یه روز پر از پیاده روی

 

امروز قرار گذاشتیم با بچه ها ناهار بریم بیرون. ساعتای ده دقیقه به دو از خونه رفتیم بیرون که ساعت 2 که قرارمون بود برسیم. زودتر از همه رسیدیم و بعد از حدود ده دقیقه و یه ربع، دوستامون اومدن. بعدش با هم رفتیم داخل ساختمون. توی اون ساختمون پر از رستورانهای مختلفه، ایرانی، عربی، هندی، آسیایی، آلمانی و آفریقایی. من و همسر که از همون اول انتخابمونو کرده بودیم و می خواستیم ایرانی بگیریم. بقیه رفتن سراغ تک تک رستورانا تا ببینن منوشون چیه و در نهایت همه مون رفتیم طبقه ی بالا که یه مکانی هست که متعلق به تمام رستورانای اونجاست، نشستیم.

غذامون که تموم شد، مامان این دوستمون که به مدت یه ماهی تقریبا اومده بود اینجا دوست داشت با هم عکس بگیریم. چندین بار عکس گرفتیم، از اونجایی که اصرار داشتیم خودمون بگیریم و از کسی کمک نگیریم، چندین بار تلاش کردیم عکس پانوراما بگیریم. ولی بعد از چندین تلاش ناموفق یا نه چندان جالب، دادیم یه بنده خدایی ازمون عکس گرفت نیشخند.

از اونجا رفتیم چایی خوردیم توی یه کافه. بعد هم رفتیم خیابون اصلی شهر که دیگه الانا خیلی شلوغ شده، مخصوصا که بازارهای کریسمس هم راه افتاده. تا آخر خیابون رو رفتیم، بازارهای مخصوص کریسمس رو هم دیدیم. اونجا هم عکس گرفتیم. اول که اومدیم عکس بگیریم، دو نفر اومدن صاف بین عکاس (که همسر بود) و ما وایستادن و شروع کردن به صحبت کردن خنثی. بعد از ده پونزده ثانیه که متوجه شدن عذرخواهی کردن و رفتن! بعدش اومدیم دوباره امتحان کنیم که یه نفر پرید اومد توی عکسمون، اونم با ژست نیشخند. اون عکس هم خراب شد، البته ما فکر کردیم که همسر با وجود اون بنده خدا با اون ژست خوشگلش عکسو گرفته ولی گویا همسر هم نگرفته بود یا دیر گرفته بود، به هر حال یه طوری شده بود که شفاف و واضح نبود! بعد یه بنده خدایی گفت بدین ازتون عکس بگیرم، ما هم ایستادیم، و این وسط هی مردم می اومدن رد می شدن!! ولی بالاخره اون بنده خدا هم ازمون یه عکس گرفت. منتها اونم یه مشکلی داشت نیشخند. ما می خواستیم عکس یه بنایی که اون پشت بود هم بیفته ولی این بنده خدا از سر ما تا نوک انگشتامونو انداخته بود تو عکس!!

اون که رفت، باز خودمون دو سه تا عکس از خودمون گرفتیم و بالاخره راه افتادیم به سمت بقیه ی جاهای قابل دیدن شهر چشمک.

برگشتنی، از یه جایی به بعد از این دوستامون که مامانشون باهاشون بود جدا شدیم و با اون یکی دوستامون رفتیم. البته مسیر خونه مون یکی نبود، ولی خب ما می خواستیم بریم یه چیزی بخریم که توی مسیر خونه ی اونا بود. اونا هم به ما پیشنهاد دادن که بریم خریدمونو بکنیم، بعدش اونا هم یه خرید دارن بریم اونو هم انجام بدیم و بعد بریم خونه ی اونا. از اونجایی که هنوز ساعت شیش بود و ما دوست نداشتیم انقدر زود برگردیم خونه قبول کردیم چشمک.

فروشگاه اول که چیزی که ما می خواستیم رو به شکل باب طبع ما نداشت، فروشگاه دوم هم که چیزی که اونا می خواستن رو پیدا نکردیم.

رفتیم خونه شون. مثل همیشه کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و در نهایت هم شام پاستا پختن و ما خوردیم و باز مثل اون دفعه ساعت یه ربع به دوازده با تِرَم نزدیک خونه شون برگشتیم.

این جوری شد که ما ساعت دو از خونه رفتیم بیرون، ساعت 12 برگشتیم!! الانم که در خدمت شماییم!!

البته ما هم متقابلا دوستامونو دعوت کردیم، گفتیم فردا بیایم. دوستمون میگه نه زوده، یکشنبه میایم خنثی. فکر می کرد امروز جمعه است.

قرار رسمی نذاشتیم برای فردا، ولی احتمالا دوباره فردا بهشون زنگ می زنیم که بیان یه کمی دور هم باشیم.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید