شام کنفرانس!

 

هر کنفرانسی یه شام داره که کلی پولشه. مثلا 70 80 یورو پولشه. چرا؟ چون آدمای مهمی توشن خنثی.

این کنفرانسی که من شرکت کردم، پول ثبت نامش خیلی زیاد بود، خودشون هم ذکر کرده بودن که هزینه ی شام لحاظ شده و شامش مجانیه!

خلاصه ما هم گفتیم خب این که مجانیه میریم دیگه.

عصری که بهتون گفتم بلیتمو پیدا نکردم. از پذیرش هتل پرسیدم کجا بلیت بخرم، بهم گفت که کیوسک فروش بلیت کجاست. رفتم، بسته بود. رفتم رو به روش که یه مغازه ی ایرانی بود (البته اسم مغازه سوئدی بود و هیچ علامتی از ایرانی بودن نداشت، ولی من دیروز از این ور خیابون شنیدم که دو نفر کارمند اون مغازه جلوی مغازه شون فارسی حرف می زنن با هم!)، رفتم شروع کردم فارسی حرف زدن نیشخند، طرف هم جواب داد بنده خدا. گفت ما بلیت نداریم، برو از پمپ بنزین بخر. رفتم پمپ بنزین، بلیت خریدم، ساعت شد 7:45. شام قرار بود 7:45 شروع بشه.

سوار ترم شدم، دیدم یه نفر دیگه هم نقشه ی کنفرانس دستشه. گفتم تو هم میری شام کنفرانس، گفت آره. با هم صحبت کردیم یه کم. من اولش که ازش پرسیدم به خاطر این بود که فکر کردم ایرانیه ولی معلوم شد که ایتالیاییه (کلا ایتالیایی ها چهره هایی که شبیه ایرانی ها باشه زیاد دارن).

وقتی رسیدیم به محل مذکور، سالن پر بود از آدم. همه هم بغل هم بغل هم نشسته بودن، اصلا بینشون جا نبود، یعنی نمی تونستیم بریم پیش دوستامون بشینیم. بالاخره اون پسره یکی رو پیدا کرد که می شناخت و ما هم رفتیم کنارشون نشستیم.

تمام مدت این پسر ایتالیایییه با اون پسری که دوستش بود چرت و پرت گفتن! چرت و پرت به معنای واقعی ها! راجع به اینکه تو فلان جا اول دوست دختر و دوست پسر با هم می خوابن، بعد از چند ماه تصمیم می گیرن که اصلا دوست دختر، دوست پسر باشن یا نه!!!! یعنی واقعا از حرفاشون حالم بد میشد!

پسر ایتالیییه گیر داده بود به من که چرا مشروب نمی خوری؟ چرا به کتابی که مال 1000 سال پیشه اعتماد می کنی؟ مشروب برای فلان جا و فلان جا و فلان جا مفیده!

خودش چهار گیلاس مشروب خورد!

جالبش اینه که هیچ کس دیگه ای این قدر نخورد. کلا هر کس یه بار می تونست سفارش نوشیدنی بده (به جز آب و فکر می کنم آبجو (یا یه چیزی مشابهش) که روی میز بودن). علاوه بر اون، زیر هر بشقاب یه برگه بود که در واقع یه بلیت بود که با اون می تونستی یه لیوان دیگه مشروب یا یه قهوه سفارش بدی.

اگه علاوه بر اون بازم می خواستی، دیگه باید پولشو خودت می دادی.

بغل ما پنج شیش تا صندلی خالی بود. این ایتالیایییه هی از زیر اون بشقابا بلیتا رو ورمی داشت و مشروب سفارش می داد!

حالا شام چی بود؟

اولش یه بشقاب جلومون گذاشت که توش دو لایه ژامبون بود، به علاوه ی یه کمی پنیر، مقداری سبزی و دو پر نارنگی که آغشته به پنیر و حسابی شور شده بودن!

من اول نارنگی ها رو خوردم که کاملا شور بودن! بعد هم پنیر و سبزی رو با یه قرص نون خیلی کوچیک خوردم. بعدش گارسن یه کاسه آورد بهمون داد، گفت این برای هشت نفره. توش سیب زمینی آب پز له شده بود که روش یه خورده سبزی ریخته بودن.

از اون هر کسی اندازه ی یه قاشق برداشت، و چیزی حدود دو سه قاشق هم تهش موند (که بعدا بقیه برداشتن).

من اون یه قاشقم خوردم خالی خالی و منتظر شدم تا غذای اصلی برسه.

بعدش یه دیس آرودن که مال شیش نفر بود و توش چند قطعه ماهی بود (شاید هفت هشت تا). منم یه قطعه از اون ماهی ها برداشتم، خوردم.

بعد منتظر شدیم که غذا رو بیارن که دیگه هیچی نیاوردن! و معلوم شد که غذا همین بوده!!! واقعا باورش سخت بود که غذا این بوده باشه!! اونجا آرزو کردم کاش بیشتر نون خورده بودم!!

خلاصه غذا رو خوردیم و این پسرا به چرت و پرتاشون ادامه دادن!

بالاخره یکی پیدا شد اومد نشست بغل من و یه کمی با همه صحبت کرد، بعد صحبتشو با من ادامه داد. بعد از اینکه اون رفت، من به اینایی که دور و برم بودن گفتم من دیگه برم خونه، احساس می کنم سردرد گرفتم.

در واقع سرم درد نمی کرد، ولی واقعا دیگه تحمل اون همه نویز رو تو محیط نداشتم (فارسی نویز میشه نوفه ی اغتشاشی چشمک، صبا جان چهار تا کلمه ی آلمانی یاد گرفتی، حالا یه کمی با هم فارسی کار می کنیم نیشخند)، ضمن اینکه هرچی می شنیدم چرت و پرت بود!

من روی وقتم خیلی حساسم، ممکنه گاهی بخوابم یا هیچ کاری نکنم، اما اصلا حس نکنم وقتم تلف شده، چون به نظرم آدم به خواب و استراحت هم نیاز داره، اما یه وقت هایی مثل امشب کاملا حس می کردم وقتم داره تلف میشه، باید حتما یه کاری بکنم که شرایطو عوض کنم، وگرنه با خودم دعوام میشه نیشخند.

این شد که بلند شدم از اونجا اومدم بیرون، واقعا حس خوبی داشتم وقتی اومدم بیرون. هوا سرد بود، پالتومو پوشیدم. دستمو گذاشتم توی جیب پالتوم که قدم زنان برم سمت ایستگاه قطار که فهمیدم بعله، بلیت محترم سه روزه تو جیب پالتوم تشریف داشته خنثی!

ولی خب دیگه، به خودم گفتم الان غصه بخورم که چی؟ من که دوباره پولو دادم و بلیتو خریدم. حالا هی خودمو سرزنش کنم که چرا یادم رفته کجا گذاشتم؟ من حتی یه لحظه به ذهنم خطور نکرد جیب پالتومو بگردم آخه اصلا از لحظه ی ورودم تا همون لحظه که از شام کنفرانس برگشتم، حتی یه دقیقه هم پالتومو نپوشیده بودم!

ولی اون روز اولی که اومدم برای راحت کردن کار، بلیتو گذاشتم توی جیب پالتوم که روی دستم بوده.

به هر حال خوشحال شدم که وقتی چیزی رو از توی کیفم در میارم، همیشه سعی می کنم دقت کنم که چیزی از توش نیفته بیرون لبخند، مخصوصا وقتی کیفم خیلی شلوغ پلوغه، مثل وقتایی که مسافرتیم ( و خوشحال شدم که این دفعه هم مستثنی نبوده). اصلا واسه همینم خیلی تعجب کردم وقتی عصری فهمیدم بلیتم نیست.

فردا کنفرانس هنوز ادامه داره، ولی من باید برم برای همسر عزیزتر از جانم، که بی من غذا از گلوش پایین نرفته و امشب رفته مهمونی چشمک، سوغاتی بخرم.

/ 5 نظر / 2 بازدید
صبا

من اگه کلمه نوفه رو جایی میدیدم اصلا به مخیله ام خطور نمیکرد که فارسی باشه. من موافقم فارسی کار کنیم.[نیشخند] چقدر گدابازی در امر شام دادن درآوردن حالا خوبه ماهی دادن که می تونستی بخوری[لبخند]

مریم

موفق باشی دختر مهربون [قلب]

مهسا

سلام من موندم اينا با اين حجم غذايي كه ميخورن چطور زنده ان و تازه چطور اينقدر كااااار ميكنن، همسرم استاد المانيش ٧ صبح ٤٠ دقيقه از يه روستايي مياد دانشگاه بعد تا ٧ شب حداقل هست بعد دوباره ٤٠ دقيقه حداقل (چون مسير برگشتش سوبالاست) پا ميزنه ميره من نميبينم چيزي زياد بخوره!!!! واقعا اين جون اينا از كجا ميارن؟؟؟؟!!!! )-؛

زهره

ادم لجش در میاد وقتی دنبال یه چیزی میگردی نیست وبعد یه هو سبز میشه. من هر وقت تو خونه دنبال یه چیزی میگردم همسرم میگه ولش کن محلش نذار خودش پیدا میشه[نیشخند]

لیلی

اینقدر از آدم های گیر بدم میاد. اونها که وسط یک مجلس/مهمونی و یا هر جای دیگه گیر میدن به یک عقیده تو و هی می خوان تو رو به چالش بکشونند و فکر می کنن دارن یکی رو نجات میدن. من فکر نمی کردم شام کنفرانس به این بی خودی باشه. حالا چند تا آدم مهم رو در این شام ناخوشمزه ملاقات کردی؟