کنفرانس

 

خلاصه ی امروز اینکه رفتم کنفرانسمو دادم تموم شد ولی جزئیات بیشترو اگه می خواین اینجا بخونیننیشخند:

صبح ساعت 7:30 گوشیمو کوک کرده بودم که بیدار شم، ولی خودم زودتر بیدار شدم. دیشب برنامه ی کنفرانسو چک کرده بودم، 8.5 باید اونجا می بودم. بدو بدو کارامو کرد، رفتم پایین صبحونه بخورم و بعدش برگردم لباسمو عوض کنم و برم کنفرانس.

همین کارم کردم. رفتم پایین، صبحونه اش بد نبود، نوناش خیلی تازه و گرم و خوشمزه بود، ولی نه پنیر داشت، نه چیزی که چشم منو بگیره. منم یه کمی کره و مربای پوست پرتقال ورداشتم و شروع کردم به خوردن. تقریبا ته دلم یه کمی استرس داشتم، زیاد اشتها نداشتم ولی یه کمی خوردم. یه دونه هم چایی خوردم و بلند شدم تو کمتر از 10 دقیقه میزمو گذاشتم توی محل مخصوص ظرف های کثیف و برگشتم اتاقم.

لباسی که مخصوصا برای کنفرانس آورده بودمو پوشیدم، یه لباس مشکی بود که تقریبا یه کت پاییزی بود، یه چیزی بین کت و مانتو بود. شلوار مشکی ای که آورده بودمو هم آوردم. کفشامو که پام کردم دیدم خیلی وصله ی ناجورن!! آخه کفشام آبی تیره بودن با بندهای نارنجی نیشخند، با خودم گفتم هرکی ببینه میگه این دختره می خواسته بره بدوئه اشتباهی اومده کنفرانس چشمک یا احتمالا هرکی بخواد منو آدرس بده میگه اون دختره با کفش های آبی و بندهای نارنجی!

به خودم گفتم ولش کن، اصلا به من چه مردم چی میگن!

آخه این کنفرانس، یکی از سه چهار تا کنفرانس خیلی مهم رشته ی ماست و من با خودم گفتم الان همه با کت و شلوار مشکی و کراوات و بند و بساط رسمی اومدن و من این جوری داغونم!!

رسیدم به دانشگاه، ثبت نام کردم و یه کیسه دادن بهم (از همونا که مامان بزرگامون همیشه با خودشون داشتن و ما کسر شانمون بود که یه دقیقه تو خیابون کیسه رو براشون نگه داریم!!) که توش راهنما و هم ی چیزای لازم بود. این کیسه هم شد وبال گردن ما و باید با خودم می بردمش همه جا!!

وقتی رسیدم دانشگاه ساعت 8:35 اینا بود. ثبت نام که کردم معلوم شد که امروز برنامه ها از ساعت 9 شروع میشه خنثی. اون دیروز بوده که برنامه ها از ساعت 8:30 شروع شده!

خلاصه رفتم نشستم تو سالن که به سخنرانی استاد مدعو کنفرانس گوش بدم.دیدم ما رو باش، تو هوای به این گرمی چی پوشیدیم اومدیم! پسره بغل دست من با شلوارک و دمپایی اومده بود! یه دختره کفش هاشو در آورده بود زیر صندلیش جفت کرده بود گذاشته بود که پاهاش هوا بخوره! بقیه هم که با تی شرت صورتی و لباسای رنگارنگ اومده بودن نشسته بودن!!

کلا من فقط یه نفرو دیدم که با کت و شلوار اومده بود، اونم همون استادی بود که یه بار اومده بود دانشگاه ما و خیلی آدم کار درستی بود و به منم کلی راهنمایی داد!

به هر حال سخن رانی رو گوش دادم و در همین حین البته لباس های مردمم تجزیه و تحلیل کردم که بدونم برای دفعه ی بعد چی بپوشم نیشخند. سخن رانیو دوست داشتم، آخه روی موضوعی بود که من تو ارشد خیلی دوست داشتم.

بعد از اون، نیم ساعتی زنگ تفریح بود و بعدش دیگه ارائه ها شروع می شد و چهار تا سالن بود که هر کس می تونه انتخاب کنه کدوم سالن می خواد بره و کدوم ارائه رو می خواد گوش کنه.

تو اون مدت زنگ تفریح که می تونستیم قهوه و ساندویچ بخوریم، من یه چایی خوردم و با یکی از بچه ها که اونم توی دانشکده ی ماست صحبت کردم. این وسط استادم هم اومد و یه کمی با اونم صحبت کردیم و بعد دیگه هر کس رفت ارائه ای که دوست داشت.

برای ناهار برگشتم خونه، یه چیزی خوردم و دوباره پی تی کوپ پی تی کوپ سریع برگشتم! آخه خودم عصر ارائه داشتم و باید پنج دقیقه زودتر می رسیدم که اسلایدامو بذارم روی کامپیوتری که اونجا بود.

ترمی که می خواستم باهاش برم دو سه دقیقه دیر اومد، وسط راه هم یه جا ایستاد، آخه مثل اینکه باید خط خالی میشد یا یه همچین چیزی، کلا حدود ده دقیقه ای دیرتر رسید! ولی بازم من یه ربع قبل از موعد رسیدم و اسلایدامو گذاشتم رو کامپیوتر و رفتم نشستم.

استادمم اومده بود تو همون سالن، و مسلما هم به خاطر ارائه ی من اومده بود. ولی کاش نمی اومد! تمام مدت ارائه ی من سرش تو لپ تاپ بود خنثی!

بعد از ارائه ام، وقتی اومدم بیرون یه خانم عراقی رو دیدم که صبح من تو مسیر بین سالن های کنفرانس دیدمش، بهش سلام کردم، اونم فکر کرد عربم شروع کرد به سلام و احوال پرسی و اینکه از دیدنتون خوشحالم! منم می فهمیدم چی میگه ولی نمی تونستم عربی جواب بدم نیشخند و بهش گفتم که من فارسم!

خلاصه، بعد از ارائه یه کمی باهاش صحبت کردم و گفت که با بچه های گروهشون اومده و خودش مقاله ای نداره تو کنفرانس. دوستاشو بهم معرفی کرد، یکیشون سوئدی بود، یکیشون آلمانی که البته همشون تو استکلهم درس می خوندن.

اون خانوم سوئدی بعدا وایستاد با من نیم ساعتی حرف زد، حتی وقتی خود خانوم عربه رفته بود! ولی اون آلمانیه همون اول فقط گفت که کجاییه، دو جمله صحبت کرد و رفت سر یه میز دیگه!

دیگه ساعتای یه ربع به پنج بود که من خداحافظی کردم و گفتم می خوام برم هتل. تو راه هتل بلیت چک کنا سوار شدن! تو سوئد هم مثل آلمان، شما لازم نیست موقع سوار شدن بلیت نشون بدی، فقط هر از گاهی به صورت تصادفی یهویی چهار پنج نفر بلیت چک کن سوار اتوبوس میشن و همه باید بلیتاشونو نشون بدن، و اگه نداشته باشین جریمه می شین.

بلیت چک کن های آلمان تو بعضی شهرها لباس شخصی اند! می شینی تو قطار، یهویی بغل دستیت کارتشو در میاره و تو می فهمی بلیت چک کنه و باید بلیتتو نشون بدی. تو بعضی شهرها هم این بلیت چک کنا خیلی خفن و "خفت کن" به نظر می رسن! واقعا هیکل های خیلی درشتی دارن که اصلا آدم می بیندشون وحشت می کنه! چه برسه به اینکه بلیتم نداشته باشه!

خلاصه، بلیت چک کنا سوار شدن و من هرچی گشتم بلیتمو پیدا نکردم! صندلی ای که نشسته بودم از اون چهارتایی ها بود که روبه روی هم اند. هم بغلم و هم رو به روم همه ی صندلی ها خالی بودن. بلیت چک کنه نشست اونجا تا من با خیال راحت بگردم.

از استرس داشتم می مردم، ولی اصلا نگاش می کردم آرامش می گرفتم! انگار نه انگار که بلیت چک کنه، با آرامش نشست رو صندلی رو به روی من، حتی به منم نگاه نمی کرد تا راحت بگردم! آخرش هم پیدا نکردم و بهش گفتم آقا من پیدا نمی کنم بلیتمو! فکر می کنم تو هتل جا گذاشتم.

گفت اینجا زندگی نمی کنی؟

گفتم نه!

گفت اومدی مسافرت؟

گفتم اومدم کنفرانس.

گفت الان داری کجا می ری؟

گفتم هتل، می خواین شما هم با من بیاین تا بهتون نشون بدم یا اگه می خواین پاسپورتمو بهتون بدم یا نشون بدم یا هر طور که صلاح می دونین.

گفت بلیتی که خریدی چه رنگی بود؟

گفتم آبی.

گفت باشه، قبوله! میدونم که راست می گی. فقط برو هتل و بلیتتو پیدا کن. باشه؟

گفتم باشه.

دوباره با آرامشی که واقعا تو چهره اش موج می زد گفت رفتی هتل حتما بلیتتو پیدا کنی. باشه؟

گفتم چشم!

خیلی آروم و مثل مسافری که می خواد پیاده بشه از جاش بلند شد و اصلا انگار نه انگار که من جرمی مرتکب شدم و بی بلیت سوار شدم، لبخند زد و رفت لبخند.

کاملا بدون اغراق می گم، تو تمام مدت زندگیم تو کشور خودم، حتی یکبار در مقابل جرمی که "سهوا" مرتکب شده باشم، این طوری باهام برخورد نشد! بدون کوچکترین منت گذاشتنی به خاطر اینکه بهم اجازه داده برم و جرممو نادیده گرفته، بدون کوچکترین استرسی که اون بهم وارد کنه، بهم یاد داد از این به بعد همیشه قبل از اینکه سوار اتوبوس بشم بلیتمو چک کنم، حتی اگه مطمئنم که خریدم. فکر می کنم بعدا که خودم این نوشته رو بخونم، این یکی از قشنگ ترین و احترام آمیز ترین خاطره های زندگیم باشه.

----

ظهر که داشتم برمی گشتم، تو راه هتل یه ایستگاهی بود که یه عالمه بچه که مهدکودکی می خواستن سوار اتوبوس شن. مربیشون به انگلیسی بهشون گفت اون یکی اتوبوس نه، وسطی رو سوار شین!

و من فهمیدم حداقل یه مهدکودک تو این شهر وجود داره که توش با زبون انگلیسی با بچه ها صحبت می کنن! حالا نمی دونم این مهدکودک خاص بود یا اینا واقعا از مهد کودک با همه ی بچه هاشون انگلیسی کار می کنن متفکر!

----

الانم هرچی می گردم بلیتمو پیدا نمی کنم ناراحت. نمی دونم کی چی رو از کیفم در آوردم که افتاده!  حالا مجبورم یه بلیت یه روزه ی دیگه بخرم!

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
صبا

وای خیلی خوشکل می نویسی (پی تی کو پی تی کو)[نیشخند] حالا کنفرانسه واقعا در سطح 3- 4 کنفرانس مطرح جهان بود؟ والا تو کشور ما جرم مرتکب نمیشی می خوان، طلبکار هم هستی و وظیفه شون هست کارت رو انجام بدن می خوان بزننت، البته انگار با اونایی که جرم مرتکب میشن مخصوصا مالی خیلی بهتر برخورد میشه[چشمک]

زهره

چه بلیت فروش خوش قلبی خداوند خیرش دهاد

لیلی

وقتی خوندم بلیط چک کن رو ملاقات کردی و بلیط نداشتی من قلبم ریخت پائین. هی تندتند خوندم ببینم بلیطه رو یافتی یا نه دستش درد نکنه که یک خاطره خوب برات گذاشته