مهمونی

 

خب به سلامتی این آخر هفته هم به خیر و خوشی تموم شد.

صبح بعد از کمدتکونی، متوجه شدم که یکی از بچه ها چند بار توی اسکایپ کامنت گذاشته و من متوجه نشدم چون لپ تاپم صداش بسته بوده. منم وقتی متوجه شدم براش کامنت گذاشتم که الان آن هستم ولی اون جواب نداد.

درست قبل از رفتن ساعتای 1 و ربع اینا بود که جواب داد و گفت که الان آنه. بعد هم یه کمی با هم صحبت کردیم و گفت که ما داریم نقل مکان می کنیم به یه جای جدید، شما هم عصر بیاین اونجا ببینیمتون. ما هم گفتیم چشمچشمک.

ساعت بیست دقیقه به دو اینا بود که دیگه کم کم لباس پوشیدیم که راه بیفتیم. یه سری خرت و پرت هایی حاصل از کمدتکونی رو بردیم گذاشتیم پایین ساختمون. اینجا هر دانشجویی که چیز به درد بخوری داره ولی لازمش نداره رو میذاره اونجا تا هر کس که لازم داره برداره. ما هم یه پلوپز و یه جفت کفش که مال همسر بود ولی کمتر از ده بار پاش کرده بود و دوسش نداشت رو بردیم گذاشتیم پایین. پلوپزو به این دلیل بردیم که ما قبلا چون توی دو تا شهر زندگی می کردیم از هر چیزی دو تا داشتیم! ولی الان دیگه یکیشون لازم نداشتیم. خلاصه اونا رو گذاشتیم پایین ساختمون و بعدش رفتیم زیرزمین ساختمون بغلی اسممونو برای لباسشویی نوشتیم، برای ساعت 9:30. تو کمتر از پنج دقیقه برگشتیم و همونجا دیدیم که یکی از دانشجوها داره این چیزایی که ما گذاشتیم رو می بره. به نظرم خیلی این فرهنگشون خوبه. ما واقعا به اون چیزا احتیاج نداشتیم و مدت ها بود توی خونه مون بدون استفاده بودن ولی کس دیگه ای می تونه استفاده ی مفیدی ازشون بکنه.

بعدش هم بردیم یه عالمه آشغال ناشی از خونه تکونی، مثل کارتن و آشغالای آشپزخونه و این چیزا رو ریختیم توی سطل آشغال ساختمون. من که واقعا حس خوبی بهم دست میده وقتی می بینم یه سری از خرت و پرت ها رو واقعا دارم می ریزم دورنیشخند.

خلاصه، بالاخره با دوجرخه راه افتادیم به سمت خونه ی دوستمون به صرف آبگوشت. هوا هم خوب بود، فقط یه خرده باد می اومد. امروز که خودمون دو تا بودیم، یعنی من و همسر، خیلی بهتر بود، خیلی وجدان درد نداشتم که من یواش رکاب می زنم و سه نفرو معطل خودم کردم، فقط یه نفرو معطل می کردمنیشخند. ساعتای دو و ده دقیقه رسیدیم و بعد از چایی آبگوشتو میل کردیم. خدا خیرش بده خیلی خوشمزه شده بود، مخصوصا با نون سنگک که واقعا از وقتی از ایران اومده بودیم نخورده بودیم، یعنی تقریبا 9 ماه.

بعدش هم کلی حرف زدیم راجع به خیلی چیزا. البته یه چیزایی گفته شد که من اصلا دوست نداشتم، یعنی یه چیزایی گفته شد که منو نسبت به بعضی ها مشکوک کرد، از طرفی دوست ندارم تا چیزی بهم ثابت نشده نسبت به کسی بدبین باشم، از طرفی ناخودآگاه وقتی آدم یه چیزی از کسی می شنوه نمی تونه نسبت بهش بی تفاوت باشه و توی رفتار آدم تاثیر میذاره. به هر حال حداقلش این بود که فهمیدم بهتره خیلی بیشتر مراقب رفتارم و رابطه هام نسبت به بعضی ها باشم.

بعدش هم دوستمون برامون فیلم "رسوایی" رو گذاشت، نشستیم نگاه کردیم و در همین حین یه مقدار زیادی خوردنی هم بود که متاسفانه من به دلیل اینکه داشتم از پرخوری ناشی از آبگوشت می ترکیدم نتونستم چندان استفاده ببرمچشمک، فقط یه کمی دسر ژله خوردم که بقیه شو هم دادم همسر خورد. یه کمی هم اسمارتیز خوردم. میوه و تخمه و بیسکوئیت و این حرفا هم که اصلا هر کار کردم دیدم جا ندارمنیشخند. البته مهم اینه که چیزایی که از وقتی از ایران اومدیم نخوردیمو خوردم!!!

ساعتای 6:15 فیلم تموم شد، ما هم بلافاصله شال و کلاه کردیم و خداحافظی کردیم. مهمونی خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت.

رکاب زنان رفتیم مهمونی بعدی!!! تقریبا بیست دقیقه به هفت رسیدیم، البته راه اونقدر دور نبود، یه مقداریشو داشتیم دنبال خونه می گشتیم. به هر حال رسیدیم و اونجا هم نشستیم و صحبت کردیم تا ساعت 9. تقریبا تمام صحبتمون هم حول خونه ندادن این آلمانی ها به خارجی ها (یا حداقل ایرانی ها) بود!! این مهمونی هم خیلی خوش گذشت.

ساعت 9 از خونه ی دوستامون راه افتادیم و برگشتیم خونه. سریع لباسا رو جمع کردیم و بردیم ریختیم توی لباسشویی.

---

پی نوشت: توی مهمونی دوم تازه به من یادآوری شد که فردا دو تا جلسه ی مهم داریم! یکیش یه ورکشاپه از یه استادی که دعوتش کردن و اومده دانشگاه ما و دومیش یه جلسه ی حضوریه بین من و همون استاده! امیدوارم این جلسه بتونه در مورد تزم بهم کمک کنه.

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
امیر

چ زیبا !!!!!!ی سر ب منم بزن[گل][گل]