تابستون /شعار

 

خیلی وقت بود می خواستم این پستو بذارم ولی هی دچار خودسانسوری می شدم! آخرش گفتم بذار بذارم نیشخند. علت اینکه دچار خودسانسوری می شدم این بود که نمی خواستم روال نوشتنام از "معمولی نوشتن" و "روزمره نوشتن" خارج بشه. نمی خوام پست های نصیحتانه یا فلسفی یا خوشگل یا عطف به ماسبق بذارم. اما خب الان این یکی رو میذارم!

به هر حال این پست روزمره نیست چشمک. ولی چون کلا به نظرم موضوعی که می خوام راجع بهش حرف بزنم موضوع قشنگیه (حداقل به نظر خودم)، گفتم به شما هم بگم بی نصیب نمونین چشمک.

دوره ی ارشد، تابستون می خواستم خوابگاه بمونم. بماند با چه دنگ و فنگی و چقد امضا گرفتن، موندم. منو فرستادن تو یه اتاق سه نفره که دو نفرش ساکنای قبلی همون اتاق بودن. اول که رفتم تو اتاق دو نفر سکنه ی قبلی هردوشون اونجا بودن. بعدا یکیشون اتاقشو عوض کرد و رفت پیش دوستش و به جاش یه نفر دیگه رو فرستادن.

تا قبل از اینکه این دختر جدید بیاد تو اتاق، که شاید چند هفته ای بود من وارد اتاق شده بودم، من و این دو تا هم اتاقیم خیلی خیلی کم با هم حرف می زدیم. یکیشون که زیاد اتاق نبود. همیشه تقریبا اتاق دوستش بود.

اون یکی هم زیاد اهل حرف زدن نبود. مثلا من تعارف می کردم می گفتم شام می خوری با من؟ می گفت نه. دوباره می گفتم، می گفت نه. منم دیگه اصرار زیادی نمی کردم. می گفتم شاید دوست نداره زیاد با من صمیمی بشه. مخصوصا که من به هرحال یه آدم موقتی بودم تو اون اتاق و برای ترم مهر مسلما اتاقم حتی تو اون بلوک نبود.

تیپش هم خیلی به من شباهت نداشت. یه دختر بسیااااااار مذهبی (که من خیلی هم خوشحال بودم از این بابت) که در و دیوار تمام قسمت های مربوط به خودش، مثل بالای تختش، توی کمدش، بالای میزش، پر بود از عکسای امام و رهبر و اشخاصی که دوست داشت.

از اونجایی که بعضی از آدمای اینجوری معمولا خیلی سیاسی هستن، منم زیاد سعی نمی کردم باهاش خیلی صمیمی بشم. آخه اصلا اهل بحث سیاسی نیستم. اما متاسفانه یه عده ای همیشه وجود دارن که مذهبی و اهل سیاستن و به شدت اصرار دارن که تو هم نظرتو بگی راجع به مسائل سیاسی

چیزی که من دوست ندارم راجع به این آدما دقیقا همینه که ازت انتظار دارن راجع به موضوع سیاسی ای که اصلا چیزی نمیدونی، حتما نظر بدی! یعنی انتظار دارن بدون داشتن اطلاعات کافی بگی حق با کی بوده، با کی نبوده! و این همیشه به نظرم خطرناک ترین چیز ممکنه. بالاخره سیاستم خودش علمیه! آدم باید بره علمشو بخونه تا بتونه نظر بده. من که نمی تونم بگم چی به نفع کشورمه، چی نیست.

حالا بگذریم.

یه روز از روزای خدا، که این هم اتاقیم تو اتاق بود و اون یکی کلا اسباب کشی کرده بود به اتاق دوستش، یه نفر در زد و خودش درو باز کرد. داشت با دوستش حرف می زد. حرفشو با اون قطع کرد و با رویی به شدت خندان و بشاش گفت سلام بچه ها. من هم اتاقی جدیدتونم. اسمم .... ه. امیدوارم هم اتاقی های خوبی برای هم باشیم و خلاصه اومد تو و وسایلشو آورد.

دقیق یادم نیست که این دختر چیکار کرد، فقط من میدونم تو کمتر از یه هفته، ما سه نفر با هم غذا درست می کردیم، با هم غذا می خوردیم، با هم حرف می زدیم. حتی از هم می پرسیدیم الان میری کی برمی گردی که زمان غذا خوردنمونو با هم هماهنگ کنیم، راجع به خاطراتمون می گفتیم!! اصلا یه چیزی شده بود که خودمونم باورمون نمیشد تعجب. یعنی همین ما بودیم تا یه هفته پیش کل حرفامون سلام و علیک بود؟!!سوال

یعنی یه جوری شد که - اون سال ماه رمضون تابستون بود- سحری یکی بلند میشد برا همه غذا گرم می کرد. یکی چایی آماده می کرد. یکی سفره می انداخت. افطاری هم همین طور. انگاری یه خانواده شده بودیم. به عمرم تو تمام شیش سالی که تو خوابگاه بودم، با هیچ کس اندازه ی این دو نفر که فقط دو سه ماه باهاشون هم اتاقی بودم بهم خوش نگذشت!!

اصلا این دختره عین سنجاق هرسه مونو به هم وصل کرده بود!! و جالب بود که می نشستیم حتی با هم بحث می کردیم، اونم چه بحثای قشنگی. چقدر من چیز یاد گرفتم اون تابستون. چقدر خوشم اومد از اون دختر مذهبی که "هیچ" حدیثی نمی گفت جز اینکه یا مطمئن بود به حدیثی که میگه، یا کتابشو داشت و می گفت بذار چک کنم تو کتاب مطمئن شم درست گفتم. چقدر دوست داشتم حدیثایی که می گفت که به عمرم نشنیده بودم و واقعا قشنگ بودن لبخند.

این دو تا هم اتاقیم به همدیگه شباهت ظاهری بیشتری داشتن تا من. یعنی من یه کمی شاید تیپم با اونا فرق داشت. اونا به شدت اهل گوش دادن به تک تک سخنرانی های رهبر بودن. یعنی میرفتن همه رو دانلود می کردن، کلا از تمام سخنرانی های رهبر -تو هر جا که بود- خبر داشتن. پیگیر بودن. خیلی اصرار داشتن برن بیت رهبری (مثل اینکه ماه رمضون یه روزایی میشد رفت، من دقیق نمی دونم).

اما معمولا این مدل حرفاشونو وقتی می زدن که من نباشم. گاهی که از در می اومدم تو می دیدم راجع به این موضوعا حرف می زنن. نمی دونم چرا، ولی احتمالا چون فک می کردن من زیاد به اونا شباهتی ندارم. شاید چون مقنعه سرم می کنم و شالمو لبنانی نمی بستم یا شاید چون ساق دستم نمی کردم یا به خیلی دلایل دیگه.

به هر حال اونا به ظاهر با هم بیشتر دوست بودن تا من. اما جالبش اینه که من هنوز با اونی که مذهبی تر بود در ارتباطم، اونم ارتباطی واقعا از روی شوق و علاقه، ولی اون دوتا بعدا ارتباطشون با هم قطع شد. یعنی ارتباطشون در حد همون هم اتاقی دو سه ماهه بیشتر ادامه پیدا نکرد.

ولی رابطه ی من با اون هم اتاقیم، تبدیل به یه رابطه ی دوستی عمیق شد لبخند. از زمانی که از اون اتاق اومدم بیرون، دیگه هیچ وقت ندیدمش، اما هر وقت میرم ایران سعی می کنم بهش زنگ بزنم. گاهی از همین جا بهش زنگ می زنم. گاهی تو وایبر بهش پیام میدم. کلا خیلی ارتباط داشتن باهاشو دوست دارم لبخند.

شاید ظاهرمون خیلی از هم دور بود، ولی باطنمون خیلی به هم نزدیک بود لبخند.

حالا همه ی این خاطره ی تابستونو گفتم تا برسم به اون قسمت "شعار"!

به نظر این دو تا هم اتاقیم، من آدم موفقی بودم!! خودتون می دونین دیگه، تو یه جو علمی بچه ها فک می کنن هر کس بلافاصله بعد از لیسانسش بره ارشد و بعدش هم بخواد دکترا بخونه و درسش هم سر 8 ترم و 4 ترم تموم بشه، اصرار هم داشته باشه که برای خارج رفتنش هیچ فاصله ای نیفته بین تحصیلش و هنوز مهر ارشدش خشک نشده دکتراشو شروع کنه دیگه حتما خیلی کوه کنده (یا در حال کوه کندنه چشمک).

تصور اینا در حالی بود که من روزی صدبار دلم می خواست کاش مثل این هم اتاقی تازه وارد بلد بودم این همه مهربون باشم و اجتماعی لبخند و دوست داشتم می تونستم مثل اون هم اتاقی اولی انقد کتاب خونده باشم که هر حدیثی که میگم بگم کجا خوندم، اینجوری نباشه که فقط از کسی شنیده باشم. دوست داشتم مثل اون چیزایی بلد باشم که هیچ کس بلد نباشه! کلا به نظر من اونا آدمای "خوبی" بودن و من خوب بودنو به چیزی که اونا اسمشو "موفقیت" میذاشتن ترجیح میدادم.

ولی خب نه اونا من بودن، نه من اونا! حالا از اینم بگذریم، دیگه تصورشون این بود دیگه طفلکی ها. گمراه شده بودن در این زمینه نیشخند.

یه بار که داشتم با این هم اتاقی تازه وارد صحبت می کردم، حرف خیلی جالبی زد. می گف به نظر من هر آدمی تو زندگیش یه سری "شعار" داره که همیشه تو ذهنش هستن. مثلا یه سری ضرب المثل، یه سری جمله ی قشنگ که جایی خونده. یه سری از این جملات هستن که تو ذهنش فعالن و اون شخص ناخودآگاه داره برای رسیدن به اونا تلاش می کنه. به نظر من تو آدم موفقی هستی. حالا بگو شعارایی که همیشه تو ذهن توئه چیه؟

حرفش برام خیلی جالب بود و کاملا قبول داشتم. همیشه آدم تو هر لحظه از زندگیش (مثلا تو لحظه های سخت یا آروم یا استرس زا یا هرچیز دیگه) یه جمله های ثابتی رو به خودش یادآوری می کنه (حداقل برای من این طوریه).

مثلا ممکنه یکی تو پس زمینه ی ذهنش همیشه جمله ی "این هم نیز بگذرد" باشه، یکی ممکنه تو ذهنش "خواستن توانستن است" باشه.

از شعارایی که به اون گفتم چیز زیادی یادم نیست، ولی یکش خیلی خوب یادم مونده:

"آنکه می خواهد روزی پریدن را بیاموزد، ابتدا باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن را بیاموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند."

بعدها که دقت کردم دیدم کاملا درست می گفت. هدفای من در راستای همون -به قول اونا- موفقیتی بود که به دست آورده بودم.

الان کم کم دارم شعارامو عوض میکنم تا در راستای "خوب بودن" باشه. البته فک کنم باز بیست و چند سال طول بکشه تا بتونم ساده ترین خوب بودنا رو به دست بیارم. همون طور که اون موفقیت بسیار ساده نتیجه ی بیست و چند سال زحمت بود.

الان شعارام اینا شده لبخند:

1- کار نیکی که در انجام آن شتاب نکرده ای حساب نکن.

این جمله همیشه باعث ناراحتی منه. هرچی نگاه می کنم من در انجام هیچ کار نیکی شتاب نکردم تا حالا!! هر وقت یادش می افتم فک می کنم دیرم شده، باید یه کاری بکنم!!

2- به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

اینو خوب انجام میدم چشمک.

3-1 اون با من بده، من که با اون بد نیستم.

این جمله ی خیلی قصار مال خودمه و از کسی نشنیدم نیشخند ولی نمی دونم چرا ملکه ی ذهنمه. فک کنم یه وقتیا ذهنم خودمو با آدمای مهم اشتباه می گیره نیشخند.

گونه های دیگه ی این جمله هم که تو ذهنمه ایناس:

3-2 اگه اون با من بد باشه و منم با اون بد باشم، اون وقت چه فرقیه بین من با اون؟

3-3 خوبی رو با خوبی جواب دادن که وظیفه است (هل جزاءالاحسان الا الاحسان؟ کلا جمله استفهام انکاری داره!). هنر اونه که بدی رو با خوبی جواب بدی.

4- و عبادالرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.

بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که بر زمین به نرمی (و نه با غرور) راه می روند و هنگامی که جاهلان آنها را خطاب قرار می دهند، به آنها با ملایمت جواب میدهند.

5- اگر می خواهی به کسی نگاه کنی که اهل جهنم است، به کسی نگاه کن که نشسته و مردم اطراف او ایستاده اند.

6- ما با می و مستی سر تقوی داریم/ دنیا طلبیم و میل عقبی داریم

کی دنیی و دین هر دو به هم جمع شود؟/ اینست که ما نه دین نه دنیا داریم.

7- قال قرینه ربنا ما اطغیته ولکن کان فی ضلال بعید

(شیطان) قرینش می گوید پروردگارا من او را به عصیان وانداشتم، بلکه خودش در گمراهی دور و دراز بود.

--

فعلا همینا به ذهنم رسید. البته دقت دارین دیگه اینا فعلا فقط "شعار"ن نیشخند، هنوز جامه ی عمل نپوشیدن!!

--

راستی شما هم شعاراتونو بنویسین اگه دوست دارین.


/ 30 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیمان

به روی چشم، با کمال میل. ممنونم از توجه و حوصلتون. به امید روزای بهتر و روشنتر.

پیمان

راستی یه درخواست هم ازتون داشتم. اگه معذوریتی نباشه می خواستم اسم کتابهایی که همسرتون از ایران آوردن رو بدونم. بالاخره برای پستهایی که بعدا دربارشون می ذارین پیش زمینه ای داشته باشیم. البته صرفا یه درخواسته و اگه نخواستین اصراری نیست. پاینده باشید.

مهسا

سلام دختر مهربون زمزمه ذهني من اينه، زندگي همين لحظه لحظه هاست پس سعي كن هر لحظه سختي و ناراحتي تبديل به قشنگي و يك خاطره خوب كني، بااااااا ها با اين زمزمه سختيهام و شرايط ناراحت كنندم واقعا خاطره خوبي شدن مثلا امسال نيمه شعبان اولين بار بود ايران نبودم شهر ما جشنش مفصله هاااااااا مفصل، خيلييييييييي دلم گرفت نيستم بخصوص دوستم يك فيلم كوتاه جشن امسال فرستاد'اول گريم گرفت تنها و غمناك تو خونه، بعد هر چييييييي خوراكي خوشمزه بود چيدم رو ميز شروع كردم به خووووووووردن و به مامانم زنگ زدم و به كسايي كه دوست داشتم پيام دادم خيلي خوش گذشت تنهايي تو غربت جشن خوبي شد و هميشه يادم ميمونه، ميشه اگه ادم بر شرايط خودش مسلط كنه بايد انرژي گذاشت تا صد برابر جوابش انرژي گرفت (-؛

پیمان

خوب خدا رو شکر من هر چهار تاشو دارم. إن شاء الله که بخونین و لذت ببرین. باز هم ممنونم.

لیلا2

شاید قبلا شعار داشتم شعار هامو گم کردم اما!شایدم اصلا نداشتم اما بعید میدونم!کلا امروز یا مدتی است که رو مود نیستم! این پست منو یاد یکی از دوستام انداخت چون یادم اومد که اونم شعار داشت و من تازه داشتم متوجه شعار داشتنش میشدم و از این شعار داشتنش خوشم میومد..... و بازم این شعار آقای پیمان منو یاد همون دوستم انداخت : [خنثی] - دوستیهای ما مثل یک دیوار می مونه که از آجر آجر محبت، رابطه، خدمت و ... تشکیل شده. اگه روزی دوستی به ما بی محبتی کرد یا به هر دلیلی از دوستی دلخور شدیم به همون اندازه از آجرهای این دیوار برداریم، یهو لگد نزنیم همه دیوار رو ویران کنیم. از روزی که این جمله رو خوندم تا حالا با هیچ دوستی قطع رابطه نکردم.

پیمان

خودتون نوشتین: بربادرفته، شوهر آهوخانوم، جای خالی سلوچ و سلوک. اولی از مارگارت میچل، دومی از علی محمد افغانی و دو تای آخر از محمود دولت آبادی. هر جور حساب می کنم می شه چهار تا به خدا[سوال]

فرشته ابلیس

یعنی دختر معمولی به جان خودم من هر روز وبلاگتو می خونم ولی تا به امروز فکر می کردم رفتی المان ارشد بخونی نه دکترا:-| خنگولم چقددددددددددد

لیلا2

گم نمیشه؟![ابرو] آدم یه وقتایی خودش هم گم میشه.....

پیمان

صد سال تنهایی مارکز و محاکمه کافکا هم کتابهای بسیار خوب و البته خاصی هستند که خوشبختانه این دوتا رو هم من دارم. امیدوارم زودتر بتونین اونها رو بخونین و ما رو هم در دانسته هاتون شریک کنین. مرسی از اینکه کتابها رو معرفی کردین.

پیمان

به قول جناب حافظ: یک نکته بیش نیست غم عشق و وین عجب از هر زبان که می شنوم نامکرر است یه فیلم یا یه کتاب رو ممکنه میلیونها نفر ببینن یا بخونن ولی نظراتشون در اون زمینه کاملا با هم متفاوت باشه و هر کدوم ممکنه نکاتی رو متوجه بشن که بقیه به اون نکات توجهی نکردن. اصلا نقد فیلم و کتاب و ... از همینجا بوجود میاد. در مورد سوالتون هم باید عرض کنم اتفاقا وقتی شما یه کتابی رو خوندید اظهار نظر و نکته های دیگران در مورد اون کتاب براتون جذاب تر و مفیدتر خواهد بود حال آنکه وقتی کتابی رو نخونده باشید بهره چندانی از نقد و بررسی اون نمی تونید ببرید. همونطور که قبلا هم گفتم بنده از بخش "چیزایی که امروز یاد گرفتم" وبلاگ شما خیلی استفاده می کنم و برام خیلی جذاب و آموزندست. دلیل انتظار بنده برای دونستن نکاتی که شما از هر کتاب بیان می کنین و قسمتهایی که برجسته می کنین همینه. براتون بهترینها رو از درگاه خداوند آرزومندم.