مهر، مدرسه، بچگی، زندگی...

 

داره اول مهر میشه. یه عالمه بچه دارن آماده میشن برن مدرسه.

نمی دونم چرا خیلی ها میگن هیچ وقت مدرسه رو دوست نداشتن، همیشه از آهنگ "بوی ماه مهر" و "همشاگردی سلام" بدشون می اومده ولی من همیشه اینا رو دوست داشتم، مدرسه رو، دوستامو، درس خوندنو. همه چیشو دوست داشتم. تقریبا می تونم بگم سال سوم و پیش دانشگاهیم دیگه کاملا مطمئن بودم که یه روز دلم واسه این روزا خیلی تنگ میشه و باید حتما قدرشو بدونم. بر خلاف خیلی های دیگه حتی از همون سال ها هم لذت بردم، سالای تست و کنکور و درس خوندن درست و حسابی. هنوزم درک نمی کنم اونایی که مدرسه رو دوست نداشتن.

اون روز با مامانم صحبت می کردم با اووو. ناراحت بود. سی سال معلم بوده، الان خیلی وقته بازنشسته شده، کلا احساس بیهودگی می کرد. بهش می گفتم چیکار می کنین؟ می گه هیچی، مدرسه که نمی ریم، بازنشسته شدیم دیگه، قرآن هم که دیگه درس نمی دم، الان روش های جدید اومده ما رو نمی خوان (خیلی قبلا ها مامانم تابستونا می رفت افتخاری توی یه مسجد نزدیک خونه مون خودآموز قرآن و عم جزء درس میداد، اونم به همون شیوه ی قدیمی ب با َ چی میشه؟ بَ بَ بَ میشه!!!)، بچه ها هم روش های جدیدو می پسندن، چیزی هم که یاد نمی گیریم دیگه، چیزی تو حافظه مون نمی مونه، به هیچ دردی نمی خوریم، همین جوری روزا رو شب می کنیم... می گفت شما حداکثر استفاده رو از جوونیتون بکنین، تا چهل سالگی میتونین چیزی یاد بگیرین بعدش دیگه خیلی قدرت یادگیریتون کم میشه، الانو قدرشو بدونین...

دلم گرفت، خیلی بده آدم حس کنه دیگه به هیچ دردی نمی خوره.

من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که باید قدر الانمو بدونم حتی گاهی وقتا از گذر زمان ناراحت میشم، مثلا همین الان که باورم نمیشه ما الان دو ساله اینجاییم یا حتی باورم نمیشه الان تقریبا نه ماهه که از ایران اومدیم، انگار همین دیروز بود.

حتی قبل ترش هم انگار همین دیروز بود، اول مهر، مدرسه، کیف و کتاب و جلد کردن کتابا و بساطی که ماماااااااااااان بیا چسبی که زدم کج شده درست کن، ماماااااااااان این نایلونای جلد کتاب داره تموم میشه، بیا یه جوری نایلونو ببر که همه ی کتابام جلد بشه (من همیشه خیلی زیادی نایلون می بریدم!!)، مامااااااان چرا خودکار قرمز نخریدی امسال.....

یادش بخیر، خیلی دوست داشتم اون روزا رو، حتی تا همون پیش دانشگاهی همیشه واسه مدرسه رفتن ذوق داشتم.

الانم مدرسه رو دوست دارم، من حاضرم برگردم ایران معلم راهنمایی بشم، مخصوصا درس عربی و زبان. من فکر کنم کلا از عجایب روزگار بودمنیشخند، عربی رو دوست داشتم (فک کنخیال باطل)، البته علتش این بود که معلم عربیمون خیلی ماه بود. به هر حال هنوزم اون دوره رو دوست دارم، بچه های اون سن رو دوست دارم ولی همسر به هیچ وجه راضی نمیشه من برم راهنمایی درس بدم (هرچند که قطعا استخدامم هم نخواهند کرد!) میگه حیفه بیای این همه درس بخونین تخصص کسب کنی بعد بری یه چیز دیگه درس بدی.

البته من رشته ام هم دوست دارم ولی به نظرم بچه های دانشگاه هیچ وقت نه ذوق بچه های راهنمایی رو دارن، نه قدرت یادگیری اونا رو، نه علاقه ی اونا رو. هر کی میاد دانشگاه از روی اجبار یه رشته ای رو زده که رتبه اش بخوره!!!

---

ببخشید یهویی تموم شد مطلب، دیگه حرفی ندارم چشمک

/ 2 نظر / 2 بازدید
پیرامید

من هم گرچه دانشگاه رو زیاد دوست نداشتم، ولی مدرسه رو، بوی پاییز رو، اون سرودها رو خیلی دوست داشتم..... نمی دونم! انگار قبولی تو دانشگاه شروع افول من بود.... قشنگ یادمه روز معارفه همه بچه ها شاد بودن... من و خواهرخانمی هم بودیم.... به خواهرخانمی می گفتم من نمی فهمم اینا چرا اینقدر شادن .... می خوان آپولو هوا کنن انگار (یادته یه سری چه حرفایی می زدن دیگه! می گفتن می خوایم فلان کار و کنیم، بهمان کار رو کنیم! که حتی استادا گفتن دارید تند می رید!!!) ... من از همون روز یه بغضی نشست تو گلوم.... هیچ وقت از به یاد آوردن اون روز خوشحال نمی شم!!

آفرین

کاش مامانتو یه کار دیگه ای راه می انداختند. ما ها که از هفت سالگی مدام مدرسه رفتیم حالا چه دانش آموز بودیم و چه معلم، سخته برامون تو خونه موندن. من تصمیم دارم بعد از بازنشستگی مزون عروس بزنم.