مهمونی های بی پایان

 

باز دوباره باید بریم مهمونی. یه سری مهمونی اجباری. چند روز دیگه بیشتر اینجا نیستیم ولی اینا هم همش داره به این مهمونی های زورکی میگذره.

البته این دفعه واقعا خدا رو شکر می کنم که حداقل یه کمی تعطیلاتمون رو فهمیدیم چی به چی شد! پارسال که اصلا انگاری اومده بودیم سرکشی به اقوام و فامیل (به حالت بازرس ها)، تمااااااااام مدت یا مهمونی بودیم یا کار اداری داشتیم! این دفعه حداقل خدا بهمون رحم کرد من یه دو سه روزی مریض بودم، خونه موندیم! وگرنه همونم هزار نفر توقع داشتن نیشخند.

دیروز هم دو تا مهمونی رفتیم عصری. بعدش هم خواهر بزرگتر خبر داد که دارن میان شهر ما. تازه خواهر بزرگتر هنوز نرسیده، به من پیامک داده که فردا ناهار بیا خونه ی مامان نیشخند، واسه مردمم مهمون دعوت کرده چشمک. منم همونجا بهش جواب دادم که باشه میایم ولی مامانم هم بی خبر از همه جا امروز صبح پیامک داده که ناهار بیاین اینجا نیشخند. بسیار خرسندم از داشتن همچین خانواده ای زبان.

یه عالمه کار مونده که باید انجام بدیم، یه عالمه خرید، به علاوه ی دو تا مهمونی اجباری دیگه.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید