روزانه

امروز بالاخره تلاشمون برای پیدا کردن دکتر نتیجه داد. کلی جاهای مختلف زنگ زدم. خیلی ها الان تعطیلاتن. یه سری از دکترا نبودن، یعنی اصلا کسی گوشی رو ور نمی داشت. یه سری دیگه هم ظاهرا بیمه ی دولتی رو قبول نداشتن و فقط خصوصی رو قبول می کردن. اینجا آدم اگه بیمه نداشته باشه خیلی گرون در میاد. این شد که ما باید حتما جایی زنگ می رفتیم که بیمه ی ما رو قبول داشته باشن.

زنگ زدم به کلینیکی که دیروز رفته بودیم ( و گفته بودن که فقط اگه کارتون اضطراریه میشه برین کلینیک، که اونم داخل شهره). این دفعه طرف گفت که اگه الان این مشکلو دارین می تونین بگین که اضطراریه کارتون و بیاین اینجا، توی صف وایستین، چون واسه کار اضطراری که کسی نوبت نمی گیره. دیگه تقریبا حرفامون تموم شده بود که یه کمی خواست بیشتر راجع به مشکلمون بدونه و چند تا سوال پرسید، بعد گفت خب کار شما اصلا به این بخش مربوط نمی شهنیشخند، باید زنگ بزنین به فلان کلینیک ولی بهشون بگین که اصرار دارین امروز بهتون وقت بدن.

آقاهه خیلی اصرار داشت بهم کمک کنه، این کارشو خیلی دوست داشتم، مخصوصا وقتی میدید که من فقط انگلیسی میتونم صحبت کنم داشت دقیق برام توضیح میداد که کجا باید برم، به چه آدرسی و حتی آدرس ها رو هم داشت ترجمه می کرد!!! که خودم بهش گفتم اینا رو میدونم کجاست.

از اون آقاهه خدا حافظی کردم و رفتیم همون کلینیک که گفته بود، اونجا برامون تشکیل پرونده دادن و خانومه پرونده ها رو برداشت و گفت با من بیاین. به سالن انتظار که رسیدیم گفت همین جا منتظر باشین تا صداتون بزنن و خودش رفت که پرونده رو بده به مسئول مربوطه اش.

کمتر از پنج دقیقه بعدش یه نفر یه درو باز کرد و اسم منو صدا زد، رفتم اونجا یه خانومی بود که میخواست شرح حالمو بگیره. کمتر از یه دقیقه بعدش یه آقایی اومد تو شروع کرد فارسی حرف زدن، احوال پرسی کرد و گفت که چی شده و از این حرفا. دکتر بود. خیلی خوشحال شدملبخند.

از اونجایی که من و همسر دقیقا یه بیماری رو داشتیم، یه کمی که با من حرف زد گفت من میرم پیش همسرتون تا اونو معاینه کنم. بازم خیلی خوشحال شدم، اصلا حتی فکرشم نمی کردیم یه دکتر ایرانی باشه اینجا و دقیقا بخواد ما رو معاینه کنه، آخه اول که اومد من فکر کردم خب اسم ما رو دیده ایرانی هستیم گفته بیاد یه سلام و علیکی بکنه، وقتی دیدم خودش میخواد به کار ما رسیدگی کنه خیلی خوشحال شدم، آخه حرف زدن با کلمات تخصصی پزشکی حتی به انگلیسی هم سخته، چه برسه به اینکه طرف مقابل آلمانیه و یه سری کلمات رو به انگلیسی بلد نیست.

کلا خدا ما رو خییییییییلی دوست داره، منم خیییییییییییلی دوسش دارمبغل. این اولین بار نیست که خدا دقیقه ی نود برای ما معجزه می کنه، چندین بار دیگه هم این اتفاق افتاده که یکیش ویزا بود که اینجا گفتم. بقیه اش رو هم شاید بعدا توی پست های دیگه ای بگم.

خلاصه اون خانومه منو معاینه کرد و آقای ایرانی هم همسرو. بعدش بهمون گفتن باید صبر کنین تا پزشک اصلی که متخصص این بخشه بیاد و معاینه ی اصلی رو با توجه به شرح حالی که این پزشکا گرفتن و یادداشت کردن توی پرنده، انجام بده.

پزشک هم در حال حاضر داشت یه عمل کوچیک انجام میداد و ما باید صبر می کردیم. توی این فاصله اون دکتر ایرانی با ما صحبت کرد و بیشتر راجع به مشکلمون پرسید و منو هم معاینه کرد و بهمون گفت که فکر نمی کنه مشکل خاصی باشه.

پزشک اومد، پیرمردی بود فکر کنم بازمانده از جنگ جهانی، حداقل 80 ساله. اینو واقعا میگم! آخه این آلمانی ها مثلا آدم 60 ساله شون مثل 40 ساله ی ایرانیه، نمی دونم چرا! خیییییلی دیر پیر میشن.

خلاصه پزشک اصلی هم هر دومون رو معاینه کرد و در نهایت گفت که به نظرش مشکل خاصی نیست و یه نسخه رو برای هر دومون نوشت که بریم از داروخونه بگیریم.

رفتیم داروخونه، بهمون گفت که دارو رو باید بسازن و باید بریم و حداقل ساعت 4 عصر بیایم دارو رو بگیریم. ما هم برگشتیم خونه و بعد از خوردن ناهار و چایی و خواب و این چیزا عصری ساعت 5:15 اینا از خونه رفتیم بیرون و دارو رو گرفتیم. از اونجا هم رفتیم خرید، بعد از خرید هم رفتیم قسمت قایق های کنار رود، یه جایی هست یه سری قایق هستن که توی فصل های گرم سال، مردم و توریست ها رو توی یه مسیرهای خاصی می برن و میارن و در واقع یه جور تفریح حساب میشن دیگه. رفتیم بپرسیم ببینیم ساعت حرکت هاشون چطوریه و قیمتشون چطوره. کسی نبود بپرسیم، فقط یه جایی بود نوشته بود ticket information، یه سری دفترچه ی راهنما گذاشته شده بود که کل مسیرهای ممکن، ایستگاهای قایق ها، قیمتاشون و ساعتای حرکت هر روز رو نوشته بود. یه دونه از اونا برداشتیم. یه کمی همونجا روی یه نیمکت نشستیم و خوندیم تا بفهمیم چی به چیه و بعدش راه افتادیم به سمت خونه. سوار اتوبوس شدیم که با اتوبوس برگردیم خونه. کلی تو راه بودیم آخه این اتوبوس کل شهرو دور میزد تا ما رو برسونه خونه، پیاده هم می رفتیم دیرتر نمی رسیدیم.

خلاصه الان اون دفترچه هنوز توی کیف منه و منتظره که خونده بشه ولی خب فعلا باید تو صف باشه، من که تنبل تر از این حرفامچشمک!!

یه سری چیز بی ربط دیگه هم هست که توی یه پست جدا میگم، خیلی بی ربطن که بخوام با این مباحث یه جا بذارمشونلبخند.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید