جلسه ی گروه

 

امروز جلسه ی گروه بود. همونی که توش هر دفعه یه نفر میاد کارشو ارائه میده.

کلا تو جلسه ی امروز اطلاعات جدید زیادی کسب کردم، مثلا اینکه یکی دیگه از بچه های ایرانی گروه هم برای همون کنفرانسی که من ثبت نام کردم مقاله داره و درخواست ویزا داده، ولی ویزاش هنوز نیومده.

مثلا اینکه فهمیدم یکی از بچه های ایرانی گروه که فکر می کردم ازدواج کرده، ازدواج نکرده! یعنی به هم خورده نامزدیشون.

چیه خب؟ همیشه که آدم تو جلسات گروه صرفا چیزای علمی یاد نمی گیره نیشخند.

--

صبح تازه از خواب بیدار شدیم، می خوایم صبحونه بخوریم. همسر رفته کنار پنجره وایستاده که آفتاب گرمش کنه. یه نگاه به من کرده، میگه یه عکس از من بگیر. من و خورشید، یهویی چشمک!

--

عصری قرار بود قبل از جلسه ی گروه برم برای همسر یه چیزی رو پس بدم به یه فروشگاهی. کلا یادم رفت، این قد دیر راه افتادم که جز به جلسه ی گروه به چیز دیگه ای نمی رسیدم یول.

--

شنبه دعوت شدیم خونه ی یکی از بچه ها، به خاطر همون جلسه ی قرآن همیشه مون. این دفعه باز یه شهر دیگه است. قراره به صرف صبحونه بریم لبخند.


/ 3 نظر / 16 بازدید
علی

چند دقیقه پیش از صفحه اول پرشین اومدم اینجا.اینجا چقدر حس خوبی داره.این چند روز اخیر چند تا دیگه ازین وبلاگای درجه یک پیدا کرده م.یکی اسمش هانه بود ، یکی پنجره های نیمه باز ، یکی هم نویسنده تنبل.اینجور نوشتن احساسها بصورت بی شیله پیله و بی عقده چقدر حس خوبی به خواننده میده.ولی راستش خودم از این جور نوشته های خودم خیلی میترسم.ی هفته پسش هم در وبلاگم نوشتم که نمیتونم اینجوری بنویسم.حالا این حرفا رو کنار بزارم.داشتم میگفتم اینجا چفدر آرامش هست.مث اون چند وبلاگ دیگه که اسم آوردم. دنیا چقدر کوچیکه.آدما چقدر به هم نزدیکن. چقدر تو دلم امید دارم به روزایی که می آن.

shahab

زنو شهور حوصلتون خوبه خدایی ... کی حال داره از این شهر به اون شهر !!!! دمتون گرم

صبا

اطلاعات جلسه ت که خیلی خوب بود[نیشخند] زیادی غرق در دنیای علمی بشی خوب نیست گاهی این چیزا لازمه [چشمک]