کلینیک

 

خب خدا رو شکر تا این قسمت کار که به سلامتی تموم شد بالاخره.

امروز نوبت داشتم برای عمل، ساعت 7.5 صبح. البته بیشتر میشه گفت عملک (یا شایدم عملچه) بود تا عملچشمک. صبح زود پا شدیم و 7:20 اینا توی کلینیک بودیم ولی مثل همیشه سرگردون بودیم که کجا باید بریم! از اطلاعات پرسیدیم، گفت برین قسمت پذیرش ولی دیروز که من تلفنی با یه بنده ی خدایی صحبت کردم (توی بخش مربوطه) گفت نمی خواد بری پذیرش و مستقیم بیا همین جا و بهم گفت که بیا station شماره ی 3.

ما هم که هرچی گشتیم همچین station ای پیدا نکردیم. رفتیم برای همون پذیرش نوبت گرفتیم (مثل بانک باید شماره می گرفتیم). سه نفر تا ما مونده بود. اصلا دوست نداشتم دیر کنیم ولی به نظر می اومد که تا این سه نفر تموم بشه ساعت از هفت و نیم میگذره.

به هر حال راس ساعت 7:30 نوبت ما شد توی پذیرش. رفتم تو و دوباره همون خانمی بود که انگلیسی بلد نبود و اونم میدونست که من همون خانومی ام که آلمانی بلد نیستمنیشخند. خلاصه بهش گفتم اسممو، اول که نفهمید و یه چیزی به آلمانی به من گفت که من نفهمیدم، بعد یه برگه بهم داد گفت اسمتو بنویس، این دفعه فهمیدم چی گفت! یعنی اصلا کلمه هاشو بلد بودم، فکر می کنم دفعه ی اول چیز دیگه ای گفته بود، شاید مثلا گفته بود اسمتو پیدا نمی کنم یا یه همچین چیزی! خلاصه اسممو که گفتم بهم گفت که باید بریم چی چی کلینیک، برو سمت چپ و دوباره سمت چپ.

منم اومدم بیرون به همسر گفتم و بدو بدو رفتیم. قبلش دیده بودیم که تابلو داره به سمت station 1+2!! ولی ما واقعا نمی دونستیم منظور از Station 3 هم همین بوده. اینکه چرا این طوری نوشتن رو واقعا نمی تونم حدس بزنم، 13 که نیست که!!!

وقتی رفتیم چپ و دوباره چپ، تازه متوجه شدم که خانومه گفته باید برین tageklinikنیشخند (کلا post processing مغزم قوی تر از processing اشه ). اونجا  یه آقایی رو دیدم ازش پرسیدم من کجا باید برم؟ اینجا پذیرشش کجاست؟ اسممو پرسید و بعد گفت همینجا یه کم منتظر باشین و به راهش ادامه داد. همون موقع یه خانمی از سمت مقابلش اومد، اونم بهش گفت که این خانم فلانیه (منو می گفت)، همه چیشو آماده کردم، مدارکش فلان جاست و خلاصه به طرف گفت که کارای منو راه بندازه.

اون خانوم یه پرستار بود، اومد با من دست داد، خودشو معرفی کرد. ازم پرسید انگلیسی یا آلمانی؟ منم گفتم انگلیسی لطفا. گفت باشه الان میام همه چی رو برات توضیح میدم. رفت توی اتاق و بعدش با یه چیزی برگشت و خلاصه منو آماده کرد برای عمل.

بعدش به من گفت برم توی اتاق، که در واقع مربوط به بخش ریکاوری بود. دو تا تخت بود و هر دوش هم خالی. بهم گفت یکی از تخت ها و یه کمد رو برای خودم انتخاب کنم. لباسامو بذارم توی کمد و درشو قفل کنم. ازم پرسید میخوام که برام یه کلاه مخصوص بیاره که به عنوان حجاب استفاده کنم، منم گفتم اگه ممکنه میخوام. گفت باشه. بعد رفت. منم تختم رو انتخاب کردم و دیدم یه کلاه سبز مخصوص اتاق عمل هست، همونو گذاشتم سرم. بعد که اومد تو فهمیدم که اون منظورش یه کلاه علاوه بر این بوده. ازم پرسید همین کافیه یا میخوای اونو بیارم برات؟ گفتم همین کافیه.

بعد از چند دقیقه اش دوباره اومد منو برد یه اتاقی که بیهوشم کنن. سه نفر اومدن بالای سرم. اولیشون انگلیسی بلد نبود، یکی دیگه اومد که انگلیسی بلد بود ولی فکر میکنم کارآموز بود یا به هرحال زیاد تجربه نداشت ولی آدم خوش برخوردی بود. سومی فکر میکنم دکتر اصلی بود که قرار بود منو بیهوش کنه.

دستامو بستن و من نمی تونستم این موهایی که از زیر کلاه می اومدن بیرون و اذیتم می کردن رو بزنم کنار!!! یه سوزن زد توی دستم و یه ماده ی یخی وارد بدن من کرد که کاملا سردیشو حس می کردم. روم هم یه پتو مانند خیلی نرم (از جنس کاور بالشتی که توی قطارای ایران هست، ولی اسمشو نمی دونمنیشخند، فکر کنم پشم شیشه است) کاملا گرم شده انداختن، انگاری توی دستگاه خاصی گرمش کرده بودن.

بعدش یه ماده ی دیگه رو وارد بدنم کرد که فکر میکنم ماده ی اصلی بود. یه جوری توی رگام حرکت می میکرد که خیلی درد می کرد و اصلا یه حالت خاصی بود. خودش گفت  این ماده یه کم burning ه. واقعا بهترین کلمه ی ممکن رو براش به کار برد! قشنگ داشت می سوزوند. انقدر که اشکام شر شر می ریخت. هیچی نمی گفتم، نه اعتراض می کردم، نه می گفتم درد داره، ولی خب اشکام می ریخت از بس احساس سوزش داشتم.

دید اینجوری ام، گفت الان یه چیز دیگه بهت می زنم که کمتر احساس سوزش کنی (اینا رو به کارآموزه هم توضیح میداد)، یه ماده ی دیگه وارد رگم کرد که توی کمتر از پنج ثانیه اثر کرد و حس بهتری داشتم. بعدش دوباره همون ماده ی اولو وارد کرد و گفت الانم احساس سوزش داری؟ که دیگه خدا رو شکر هیچی حس نمی کردم.

چند دقیقه بعدش به سرفه افتادم. با خودم فکر کردم، من که سرما نخورده بودم، بیا حالا سر صبحی انگاری سرما هم خوردم! بعد بلافاصله حدس زدم که این ماده بیهوشیه است که داره عمل می کنه و انگاری روی نفس کشیدنم هم تاثیر میذاره.

همونجا دیدم که یه ماسکی روی سینه ام گذاشتن که انگاری موقع بیهوشی میذارن که بتونی نفس بکشی (دفعه ی پیش یه خانمی که مال بخش بیهوشی بود اینو برام توضیح داد که ما از یه ماسک واست استفاده می کنیم، یه چیزی هم انگاری قرار بود بذارن توی حنجره ام، یا یه همچین چیزی که ازاین طریق نفس بکشم).

خلاصه چند لحظه بعد از اون سرفه حس کردم لبام داره بی حس میشه و بلافاصله بعدش هم همین حسو توی پاهام داشتم. کم کم داشتم از حال می رفتم. چشام بسته بود ولی صداشونو کاملا واضح میشنیدم. تا آخرین لحظه اصرار داشتم تا جایی که میتونم چشامو باز نگه دارم که مبادا به هوای اینکه من بیهوش شدم منو ببرن اتاق عمل در حالی که من هنوز بهوش امنیشخند.

دیگه بعد از اون چیزی یادم نیست. وقتی تونستم چشامو باز کنم خانم پرستار منو داشت میبرد توی اتاق ریکاوری. خیلی سردم بود، خیلی خیلی. انقدر که دندونام به هم میخورد. همسر هم اومد تو. پرستار بهش اجازه داد تا وقتی من تنها مریض اتاق هستم پیشم بمونه. پرستار برام یه پتوی دیگه آورد و گفت اینکه سردته عادیه. هنوز کامل هوشیار نبودم، یعنی بودم ولی بیحال بودم، حس اینو نداشتم که جمله های کامل و طولانی بگم ولی خیلی سریع بهتر شدم.

پرستار هم هی می اومد و صحبت می کرد و حالمو می پرسید و همه چیمو چک می کرد. یه چیزی به سر انگشتم وصل کرده بودن و توی مانیتور بالای سرم ضربان قلب و اکسیژن خون و فشار خونم رو میشد دید. البته من که نمی دیدم، همسر می دیدچشمک. همه چی عادی و نرمال بود. پرستار بهم گفت نیم ساعت دیگه می تونم مایعات بخورم، یه ساعت بعد غذا.

نیم ساعت بعد اومد گفت چایی؟ آب گاز دار؟ آب بدون گاز؟ منم آخری رو انتخاب کردم. رفت واسم یه بطری آب آورد با یه لیوان. خودش برام ریخت تو لیوان و رفت سراغ اون یکی مریض اتاق. از وقتی این یکی مریض اومد، دیگه همسر رفت از پیشم.

یه ساعت بعد دوباره پرستار اومد گفت غذا چی میخوری؟ سوپ یا پنیر؟ سوپش با گوشت خوک بود، منم پنیر رو ترجیح دادم. برام یه نون آورد که لاش سه ورقه پنیر بود، انقد گشنه ام بود که نگو! سریع با ولع تمام خوردمشنیشخند.

بعدش گفت باید صبر کنم تا دکتر که الان اتاق عمله کارش تموم بشه و بیاد به من سر بزنه و بعدش من مرخص بشم. البته این وسط این قانون هم بود که باید حتما میرفتم (گلاب به روتون) دستشویی تا مرخص بشم، وگرنه نمی شد!

یه بار پرستار اومد دستمو گرفت گفت میتونی بری دستشویی؟ منم گفتم بریم. ولی نتونستم از تخت بیام پایین. به محض اینکه اومدم پایین دیدم سرم گیج میره. گفت پس عجله نکن. هنوز باید بمونی.

یه نیم ساعت بعدش دوباره اومد و گفت میخوای دوباره امتحان کنی؟ این بار باهاش رفتم. ساعت یک بود. دقیقا همین موقع شیفتشون عوض شد. اون خانومه رفت و بعدش یه پرستار دیگه اومد پشت دستشویی و گفت حالت خوبه؟!!  در واقع از اونجا شیفتشو تحویل گرفت بنده خدا!!نیشخند.

توی راهرو دیدم که دوستم اومده. آخه به همسر گفته بودم که زنگ بزنه و بهش بگه که بیاد، چون من حالا حالاها اینجا هستم تا دکتر بیاد. از طرفی همسر هم باید حتما میرفت دانشگاه امروز. دانشگاهش هم که یه شهر دیگه است که یکی دو ساعت راهه، مطمئنا اگه همسر میخواست تا آخرش پیشم بمونه دیگه نمی رسید بره دانشگاه. از اون طرف هم کلینیک فقط به من اجازه میداد با همراه مرخص بشم. حق نداشتم تنهایی برم.

خلاصه همون موقع، شیفت همسر و دوستمون هم عوض شدچشمک. بعدش دیگه هیچ کار خاصی نمی کردم، همه اش سعی می کردم بخوام تا دکتر بیاد. ولی هر پنج دقیقه این پرستاره می اومد و می پرسید خوبی؟!!

بالاخره دکتر اومد، باهام حرف زد و یه قرص برام نوشت و گفت اگه لازمت شد بخور. البته دکتر اصلیم هنوز نیومده بود و باید منتظر میشدم تا اونم بیاد. بالاخره اونم اومد و گفت که اگه میخوای برات قرص بنویسم؟!! گفتم دکتر قبلی برام نوشت که، مگه با هم هماهنگ نیستین؟نیشخند (البته این تیکه ی آخرو توی دلم گفتم).

بعد گفت مرخصی و می تونی بری. دوستم لباسامو بهم داد و همونجا توی اتاق یه قسمت پرده داشت که می شد اونجا لباس عوض کرد. لباسامو پوشیدم و با دوستم اومدیم خونه.

یه چایی درست کردم و دوتایی خوردیم و بعدش اون بنده خدا رفت.

فردا عصر هم ما رو به صرف آش دعوت کرده خونه اش، علاوه بر ما یه خانواده ی دیگه از دوستای مشترکمون هم هستن.

----

چند تا نکته توی امروز برام خیلی جالب بود:

من قبلا به این دکتر گفته بودم که من پنج شنبه ساعت 11 با استادم قرار دارم. اگه میتونی عمل رو طوری انجام بدی که من برسم برم سر قرار استادم خیلی خوبه. گفت صبح زود بیا عمل کن، یکی دو ساعت بعدش هم مرخصی و میتونی بری. من محض محکم کاری قرارمو با استادم انداختم چهارشنبه و خدا رو شکر که این کارو کردم. آخه من ساعت 2.5 اینا مرخص شدم! واقعا دکتره به این هوا بود که من بتونم ساعت 11 استادمو ببینم؟!!!متفکر

من نفهمیدم چرا وقتی از اتاق عمل اومدم اون کلاه سبزو دیگه نداشتم؟!!سوال

توی راه برگشتن به خونه، دوستم می گفت وقتی همسر بهش زنگ زده گفته من عملک کردم، فکر کرده گفته مامان من عمل کرده و اون باید بیاد پیش من. میگفت با خودم فکر کردم، یعنی انقدر از عمل کردن مامانت توی ایران ناراحت شدی که لازم داری کسی پیشت باشه؟!!متفکرنیشخند


/ 0 نظر / 2 بازدید