مهمونی

خب همین الان مهمونامون رفتن.

امروز بعد از اینکه رفتم استادمو دیدم، اومدم خونه، آخه یه سری بطری و شیشه بود که باید می بردم پس بدم به بازیافتی و پولشو بگیرم و بعدش هم خرید کنم. قبل از اینکه برم، همسر زنگ زد و گفت که برم از یه استادی یه وقت ملاقات بگیرم براش تا بره اشکالای برنامه شو بپرسه. منم همه ی اون شیشه ها و بطری ها رو گذاشتم توی یه نایلون، نایلونو هم گذاشتن توی یه نایلکس باکلاس و رفتم پیش استادنیشخند.

مشخص بود که توی اتاقش دارن حرف می زنن، در اتاقش هم یه کمی باز بود. پشت درش دو تا صندلی بود برای اونایی که منتظرن، منم منتظر نشستم. تقریبا یه ربعی منتظر نشستم که خودش بلند شد توی اتاقش راه بره، متوجه شد که من بیرونم. اومد بیرون گفت منتظر منی؟ گفتم آره. وقتی درو باز کرد تازه فهمیدم بیشتر از یه نفر توی اتاقشه و دارن با هم بحث می کنن، آخه تا قبلش من فکر میکردم همش داره با یه نفر صحبت می کنه.

خلاصه بهش گفتم و گفت که همسر بهش میل بزنه و مشکلشو توضیح بده، سعی میکنه بهش جواب بده و براش یه قرار ملاقات بذاره.

از اونجا هم رفتم خرید. بطری ها رو پس دادم و جنس هایی که می خواستمو برداشتم و حساب کردم و اومدم خونه. از لحظه ای که رسیدم خونه، یعنی نزدیکای 3، تا خود 7 که مهمونا اومدن یه ریز داشتم کار می کردم! اول از همه رفتم یه دوش گرفتم، بعدش دیگه کارا شروع شد، تمیز کردن خونه، تمیز کردن سینک ظرف شویی و گاز و این حرفا با اسپری شونده، پختن کیک، پختن یه مدل دسر شکلاتی (که البته خراب شد چون اولین بارم بودنیشخند و ضمنا تازه الان یادم اومد آخه باید میذاشتم توی فریزر و اصلا توی این مدت بهش سر هم نزدمنیشخند!!!)، درست کردن ناهار فردای همسر، شستن ظرفهای غذا و کیک و سایر ظرف ها، بیرون آوردن ظرف ها و استکانا برای تمام مهمونا، شستن میوه ها و چیدنشون توی ظرف، جمع و جور کردن خونه و چپوندن تمام وسایل غیرضروری توی کمدهاچشمک (دیگه فکر کنم همه ی کارا رو گفتم!)، دستمال کشیدن تمام کف خونه (اون قسمت هایی که فرش نداره)، ریختن آب توی پارچ تصفیه تا برای چایی آماده باشه.

خلاصه همه رو قبل از 6.5 که همسر میاد انجام دادم. همسر هم که اومد دیگه لباس پوشیدیم و منتظر شدیم که مهمونا بیان که اولیشون هم تقریبا همون ساعت 7:10 اینا اومد. یه خانواده هم 6:40 پیامک دادن که نمیان. یه نفر هم که قرار بود قبلا خبر بده اصلا خبر نداد که میاد یا نه. یه نفر رو هم تازه ساعت 7 دعوت کردیم (البته خونه شون تا ما کمتر از 5 دقیقه فاصله است) که گفت خانومش حالش خوب نیست و نمیان.

خلاصه کل مهمونا 5 نفر بودن و با خودمون میشدیم 7 نفر. آخرین نفر هم ساعت 8:05 اومد. وقتی همه اومدن یه کمی بساط چایی و کیک و آجیل و از این چیزا راه انداختیم و خوردیم و صحبت کردیم، بعدش هم دعا رو شروع کردیم که نیم ساعت بیشتر طول نکشید، یعنی تقریبا از ساعت 8:45 تا 9:15.

بعدش هم که دوباره بساط چایی و میوه و قهوه و چیپس و گز (این دوتای آخری رو یکی از بچه ها آورده بود) و فال قهوه (البته به شوخی و مسخره وگرنه فالگیر نداشتیم) و فال حافظ و این حرفا. خلاصه که کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت.

پی نوشت: نمی دونم من خیلی از مرحله پرتم یا بقیه کاسه ی داغتر از آشن! همه بیشتر از من برای تز من که باید موضوعش تغییر کنه نگرانن!!

 

/ 0 نظر / 4 بازدید