امروز

 

امروز حس وجدان درد شدیدی داشتم تمام روز!!

خواهر بزرگتر اومده بود اسکایپ و من داشتم مقاله اش رو براش سابمیت می کردم یه جا. حالا این وسط همسر هم اومده بود تو جی میل، اونم کار داشت. منم کار خواهر بزرگتر رو درست کرده بودم تقریبا، ولی آخراش خودم حس کردم وقتی سوال می پرسید با لحنی جواب میدادم که خوشاید نبود، آخه واقعا کلافه شده بودم دیگه. این مقاله سابمیت کردن خواهر بزرگتر هم هر دفعه بساطی داره برای خودش. البته مطمئنم که خواهر بزرگتر اصلا ناراحت نشد، اولا به این خاطر که اصولا ما وقتی با اسکایپ حرف می زنیم باید داد بزنیم تا صدای همو بشنویم، برای همین لحن کلام گم میشه توی اون داد و فریاد زدنای ما چشمک، دوما به این خاطر که خواهر بزرگتر کلا توی این فازا نیست. مطمئنم اگه ازش بپرسم ناراحت شدی یا نه، می پرسه راجع به چی حرف می زنی؟نیشخند

البته بعدا دوباره صرفا برای پرسیدن حالش تو اسکایپ بهش زنگ زدم که خوب بود، همه چی عادی بود.

---

این جور موقع ها یاد فیلم عروسیمون می افتم و خیلی می ترسم. فکر می کنم یه بار دیگه هم نوشتم، فیلم عروسیمونو که نگاه می کردم (فیلم خام بدون ویراشو میگم)، بعضی جاهاش اخم کرده بودم به کسی یا رفتاری نشون داده بودم که الان خیلی ازش ناراحت و پشیمونم. واقعا می ترسم از اون روزی که فیلم زندگیمو بخوان کامل بهم نشون بدن.

----

زنگ زدم خونه مون، سه بار زنگ زدم، باز برای من زنگ نخورد ولی مثل اینکه اونا برداشته بودن و صدا نرفته بود. اومدن اسکایپ. انقدر که من از حرف زدن با بابام انرژی گرفتم فکر کنم اون از من نگرفت!!! سوپراکتیو بود امروز بابا! خیلی خیلی خوشحال شدم. واقعا حالش خیلی خوب بود و چقدرررررررررررر هم خوشحال میشد که می دید ما تقریبا یه ماه دیگه میریم ایران.

----

اول با همسر قرار گذاشتیم که یهویی بریم ایران و به کسی نگیم ولی بعد دیدیم چون اول باید بریم تهران و خونه ی خواهر کوچیکتر، نمیشه به همه بگیم نگن که! مخصوصا به بچه ها. آخه مطمئنم به محض اینکه بریم اونجا و خواهرزاده ها سوغاتی هاشونو بگیرن، سریعا زنگ می زنن که پزشو به پسرخاله هاشون بدنعینک!!!

الان از اینکه گفتیم خیلی خیلی خوشحالم، الان می دونم که خانواده هامون به جای اینکه فقط بیست روزی که ما اونجاییم خوشحال باشن، بیشتر از دو ماه خوشحالن، چون از همین الان می دونن که ما قراره بریم.

---

دو تا لیست جدا از غذاهای مورد علاقه مون داریم، غذاهایی که مامان من باید درست کنه، و غذاهایی که مامان همسر باید درست کنه. هر دفعه که زنگ می زنم به مامانم میخوام از الان سفارش غذاهامو بدم که مخلفاتشونو آماده کنه، هی یادم میره!!

---

امروز دوباره پروپوزالمو اون طوری که استاد گفته بود تغییر دادم و براش فرستادم تا پنج شنبه راجع بهش صحبت کنیم. البته بهش گفتم که ممکنه دوباره تغییر بدم و اگه تغییر دادم یه نسخه ی جدید براش می فرستم. امیدوارم دیگه هی گیر نده و به نظرش اکی باشه تا کارمون رو شروع کنیم دیگه، آخه خیلی نگرانم. می ترسم قبل از اینکه دفاع کنم باز یکی دیگه بیاد روی این موضوع مقاله بده، باز اینا به من بگن موضوعتو عوض کن!! تازه باید تز همسر رو هم براش راست و ریس کنم، تز خواهر بزرگتر هم هست!!! بنده علاوه بر وظایف معمول هر خانم متاهل دانشجو،  مسئولیت راست و ریس کنی رو هم توی خانواده بر عهده دارم نیشخند. البته راضیم ازش! حقوق و مزایاش هم خوبه. باور کن راست می کنم! حقوقش اینه که خدا میده برکت (بر وزن همون "خدا بده برکت" یه سری از مغازه دارای قدیمی که موقع چونه زدن میگنچشمک)، مزایاش هم اینه که متقابلا همیشه یه دیگرانی پیدا میشن که کار منو راه می اندازن.


/ 0 نظر / 2 بازدید