روز اول سفر به ایتالیا

 

امروز از اون روزای طولانی بود!! خیییییلی طولانی.

صبح که ساعت 5:15 بیدار شدیم و چیزایی که توی یخچال بود برداشتیم، آشغالا رو هم سر راه بردیم گذاشتم دم در و بعدش رفتیم ایستگاه اتوبوس. تقریبا هشت دقیقه اینا زود رسیده بودیم ولی خب بهتر از دیر رسیدن بود. اتوبوس اومد و ما رو تا مقصدمون برد. اونجا هم حدود نیم ساعت وقت داشتیم.

بعد از نیم ساعت، سوار اتوبوسی شدیم که ما رو می برد فرودگاه. توی فرودگاه هم کلی منتظر شدیم. آخه تاخیر داشت. از همون زمانی که تاخیر داشت و مجبور شدیم منتظر بمونیم تفاوت فرهنگ آلمانی و ایتالیایی بروز پیدا کرد. آلمانی ها همه مشغول روزنامه خوندن و کتاب خوندن شدن. ایتالیایی ها هم شروع کردن دو تا دو تا و سه تا سه تا با هم حرف زدن. کلا فکر کنم همه ی ایتالیایی ها با هم دوست شدن قبل از اینکه بریم نیشخند یا حداقل یکی دو تا دوست پیدا کردن!

خلاصه، سوار هواپیما هم شدیم و به سلامت به زمین نشستیم. از اونجا هم با اتوبوس رفتیم مرکز شهر.

ما روی بلیت هواپیمامون، بلیت فرودگاه به داخل شهر رو گرفته بودم ولی برامون هیچی بلیت جداگونه صادر نشد و چیزی برامون ارسال نشد. دیشب هم کلی با همسر به این و اون میل زدیم و این حرفا که الان ما اونجا باید چه بلیتی رو نشون بدیم که مسئول اتوبوس ما رو سوار کنه. هیچ پی دی اف جداگونه ای نداشتیم. فقط توی بلیت هواپیما توی مبلغ ها یه 18 یورو هم نوشته بود که جلوش نوشته بود هزینه ی فرودگاه به مرکز شهر.

خلاصه، دیگه بی خیال اون پول شدیم و گفتیم وقتی رسیدیم میریم بلیت می خریم دیگه، اگر هم همین برگه ی بلیت هواپیما رو قبول کردن که هیچی. اونجا سه تا شرکت بود که آدما رو می برد مرکز شهر با اتوبوس. یه مسئولی اونجا ایستاده بود، منم رفتم پرسیدم که ما بلیتمون رو روی بلیت هواپیما خریدیم. هنوز بلیتمو نگاه نکرده بود گفت همین اتوبوس، اتوبوس شماست. یه اتوبوس هم اونجا وایستاده بود ولی تقریبا هیچ آدمی جلوش نبود. به جاش، یه صف طویل دیگه اون بغل بود.

منم به همسر اشاره کردم که میگه همین درسته. همسر هم گفت پس بیا تو صف وایستیم. رفتیم وایستادیم. آقاهه دوباره اومد رد شه، گفتیم بذار مطمئن بشیم، آخه اون دفعه که بلیتمونو نگاه نکرد! این دفعه که پرسیدم بهم گفت، مگه بهت نگفتم همین اتوبوستونه! چرا رفتی تو صف وایستادی؟ اون مال یه شرکت دیگه است نیشخند.

هیچی دیگه، با همسر رفتیم توی یه صف خالی وایستادیم. آخه اون اتوبوسی که اون موقع بود الان داشت دور می زد و می رفت!! کلی وایستادیم، شاید بیست دقیقه یا نیم ساعت تا اتوبوس بعدی اومد و ما سوار شدیم. هوا هم به شدت گرم بود، کاملا بر خلاف تصور ما. واقعا کلی خوشحال شدیم که دیدیم اینجا خورشیدش هنوز گرما داره! آدم مجبور نیست شیش تا لباس بپوشه (مخصوصا من که درست همین دیروز زیپ کاپشنم خراب شد و ما هم که انبردستی نداشتیم که درستش کنیم!).

خلاصه از اونجا هم رسیدیم مرکز شهر. حالا باز معضل این بود که از اینجا چطوری بریم هتل! یادمون رفته بود از راهنمای توی فرودگاه نقشه بگیریم. فقط آدرس نوشتنی هتل رو داشتیم. از چندین نفر پرسیدیم. یه سری ها که گفتن نمی دونیم. بالاخره یه راننده ی تاکسی بهمون گفت که باید برین پشت این ساختمون، اونجا دوباره بپرسین تا بهتون بگن. رفتیم اونجا از یه تاکسی دار دیگه پرسیدیم گفت مستقیم برین، سه تا بلوک رو رد کنین، سمت راست. سه تا رو رد کردیم، دیدیم اسم خیابون سمت راست یه چیز دیگه است. از یه نفر دیگه پرسیدیم گفت سه تا دیگه (یا شیش تا، دقیق یادم نیست) بلوک رو باید رد کنین. رفتیم و رفتیم. دیدیم محله دیگه داره خیلی ناجور میشه. پر از آدمایی بود که گروه گروه ایستاده بودن و حرف می زدن، اصلا یه جوری مثل بیکارها و علافا بودن.

دوباره از یه مغازه پرسیدیم، گفت باید برگردین!! اون طرفه. خلاصه دیگه کلافه شده بودیم، با یه چمدون و کوله که هر دو تا رو هم همسر طفلکی داشت می آورد، توی اون گرما، با کاپشنایی که در نمی آوردیم چون روی دستمون بار اضافی بود و ممکن بود حواسمون پرت بشه و یه چیزی از چیزایی که دستمونه رو جا بذاریم، خیلی سخت بود.

یه آقایی رو دیدیم کنار یه موتور ایستاده بود. از اون پرسیدیم. گفت من یه نقشه دارم صبر کن در بیارم. من اول فکر کردم روی گوشیش می خواد چک کنه. بعد متوجه شدم منظورش نقشه ی کاغذی. ولی خب باز همونم خوب بود. همسر یه کمی دورتر از من ایستاده بود با ساک و بار. از من پرسید می خواد از روی نقشه چک کنه. بعد آقاهه به فارسی گفت ایرانی هستین؟ گفتیم آره. خدا خیرت بده بی زحمت این آدرسو به ما بگو ببینیم کجا باید بریم. گفت صبر کن الان می رم هم براتون نقشه می گیرم، هم می پرسم. اومد با یه نقشه. آدرسو هم دقیق بهمون گفت. واقعا خدا خیرش بده، کمک خیلی خیلی بزرگی بود، وگرنه معلوم نبود تا چند ساعت دیگه باید می گشتیم! حالا جالبیش اینه که از اون جای اولی که ما پرسیدیم و ما رو کلی علاف کردن، کمتر از پنج دقیقه راه بود تا هتلمون!!

خلاصه، از روی نقشه ی اون توی کمتر از پنج دقیقه رسیدیم سر هتلمون. هتلمون خیلی جالبه!! طبقه ی دومه یه ساختمونه فقط. یعنی اصلا جلوی در ساختمون نزده هتل فلان. کنار زنگ ریز نوشته. ولی بییییییییی نهایت تمیز و مرتبه. واقعا عالیه! همه چیش عالیه. تمیزیش که واقعا حرف نداره. پذیرشش هم خیلی خیلی مهربونه. همون اول هم که اومدیم من ازش پرسیدم نقشه ی جاهای دیدنی رم رو دارین. گفت نه ولی نقشه تو بیار تا از روی نقشه ی خودت بهت بگم.

براش بردم، همه چی رو کامل برام توضیح داد. ازش راجع به غذاهای ایتالیایی هم پرسیدم و اینکه چه غذایی رو باید حتما امتحان کنیم. گفت غذا مهم نیست، رستوران مهمه چشمک و اسم چهار تا رستوران خوب رو بهمون داد.

خلاصه، اومدیم اتاق یه کمی استراحت کردیم، ناهارمونو که با خودمون آورده بودیم خوردیم و بعدش رفتیم یه دوری بیرون زدیم و برگشتیم. امشب خیلی نمی رسیدیم که بخوایم جای دیدنی بریم، آخه دیگه از ساعت بازدید گذشته بود و فقط می تونستیم بریم خیابون گردی. ما هم همین کارو کردیم. البته بازم زیاد نگشتیم و زود برگشتیم خونه، آخه من فردا باید برم کنفرانس یه شهر دیگه! می خواستم یه بار اسلایدامو نگاه کنم. تازه خسته هم بودیم از این همه راه رفتن و انتظار کشیدن امروز.

برگشتنی هم از سوپرمارکت داخل ایستگاه قطار یه شام ساده برای امشبمون خریدیم که اتفاقا خیلی چسبید. وقتی هم برگشتیم هتل رفتیم برای خودمون آب جوشوندیم و چایی لیپتون هم که توی هتل هست، برای خودمون ریختیم و نفری سه لیوان خوردیم نیشخند. خب واقعا تشنه بودیم چشمک. واقعا این چایی از اون چیزاست که توی هر هتلی پیدا نمی شه. اکثر جاها فقط موقع صبحانه آدم می تونه چایی بخوره. در غیر این صورت باید بری بشینی توی کافی شاپ هتل و پول بدی. ولی اینجا یه کتری برقی گذاشتن، چایی لیپتون و شکر هم که مرتب چیدن. آدم میره هر چقدر می خواد برای خودش درست می کنه میاره تو اتاق.

تا الان که همه چی خیلی خوب بوده. امیدوارم بقیه اش هم همین طوری باشه.

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
وبلاگ ماد

اون بخشی که تفاوت فرهنگ آلمانی و ایتالیایی رو گفتی خیلی جذاب بود و نمیدونستم تا الان! مرسی

صبا

ایشالله که سفر خیلی خوبی داشته باشین و از دیدن رم لذت ببرید[گل]

علی

سلام من دانشجوی کارشناسی کامپیوتر هستم آیا دانشگاه های آلمان برای ارشد بهم فاند میدن؟؟؟

نیکی

به به ایتالیا خوش بگذره عزیزم[قلب] اسم هتلتون چیه؟ اینجوری که راجع به ایتالیا گفتی به نظرم رسید که چقدر شبیه ایرانیا هستن و خونگرمن و بقیه صفاتشون هم ایضا شبیهه!!![چشمک] ولی چرا انقدر بد آدرس دادن؟؟؟

لیلی

ما هم یکبار توی هامبورگ راه رو گم کردیم و هی از این و اون پرسیدیم باز خوبه توی آلمان راهمنمای توریست هست . آخرش از یک راننده اتوبوس پرسیدیم به فارسی جوابمون رو داد اینقده خوشحال شدیم. دختر تو که همه اش در حال نوشتن هستی کی وقت می کنی توی هتل استراحت کنی؟