشنبه هم برم یه شهر دیگه. واقعا خسته کننده میشه.

از اون طرف، دیروز که با یکی از بچه ها تلفنی صحبت می کردم، گفت جلسه قراره هفته ی بعد، خونه ی اونا باشه. نمی دونم قضیه چیه دقیقا. آخه اول قرار بود دو هفته یه بار باشه. الان یه خورده همه چی پیچیده شده. بچه ها تو شهرهای مختلفن و این هماهنگ شدنمونو سخت می کنه. از طرفی یه خانواده کلا می خوان برن ایران. واسه همین دوست دارن قبل از ایران رفتنشون، جلسه یه بار خونه ی اونا باشه. از اون ورم که گفتم همه آخرای درسشونه، فشار روشون زیاده. هماهنگ شدن اصلا راحت نیست. ما هم که متاسفانه فعلا سرمون شدیدا شلوغه، نمی تونیم بریم این جلسه ها رو. حالا ان شاءالله کارای همه مون درست بشه، بتونیم زودتر به صورت منظم بذاریم جلسه هامونو لبخند.

---

دیروز ششمین روزی بود که روزه گرفتم.


/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

منم سرماخوردم[خنثی]

سعید

از این اینکه حال عمومی‌یتان خوب است بسیار خرسنیدم! (چی گفتم). روزه بودی سرما خوردی یا سرما خوردی روزه بودی؟ در هر صورت قبول باشه. به یاد فقیرهای بیمار! عبارت baking party را واقعاً استفاده می‌کنند یا برداشت خود شماست؟

Fardin

سلام امیدوارم که انشاالله سریع خوب بشید. تا میتونید آب بخورید و همیشه در مراحل اولیه احساس سرما خوردگی یک یا دو روز اول حتما روزی چند مرتبه آب نمک ملایم قرقره کنید و مایعات زیاد استفاده کنید و اگر مرکبات اونجا گیر میاد سه چهار روز میل کنید تا اگر هم احتمالش هست بسیار ضعیف بشه . سعی کنید خودتون رو هم خوب بپوشونید . انشاالله که بهتون خوش بگذره

مریم

جالبه ک میگی شیرینی های اینجا رو دوست نداری. روزی ک من اومدم اینجا ماکس پلانک به مناسبت ورود دانشجوی جدید یه پارتی تو موسسه گرفته بود ک توی اون من حداقل 10 نمونه شیرینی مختلف ک البته بیشترش کیک های شکلاتی و دسر بود رو امتحان کردم و به نظرم فوق العاده اومدن. جالبه ک اینقدر ذائقه هامون با هم متفاوت????????

محمد

شاید یکم بی ربط باشه ولی برام جالبه که شما مذهبی هستید و مقید. نمیخوام بگم بده یا خوبه اعتقاده هر کسی محترمه ولی معمولا کم کسایی که دیدم از جامعه ایران میرن کلا مذهب زده میشن و اگرچه معتقد هم هستن ولی زیاد به اداب و رسوم مذهبی پایبند نیستن. جالب بود برام.

پیرامید

به خودت برس زود خوب بشی... خوش به حالت که می تونی روزه بگیری این روزا! من که معده ام ریخته به هم فعلا نمی تونم! [ناراحت]

پاييز

سلام عزيزم.ان شاالله سرما خوردگىتون خير باشه[گل]و هرچه زودتر سالم و سرحال بشيد. [گل]

فرزانه

امیدوارم تا حالا دیگه خوب شده باشی. روزه هاتم قبول گرچه من اصلا مذهب ندارم اما خوشحالم می بینم یه ادم مذهبی هم در تحصیل موفقه هم با حوصله و دلسوزی جواب دوستانش رو در مورد ادامه تحصیل می ده. پاینده باشید

بهار

عزیزم از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم از این که کلاس قرآن دارید بینهایت خوشحال شدم...خیلی حس خوبی بهم داد به وبلاگ منم سر بزنید من هم عازم سیدنی ام....http://zaghaffari.avablog.ir/

بابا لنگ دراز

دخترمعمولی سلام خیلی وقته میخونمتون وهر روز سر میزنم به وبلاگ شما خیلی باحالی امیدوارم زود خوب بشی [قلب]