روز دوم کنفرانس دوم/ روز اول بعد از کنفرانس

 

روز دوم من زیاد نرفتم کنفرانسو. صبح با شاتل ساعت 10 راه افتادم. در نتیجه تقریبا 10:20 اینا رسیدم که دیگه نمی شد برم تو. ضایع بود. ده و نیم هم زنگ تفریح بود. بنابراین، یه کمی از میوه هایی که برای زنگ تفریح گذاشته شده بود تناول کردم و منتظر شدم تا session بعدی که ساعت یازده بود شروع بشه لبخند.

قبل از اینکه جلسه شروع بشه، رو یه صندلی نشسته بودم که یه خانومی اومد کنارم نشست و سر صحبتو باز کرد. رومانیایی بود که تو ایرلند استاد بود.

اصلا از این آدمایی که فکر می کنن باز کردن سر صحبت با حرف زدن راجع به حجاب و روسری و اینکه ایرانی هایی که می شناسن روسری نمی پشون چیز خوبیه خوشم نمیاد.

تمام پنج دقیقه ای که داشت صحبت می کرد رو اعصاب من بود. شما سنتی تر از اونایی که من می شناسم هستین احتمالا. چرا حجاب دارین؟ این بخشی از سنت منطقه ی زندگی شماست؟ از نظر جغرافیایی شما تو قسمت مذهبی ای زندگی می کنین؟ کلا سوالاش تو این مایه ها بود.

ساعت یازده رفتم یکی دو تا ارائه گوش دادم تا ساعت دوازده شد و دوباره زنگ تفریح شد برای ناهار. رفتم ناهار خوردم، بعدش دیگه گفتم برم هتل. آخه می خواستم پنج اینا دیگه راه بیفتم برم فرودگاه.

ساعت پنج دقیقه به دو رفتم داخل همون هتلی که نزدیک ایستگاه شاتل بود و به مسئولش گفتم میشه برای من یه زنگ بزنین؟ تلفنو گذاشت گفت خودت زنگ بزن. گفتم نه، آخه باید آدرس بدین، ممکنه من نتونم. گفت من قانونا اجازه ندارم برای شما زنگ بزنم. اما خودت می تونی. منم گفتم باشه، تشکر کردم و خودم زنگ زدم به هتلم. گفت پونزده دقیقه دیگه شاتل میاد.

رفتم پایین منتظر شدم، شاتل نیومد. بعد تقریبا یه ربع به سه بود، گفتم باید دوباره زنگ بزنم دیگه. کلا دیگه دستم اومده بود تو همون چند روز که ساعت x:15 اینا همیشه شاتل میاد (اگه قرار باشه بیاد). یعنی وقتی 2:25 اینا رد شد، دیگه مطمئن بودم باید تقریبا یه ساعت دیگه وایستم.

این دفعه با بدبختی آنلاین خودم زنگ زدم. گفتم من تقریبا یه ساعت پیش به شما زنگ زدم، ولی هیچ شاتلی نیومده. آقاهه یه کمی با همکاراش صحبت کرد و در نهایت گفت 3:15 میاد.

3:15 اومد. راننده پرسید شما نیم ساعت پیش زنگ زده بودین؟ گفتم من یه ساعت و نیم پیش زنگ زدم! به نیم ساعت پیش تماس مجددم بود.

خلاصه، منو رسوند هتل. منم وقتی رسیدم رفتم به مسئولی که اونجا بود گفتم ببین حالا که دیر اومدین دنبال من و قضیه تموم شد، ولی برای هتل خودتون اصلا این طوری خوب نیست. پریروز هم دقیقا راس همین ساعت، دقیقا همین اشتباه تکرار شد. من فکر می کنم یه مشکلی هست تو کارتون.

تایید کرد، گفت آره حق با شماست، من حتما پیگیری می کنم ببینم کی اون زمان کار می کرده و قضیه چی بوده. ممنونم که گفتی.

بعد رفتم بالا، دیدم کارتم کار نمی کنه، در باز نمیشه.

اونجا یهویی دوزاریم افتاد که من هتلو تا پنجم داشتم، نه تا شیشم خنده. یعنی من باید ساعت 12 تخلیه می کردم!

روز اول که کارتو بهم داد خانومه، پشتش تاریخ تخلیه مو نوشت 6/5. منم فک کرده بودم تا شیشمه نیشخند.

خلاصه، رفتم پایین و گفتم کارتم کار نمی کنه. گفت اتاقو تا چندم داشتی؟ گفتم من فکر می کردم تا شیشم داشتم، ولی الان شک دارم، فکر می کنم اشتباه کردم. به هر حال من الان می خوام تخلیه کنم (اون موقع ساعت 4 بود تقریبا). گفت چیزی داری تو اتاق؟ گفتم فقط چمدونم هست (صبح همه چی رو جمع کرده بودم، فقط یه برس و مسواک و یکی دو تا چیز این طوری روی میز بود، بقیه ی چیزا همه تو چمدونم جمع شده بود).

کارتو برام فعال کرد و گفتم برام زنگ بزن تاکسی، من الان میام. گفت باشه. یه کمی صبر کردم، برام زنگ زد تاکسی، بهم گفت الان میاد.

منم سریع رفتم بالا، خرت و پرت های آخری رو ریختم تو چمدون. کیف معمولیمو  گذاشتم تو چمدون، محتویاتشو ریختم تو کوله ام، تند تند عین برق و باد نماز خوندم و رفتم پایین.

باید کارت پروازمو هم پرینت می گرفتم. از آقاهه پرسیدم، گفت با کامپیوترای همین جا بفرست رو پرینتر. رفتم فرستادم، بعد اومدم گفتم پرینتش اومد؟ یه خانومی اونجا بود، گفت نه، باید بفرستی روی پرینتر dell، دوباره رفتم فرستادم رو پرینتر و سریع پرینت شد کارت پروازم.

بعد دیگه اومدم نشستم رو مبل توی لابی تا تاکسی بیاد. سه چهار دقیقه بعدش تاکسی اومد و منو تا فرودگاه رسوند.

راننده تو راه هم باهام صحبت می کرد، عین ایران بود این رفتارشون! ازم پرسید الان برمی گردی ایران؟ گفتم نه، میرم آلمان. گفت پناهنده ای؟! گفتم نه، درس می خونم.

ازم پرسید پروازت با کدوم شرکته؟ بهش گفتم و منو برد جلوی دری که دقیقا جلوی همون شرکت بود پیاده کرد. موقع پیاده شدن گفت با کارت میدی یا نقدی؟ منم گفتم نقدی. تاکسی مترش زده بود 65 و خورده ای. منم هفتاد یورو بهش دادم. هیچی بهم پس نداد! بقیه اش انعام حساب میشد!

ازش رسید خواستم، رسیدی که بهم داد همون 65 و خرده ای رو نوشته. حالا من نمی دونم این پولای انعامی که از من گرفته میشه رو من چطوری از دانشگاه پس بگیرم!!

نتیجه گرفتم از این به بعد هرجا رفتم باید کارت بزنم.

رفتم بارمو تحویل دادم و رفتم تو صف چک هایی که بود. چک آمریکا با آلمان فرق داره. تو آلمان همیشه می گن لپ تاپتو در بیار از تو کیفش، بذار توی یه سبد جدا و بذار روی دستگاه. اما تو آمریکا مدام یه نفر داد می زد لپ تاپا رو نمی خواد در بیارین از تو کیفتون نیشخند. اما به جاش باید کفشامونو در می آوردیم و می ذاشتیم تو سبد که بره تو دستگاه چک بشه. تو آلمان فقط اگه کفش ها ساق دار باشه میگن در بیار.

خلاصه، از چک اول که رد شدم، دیدم اون بالا درست نوشته هر کسی که از این قسمت عبور می کنه، ممکنه مجددا چک امنیتی بشه (در واقع هشدار داده بودن که ممکنه ما چهل بار چکتون کنیم!!). خلاصه خدا رو شکر چک بعدی چیز خاصی نبود و راحت رد شدم.

پروازمون حدود 35 دقیقه با تاخیر راه افتاد. جالب بود که من به برادر کوچیک تر گفته بودم هر وقت بخوام راه بیفتم بهت خبر میدم. درست پنج دقیقه به پایان زمان رفتن به گیت من لپ تاپمو جمع کرد، یه نگاه به تابلو انداختم که پرواز ما رو نوشته بود On time، به برادر کوچیک تر تو وایبر پیام زدم و راه افتادم، رفتم سوار هواپیما بشم.

ولی آخرش با کلی تاخیر راه افتادیم.

وقتی رسیدم، هنوز منتظر بودم چمدونمو بگیرم که دیدم برادر کوچیک تر اومد سلام کرد! دیگه احوال پرسی کردم و صبر کردیم تا چمدونم اومد و بعد با هم رفتیم خونه.

خونه ی برادر کوچیک تر خییییلی کوچیک بود. این خونه رو موقتی داره چون کلا الان موقتی تو این شهره برای دو سه ماه. خونه ی خودشون یه جای دیگه است.

ساعت 12 بود که گفتیم تا نخوابیدیم یه صحبت با مامانم اینا بکنیم. آخه اختلاف ساعت با ایران یه جوریه که نصف شب بهترین موقع است برای صحبت کردن.

یه ده دقیقه ای با مامان و بابام حرف زدیم و بعد رفتیم بخوابیم.

صبح من ساعت شیش دیگه بیدار بودم. اتفاقا برادر کوچیک تر هم صبح زود بیدار شد. گفت بریم بغل اقیانوس، بعد هم بریم یه جایی به اسم seventeen mile drive. البته اونم خودش بغل اقیانوس بود. ولی خب قسمت های مختلفی که جذابیت های متفاوتی داشتن لبخند.

مثلا یه قسمت ساحلش شنی بود، یه قسمت صخره داشت و محل زندگی فک ها بود. خلاصه، جاهای قشنگی بودن لبخند.

ظهر هم رفتیم یه جایی همون نزدیکی ها غذای دریایی خوردیم. من خیلی راضی بودم. ظاهرا آمریکایی ها غذاهاشونو خوب مزه دار می کنن لبخند.

(حالا این وسط یه خاطره ای هم که برادر کوچیک تر تعریف می کرد براتون بگم. می گفت یه بار با خانومم رفتیم رستوران، اون غذای دریایی سفارش داد. یه بشقاب براش آوردن با یه سری مخلفات + 4 دونه میگو. دقیقا 4 دونه. غذاش خیلی کم بود. خوردیم، تموم شد، رفتیم به مسئولش گفتیم آقا این خیلی کم بودا. 4 تا دونه میگو همه اش؟!! طرف رفت پیش مدیرش، مدیرش اومد با کلی عذرخواهی و این حرفا که ببخشید، بفرمایید تا ما الان براتون یه بشقاب اضافه بیاریم. دوباره نشستیم، دیدیم یه بشقاب آورد طرف، بدون هیچ گونه مخلفاتی، دو تا دونه میگو توش بود خنده. بشقاب به اون بزرگی با دو تا دونه میگو! بعد هم عذرخواهی کرد و گفت ما استانداردمون پنج تا دونه میگو بوده، چرا براتون 4 تا آوردن؟ ببخشید، اشتباه کردن!!)

خلاصه، با اینکه من می ترسیدم برای منم چهار تا دونه میگو بیارن همه اش، اما غذام خوب بود و خیلی هم زیاد بود لبخند.

بعد از ناهار راه افتادیم به سمت خونه ی واقعی برادر کوچیک تر اینا! همون که گفتم یه جای دیگه است. تقریبا دو ساعتی تو راه بودیم. سر راه هم یه کمی گیلاس از فروشنده ی یه مزرعه خریدیم. خیلی از مزرعه ها بغلشون یه فروشگاه خیلی کوچیک زدن که محصولات مزرعه شونو می فروشن.

وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم. برادر کوچیک تر رفت خوابید، ولی من بیدار موندم و سعی کردم یه کمی به کارای دانشگاهم برسم.

برای شام از آش های خوشمزه ای خوردیم که همسر برادر کوچیک تر پخته بود و تو فریزر گذاشته بود لبخند.

بعد از شام نشستیم یه کمی قندپهلو نگاه کردیم. یه قسمتشو نگاه کردیم، قسمت دومو که زدیم من زود خوابم برد و تا آخرش ندیدم. وقتی تموم شد، برادر کوچیک تر بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم.

رفتم سر جام خوابیدم، دوباره صبح از سعت 5:30 بیدار بودم!! من نمی دونم چرا این طوری شدم اینجا!!

حالا ببینیم امروزو کجا بریم. امروز یکشنبه است، جای خیلی زیادی نمی تونیم بریم.

 

/ 15 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

خب مثله اینکه نزدیک سانفرانسیسکو هستین.کی دوباره می خاین برین آمریکا؟ وقتی تو ایران دانشجو بودین لا خودتون آرزو نکردین که آمریکا رفته باشین؟ خب الان که اونجایین.هالیوود پنج شش ساعت راهه عوضش برین سانفرانسیسکو رو بگردین ،خرید ، golden gate و ... . احتمالا اخوی تو استنفورد یا برکلی مشغول به تحصیل هستند. احسنت. انشاءالله ما هم همچو ایشان به چنان جاهایی برسیم

omid

امید فارسی نویس هم اینجا هس ا دوتاییمم [نیشخند]

یه دوست

چه با مزه با همسر برادر قایم موشک بازی میکنی[لبخند] فکر کنم چون سفرت طولانی شده دیگه خسته نشدی دوست داری زود برگردی خونه تا فرصت داری جهانگردی کن عزیزم

لیلا

همیشه شاد و پیروز باشی با آرزوی موفقیت های بیشتر [لبخند]

علی

سلام خانم معمولی.اگه وقت کردین ی سر به وبلاگ من و این پست روز بیست خرداد بزنین. ی خبرایی شده. ببخشید.

سلام یک نکته را به راننده معترض نشدین بابت 4 یورو و خرده ای که خب بیشتر از 800 تومن ایران میشه دیدین عزیزم مرام بعضی از ماها ضعیف کشیه ...حق و قانون رو فقط تو ایران برای هموطنان بینوا اجرا میکنین ؟؟؟؟

لبته شما که انعام نداده بودین چون تعجب کردین که بقیه پولتونو پس نداده ولی خب امریکا بوده چاره ای نبوده ادم روش نمیشه تو کشوری که مرمدم بی تعارف هستن بگه لطفا بقیه پولمو بدین !!!!میزاره پای انعام اونم شما که ببخشین یک مقداری مقتصد هستین

شما هم میدونین عزیزم قضیه همون ضعیف کشی بود که خدمتتوت عرض شد .....شما ادم مقتصدی هستین عمرا 4 یورو که هیچ یک یورو هم انعام بدین خب دیدین امریکاست شما هم جهان سومی اونجا هم پدر شوهر که اشنا نداره راننده بیاد دستبوسی !!!!! توجیه نکنین لطفا

مریم

چقدر برام جالب بود دقت ایشون بابت انعام واعتراض فکر کنم خدا به راننده تاکسی رحم کرده پدر شوهرتون باهاتون نبوده وگرنه راننده بیچاره باید سفر میکرد تا شهر برادرتون تا رضایت ایشونو حاصل میکرد ...ایکاش از عباداتمون ندزدیم

علی ت.

اون فرد ناشناسی که میاد از ضعیف کشی حرف می زنه، میخوام ببینم به نظر ایشون راننده های ایران کم رو هستن؟!!! انعام دادن تو آمریکا یه فرهنگه و البته کسی هم مجبور نیست انعام بده. راننده های ایران رو که با پر رویی تمام قیمت دوبله سوبله به آدم میگن و جای چونه زنی هم باقی نمیگذارن و با گستاخی و بی ادبی تمام میگن نمیخوای سوار نشو و یا ... ، با راننده های آمریکایی مقایسه می کنید که درصد ناچیزی انعام بهشون داده میشه و اگر هم ندید حرفی نمی زنن؟!! راننده های ایران که ماشالا هر سال قیمت کرایه هاشون دوبل و سوبل میشه و درآمد های میلیونی در ماه دارن آدم های کم رو و ضعیفی هستند از نظر شما؟! :)