امروز و فردا

 

امروز یه روز کاملا ابریه. از صبح تمام مدت ابری بوده. عصری خونه ی دوستمون به صرف آش دعوتیم. یکی دیگه از دوستامون هم دعوته. ما یادمون رفته بود چیزی بخریم براشون. اینجا معمولا بچه ها که میرن خونه ی همدیگه یه چیز خوردنی می برن، کیکی، شکلاتی، بالاخره دست خالی نمی رن. کار خوبی هم هست. مثلا منم که مهمونی میگیرم کمتر به خودم زحمت می دم، چون میدونم بالاخره هر کس یه چیزی میاره دیگه. قرار نیست که تمام خوردنی ها رو صاحبخونه آماده کنه.

خلاصه ما از قبل چیزی نخریده بودیم. امروز هم که تعطیل رسمیه. صبح به همسر گفتم بیا کیک درست کنیم، گفت حالا اگه حوصله شو داشتیم درست می کنیم وگرنه میریم یه چیزی از ایستگاه قطار می خریم. تو ایستگاه قطار همیشه یه مغازه هست که 24 ساعت در شبانه روز، هفت روز هفته بازه.

بعد یه کم بعدش همسر خودش پیشنهاد داد که کیک درست کنیم. البته گفت خودم درست می کنم و من بسیار مشعوف شدممژه.

خلاصه من به همسر گفتم از هرچیزی چقدر لازمه و همسر کلا کیک رو درست کرد. منم فقط یه کمی پسته و گردو خلال و خرد کردم برای تزئینش و آخرش کیکو ریختم توی قالب و تزئیناتش رو هم ریختم روی کیک. الانم کیک تو فره و منتظره که بیاد بیرون و ما بخوریمش، ما هم همین طورنیشخند.

برای فردا هم قرار گذاشتیم که بریم یه outlet که لباس بخریم. outlet یه منطقه است که خیلی از مارک های مختلف اونجا فروشگاه دارن و خیلی هاشون تخفیف های خوبی می زنن. حالا فردا قراره بریم یکی از این outlet ها. البته من واقعا نمی دونم چی لازم داریم که باید بریمنیشخند ولی همسر میگه بریم. شاید بشه گفت بیشتر برای عوض کردن روحیه مون میریم.

----

کم کم باز باید بشینم پای اینترنت و دنبال اسباب بازی و هدیه واسه ی خواهرزاده ها و برادرزاده های محترم و محترمه بگردمچشمک. خیلی دوست دارم یه چیز علمی بگیریم براشون، ولی متاسفانه اینجا چون راهنمای همه ی اینجور چیزا آلمانیه، برای بچه ها سخت میشه. اگر هم ما بخوایم براشون ترجمه کنیم، خب باید تمام مدت بشینیم تا این بچه ها این اسباب بازی ها رو سر هم کنن و به نتیجه برسونن که بازم مقدور نیست. اینه که گزینه هامون خیلی محدود میشه!

کتاب هم نمی تونیم بخریم براشون. یه سری کتابای آموزشی هست که من توی ایران دیدم و واقعا قشنگه و بچه ها رو جذب می کنه، مخصوصا یکی از خواهرزاده های من که واقعا خیلی به درس و علم و این جور چیزا علاقه منده (اون دفعه می گفت میخوام وقتی بزرگ شدم یه خروس درست کنم که پنج تا کله داشته باشهاز خود راضی، حالا اینکه این به چه دردی می خوره رو من نمی دونممتفکر). ولی مشکل اینه که این بچه ها راضی نمیشن از ایران براشون چیزی بخری! اصرار دارن بتونن پزشو به دوستاشون بدن که اینو خاله ام از آلمان آوردهعینک.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید